خانه / مشاوره فردی / مشاوره رایگان فردی آنلاین| چت مشاوره آنلاین رایگان
مشاوره فردی

مشاوره رایگان فردی آنلاین| چت مشاوره آنلاین رایگان

انسان‌ها به طور طبیعی موجودات اجتماعی هستند. در نتیجه، گفتگو و برقراری ارتباط با دیگران یکی از روش‌های ابتدایی است که ما انسان‌ها برای بیرون آمدن از افکار خود بکار می‌بریم. متأسفانه، صحبت‌کردن با دیگران در زندگی همیشه ساده و راحت نیست. زمانی که به شدت تحت تأثیر قرار می‌گیریم، بار عواطف و احساسات، نگرانی‌ها و استرس‌ها آن‌چنان سنگین به نظر می‌رسند که نمی‌توان آن‌ها را با یک دوست یا آشنا در میان گذاشت. در این حالت است که مشاوره فردی می‌تواند سودمند باشد. درمان رودررو به شما اجازه می‌دهد تا با یک فرد به‌صورت محرمانه صحبت کنید. یک مشاور حرفه‌ای می‌تواند نسبت به نگرانی‌های شما منصفانه واکنش نشان دهد، کلمه‌ای آرامش‌بخش به زبان آورد و به شما توصیه‌هایی برای داشتن یک زندگی بهتر بکند. به خواندن این مقاله ادامه دهید تا متوجه شوید که چگونه مشاوره فردی می‌تواند به شما کمک کند.

مشاوره فردی رایگان

هر روز، میلیون‌ها انسان برای کمک در زمینه مشکلات روزمره گرفته تا جدی به درمانگر مراجعه می‌کنند و گفتار درمانی رودررو یکی از محبوب‌ترین روش‌های درمان به شمار می‌رود. کاربرد و محبوبیت گسترده این شکل از درمان بدان معنی است که درمانگر امروزی روش‌ها و تکنیک‌های بسیار متنوعی برای کمک به شما در تغییر طرز فکر و داشتن حس بهتر در اختیار دارد.

مراجع حضوری به درمانگر این امکان را می‌دهد تا توجه خاصی به شما بکند که در درمان‌های گروهی ممکن نیستو درحالی‌که جلسات گروه درمانی دارای اهمیت خاص هستند، به‌خصوص برای افرادی که به‌منظور بهبود ضربه روحی یا اعتیاد به یک انجمن نیاز دارند، درمان فردی را می‌تواند برای تقریباً هر مشکلی بکار برد. درمانگر عموماً اهداف خاصی را تعیین می‌کند تا شما را در طول درمان هدایت کند.

مطالب مرتبط: احساس تنهایی میکنم

بسته به آنچه دنبالش هستید و دلیل مراجعه‌تان به مشاوره، ممکن است تنها به یک جلسه مشاوره نیاز داشته باشید (اگرچه، اکثر افراد به حداقل 5 جلسه نیاز پیدا می‌کنند) یا ممکن است مجبور شوید در جلسات هفتگی برای ماه‌ها یا در برخی از موارد برای سال‌ها شرکت کنید. این کاملاً به نیازهای شخصی شما، وضعیت و تأثیر درمان بستگی دارد.

مطالب مرتبط: راه های درمان افسردگی در نوجوانان

چه کسی می‌تواند از مشاوره روانشناسی رایگان سود ببرد؟

مشاوره فردی برای نیازهای خاص فردی مناسب است. این بدان معناست که برای تقریباً همه افراد سودمند است. نیازهای کنونی یک فرد، برنامه درمان را مشخص می‌کند؛ اگرچه، این برنامه ممکن است در طول درمان تغییر یابد. خواه این‌که با غم و اندوه یا ضربه روحی مواجه هستید، با افسردگی یا عدم رضایت شغلی دست‌وپنجه نرم می‌کنید یا تنها به دنبال بهبود چشم‌انداز کلی خود هستید، مشاوره فردی می‌تواند شکلی از التیام را در اختیار شما قرار دهد.

مطالب مرتبط: چگونه استرس امتحان را از بین ببریم

در طول این مسیر، درمانگر احتمالاً الگوهای رفتاری ناسالمی که خود فرد از آن ناآگاه است را شناسایی می‌کند؛ بنابراین، درمان می‌تواند به رشد فردی نیز کمک بسیار زیادی بکند.

درمان فردی یا صحبت‌کردن با یک دوست یا عضوی از خانواده تفاوت دارد. درحالی‌که دوستان و اعضای خانواده می‌تواند توصیه‌های خوبی به شما بکنند اما به‌ندرت بی‌طرف هستند و آموزش لازم جهت ارزیابی المان‌های مختلف ضربه روحی و درد و رنج را ندارند.

علاوه بر این، برخلاف دوستان و اعضای خانواده، یک درمانگر مقید به یک توافق‌نامه محرمانگی است. این توافق‌نامه به شما احساس امنیت می‌دهد؛ در نتیجه، درحالی‌که شخصیت خود و آنچه از زندگی می‌خواهید را کشف می‌کنید، می‌توانید یک رابطه مبتنی بر اعتماد را با درمانگر خود ایجاد نمایید. به‌این‌ترتیب، تغییرات واقعی رخ می‌دهند. در واقع، اثرات مشاوره فردی آن‌چنان عمیق است که شواهد نشان می‌دهند که این شکل از درمان حتی بر روی ساختار مغز نیز تأثیر می‌گذارد.

مطالب مرتبط: راههای کنترل خشم از دیدگاه روانشناسی

مزایای مشاوره رایگان فردی انلاین چیست؟

مشاوره فردی رایگان انلاین یک فرصت شخصی به‌منظور دریافت حمایت و رشد تجربه در طی دوران چالش‌برانگیز در زندگی به شمار می‌رود. مشاوره فردی می‌تواند به فرد در مواجه با بسیاری از موضوعات شخصی از قبیل خشم و عصبانیت، افسردگی، اضطراب، مصرف مواد مخدر، ازدواج و چالش‌های موجود در رابطه زناشویی، مشکلات والدین با فرزندان، مشکلات مدرسه، تغییر شغلی و غیره کمک کند.

برای دریافت مشاوره بر روی شکل تصویر درج شده در گوشه پایین سمت چپ صفحه کلیک کنید

مشاوره فردی انلاین رایگان فرایندی است که در طول آن شخص با یک متخصص سلامت روان آموزش‌دیده در یک محیط امن، دلسوزانه و محرمانه کار می‌کنند. مشاوره به افراد این امکان را می‌دهد تا احساسات، عواطف، باورها و رفتارهای خود را کشف کنند، خاطرات چالش‌برانگیز یا تأثیرگذار را پردازش نمایند، جنبه‌هایی از زندگی که می‌خواهند تغییر دهند را شناسایی کنند، شخصیت خود و دیگران را بهتر درک نمایند، اهداف شخصی برای خود تنظیم کنند و به سمت تغییر مطلوب حرکت نمایند.

مشاوره فردی رایگان، مشاوره‌ای است که بر نگرانی‌های آنی یا آینده نزدیک فرد تمرکز دارد. مشاوره فردی ممکن است شامل مشاوره و برنامه ریزی شغلی، رهایی از غم و اندوه پس از مرگ عزیزان یا مواجه با مشکلات در محیط کار پیش از بزرگ‌تر شدن آن‌ها باشد. مشاوره فردی یک گفتگوی رودررو بین مشاور و بیمار است، کسی که به دنبال درمان می‌باشد. هر دو نفر نوعی اتحاد، رابطه یا پیوندی را شکل می‌دهند که موجب رشد شخصی و اعتماد می‌شود.

مطالب مرتبط: از دعوای پدر و مادرم خسته شدم

مشاوره فردی راهی برای مقابله با مشکلات سلامت روان مانند افسردگی، اضطراب، اختلال دوقطبی و غیره، به شمار می‌آید. افراد در طول جلسات مشاوره فردی یاد می‌گیرند چگونه با استرس، مشکلات درون فردی، غم و اندوه، مسائل خشم و کمبود اعتماد به نفس مقابله کنند.

مشاوره فردی برای طیف گسترده‌ای از دلایل مانند افزایش مهارت خود آگاهی، تشویق به خود کاوشی، شناسایی مرزها، بهبود مهارت‌های برقراری ارتباط و بهبود استفاده از مهارت‌های مقابله سالم مفید است. این مزایا منجر به یک تغییر در رفتار فرد خواهد شد که اغلب موجب کاهش مشکلات فردی و رشد شخصیت خواهد شد.

مطالب مرتبط: چرا پدر و مادرم درکم نمیکنن

افزایش خود آگاهی با چت مشاوره رایگان فردی

طی فرایند خود آگاهی، هم فرد و هم مشاور در تصمیم گیری در زمینه مشکلاتی که موردبحث هستند، با هم مشارکت می‌کنند. مشاوران اغلب افراد را تشویق می‌کنند تا از تجربیات خود به بهترین شکل ممکن در زندگی روزانه استفاده کنند.

به‌عنوان‌مثال، تمرین ذهن آگاهی یک ابزار پرکاربرد در مشاوره برای افزایش توانایی حضور فرد در لحظه حال است. فعالیت‌های ذهن آگاهی اغلب افراد را به درنظرگرفتن افکار، احساسات و عواطف در جلسه مشاوره وادار می‌کنند. این روش منجر به خود آگاهی تجربه انسانی می‌شود. همین‌الان در ذهن من چه می‌گذرد؟

علاوه بر این، مشاوران تمایل دارند تا بینشی را در مورد تأثیر رفتار فردی بر یک نتیجه مطلوب فراهم آورند. به طور خاص، درمانگرهایی که از روش درمان رفتاری شناختی (CBT) استفاده می‌کنند، به عدم تطابق آنچه فرد فکر می‌کند اتفاق می‌افتد و آنچه در واقعیت اتفاق می‌افتد، اشاره خواهد کرد.

فردی که با انواع فوبیا مانند ترس از عنکبوت‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کند، به‌احتمال زیاد با هدف مقابله با ترس از قرارگیری در شرایطی که ممکن است عنکبوت در آن حضور داشته باشد، اجتناب می‌کند. بااین‌وجود، اجتناب از عنکبوت به‌سادگی موجب می‌شود تا ترس فرد تقویت شود. مشاوران، ناظران بیرونی مهمی هستند که دیدگاهی را در اختیار افراد قرار می‌دهند که به‌تنهایی قادر به مشاهده آن نیستند.

مطالب مرتبط: مشاوره ترک خود ارضایی

خود شناسی با مشاوره فردی رایگان

مشاوره فردی همچنین به افراد اجازه می‌دهد تا مسیر خود در جهت خود شناسی را شروع کنند. من که هستم؟ باورها و ارزش‌های من چه هستند؟ چه چیزهایی به زندگی من معنا می‌بخشند؟ چه کسانی در زندگی پشتیبان و حامی من هستند؟ این‌ها سؤالاتی هستند که با مشاوره در ذهن فرد شکل می‌گیرند.

مطالب مرتبط: با خانواده سختگیر چه کنیم

شناسایی مرزها از طریق مشاوره رایگان فردی

بسیاری از افراد برای مشکلات مرتبط با روابط و مهارت‌های اجتماعی خود به دنبال مشاور هستند. در بیشتر اوقات، این مشکلات از کمبود یا نبود مرزها به وجود می‌آیند. مرزها، محدودیت‌های فیزیکی و عاطفی هستند که به تمایز قائل شدن بین تمایل‌ها، نیازها و اولویت‌های یک فرد از فرد دیگر کمک می‌کنند. مهم‌ترین جنبه در ایجاد مرزها، شناسایی موقعیتی است که بدان‌ها نیاز است.

به‌منظور برقراری ارتباط بین مرزها، یک فرد ابتدا باید آن‌ها را شناسایی کند و از آن‌ها آگاه باشد. نقش مشاور، فراهم‌کردن بینشی نسبت به نیازها و اولویت‌های یک فرد است. در هفته به چه میزان زمان دور از والدین خود نیاز دارید؟ چگونه می‌توانید وظایف و کارهای خود را برای تعیین مرزهایی برای خود اولویت‌بندی کنید؟ در یک جلسه مشاوره فردی می‌توانید به کاوش در مورد هر یک از این سؤالات بپردازید.

مطالب مرتبط: هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم

تقویت مهارت ارتباطی با مشاوره فردی

علاوه بر شناسایی مرزها، هدف و قصد مشاوره بهبود مهارت‌های برقراری ارتباط از قبیل مهارت‌های مربوط به قاطعیت مبتنی بر اعتماد به نفس، تقویت هوش هیجانی، همدلی، گوش‌دادن فعال، افزایش اعتماد به نفس و احترام است.

قاطعیت مبتنی بر اعتماد به نفس که شامل تأکید بر نیازهای خود در عین احترام به نیازهای دیگران است، نیز بسیار اهمیت دارد.

تقویت مهارت‌های مقابله‌ای با مشاوره رایگان فردی

از همه مهم‌تر این است که افراد از طریق روند مشاوره به مهارت‌های مقابله‌ای ارزشمندی دست می‌یابند. به‌عنوان‌مثال، مشاورانی که از روش‌های پذیرش و تعهد درمانی (ACT) یا رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) بهره می‌گیرند، در جلسه مشاوره بر تکنیک‌های ذهن آگاهی تمرکز دارند که این تکنیک‌ها در کاهش علائم افسردگی و اضطراب مؤثر هستند؛ این دانش را می‌توان از جلسه مشاوره به دنیای واقعی تعمیم داد.

علاوه بر این، رفتار درمانی شناختی (CBT) افراد را تشویق می‌کند تا از مهارت‌های مقابله‌ای مرتبط با الگوهای فکری خود استفاده کنند. به‌عنوان‌مثال، رفتار درمانی شناختی (CBT) توانایی فرد در شناسایی محرک‌ها و افکار ناسالم مرتبط با اضطراب و افسردگی را افزایش می‌دهد. مشاورانی که از رفتار درمانی شناختی استفاده می‌کنند نیز مراجعه‌کنندگان خود را از روش‌هایی برای شکل‌دهی مجدد افکار و درنظرگرفتن دیدگاه‌های جایگزین مطلع می‌سازند.

به طور خاص، روند مشاوره فرد را به سمت آگاهی هدایت می‌کند و مهارت‌های مقابله‌ای و برقراری ارتباط سالم را در او بهبود می‌بخشد. اگر احساس می‌کنید که درمان فردی به شما کمک خواهد کرد، تردید نکنید و با ما تماس بگیرید.

مطالب مرتبط: میخوام خودکشی کنم

543 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید ، من18 سالمه و خیلی وقته که وضعیت روحی خوبی ندارم،حوصله و اعصاب درس خوندن هم ندارم و وقتی هم که میخونم زیاد تمرکز ندارم، همش دلم گرفته و گاهی زود گریم میگیره ، یک سری بدهی هایی هم هست توی خانواده که باعث شده کلا جو خوبی نداشته باشیم ، و البته من حدودا دو ساله با پسری دوستم ولی خب علاقه زیادی بهش ندارم انگار دوست داشتن نیست و فقط یه وابستگیه که بخاطر حرف زدن به وجود اومده ، میخوام باهاش کات کنم ولی خب خیلی دوستم داره و میخوام جوری کات کنم که زیاد بهش اسیب وارد نشه ، از طرفی خودم هم انگار حس میکنم دلم براش تنگ میشه و از طرف دیگه هم میدونم که هیچ آینده ای باهم نداریم و بهتره هرچه زودتر این رابطه تموم بشه . میخواستم اگه میشه راهنماییم کنید که چکار کنم

    • خیلی خوبه که اینقدر درست به رابطه نگاه می کنید. تا زمانیکه مشکلات درون فردی درمان نشوند نباید وارد رابطه عاطفی شد.چون رابطه عاطفی مشکلات درونی ما رو حل نمیکنه. سعی کن فعلا روی سلامت روان خودت کار کنی. تا میتونی کتاب بخونی تا نگاهت به زندگی بهتر بشه. بعدش وارد رابطه دوستی شو

      • ای کاش خیلی زودتر اینو هم به من میگفتی

        • سلام خوب هستین
          من ۱۵ سالمه میخام برم دهم و اینکه امسال چون تجدید شدم چندتا درسو پرونده ام دیر رسید دستم و مدرسه ها ام پر بودن هیچ علاقه ای به درس ندارم
          خودم عاشق عکاسیم ولی خانوادم میگن هزینه‌ش زیاده و..
          میشه چندتا کار پیشنهاد بدین که هم هزینش مناسب باشه هم مناسب سنم باشه هم درامد داشته باشه??

          • درس آت بخوان جون سن آت که بره بالاتر پشیمان میشی در کنارش عکاسی هم انجام بدین حداقل تا دیپلم بخوان

          • سلام من خانم ۴۲ساله هستم و از نزدیکی خیلی خوشم نمیاد و همیشه بخاطر این کار دعوا داریم

        • سلام من دلم خیلی گرفته ۱۸ سالمه از زندگیم سیر شدم بخدا

      • من ۱۴ سالمه یه مدتی افسردگی شدید داشتم حالا چند ماهه یعنی همه علائم رو دارم و فهمیدم از اون موقع شروع شده سایکوز یا روان پریشی دارم یا وسواس فکری؟ نمیدونم شک دارم فکر صدمه زدن به دیگران و خودمم بعد خودم قانع میکنم و میدونم اشتباهه سعی میکنم فکر نکنم ولی دوباره.. از جامعه خیلی وقته فراری شدم اصلا حاضر نیستم خوانواده ام رو بینم یا برم مدرسه داداش من منو چند سال کتک میزد یا فکر صدمه زدن یا انتقامم یا فکرهای مزاحم و چرت و پرت مثلا چطور بگم فکرهای مرض گونانه مثلا یکی رو خونی مالی تصور میکنم و ایما روانشناس هم نمیتونم برم و عصیت خوانواده ام و غیره اینجور نیست که جایی برم چیکار باید کنم؟

        • سلام یه مشاوره میخواستم برای کنکور ۱۴۰۳

        • یک کلام بخودت بگو خوب صدمه بزنم مگه چیه، اصلا به درک که صدمه زدم، گیر نده بخودت، دکتر انوشه هر وقت بخودما گیر بدیم وسواس میگیریم، شیطان داری بازیت میده، هرچی حساسیت بخرج بدی بدت هست،

        • انشاالله خوب بشید

        • به الله پناه ببر

        • سلام ستایش جان من کاملا درکت میکنم ولی بهتره مثل من افکارتو بنویسی هربار با جزئیات و اونو یا ببری داخل آب روان ول کنی یا بسوزونی و هربار اینکارو تکرار کن به مرور از سرت میان بیرون بعد هربار نوشتنم بگو من اونارو رها کردم امیدوارم جواب بده برات چون برای من جواب داده

      • با سلام من چند سالی هست که استرس و اضطراب دارم .دکتر آنتراکت و الپرازوللم تجویز کرده .یه مدت خوردم ولی آسنترا رو قطع کردم چون همش خمیازه میکشیدم واذیت میشدم

      • عزیزانم درد خیلی سخته وقتی عزیزت توقبر بزاری زندگی برات تموم میشه من دایم ۸ ساله که مورده جوان بود انوز چشم براش هستیم که میاد دلم خیلی براش تنگ شده ۲۱ سالش بود که مراگذاشت ورفت

    • چقد مثل منی??

    • سلام خسته نباشین شوهرمو ۲۲ روزه بردن کمپ باید چه جوری درش بیارم لطفا راهنمایی م کنید

      • درش نیار بدبخت ، بزار ترکش بدن مواد لعنتی رو

      • سلام وقت بخیر همسر به دل خواه خودش طلاق گرفت مدت چهار سال جدا شد مدتی به صیغه کسی شد الان تقاضای برگشت به زندگی با هم خواسته البته من خیلی وابسته به این خانوم بودن ولی الان دودل هستم من راهنمایی کنید با داشتن دو فرزند

        • بنظرم کسی ک حاضر باشه یک بار نادیده بگیره تو و بچه هاتو بزاره بره بازم اینکارو میکنه تصمیمش با خودته

        • اون خانوم به شدت مساله داره آوردنش به زندگیت حتی به خاطر بچه ها که باشه فقط درد سره . برا آرامش خودت و بچه ها یه فکر اساسی بکن نه وارد شدن به مسی ی که قبلا تجربه کردی و هیچ چیزی جز دردسر توش نیست

      • خیلی داغونم.۲ سال عقد کردم‌شوهرم یه آدم رفیق باز وبیکاره اخلاقم نداره هرجا میبره منو با دعوا ازش متنفرم از خودم متنفرم اززندگیم‌متنفرم‌

    • سلام من خیلی سریع اعصبانی میشم وموقعی که عصبی میشم صدام میره بالا و نمیفهمم چی میگم و بعد از اینکه اروم شدم از کار خودم پشیمونم و همیشه به خاطر همین کارم با شوهرم دعوام شده واقعا نمیدونم چیکار کنم

      • یی درد عشق خیلی سخته من ۱۸ سالمه ولی عاشق شدم عشق منا داغونم کرد ولی چیکارکنم شمابگین ازیک طرف اون ازیک طرف خانوادم خانوادم اونا نمیخوان ولی مت خیلی دوستش دارم

    • گلم به اینو اون فکر نکون وقتی نمیخایش خدتو مجبور نکن که بخایش خب مت میگم رو راست باش بهترین کاره بهش بگو هچ حسی بهت ندارم و اونم درک میکنه خدا میدونه اون دل چنتا دخترو شکونده مگه چیه یبار تو دل خدش بشکنه مگه نع بهترین کار همینه باهاش رو راس باشی

  2. سلام من دخترم ی سال ازدواج کرده میگه نمیتونم با نامزدم راحت حرفم بزنم نمیتونم نزدیک بشم

    • هی هی خدا ما به خاطر عشقمون چیکار میکنیم مردم نمیتونم به شوهرشون نزدیک بشن

        • سلام ببخشید من میخواستم راجب موضوعی کمکم کنید. راستش من توی رابطه ای هستم که علاقه در این رابطه دوطرفست خداروشکر خیلیم بهمدیگه علاقمندیم ولی بخاطر مسائلی نمیتونیم باهمدیگه باشیم چون خانواده هامون ناراضین..راستش شخصی که من باهاش تو رابطم دوتا نسبت بامن داره مثلا هم میشه پسر داییم هم خواهرزاده م این جوری بهتون بگم بابام از زن قبلیش یکدونه دختر داره وقتی با مامانم ازدواج کرده دخترشم با داداش مامانم ازدواج کرده یعنی خواهرم با داییم ازدواج کرده و اون شخصی که من بهش علاقه مندم پسر ابجیمه یعنی هم پسرداییمه هم خواهرزاده م بخاطر همین خانواده هامون مخالف رابطه ما هستن چون میگن این عمل حرامه و شماها نمیتونین باهمدیگه باشین بخاطر همون اون شخصی که دوستش دارم میگه بیا فرار کنیم ولی من بخاطر ابروم دلم نمیخاد این کارو بکنم یعنی دوست دارم کنارش باشم ولی بخاطر ابروی خودم و خانوادم نمیتونم این کارو بکنم احساس عذاب وجدان میگیرم و راستش فکر میکنم این تصمیم که فرار کنم یه جور خودخواهیه.. ولی اگر فرارم نکنم نمیتونم باهاش تو رابطه باشم چون خانواده هامون مخالفن و من الان خیلی سختمه تصمیم گیری نمیدونم باید چیکار کنم.. اینم بگم که من تو یه شهر دیگه زندگی میکنم اونم تو یه شهر دیگه و سال به سال اونم تو مسافرت هایی که میریم میبینمش خیلی سختمه تصمیم گیری.. ممنون میشم خیلی سریع راهنماییم کنید.

          • حرف مردم ک همیشه هس تو خوبم باشی حرف میزنن بدم باشی حرف میزنن بنظرم آدم فقط یکبار زندگی میکنه اگه واقعا دوسش داری فقط بخاطر ابروت میخای از این تصمیم منصرف شی اصن ارزش ندارع تو خودت و زندگی تو زهر مار کنی چون اونا حرف میزنن برو زندگیتو بساز با عشقت کون لق همه اشون

          • خواهرزاده هست ایشون به هر حال محرمته بعد بخاطر یکنفر به همهی اعضای خانواده پشت پا بزنی بعد اگر باهم نساختین نتکنستیم کنار هم خوشبخت باشید چیکار میخوای بکنی بنطرم عاقلانه تصمیم بگیر بباهاش صحبت کن از هم جداشید و به خودتون زمان بدید برای فراموشی

          • تو خاله اون پسره میشی!!
            خب معلومه که نمی تونید ازدواج کنید، الان رو نگاه نکن، چند سال دیگه پشیمون میشی اگر باهاش فرار کنی یا بخوای این رابطه رو ادامه بدی

        • سلام من از یک خانواده خیلی مزهبی هستم برادرم از اینکه دوست پسر دارم فهمیده و منو تو خونه زندانی کرده گوشیمو گرفته و برادر دیگم از خونه رفت بخاتر من حس میکنم تنها راه من خودکشیه

          • زندگی کردن حق شماست و رهایی و آزادی هم حق شماست، در حقت که ظلم کردند پس چرا خودت هم میخواهی حق زندگی رو از خودت بگیری. عاقل باش، دانا باش و به این فکر کن که بعد از خودکشی چه خواهد شد، همه تا یه تایمی ناراحت میشوند و بعد به روال زندگی خودشون ادامه میدهند . پس بمون و محکم و قوی باش و حق خوذت رو از این زندگی بگیر!

      • به الله پناه ببر

      • خب برای اینکه حسی نداره.
        اما شما عاشق هستید.

    • سلام وقت بخیر لطفا راهنماییم کنید من سه ساله ازدواج کردم ۲۱سالمه باهمسرم همش جروبحث میکنم اصلا هم درک شعور ندارن فقط به خانواده توهین می‌کنه ازشون بدمیگه خانوادم خیلی خوب هستن جز احترام به همسر نادان من کاری نکردن طلاق بگیرم دیگه خسته شدم ممنون میشم پاسخگو باشین

      • به نظرم ازش جدا شو کسی که به خانواده‌ات بی‌احترامی میکنه هیچ اهمیت وارزشی برای خودت هم قائل نیست.

      • منم مشکل شمارودارم همسرمن فوش میده دادمیزنه یه حرفایی میزنه که من اصلادلم نمیخوادببینمش کلادیگه ازش حال بهم میخوره

      • اون خانوم به شدت مساله داره آوردنش به زندگیت حتی به خاطر بچه ها که باشه فقط درد سره . برا آرامش خودت و بچه ها یه فکر اساسی بکن نه وارد شدن به مسی ی که قبلا تجربه کردی و هیچ چیزی جز دردسر توش نیست.

  3. شما میتوانید به نوجوان مشاوره(درسی هم),بدهید؟من برنامه ریزی برای درسام میکنم اما برعکسش را انجام میدم تکالیف درسیم هی عقب می افتد من هم کلاس زبان میرم و نمیتونم تکالیف درس و زبان رو کنترل کنم.و بیشتر وقتم تو گوشی میگذره.میتونید کمک کنید. من روزانه تقریبا ۶ ساعت در مدرسه هستم. روز های زوج یک و نیم ساعت کلاس زبان میرم. البته تکالیفشونم وقت زیادی می‌برده. استراحتم نمی‌دونم شاید یک یا دو ساعت فرق نداره.اما این تایم از دستم بعضی موقع در میاره به ۵ ساعت میرسد

    • خب در قدم اول لازم هست که برنامه ریزی داشته باشید ، مثلاً هر روز که از مدرسه میان بعد از یه استراحت نگاه کنید که تکالیف فردا چیا هستن ، بعد ببینید هر کدوم چقدر زمان نیاز دارن، و برای هر کدوم زمان لازم رو مشخص کنید ، چون نمی‌تونید کلا گوشی رو کنار بذارید بین این تکالیف هم یه زمانی رو به گوشی بازی اختصاص بدین، برای اینکه مدام هم توی گوشی نمونید برای گوشی بازی هم زمان بذارید و تمام تلاشتون رو بکنید که بهش پایبند باشید. قطعا گهگاهی از دستتون در میره و بیشتر بازی می کنید، اینجور مواقع اشکال نداره دوباره برگردید سر برنامه ریزی که داشتید

  4. سلام من در تایمی با شخصی در رابطه بودم ان فرد تصادف کرد و رفت تو کما بعد اینکه از تو کما برگشت فقط منو فراموش کرد دکترا گفتن قسمتی از مغزش اسیب دیده و منو فراموش کرده بعد از اون من با ایشون ملاقات کردم اما نتونستم برگردونمش الان رل داره و من اصلا وضیعت خوبی ندارم از یه طرف افسردگی.اسکیزوفی . سرمو میکوبم به دیوار محکم . قلبمو میزنم . نفسموحبس میکنم تا 25 ثانیه رفتم با چیزای تیز رگمو میزنم استرس و اضطراب البته من از قبلش حالم اوکی نبود اما خیلی بدتر شدم بخاطر اون یذره امیدوار شدم کارهای مردمو هی دوره می کنم افسردگیم 63 از 63 هم قلدری برام می کنند مثل دیووانه ها میخندم سرگیجه و سردرد در قسمت پیشانی دارم و همینطور چشمام هی سیاهی میره هر روز قلبم 1 ساعت درد میگیره اما به هیچکس هیچی نگفتم همه ی ارزو هام دود هوا شدن درسم خیلی خوبه همه میگن تو خیلی برنامه داری اما زندگیم پوچه همش اهنگای دپ گوش می دم تو دلم به همه فحش میدم حرکتای همه میره تو ذهنم هی اکو میشه بعضی اوقات صدای اکسمو میشنوم برمیگردم میبینم هیچکی نیس
    دو تا مامان بزرگام حالشون خوب نیس یکیشون بستریه خواهرم 2 سال ازم بزرگتره همش اذیتم میکنه تیکه مینذازه هر شب کابوس میبینم بیدارم هم ادما راحتم نمی ذارن تیک های عصبی دارم هوا رو گاز میزنم اره دیگه حالا این یذرش بود بنظرت چیکار کنم

    • ایشالله زندگیت بهتر شه..همه کلی درد دارن تو زندگی واقعا ولی این خیلی دردناک بود..

    • تصورم اینه که اگر فقط تو رو فراموش کرده این یعنی قسمت این بوده که این فرد از زندگی تو بره
      پس تو هم فرصت و به خودت بده که با افراد جدید زندگیت رو سر و سامون بدی
      من مطمئنم آینده درخشانع

    • عزیزم انشالله حل میشه

    • سلام، هیچ اتفاقی در زندگی ما بی حکمت نیست، حتما یک خیری توش منو تو خبرنداریم، تسلیم محض خداوندشو. یکروزی حضرت موسی علیه السلام ازراهی عبور میکرد، دید همه جوانها مشغول بازی وشنا هستند جز یک جوان فلج، حضرت موسی علیه السلام خیلی ناراحت شد درحقش دعا کرد تاخداشفا بده اونو دعاش مستجاب شد واون جوان شفاگرفت ورفت مشغول بازی شد،گذشت تا اینکه روزی حضرت موسی علیه السلام ازشهری رد میشد دید دارند جوانی رادار میزنن رفت جلو دید اه همون جوان فلج که قبلا براش دعا کرده بود،وخداوند متعال انوشفاداده بود، سوال کرد ایشان چکار کردند میخوان اعدامش کنن،گفتند مردم داشتند تورودخانه شنا میکردن ایشان اون بالا سدروخراب کرد وتعدادی غرق شدند. همان موقع ندا از طرف خداوند رسید ای موسی علیه السلام ما میدانستیم حکمت اینست این بنده ما فلج باشد چون اگه سالم باشد کار دست خودش میدهد.

    • همیشه دارم گریه میکنم اصلا نمی‌دونم برای چی فقط دلم میخواد خونه خودمو حبس کنم و همیشه به خودکشی فکر میکنم میشه کمکم کنید

    • سلام عزیزم
      تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی!
      قدر خودت رو بدون و خودت رو دوست داشته باش،
      خداروچه دیدی شاید قراره بهترین برات رقم بخوره، پس برای زندگیت هدف داشته باش و به عشق هدفت از خواب بیدار شو.
      کتاب بخون و حتما ورزش کن تا همیشه سرحال و شاداب باشی!
      اگر برای خودت ارزش قائل باشی بهترینها در مسیرت قرار گرفته میشه و اون موقع هست که متوجه سرنوشت و زندگی قشنگی که داره برات رقم میخوره میشی!

  5. من یازدهم تجربی ام با اینکه خوب هم درس میخونم و فرزانگان یه شهرستانم ولی اصلا نتایج ازمونام خوب نیست حس میکنم مفید نمیخونم چیکار کنم خیلی ناامید شدم چطور برنامه بریزم برای ازمون بعدیم؟ فیلم اموزشی ببینم یا فقط تست

  6. من می‌خوام زمان بیشتری را برای درس هام بگذارم و کمتر تو گوشی بروم و یک برنامه ریزی توی روزم داشته باشم.من برنامه ریزی میکنم اما نمیتونم عمل کنم .وقتی توی گوشی میروم یک دفعه میبینم چند ساعت گذشته و درس نخواندم و روش برنامه ریزی درست را نمیدانم .میتونید کمک کنید؟

  7. دیشب تولدم بود هیچیکی یادش نبود حتی هیچکی یک تبریک هم نگفت حتی پدر و مادر خودم فهمیدم برای هیچکی ارزشی ندارم واقعا احساس بی ارزشی دارم

    • تولدتون رو عمیقا به شما تبریک میگم و بهترین هارو برای شما آرزو میکنم. بله منم دقیقا دوسال این اتفاق برام افتاد کاملا درک کردم چه احساسی داشتی. کم کم به این درک میرسیم که تولدمون برای خودمون فقط ارزش داره.‌پدرمادرامون با بالا رفتن سنشون درگیر بحران میانسالی خودشون میشن

      • سلام من از وقتی که یادم میاد پدر و مادرم همیشه دعوا میکردن نه دعوای معمولی چون پدرم دست بزن داره تازگی ها دیگه توانایی ادامه دادن ندارم همش دارم به این فکر میکنم که خودم رو بکشم حتی دیروز خواستم این کار رو انجام بدم ولی یه لحظه پشیمون شدم دیگه واقعا خسته ام

        • سلام
          منم وضعیتم مث خودته تقریباً
          واقعا حالم بده همش قلبم درد می‌کنه خسته شدم که زندگی کی تموم میشه

      • من خیلی دلم میخواد از پدر و مادرم دور باشم خیلی اذیتم میکنن واقعا دچار بیماریهای جسمی و روحی شدم بقرآن خودمم کارمندم اما اونا مثل چند سال پیش با من رفتار میکنن
        بلند میشن هردوشون ادای راه رفتنمو در میارن و میخندن بهم تحقیرم میکنن دلم میخواد یه جا پیدا کنم مثل خانه های امن و گرم که کسی بهم آسیبی نرسونه

      • من یه دوسال پیش اتفاقاتی افتاد برام که در نتیجه اون اتفاقات مورد آزار روح و روان و طعنه شنیدن هستم ، میخوام از دست خانواده م به یه جایی پناه ببرم که از افرادی مثل من حمایت میکنن ، چون واقعا خسته شدم و کار هر روزم شده گریه و زاری???????

      • سلام منم13سالمه مامانم نميزاره موهاي بدنم و يجوري بين هم سن و سالام خجالت ميكشم هي ميگه ضخيم تر در مياد و……

      • سلـام من عشقـم سه ماه میشـ
        فـوت شـده الـانم ک مـدرسس تو درسام افت کردم منی ک ۱۹ بودم همیشه و دلم نمیخاد برم مدرسه میخام همیشع تو خونه باشم از خونه نرم بیرون دلم میخاد همش گریه کنم تا خالی شم اما نمیتونم گریه کنم تا بقیه ناراحت نشن بدجور هواشو کردم دلتنگشم بخدا سخته من تو سن ۱۵سالگی بیام به مرگ فک کنم ارزومه برم پیشش???????

        • درک میکنم این اتفاق برای منم افتاده خیلی سخته کسی ک دوسش داری از دست بدی ولی اینو بدون ک فقط با فکر کردن بهش ب خودت آسیب میزنی. و اینکه من میتونم اسم شما بدونم

        • فداتشم خواهرگلم منم یک دخترم بخدا خیلی سختی کشیدم ولی چاره نیست مجبورم زندگی کنم ناراحت کباش خدابزرگه خداخودش صبرت بده میدونم غم سختی هست

    • سلام خیلی خسته ام خانم سن بالای هستم توخدا خواهش میکنم کمکم کنید دارم دیوانه میشم یک روانشاس میخوام که واقعا بتونه حرفهامو باور کنه حتی مدارک زیادی دارم با آقای ازدواج کردم که مریضی اسکسفرنی داشته و بمن نگفته اما غیراز اموالم زندگی فرزندانم را هم گرفت

    • مهم اینکه خودت برای خودت ارزش قائل شی
      اونا تا اخر تو زندگیت نیستن
      به کسی تکیه نکن
      محتاج محبت از کسی نباش هرکی به فکر خودشه
      سعی کن به اینکه بقیه چه فکری میکنن یا اینکه چقدر براشون مهمی یا ارزش داری و فلان مهم نباشه

    • خب اینکه عادیه عزیزم

    • تولدت مبارک:)

    • مثل من .
      تولدت مبارک

    • و منی که تا حالاهیچ وقت تولد نگرفتم.. نه خونه پدر مادر نه همسر

  8. من دخترم و 13سالمه و روی پسر پسرعموی بابام 2ساله کراش زدم 20 سالشه. 23 روزپیش رفتم بش اعتراف کردم، اون درجواب به من گف که وقتی بزرگ شدی. حست نسبت به من تغییرمیکنه و…. من چندروزبعددوباره بش پیام دادم بازم همین حرفوبه من زد، اما من واقعا خیلیییی شدیدادوستش دارم واینکه ماهمسایه هم هستیم.ومادرماه رمضان هرسال احیاداریم، ندروزپیش که احیابوداون برا اولین باربودکه اومدپیشمون وفرداشبشم بجای اینکه بره پیش دوستاش افطارکنه اومد پیش ما یعنی زنا…. ومن وقتی نگاش میکنم نگاهشوبرمیگردونه.:)
    حالا من نمیدونم چیکارکنم که دلشوبدست بیارم میخوام اونوعاشق خودم کنم، ولینمد چیکارکنم. یه مدت دیگ هم عروسی پسرعمشه نمیدونم وقتی ببینمش چیکارکنم. لطفاراهنماییم کنین که چطوردلشوبدست بیارم ممنون.

    • بشين درستو بخون عزيز من 13 سالته تو اين سن آسيب ببيني ديگه درست بشو نيست ها

    • سلام چطوری خوبی؟
      ببین من 14 سالمه و خب این داستانارو پشت سر گذاشتم
      اینجور چیزا تو سن ماها عادیه ولی بنظرم باید کنترل بشه یعنی از یه حدی که بیشتر بشه ممکنه آسیب های روح و روانی جدی ای ببینی
      تنها حرفی ک میتونم بزنم اینه که سعی کن رو آیندت متمرکز بشی و درگیر این بچه بازیا نشی. پسرا عاشق اینن ک یکیو عاشق خودشون کنن و براش قیافه بگیرن. حس قدرت بهشون دست میده
      درگیرش نشو…
      بوص:)

    • ببین عزیزم بهش بگو دوسم داری یا نه الکی وقتتو هدر این چیزا نکن

    • ناشناسی از اینجا

      این اشتباهو نکن بعدا به خودت میخندی:)))

    • سلام عزیزم منم یه مدت پیش عاشقش شده بودم اونم عاشق من بود منم تو سن تو اونم ۲۰ خوردهای داشت دیگه خیلی ازمن بزرگ تر بودیه روز اومد پیش من بهم گفت که من عاشقت شدم منم میدونم که منو دوست داری منم گفتم رسیدن ما دوتا امکان نداره چون تو سنت از من خیلی بیشتره اونم همینو گفت بخاطر اینکه علاقش به من زیتد نشه رفت زنی رو گرفت که اصلا دوسش نداشت وسریع بچه دارشد تا راه برگشت نداشته باشه که بیاد پیش من هم من هم اون دیگه ازهم دیگه دل کندیم الان باهم رفت امد خانوادگی داریم ولی خوب دیگع اون احساس رو نسیت به هم نداریم

  9. باسلام و احترام
    من تو دوراهی موندم که کلاس زبان آیلتس برم یا تافل؟

  10. سلام من ۱۸ سالمه چند ماهه خانواده ی پدر و مادرم خیلی محل نمیدن یا وقتی یه جا جمع میشن به ما نمیگن خیلی دوتا جهره دارن پشت سر ما یه جور جلوی ما هم یه جور دیگا یا وقتی خونه ی خالم رو طراحی کردن با کرق طلا زدم گفت که اونی که می خواستم نشد به بهونه ی اینکا من خسته شدم گفت ولش کن ولی بعد فهمیدم کا خودش همشو زده که یه وقت من نزنم ۱ هفته کامل گریه کردم کلا این کاراشون خیلی توی روحیم داره تاثیر میزاره عصبی شدم تا یه جیزی میشه گریم میگیره نیاز به مشاوره دارم

  11. سلام من نیاز به کمک دارم

  12. سلام من درسامو به تعویق می‌اندازم انگیزه ندارم سال آخر دانشگاه هستم

  13. سلام وقت به خیر من حالم خوب بود درسم هم میخونم اما به کندی و این منو اذیت میکنه و درس خوندن رو به تعویق میندازم حالم بد شده

  14. من 15 سالمه و دهمم،من شرایطم تقریبا خوبه ولی بخاطر مدرسه خیلی استرس و اظطراب میگیرم و غصه میخورم ،هرشب کلی روانم به هم می‌ریزد و حتی کلی گریه میکنم از اینکه باید برم مدرسه نمی‌دونم چیکار کنم

  15. من ۲۸ سالم هست دو سال پیش با یه دختری آشنا شدم توی فضای مجازی که ۲۰ سالش هست. فقط به صورت مجازی در ارتباط بودیم این مدت. کم کم گذشت تا علاقه پیدا کردیم به هم. اینو هم من میدونم و هم اون. چندباری خواستم کات کنم کلا نیست میشدم یا کم وقت میزاشتم براش. ولی دیدم نمیتونم بی خیالش بشم. الان خودش میگه دیگه به هیچی و هیچ کسی حسی ندارم حس هام رو پروندی و بهم گفت خیلی کم وقت گذاشتم براش. ولی دیروز که بهش درخواست دادم که پشیمون هستم از این که کم وقت گذاشتم و میخوام جبران کنم. خودش گفت جبران کن. یه چیز دیگه هم بگم ما ارتباطمون طوری بود که توی تلگرام عکس میفرستاد برم و منم براش عکس میفرستادمس. البته اون توی سکرت با تایم مشخص مثلا۳۰ ثانیه عکس میفرسته. خیلی کم هم تصویری میاد و اخرین بار دیروز بود. که پیشنهاد برگشت به رابطه م اطمینان اینکه جبران کنم براش رو دادم. باهاش داشتم حرف میزدم خودش گفت تصویری میخواد ببینیم همو. اون روز هم بهم گفت که یه پسری بهش پیام داده بود از تهران که میخواد بیاد خواستگاری و دوستی و…. که در کل بهش گفتم که تهش هیچی نیست. دیروز خواستم درمورد اون پسره بپرسم که پیام بهش میده یا نه گفت که درموردش حرف نزنم. و بهم گفت هیچی نگو. حالا خواستم بدونم از کجا بفهمم واقعا خودشم تمایل به برگشت رابطه داره؟ و اینکه نگرانم از اینکه یا اون پسره در تماس باشه؟

    • من دخترم این چیزا رو متوجه میشم به احتمال 70 درصد اون خواسته تورو امتحان کنه ببینه تو میای خواستگاریش یا ن این موضوع رو گفته ک ببینه ری اکشن تو چیه عصبی میشی غیرتی میشی که فکر کنم خراب کردی

      • چرا آخه الکی میگی از طرف دخترا؟ اصلا اینجوری نیست… تو رو خدا الکی چرت و پرت نگین دوست خودم جونش برا عشقش میرفت ولی پسره من محلی می‌کرد میرفت چن روز یه بار میومد همش دروغ میگفت… الان حال دوستم اینقدر خرابه هیچی براش مهم نیست احساسش کلا خورد شده میخاد رابطش تموم کنه ولی هنوزم پسره رو دوست داره خیلی زیاد مونده چیکار کنه… به نظرم این دختر خانوم هم توی همچین اوضاعی هست… تو رو خدا با دل آدما بازی نکنین اگه آدمه رابطه‌ نیستین نیاین جلو

    • من این وضعیت دقیقا توی دوستم دیدم همینجوری عشقش اذیتش کرد میرفت بعد چن روز میومد.. دوستم جونش برا پسره میرفت… الان حالش خیلی خرابه… دقیقا میخاست بره ولی پسره نزاشت ولی هنوزم زیاد بهش محل نمیده خیلی عذاب میکشه تنها دلیلی مونده همون حسیه که داره…. به نظر من واقعا جبران کنین براش نزارین دیر شه به احتمال زیاد هنوزم دوستون داره که مونده… اگه واقعا دوسش دارین از دستش ندین چن سال دیگه خیلی حسرت میخورین…آدما از یه جایی به بعد فقط میبرن از همه چی…

      • منم یک پسری راخیلی دوست داشتم چند سال واش حرف زدم ولی الان ازم جداشدم خودم خواستم جدابشم چون من قبل ازاون یکی دیگی رومثل چشمام دوست داشتم اون منا ول کردمن براش مردم وزنده شدم دلم پر میکشه یکباره دیگه ببنمش

  16. سلام من ٣٨سالمه لیسانس و شاغلم الان ٧ساله ازدواج کردم با آقایی که دو سال از من کوچکتر و دیپلمه است ما اختلاف مالی هم داشتیم و از اول من میدونستم اما چون شرایط خودم خوب بود فکر میکردم مهم نیست تا قبل از عقد همه چیز خوب بود ولی وقتی عقد کردیم همسرم ماشین من رو گرفت دیگه بهم نداد خیلی برام هزینه نمی‌کرد و مسافرت نداشتیم تا ازدواج کردیم دخترم دنیا اومد که باز هزینه های مربوط به خودم و هر چیزی که مربوط به من میشد با بخشی از هزینه های بچه افتاد رو دوش من به مرور زمان ماشین رو عوض کردیم مدل بالاتر گرفتیم یه وام به من تعلق گرفت که شوهرم گرفت و گفت خودم قسطاش رو میدم چون از کار بیکار شده بود با ماشین من که حالا مدل بالاتر شده مشغول به کار شد خرج خونه و قسطارو از همون میداد البته خرج خونه مختصر و چیزهای ضروری فقط که تو این مدت
    من ماشین نداشتم پیاده رفت و آمد میکردم تا اینکه به اسم شوهرم با پول خودم ماشین ثبت نام کردم و گرفتم برای خودم این بگم رابطه من و شوهرم خیلی سرد شده از این بی توجهی های شوهرم من کلا افسرده شدم که بعد از این ماشین شوهرم اخلاقش بدتر شده که این ماشین مال من بوده تو گرفتی برای خودت میگه من باعث شدم تو پیشرفت کنی تو باید بیشتر هزینه زندگی کنی میگه من مثل یه برده باید کار کنم قسط ماشین تورو بدم که تو پولدارتر بشی و من هیچی
    بهش میگم من اینو نخواستم خودت خواستی از سر بیکاری خوب برو دنبال یه کار بهتر اما قبول نمیکنه الان بارداری دوم هستم کوچکترین هزینه ای جهت بارداری و زایمان بهم نمیده حتی کمک هم نمیکنه اصلا برایش مهم نیست منم ازش نخواستم خودم هزینه کردم ولی از اینکه اینارو میبینه و باز ازمن طلبکاره بیشتر حرصم میگیره الان موندم باهاش چکار کنم ما رابطه زناشویی خوبی هم نداریم من باید چکار کنم واقعا چون خیلی داغونم از کارای شوهرم

  17. سلام مشکل من شوهرمه خیلی اذیتم کرده ی کاری کرده از خانوادت دورم هیچکس دور و برم نیس فقط ی خونه با من و ی بچه کوچک نمیتونم تحملش کنم چیکار کنم فقط زور میگه دست به زن داره چیکار کنم کمک کنین

  18. من 19 سالمه و الان یکسال و نیم ک درگیرافسردگیم دوس ندارم از اتاقم بیام بیرون زیاد حرف نمیزنم همش دوس دارم بخوابم و خستم با کوچکترین چیزی گریم میگیره یا خود ب خود بدون دلیل ب ی جا نگاه میکنم اشکم در میاداحساس میکنم خیلی بی ارزشم و یک موجود منفعلم ن اینکه نخوام ولی واقعا توانایی انجام هیچکاری ندارم عاشق تنهاییم ولی از اینک تنها برم بیرون استرس میگیرم یکنفر غیر خونوادم باشه نمیتونم باهاش حرف بزنم استرس میگرم و هول میشم واقعا برام سخته نمیتونم تو جمع باشم حس میکنم بقیه دوس ندارن ک منو ببینن از اینکه تو چشم بقیه نگاه کنم وحرف بزنم استرس میگرم فکر میکنم چهره خوبی ندارم و بقیه رو اذیت میکنه با اینکه قیافه عادی دارم

  19. سلام من ۱۷سالمه این دوساله بادوست بابام رابطه دارم الانم دیگه خسته شده میگه نمیتونیم اینطور بمونیم این دوسالم فقط بخواطرتوهیچی نگفتم .منم خیلی میترسم که بابام چی میگه ، از یه طرفم میترسم ک این اختلاف سنی ی مشکلی پیش بیاره بنظرتون خودم ب بابام بگم بهترنیست؟نمیدونم اصلا خسته هم شدم از بس فک کردم

  20. سلام من تو ی رابطه ۱۰ ماهم ی دروغ کوچیک گفتم و هر باریم ک ازم پرسید انکار کردم سرش داد زدم ک اشتباه میکنه بعدش اومدم حقیقتو گفتم ک اره اینجوریه و اشتباه کردم حالا دلخوره چند روزه و درست نمیشه سرد شده انگار سنگ شده انگار علاقه نداره دیگ بهم انگیزه نداره همش میگ زمان بده دادم زمان شب ک صبحت میکنه خوبه صبح همون ادم قبل نمیدووونم باید چیکار کنم دارم اذیت میشم??‍♀️??‍♀️ راه حل چیه

  21. من از دوران کودکی اضطراب خیلی زیادی دارم که بعضی از زمان ها غیر قابل کنترل میشود. مشکل دیگه ای که احساس میکنم اینه که نمیدونم به اندازه کافی خوب هستم و آیا کارها و دستاورد هایی که تا به الان داشتم قابل قبول هست یا نه، اما خودم‌ شخصاً راضی نیستم با اینکه فکر میکنم همیشه‌ تمام تلاشم رو انجام دادم. من همیشه تو ذهنم درحال جنگیدن با خودم هستم به صورتی که‌انگار چند نفر دارن‌د باهم دعوا و بحث میکنن و به توافق نمیرسند و اختلاف عقیده دارند. با اعتماد به‌نفس هستم، اما‌ در بعضی شرایط اعتماد بنفسم را کامل از دست میدهم. نمیتونم شکست رو قبول کنم و‌نمیخوام‌ که‌ قبول کنم و خیلی مواقع فشار خیلی زیادی رو باید تحمل کنم.

  22. مدت سه ساله با یه نفر دوستم ، دوتامون از دوتا شهر مختلف هستیم ،از راه دور ،فقط چند ماهی یکبار به مدت یک هفته ده روز ،میریم یه شهر دیگه مسافرت ، اینارو کلی میگم هر وقت بهش زنگ میزنم پیام میدم در دسترس ،، اولای رابطه به من خیلی دروغ گفت حالا نمی دونم برای مخ زنی برای چی بود گفت پدرو مادرش مردن عموش پولشون خورده و… بعد که یکم رابطمون جدی شد گفت پدرو مادرش زندن قبلا وضعش خوب بود الان ورشکست کرده هیچی نداره ، قصدش ازدواج میخواد بیاد خواستگاری ، چندتا مساله هست من باهاش مشکل دارم ، یکی اینکه رابطه جنسی مهم برای همه ،، نمی دونم بلد نیست حوصله نداره عشق بازی نمی کنه یا خیلی کم من چندین بار بهش گفتم اینگار اهمیت نداره براش ، یه حسی به من دست میده اینگار به فکر خودشه بعد به خودم میگم اگه ،کسی واقعا یکیو دوست داشته باشه همه چی براش اهمیت داره سعی میکنه اون کارای طرف مقابلش دوست داره انجام بده و اگه طرفش اهمیت نداره انجام نمیده ، این یه مسئله ،من نمی گم خودم خیلی خوبم هر کس ایردای خودش داره ،من یکمی لجبازی دارم اون خیلی زیاد اینگار دوست داره حرف حرف اون باشه ، بفرض من رفتم سر کار حقوق اول رفته بودیم مسافرت گفت بیا بریم رستوران مهمون من ، سر این یه دعوای شد نریم فلان بعدم من ناراحت شدم اومدبهم میگفت میخواستم پولات خرج نکنی ، رستورانم رفتیم دیگه من حساب نکردم ، سری اخری گشنش شده بود رفتیم یه چیزی بخوریم اونجای بود ساعت یازده بود هنوز غذا اماده نبود ،گفت نیمرو بزنیم گفتم توبخور من یه لقمه پیش تو میخورم وقتی غذا اماده شد من برنجی میخورم ،بعد اصرار کرد گفتم هر چی میخوای بگیر ، بعد دعوا کرد زد از رستوران بیرون مگه نمیگم هر چی میخوای بگو جوری که میخواستم بر گردم شهرم ، میگفت من گشنمه عضبی م

  23. سلام من همسرم زندان افتاده و دوفرزند ۹و۱۴سالع پسر دارم انها خیلی وابسته به پدر بودن چون پدرشون بعد سرکار همیشه خونه بوده و هیچوقت نشده جایی بره یا نباشه برای همین خیلی گریه و بی قراری میکنن من هم بهشون گقتم پدرتون رفته ترکیه کار کنه و خیلی سوال میپرسن و من بعضی هارو نمیتونم بگم برای همین نمیدونم بهتر هست حقیقت را درباره زندان رفتن پدرشون بگم یا همینجوری بگم ترکیه رفته؟؟؟

  24. من ی دوست دارم ۱۷ سالشه
    این آقا شخصیت اش طوریه ک مثلا گاهی با شما خیلیی مهربونه گاهی خیلی سنگدل و البته هر چقدر پیش شما حس امنیت بکنه سنگدل تر میشه و و تنها راهییم ک وادارش میکنه ب معذرت خواهی تهدیدش ب ترک کردنه بعدشم فاز اره من بدم و برو من سمیم میگیرع ک دلت بسوزه خیلی حمایت و محبت دریافت میکنه اما هر چی جلوتر رفتیم سنگدلتر بی توجه تر شد اما گاهی هم در اوج مهربونیه و این مودی بودنش منو گیج کرده همچنین ویژگی های ی ادم سو استفاده گر رو داره پدرش هم ادم درستی نیست یادمه ک ی بار حوله اش رو داخل استخر جا گذاشت پدره،وقتی بهش گفتم توی رو خوب برخورد کرد اما وقتی قطع کرده بود گفته بود زر میزنه. میخوام بدونم مشکل دوستم چیه چون از داداش بهم نزدیکتره من گیج شدم نمیدونم چ برخوردی باش کنم میگ خودم میفهمم بد میشم اما نمیتونم بهش ادامه ندم همین ک از بدی هاش میگی میخواد تماس رو قطع کنه با تنها کسی ک خوبه ی دختره توی خونوادش باباش ادم مزخرفیه اما مادرش خیلی خانوم خوب و مهربونیه اینم خودش با دخترا خیلی خوبه ولی حس میکنم همین ک با اون دختر بره زیر ی سقف خود واقعیشو نشون بده ب اذیت کردن بقیه هم علاقه داره عمدا اذیت میکنه و لذت میبره می‌خوام ببینم اختلالش چیه مازوخیسته ضد اجتماعیه دو قطبیه سو استفاده گره چیع اخه

  25. سلام پسری هستم ۱۷ساله که با مامان دوستم رابطه جنسی داره
    یعنی از ۱۵سالگی باهاش رابطه دارم
    الان یک هفته می شه که حس بدی به اینکار پیدا کردم و عذاب وجدان زیادی گرفتم

  26. سلام . مشاوران انلاینتون چرا وسط مشاوره دادن میرن؟؟
    لطفاً رسیدگی بشه ‌.

  27. سلام. من در پیام رسان درخواست کمک کردم اما پاسخگو نیستن. ممنون میشم رسیدگی کنید

  28. من خیلی آدم بدی هستم نمیخوام اینطوری باشم حسودم گاهی بی دلیل گریه می‌کنم دلم از پدر و مادرم گاهی از فامیل بعضی اوقات از خودم پر میشه احساس می‌کنم بعضی وقتا کلا نباشم بهتره

    • سلام دقیقا منم همین حس شمارو دارم یه روز سرحال پامیشم یه روز میخوام نباشم ۱۹ سالمه و انگار که رو هوام از خودم اونجوری که باید راضی نیستم ولی چیزی که ارومم میکنه تو این لحظات این جملس که اخرش همه محو میشیم غصه چیو میخوری کار خوبو خودتو بکن و کاری به کسی نداشته باش اصن که چی حالا دکتر مهندس افتخار خانواده برگ برنده دست کسیه که حال خوب و خوش خودش بیشتر از هرچیز دیگه در اولویت باشه اگه دنیا در نظر بگیریم که هیچ انسانی روش نیس به جز ما میبینیم که گاهی یا بهتره بگم همیشه برای دیگران زندگی میکنیم به یه جایی میرسی میبینی چقدر برای قضاوت نشدن به خودت سخت گرفتی چقدر بخاطر زوایای انسانی که انسان ها درستش کردن زجر کشیدی که چی رها کن هیچ درست و غلطی در این دنیا که انسان ها درستش کردن وجود نداره اصلا مهم نیست ازمون ایین نامه بار اول قبول شی یا دهم چه فرقی میکنه من گریه کنم بخاطرش خنگ کسی نه این دنیا ارزش گریه کردن داره اما ارزش فکر کردن بهش نداره گ مهم اینه به زوایای غیر انسانی اون که روحت به تو میگه درسته پیش بری بهت یه وقتایی مثلا میگه پاشو برقص ، بریم قدم بزنیم و… روحتو دریاب و مطمعن باش خدایی هست و همیشه یاداود حضورش باش تو حال بدت زیاد تمرکز نکن رو گذشته هیچ زمانی به اسم گذشته برات وجود نداشته باشه رها کن و به حالا بچسب ببین روحت قلب چی میگن مغزتو خودت کنترل کن نه که اون تورد کنترل کنه.

  29. یه شخص مونث چند ماهی، هست ذهنم رادرگیر کرده یعنی در واقع عاشق اون طرف هستم وبه شدت ذهنم درگیر کرده خیلی اذیت میشم. دسترسی هم بهش، ندارم اگر هم داشته باشم جرات ندارم. فقط ذهنم را درگیر کرده وهمش به فکر اون هستم. چطور باید ازاین فکر رها بشم؟ چرا این حالت دارم؟ باید چکار کنم؟

  30. سلام نمیدونم چی بگموازکجابگم وچه جوری حتی احساساتموبیان کنم.اینکه چه قدبده یه چیزیودوست داشته باشی داشته باشی امایقین داری که نمیتونی داشته باشیش وروزی صدبارانگارخون قورت میدی وتوی خودت میریزی وخفه خون میگیری.من حدوداده سال پیش بایکی دوست بودم درحدمعاشقه ام باهم بودیم وبشدت احساساتشوپس زدم قصدش ازدواج بودوخیلی به پام موندامانخواستمش وبعدازسالهاازدواج کرد،من عاشقش بودم امابخاطراینکه فک میکردم میتونم باموقعیتهای خیلی بهتری باشم وانتخابای بهتری بکنم ولش کردم،بعدازشیش سال پشیمون شدم امادیرشدا بودواین آقاازدواج کرده بوودومتاسفانه منه نادون به حریم زندگی جدیدشون بخاطراینکه طاقت نداشتم کناریکی دیگه ببینمش احترام نذاشتم و چهارسا پیش پیام دادم بهشون والان بااینکه سه ساله بشدت پشیمونم وکناراومدم وهمش خودمونفرین کردم که چرا وجلوی خودمونکه نداشتم،پیشنهادبودن بااین آقاروبارهاردکردم بااینکه دلم یه چیزدیگه میگفت،وازش عذرخواهی کردم وجوابشوندادم امابشدت توی برزخ گیرکردم واین آقامیگه به جفتمون رحم کن به زندگیم رحم کن به جوونی که بخاطرت ازدست دادم رحم کن وباهام باش تاآروم بگیرم،میگه مدام منوباهمسرش مقایسه میکنه وبااینکه زنش زن خیلی کاملیه وازهرلحاظ بهتره نمیتونه فراموشم کنه،میگه بهم ظلم کردی ومدام منولعنت میکنه که نذاشتم بهم برسیم،خیلی خسته ام وفشاردردناک روانی رومه که نمیتونم باکسی صحبت کنمومدام مثل مرغ سرکنده بال بال میزنم که چیکارکنم،احساس میکنم مردم ودستم ازدنیای خودم کوتاهه.احساس میکنم گوسفندم وحسرتایی که دارم چاقوان وبدون اینکه بهم حتی فرصت آب خوردن بدن سرموبیخ تابیخ میبرن.میدونم مقصرم ودارم میسوزم.میخوام جبران کنم اول ازهمه برای خودم میخوام دووم بیارم میخوام کم نیارم میخوام خودموجمع کنم لطفاکمکم کنید

  31. سلام من 13 سالمه و در روابط اجتماعیم ضعیفه و همچنین سریع ناراحت میشم و به گریه میوفتم راهی هست که وقتی ناراحت میشم گریه نکنم و راهی برای قوی کردن روابط اجتماعیم هست

  32. من خیلی احساس تنهایی شدیدی دارم

  33. یه استرس درونی دارم و اعتماد به نفس و عزت نفسم بشدت کمه از لحاظ جسمی دچار مشکل شدم و حس میکنم مریض شدم. علائم دارم. درسم از پایه 12 ام افت کرد و دیگه درس نخوندم تا امسال که بازم برام سخت بود. وضع خانوادم خوب نیست هر روز مامان بابا دعوا میکنن مثل قبلا و حتی بدتر جو خانوادمون اصلا محبتی و حتی نرمال نیست. مادرم فشار زیادی برای درس روم میاورد و هر بار بخاطر شکستام کلی سرم داد میزد و تحقیرم میکرد.از لحاظ مالی هم دچار مشکلیم. من با همه اینا تو این لحظه نمیدونم چجوری باید ادامه بدم! چجوری درسمو بخونم میخوام کنکور قبول شم و تمرکزمو بزارم برای درسام ولی الان شرایط سختی دارم. میخواستم با تمام توانم تلاش کنم اما بدن خستم احساس کوفتگیم حال بدم اجازه نمیده، با این وجود حتی امیدی هم به هیچ آدمی ندارم که مثلا نجاتم بده ولی مثلا فقط خواستم درد و دل کنم.

    • خاستم بگم که من دردو دلاتو خوندم?✨

    • خیلی خوبه که اینقدر خوب میتونی راجب خودت و مشکلاتت صحبت کنی واقعا بهت افتخار میکنم و ارزو میکنم همه جیز تو زندگیت به روال عادیش برگرده و کنکورم قبول شی✨️??

      • سلام هم سن و سالیم و دوتایی ۱۹ سالگی ازدواج کردیم واقعا موقعیت سختیه تا حدی درک می کنم ولی واقعا ارزششو نداره که گریه کنی و بخاطر شون پنونی از شوهرت بهشون زنگ بزنی بچسب به شوهرت و بچسب به زمدگیت اونا هم کم کم گذر زمان درستشون می کنه انگار‌کن راه دورین و نیستن زندگیتو بچسب که بحاطر اونا زندگیتم خراب نشه و یا. خدایی نکرده دوروز دیگه رفتار بدتری نداشته باشن که همسرت بگه من که گفتم ولشون کن هیییچ وقت بهشون بی احترامی نکن ولی قدر خودتو بدون اونقدر قوی و محکم باش که شوهرت بهت افتخار کنه اونا مهم نیستن

    • سلام خواستم بگم زندگی منم همینه هر روز بحثو دعوا خانوادم و فشار کنکور و منم کم آوردم خواستم بگم تنها نیستی=))))

      • منم مثل تو ام ، اعصابم از خانواده بهم ریخته میخوام به یه جا پناه ببرم که ازم حمایت کنن ، نه حمایت مالی چونکه کارمندم و حقوق دارم هرماه
        حمایت روحی
        میخوام از دستشون فرار کنم???

  34. سلام وقت بخیر من سرباز م و تازه اموزشیمو تموم کردم و هروقت میام مرخصی تا روزی که برمیگردم پادگان استرس دارم حالم خرابه چیکار کنم

  35. سلام من احساس میکنم چند شخصیه پراکنده توی من هست و هر روز یکیشون خودنمایی میکنه هرکدوم نیاز های خودشونو دارم و خیلی باهم متفاوتن این با عث میشه نتونم درست تصمیم بگیرم یا از تصمیماتم پشیمون بشم یه روز افسردگی دارم یه روز روانی میشم یه روز انقد به خودم میرسم و خودمو دوس دارم یه روز هنش تو فکر آسیب به خودمم تعادل روحی روانی ندارم نمیتونم احساسات و عواطفمو برای مشاورا توضیح بدم و بعضی وقتا همش احساس میکنم که نیازی به کمک روانشناسا ندارمو خودم تنهایی از پسش بر نمیام سال دیگه باید انتخاب رشته کنم ولی خب با این وضعیتم خیلی اظطراب دارم

  36. سلام . نمیدونم چرا ولی همش احساس میکنم یه وزنه ی سنگین روی قلبمه همش سعی میکنم نفس عمیق بکشم ولی حس میکنم به اندازه کافی نمیتونم نفس بکشم آدم درونگراییم و ظاهر خیلی اروم و منزوی دارم دقیقا برعکس باطنم که همیشه درگیره هیچوقت نمیتونم به افکارم نظم بدم همیشه مثل یه دفتر خط خطی شده اس اکثرا توی افکارم میمونم و وقتی به خودم میام حتی یادم نمیاد به چی فکر میکردم و سردرد میگیرم ولی خانوادم جدی نمیگیرن هروقت میخوام حرفی بزنم شروع به پیچوندن بحث و به شوخی و خنده گرفتنش میکنن اونا فکر میکنن همه ی مشکلات مالیه چون وضعیت مالی خیلی خوبی نداریم ولی خب یه جوری انگار خانواده نیستیم . اکثر وقتا حرفام و میریزم تو خودم یا روی کاغذ مینویسم ولی بعضی وقتا احساس میکنم نیاز دارم یه موجود زنده فقط به حرفام گوش کنه بدون اینکه نصیحت کنه یا شروع کنه به تعریف کردن از مشکلات بقیه که تو بهتر از اونایی و …

    • الهی بگردم…چقد درکت میکنم…ی دوست مورد اعتماد واسه خودت پیداکن..من حال روحی خیلی خرابی دارم ولی واقعا تورو درکت کردم.خاستم بگم من زندم،من شنیدمت،تا مرده متحرک نشدی درداتو بایکی تقسیم کن بزار خالی بشی..ولی بهترین اینه ک دستتو ب زانوت بگیری یاعلی بگی ی فکری کنی ی پولی سرهم کنی بزنی ب دردت،اونم فق ب ی مشاور سربزنی رفیق🥺

  37. من ی کم آدم شلخته هستم وقتی از بیرون میام لباس هایی که تنم بوده هرجا میندازم دیروز وقتی از بیرون آمدم. خواهرم و مادرم به این دلیل همیشه غر میزنن که چیزات جمع کن خواهرم چندبار اخطار داده بود اگه لباس هات جمع نکنی همه رو میریزم پشت در…. من دیروز ی کم خسته بودم و دراز کشیده بودم و خودم به موقع میخواستم جمع کنم ولی اون داشت میگفت برندارید همین الان میندازم گفت قبلا هم بهت گفته بودم دیدم همه رو ریخت پشت در منم عصبانی شدم باهاش درگیر شدم من اونو زدم و اون هم منو جوری زد که دستم درد گرفت مامانم ازش طرفداری میکرد و هرچی خواست خواهرم و مامانم به من گفتن لباس هام جمع کردم ولی باهاش بخاطر کار دیروزش قهرم….. از ی طرف هم کارم پیشش گیر و حالا هم باهاش قهر کردم

  38. راستش من از دختری خوشم میاد و تا جایی که میدونم اونم این حسو بهم داره…مدتیه که با هم صمیمی شدیم (حوالی ۱ ماه) قبل این همدیگرو میشناختیم البته ولی در حد سلام.تا جایی که بهم رسیده میخواد با هم فعلا دوست باشیم تا بیشتر همو بشناسیم..خب این طبیعیه و خواسته منم هست.تو این مدت مریض شده و یکم درگیر این قضیس،من همیشه کنارشم و پیگریش هستم. ولی حس میکنم یکم داره دور میشه ازم..نمیدونم این فقط حسمه…پیشنهادیم بهش ندادم هنوز.

  39. سلام من 13 سالم ولی هر جا نگاه کردم میگن افسردگی شدیده همش اعصابم خورده حوصله ندارم همش دوست دارم بمیرم حتی یه بار با چاقو روی رگ دستم کشیدم و زخم شد اصلا تمرکز ندارم نمیدونم باید چیکار کنم

  40. سلام.وقت بخیر.من دختری۳۷ساله هستم.یه مدتیه از قیافم خیلی بدم میاد.آینه نگاه میکنم اعصابم داغون میشه به خودم فحش میدم.انقدر از خودم بدم میاد که شدیدا دلم میخواد چندنفر باهم منو به شدت بزنند.کمترین رسیدگی ای به خودم نمیکنم چون انگار با خودم قهرم،نمیدونم یا شاید چون متنفرم از خودم میبینم فایده ای نداره.احساس میکنم لایق هیچی نیستم.سه سال تلاش کردم تا از آزمون نظام مهندسی ،طراحی قبول شم.قبول هم شدم.مهردارم.ولی دیگه خوشحال نیستم.نه تنها این،حتی اگه بهترین زندگی رو بهم بدن بازم خوشحال نمیشم.واقعا اگه خانواده نداشتم حتما خودمو راحت میکردم.هر کسی میمیره حسادت میکنم بهش.با اینکه نامزدم عاشقمه و منم عاشقش بودم ولی نمیدونم چی شده که حوصلشو ندارم دیگه.انگیزه ای ندارم واقعا.لطفا راهنماییم کنید.ممنون

  41. نامزد من به یکسری دلایلی اعتمادش رو نسبت به دوستام از دست داده و خب از اون جایی که میدونم آدم های بد یا ناباب نیستن میخوام دوباره اعتمادشو بسازم اما نمیدونم چکار کنم میدونم ناراحته و هر دفه که میخوام قرار بزارم میگه مواظب چهارچوبمون باش و خب قشنگ ناراحت میشه وقتی بیان میکنم میگه هر جور صلاحه من دیگه چیزی نمیگم و وقتی میگم این راه حل درستی نیست خودت اذیت میشی میگه خب بگم ارتباطتو قط کن میکنی؟ میشه به منبگید چکار باید بکنم بدون قطع ارتباط و بدون اذیت شدن همسرم. من خیلی تلاش میکنم برای اینکه ما حرف بزنیم چه شناخت بیشتر از ساید های دیگه ای از هم هم راجب مشکلات کوچیکمون اما مشکل اینجاست که هم همسرم آدمی هست که تو خودش همه چیز رو میریزهو معتقده مرد نباید مشکلات کاریش باعث بهمریختن ذهن همسرش بشه ولی خب خیلی فکرش درگیره بیشتر اوقات و وقتی من میخوام صحبت کنم بیشتر اوقات نمیدونم چرا اما سریع اشکام میریزه و ناراحت میشه

  42. سلام ببخشید من فکرای وسواسی خیلی اذیتم میکنه باید چیکار کنم

  43. بهاره صبری رزم

    سلام دوست عزیز، لازم راجب فکرها بیشتر صحبت بشه تا تشخیص بهتری داده بشه، توصیه میکنم حتما مشاوره فردی داشته باشین، یا از اپلیکشن مشاوره رایگان باما کمک بگیرین، موفق باشین

  44. من مادر پسر بچه 7ساله ای هستم که کلاس اول را داره تموم میکنه. خیلی استرس و اضطراب دارم. در حدی که زمانی که پسرم مدرسه هست وحشتناک استرس دارم. نمیتونم چطوری خودم را کنترل کنم و برخورد درست با پسرم داشته باشم. خیلی برخورد دیگران روم تأثیر میذاره، اصلا نمیتونم برداشت مثبت از برخوردها داشته باشم. خیلی منفی گرا هستم. اصلا نمیتونم شاد باشم، میترسم شادی کنم چون منجر به ناراحتی میشه.

  45. سلام من 21سالمه و دوساله عقد هستم،همسرم غریبه هستن،خانواده همسرم از سه ماه بعد از عقدبرای مهریه و یه قضیه ی دیگه که من بهشون بی احترامی کردم با من قهر هستن.من هرچی یه همسرم اصرار میکنم که مارو باهم آشتی بده میگه نه و بیخیال ولشون کن.پارسال رفتم خونشون برای آشتی مادر و خواهر بزرگش بهم محل نزاشتن همسرم میگه دیگه نمی‌خوام بری اونجا کوچیک بشی?چکار کنم آشتی کنن بدون اینکه همسرم بفهمه بهشون زنگ میزنم جواب نمیدن پیام میدم جواب نمیدن. کارم شده گریه.سوال ها و حرفای اطرافیام کلافم کردن.هرکی پشتون بد بگه باهاش دعوا میکنم.اوناهم تا اونجایی که خبر دارم هرکس پشت من بد میگه باهاش برخورد میکنن.اما نمی‌دونم چرا جواب من و نمیدن?توی شهرکوچیک هستیم وقتی اتفاقی تو خیابون همو میبینیم سلام میکنم راهشون و کج میکنن و جوابم و نمیدن.لطفا اگه راه حلی دارید بگید بهم

  46. چجوری رفتار خوبی با خانوادمون داشته باشیم؟ ولی نمیتونم خودمو کنترل کنم.

  47. خوب من اصلا تمرکز ندارم و موقع انجام کارها میبینم که بیش از چندین دقیقه ایت که مشغول فکر و خیال هستم . مواقعی که امتحان دارم کاملا بی خیال فیلم میبینم یا رمان میخونم . از ناراحتی دیگران حتی افراد نزدیک ناراحت نمیشم و انگار ناراحت شدن بقیه برام مهم نیست بااینکه خودم هرگز دیگران رو ناراحت نمیکنم . به اتفاقات اطرافم اهمیت نمیدم و گاهی احساس میکنم در یه دنیای جداگونه زندگی میکنم . به برنامه هام عمل نمیکنم و قول هام رو نگه نمیدارم .

  48. من حدود یکی دو هفته پیش با ینفر توی مترو دعوام شد و با اینکه ورزشکارم و هیکل و زور زیادی دارم ولی جلوی خودمو از دست بلند کردن روی طرف مقابل گرفتم.من فقط داشتم با دوستم می‌خندیدم ولی طرف به هر دلیلی برگشت و بهم سیلی زد و چند بار به رون پام لگد زد،ولی من فقط وایساده بودم و نگاش میکردم با اینکه می‌تونستم خیلی راحت بزنمش ولی جلوی اون همه آدم این کارو نکردم.همین باعث شده که از اون موقع هرروز خودخوری کنم که چرا نزدمش بعد به خودم میگم نه کار درستی کردم اگه میزدم و یه اتفاقی برای یکیمون میوفتاد چی؟بعد دوباره فکر میکنم که باید میزدم و…اینم بگم که اصلا آدم دعوایی نیستم و اولین باری بود که یکی روم دست بلند میکرد و همین باعث شده خیلی بهم بر بخوره.بعد ترس از این دارم که اگه دوباره این اتفاق افتاد و طرف توی مترو اومد که دعوا کنه چیکار کنم.کلا یه استرس و اضطرابی سر این موضوع و تخریب شخصیتی که شدم بهم وارد شده.

  49. لیلا هلیچی هستم۱۸سالم ان چند سال انیطوری حالم شد حالم هروز داره بدتر میشه همیشه فکرم ب مرگ وزووود عصبانی میشم چند روز ی غده تو سرم در اومده هم دیشب خیلی ناراحت شدم الان هم فده پاین اومده قبلا هم دکتر مغز واعصاب رفتم گفتن باید قرص ارام پخش بخوری دو سال قرص ارام پخش استفاده کردم ک دیدم حالم بد شده قرص ترک کردم ابان هم قرص گلناز استفاد میکنم ک خاب برم شب خاب نمیرم فکرم درگیره همش دوست دارم تنها باشم واگر تنها باشم ب فکر خودکشی میکنم خواهش کمک میخام ،??

  50. سلام خسته نباشید

    من و دوست دخترم ۳ ساله که با هم رابطه داریم و ایشون اخیرا کنکور دارن و خب فشار درسی روشون زیاده
    از طرفی هم من ۲۴ ساعت به ایشون فکر میکنم و نمیخام هیچ جوره از دستش بدم
    ولی اخیرا توی یک ماه اخیر رابطه ما به بن بست خورده و به جدایی کشیده اما هنوز با هم حرف می‌زنیم
    دلیل این جدایی هم این بوده که ایشون طبق حالا گفته های خانوادشون و پدر و مادرشون به این نتیجه رسیدن که اگه من بخوام چند سال دیگه برم خواستگاری ایشون
    جواب رد قطعا میشنویم و ضربه بزرگی میبینم
    ایشون میگن که
    طبق گفته هایی که بعضی اوقات از مادرشون و پدرشون شنیدن ما به هم نمیرسیم برا همین بهتره الان کات کنیم و دیگه با هم نباشیم
    ولی همو خیلی دوست داریم واقعا و سه ساله برا هم دیگه تموم خودمونو گذاشتیم
    ایشون میگن که
    مادرشون تو حرفاش گفته پسری که در آینده میای باهاش حتما باید چند سال ازت بزرگتر باشه که سربازیش تموم شده باشه و خب خونه و اینا کامل داشته باشه
    از طرفی هم میگن ۲۳ سالگی وقتشه که دیگه بری سر خونه زندگیت
    از طرفی میگه که من نمیتونم جلوشون وایسم و سفتن و اینا
    ولی من میگم که آقا تلاش مونو بکنیم که چیزی نمیشه
    بعدم مادر پدرت وقتی ببینن تو ۷ ساله منو‌ میشناسی و منو میخای بعید می‌دونم مخالفت کنن
    و اینم اضافه کنم از ایشون یه سال کوچیک ترم

    هر چی هم بهش اصرار میکنم میگه تو درک نمیکنی شرایط خونه مارو
    ولی می‌دونم خانوادش در حدی سنتی و سفت نیستن که نخوان قبول کنن
    بعدم میگم آقا فوقش ده بار جواب رد میشنوی
    آخرش که قبول میکنن دیگه وقتی اصرار خودشم ببینن
    اصرار منم ببینن
    بنده میگم اصلا گیریم یک درصد قبول نکردن آخر
    واقعا رابطه ما ارزش داره که برا همدیگه بجنگیم

  51. قبلا که مشاوره گرفتم بهتر بود! الان عوض شده یه لینک می‌فرستین و تموم. خب اگه قرار بود با سایت مشکلمون حل بشه که خودمون کلی سایت و زیر و رو کردیم!

  52. یه دختر خیلی ساکت و گوشه گیرم معمولا همیشه غمگینم و احساس بدی دارم به همه اطرافیانم بی اعتمادم و عمیقا این حس عذابم میده

  53. سن ۲۳ دختر مجرد دیپلم خب من دو سال پیش با یه اقایی اشنا شدم که اصلا قصد نداشتیم باهم رل بزنیم و فقط دوست بودیم بنا به دلایلی سن امو بهشون درست نگفتم و خب خیلی یهویی همدیگه رو دوست داشتیم الان نمیدونم چیکار کنم رابطمون خیلی خوبه فقط میترسم سن امو بفهمه و تنهام بزاره اوشون ۱۷ سالشونه اگه میشه راهنماییم کنین

  54. دختری دارم ۹ ساله مادر بدون اجازه دخترم رو از مدرسه برده و نمیزاره دخترم رو ببینم و ب گفته ی خودش دختر دیگ با اون زندگی میکنه از ۳ سالگی پیش منه چیکار کنم

  55. سلام وقت بخیر
    من یه چن وقتیه ک اظطراب گرفتم یعنی هرکاری میکنم مغزم به چیزای منفی میره
    مثلا یه آب ک میخوام بخورم میگم عع اگه آخرین ابی ک میخورم باشه چی یا اینکه با پدرم صحبت میکنم یا نگاش میکنم میگم یه اتفاقی براش میوفته استرس کل وجودمو برمی‌داره
    فوبیا کل خانوادمو گرفتم میدونم این چیزا عادیه ولی واقعا چن وقته من بیش از حد اظطراب گرفتم دلهره شدید دارم نسبت به زندگی هرکاری میکنم میگم شاید این آخرین کاری ک میکنم یا یکی از اعضای خانوادم یه کاری می‌کنند همین فکرو میکنم
    باز نمیتونم چجوری بگم حسمو ولی کمکم کنید واقعا زجر میکشم?

  56. من هشت ماه شده دارم میرم کشتی و الان قارچ پوستی گرفتم و هی داره بدتر میشه و شونه هام هم خیلی درد می‌کنه و نمیتونم درست کشتی بگیرم و هی کشتی هارو میبازم از جهتی پول ندارم برم دکتر،قبل باشگاه خیلی استرس و اضطراب میگیرم،بابام همیشه تو خونه با همه دعوا داره،من رشتم علوم انسانیه و تو درسم خیلی پسرفت کردم، بعد باشگاه یا امتحان دستم به صورت خفیف لرزش میگیره خیلی افسرده شدم، پولی ندارم، دیگه از این زندگی خسته شدم.

  57. من از ۱۲ سالگی کلن توی شرایط بدی گیر کردم ضربه روحی بدی خوردم کلن حالام از وجود خودم بهم میخوره ۲بار دست به خودکشی زدم ولی متاسفانه نمردم از طرفی خنوادم بهم مدام گیر میدن هیچ وقت احساس خوبی ندارم اکثر مواقع بی دلیل مسخوابم خسته نیستم ولی الکی میخوابم حال حوصله هیچ کاریو ندارم هروقت حالم خوب نیست میشینم سیگار میکشم ولی راه دیگی به ذهنم نمیاد که بکنم از طرفیم ۲ساله با یکی توی یک رابطه هستم که واقعنم دوسش دارم یک عشق دو طرفه هستش نمیخوام با این حال بدم به اون اسیب بزنم میترسم از اینکه ولم کنه بره ولی خنواده هامونم این میدونن که باهم هستیم از یک طرف هم دارم درسم میخونم که فقت برم بهترین دانشگاه تهران خنوادم راضی نیستن پدرم نمیزاره خیلی دوست دارم جزو اون ۱۵ نفر ورودی دانشگاه تهران باشم ولی میدونم باشم هم نمیزاره همش توی گیرم هیچ وقت احساس ارامش نمیکنم اکثر اوقات به این فکر میکنم که چطور خودکشی کنم راحت بشم ولی فقت اون کسی که منتظرم یادم میفته کلان منصرف میشم فقت اتیاج به یک ارامش دارم خیلی دوست دارم برم یک جای دور دیگه بر نگردم ولی نمیشه ورزش میرم روحیم عوض بشه ولی فرقی نمیکنه کل تفریح ها به نظرم مسخره میان همه ویز تاریک می بینم

  58. به مردن باشه خیلی ادما دلشون میخاد بخاطر دلایل مختلف جون خودشونو بگیرن
    اون لحظه که ناراحتی اون لحظه که خانوادت بهت گیر میدن اون لحظه که از خودت خسته شدی تو ذهنت تو مغزت یه چیز یا یه خاطره خوبی رو به یاد بیار مهم نیست کی باشه چی باشه فقط بدون چیزی که تو این دنیا مهمه برای خودت خودتی به خودت انگیزه بده میدونم الان جواب نمیده و فلان ولی امتحان کردن چیزی ضرر نداره واست اونم یه چیز خوب

  59. درآستانه۳۳سالگی،مرد،مجرد،شغل فعلا ی اونم بگم،من از دوران راهنمایی وسواس تردید دریا گیری مطالب داشتم فردی بودم تنها که دوست ه سن و سال نداشتم بجز دوستان مدرسه در زمان مدرسه، در زمان دانشجویی آخراش دچار وسواس فکری شدم که نهایتا مجبور شدم به روانشناس دانشگاه مراجعه کنم یکبار هم روانپزشک رفتم دارو دریافت کردم فقط یک دوز استفاده کردم گاهی اوقات که دچار افسردگی وحالت روحی خاص می شوم میاد سراغم که گاهی موفق می شوم با بی محل به افکار ازش دوری کنم تا این اواخر دوباره دچار مود افسردگی وکاهش ارتباط بااطراف بخصوص محل کار شدم ویک اتفاق درگیری لفظی باهمکارم پیش اومد که دوباره اون مشکل برام پیش اومده

  60. نمیدونم به چه فوبیایی مبتلا شدم ولی هروقت میبینم یا تصور میکنم انگشت ها مخصوصا انگشت شست دست یا پا خم میشه احساس اضطراب بهم دست میدم و اون موقع سریع دستمو خیلی باز میکنم و به جایی میچسبونم این مشکل چیه

  61. سلام
    من یه دختر نوجوون هستم
    خب همینطور که میدونید دختر از بچگی نیاز به محبت از طرف خانواده بخصوص پدر و در آسایش و آرامش بزرگ کردن فرزند توسط مادر نیازه.
    ما خانواده مون متاسفانه مرد سالاری است و خب خیلی سخته
    از همون بچگیم پدر مادرم باهم مشکل داشتن و دارن. تو بچگی با صحنه هایی مثل کتک خوردن مادرم مواجه بودم . استرسی بررگ شدم . ترسو بزرگ شدم . اعتماد به نفس ندارم
    الان که بزرگ شدم نتیجه هاشو دارم با پوست و گوشتم حس میکنم . عصبی شدم و حس میکنم چند وقتی میشه لکنت زبان گرفتم . شبا به خاطر ضربه های بچگیم از خواب بیدار میشم و راه میرم و سر و صدا میکنم .
    ۱۶ سالمه و ۱۴ سالگی متاسفانه به دلیل محبت ندیدن از پدر با صحبت های عاشقانه، عاشق پسری شدم . خانوادم فهمیدن و بجای روش درست و صحیح منو منع کردن از این کار . روزگارم رو سیاه کردن . الان دیگه افسرده شدم . با اینکه وضعمون خوبه ولی چون تصمیم گیری ها با پدرمه دارایی مون رو نابود میکنه با کاراش و نوع خرج کردنش . البته در راه خلاف نیس
    نمیدونه چطور خرج کنه در اصل انگار حروم میکنه . اصلا احساس رفاه ندارم . مخصوصا الان که نوجوان هستم و میخوام که از همه نظر اوکی باشم و. تیپ و قیافم از همسنام کمتر نباشه که فکر کنن من عقب مونده هستم. ولی متاسفانه اینجوریه.
    مامانم حس میکنم کمی شیرین عقله . و حس میکنم چون چرخوندن زندگی توسط زنه و سامون میگیره همه بدبختی هام تقصیر مادرم. اصلن از خانوادم و نوع رفتارشون خوشم نمیاد حس میکنم خیلی کمتر از منن و من لیاقتم بالاتر بوده
    شرایط رفتن به مشاوره چه حضوری چه غیر حضوری را ندارم
    اگه براتون مقدوره و میتونید خودتون همینجا منو راهنمایی کنید و بگید چطور با این خانواده زندگی کنم . چطور بهشون مهربانی کنم . دوس دارن مثل خودشون باشم و مهربان باشم باهاشون ولی با توجه با شرایطی که گفتم براتون من قدرت چنین کاری را ندارم . اونا فک میکنن من بدم و دختر خوبی نیستم . اما شما بگید حق با کیه واقعا!

  62. سلام وقتتون بخیر من ۲۰ سالمه و اینکه پدرم فهمین سیگار میکشم الان باید چه رفتاری از خودم نشون بدم

  63. من کلاس دهمم و مدرسه تیزهوشان میرم خیلی وقتا نمرم تو ترم کم شده ولی چون حالا بیشتر حرف از اخراج و اینا میزنن بیشتر میترسم چون تا الان همه نمره هام خوب بوده ولی نمره ریاضیم خیلی کم میشه،نمیدونم چند شدم ولی از اونموقع نگرانم مشکل خیلی کوچیکیه ولی میخواستم ببینم که اطلاعی درمورد اخراج شدن توی مدرسه تیزهوشان دارین یا نه

  64. ۲۰ سالمه پارسال عقد کردم پشت کنکوری‌ام و امسال‌ هم کنکور دارم. مدام احساس خستگی دارم البته بعضی وقت‌ها این حس کم رنگ تر می‌شه و بعضی وقت‌ها پر رنگ‌تر. ساعت خوابم زیاده. بعضی وقت‌ها دوست دارم برم یه جای خیییییلی دور جایی که فقط خودم باشم. بعضی وقت‌ها به خودکشی هم فکر می‌کنم اما چون مرگ من هم تو روحیه‌ی اطرافیانم تاثیر میگذاره و هم اینکه خودن جرئت انجامش رو ندارم این کار رو نمی‌کنم. خانواده‌ی خوبی دارم. همسرم هم خیلی خوبه. ولی این احساس خستگی از زندگی داره اذیتم می‌کنه

  65. من بعضی وقتا به صورت خیلی الکی استرس میگیرم و استرس عادی آی نیست. جوریه که میتونم ساعت ها بشینم گریه کنم.. فقط میخوام درست شه

  66. سلام من نیما هستم و ۱۸ سالمه ۱۶ سالم بود که مادرم رو از دست دادم پدرمم یع فرد معتاده که نمیدونم الان کجاست بعد فوت مادرم پسر عمم منو باخودش برد چون خونه ای هم نداشتیم مستجر بودیم در واقع یک سال براش کار کردم کاربنایی اون در حال ساختن یک سوله کارگاه بود و من شبا توی زمین اون میخابیدم و صبح حا کار پیدا کرده بودم و کار میکردم تو کارخانه اوایل فوت مادرم زیاد متوجه بیچارگی و به فنا رفتن زندگیم نمیشدم اما الان احساس میکنم به شدت تنها درمونده و ضعیف هستم بعد یک سال مسل سگ زندگی کردن تو خاک بودن و کار کردن برای هم پسر عمم هم کارگاه بقیه سرع یه موضوعی بهثم شد با پسر عمم و از اونجا منو انداخت بیرون من برگشتم سمت خانواده مادریم پیش مادر بزرگ و داییم الان حدود یک ساله که اینجام و باز هم دایمم داره بیرونم میکنه یک ماه تا خدمتم مونده سرکار میرفتم تو این یک سالی که پیش داییم بودم بعد از اینکه یک هفته سر کار نرفتم تصمیم گرفت بیرونم کنه و بهم میگه مثل بابامم مادر بزرگمم تو روم باهام خوبه اما پست سر حالش ازم بهم میخوره امروز روز ۸ هسک که بیکارم و تا ساعت ۱۰ خابیده بودم که دایم اومد ببینه باز خونه هم تا یکم دیگه عزیتم کنه و بیرونم بندازه یا نه سریع رفتم دستشویی تا نبینتم اومد درو قفل کرد و رفت بعد با مادر بزرگم حرف زد میگفتن از اول اشتباه میکردم من یک سال هست که پیششونم اما هیچ پسندازی نکردم مادر بزرگم میگفت گم شه بره تو پارک بخابه دایمم پاشو کرده تو یه کفش که برم جایی رم ندارم و گیج شدم نمیدونم الان باید چیکار کنم هیچکسم رام نمیده تو خونش چون سنم زیاده اگه لطف کنی بهم راهمو نشون بدی ممنون میشم الان دو روزه تو پارک میخابم و پسندازمم تموم شده زیر چشام کبوده شبا نمیتونم بخابم دقیقا دارم مثل م

    • سعی کن زندگی تو از صفر شروع کنی، ادمای بزرگ همیشه شرایط تورو داشتن. . .
      اگه من جات بودم میرفتم خارج کشور…هرطور که شده

    • بمیرم برا دردت خعلی سخته میدونم ولی تلاش کن بخاطر خودت. تلاش کن کار پیدا کنی ک جا خاب داشته باشع کم کم پس انداز کن منت داییتم نکش

  67. من استرس دارم خیلی اشترس دارم حالم خوب نیست افسرده ام فکر کنم

  68. من دوست دارم طرف علاقه ای که دارم اما نمیدونم چجوری مثلا علاقه من که بازیگری نمیدونم از کجا شروع کنم البته مکانی که ما زندگی میکنیم امکانات زیادی نداره لطفا راهنماییم کنید چطوری به طرف علاقم برم از کجا شروع کنم دوست ندارم استعدادی که دارم دیگران از بین ببرند

  69. من با یک اقایی توی یک گروه ازدواج اشنا شدم بعدش من ب ایشون گفتم باید ب مادرم موضوع بگم ایشون گفت باشه مشکلی نداره
    منم گفتم به خانواده اللان یک ماه گذشته ما میخوایم بریم قرار اول (البته اینم بگم چندبار قرار گذاشتیم ولی مشکلی پیش اومد نتونستیم بریم) مادرمن میگن ۳جلسه بریم بیرون ایشون ب خانوادش بگه ولی خاله من ک ب تازگی دخترشون عروس کردن میگ حداقل باید ۱۰ جلسه برین بیرون تا بفهمن بهم میخورن یانه اصلا میخوان همو یانه
    و یک نکته دگ ک وجود داره اینه ایشون پدربزرگشون (سمت پدری) فوت کردن
    بمن گفت من بخاطر ت برج ۶ یا۷ بخانوادم میگن دیگ همه چی تمومه بعدش حالا میریم واسه ادامه رابطه
    ایشون ۲۸ سالشونه مهندش شیمی هستن درحال حاضرم میخوان واسه کنکور پزشکی شرکت کنن
    واصالتا گنابادی هستن
    من خودم ۲۳ سالمه ترم اخر مهندسی پزشکی هستم
    فقط میخوام بدونم ب سه جلسه مگ میشع کسی به تفاهم برسه ایا؟،

  70. 20 سال. زن. مجرد. دیپلم. بیکار. من دانشگاه قبول شده بودم سال گذشته و رشته فرهنگیان قبول شدم متاسفانه از گزینش رد شدم و یک سال دنبال این بودم که اعتراض بزنم قبول بشم اگه نتیجه نداشت. احساس بدی دارم. دونفر بهم پیشنهاد دوستی دادن ولی مرددم. الانم میخوام بریا کنکور درس بخونم یه کار برم مشغول بشم

  71. ی مدتیه ک از کارم بیرون اومدم احساس میکنم ادما دلمو شکستن و ارزش من رو ندونستن باعث شدن اعتماد ب نفسم کم شه البته تاثیرات خانواده هم هستش و الان حس میکنم دارم مبتلا به افسردگی میشم

  72. سلام پسرم خبلی باهوشه و درسخون خوب بود الان از زمان دیپلم درس نمیخوند و دانشجوه خیلی بد میخونه اعتقاد بدرس نداره مزگه فقط پول و بازار دوستای خوبی نمیگیره یمدت سیگار و عرق و حالا میگه منا بفرستین انور درس بخونم قدم برداشتیم و قرارداد بستیم باید زبان بخونه نه زبان میخونه نه دانشگاه چندجا نصفه کار کرد بیرون اومد خودش میگه بلاتکلیفم نه مشاور میره میگه مگه دیونم عصبی شده نمیدونم تنبله یا افسرده اعصابم خرده وافعا نمیدونم چکنم.لطفا کمک کنید

  73. سلام لطفاً سریعتر جوابم بدید
    یه خانم که میشناسمش عکس لختی به بابام داده منم اسکرین دارم می‌خوام ازش شکایت کنم نمیدونم چیکار کنم اگه به مامانم بگم طلاق میگیره خیلی بدبختم

  74. اینو بدون دخترت بهت نیاز داره بخاطر اون قوی باش

  75. ۱۸ . خانم . مجرد . دیپلم ردی . صندوق دار ؛ محل کارام نمیتونم مغزمو ازاد بزارم همش نگرانم سوتی ندم و در اختیار بدترین سوتی ها رو میدم _ خانوادم محدودم میکنن یعنی میخام کارمو عوض کنم ولی نمیزارن برم چون مسیرش دوره احساس الانم خستگیه خسته شدم از همه چیز به فکر استفا یا حتی رفتن از خونه هستم _ نه مراجعه نکردم

  76. قضیه ازونجایی شروع شد که من، دختر خوش‌خنده و درسخون کلاس، در کمال ناباوری خودم برای دبیرستان توی رشته‌ی تجربی مدرسه‌ی نمونه پذیرفته شدم. در ترم اولِ سالِ اولِ دبیرستان دچار اُفت تحصیلی شدم و از معدل ۲۰ دوران راهنمایی رسیدم به معدل ۱۸/۵به خودم قول داده بودم که گذشته رو جبران کنم و واقعا هم جدی‌تر درس میخوندم که کرونا شروع شد و ازونجا به بعد من دائم درس خوندن رو به زمان آینده موکول میکردم. گاهاً شروع میکردم اما خیلی زود دوباره رها میشد. گذشت و سال کنکور اومد و من بشدت دچار افسردگی، اضطراب و خیالپردازی مزمن شدم مخصوصا که یکی از معاونین مدرسمون دائم زنگ میزد بیاین مدرسه اونایی که نمیان قراره رتبه برتر کنکور بشن و فقط شمایین که کلاس نمیرین(چون توی خونواده فرد حساس داریم و اگر کرونا میگرفتم خیلی برای ایشون خطرناک میبود) بعد ما میرفتیم مدرسه و دبیرها درس نمیدادن و این موضوع ناامیدی من رو بیشتر و بیشتر میکرد البته که هیچکدوم از اون بچه‌ها که عزیزان من هستن هم متاسفانه قبول نشدن. اون روزا رو کاملا یادمه که چقددددررررر سخت بود هیچ کاری نمیکردم که درس بخونم ازون طرف درس هم نمیخوندم اما در نهایت یک ماه برای امتحان نهایی خوندم و اونهارو با نمرات مناسب گذروندم ولی نتیجه‌ی کنکورم زیاد خوب نبود و نشستم پشت کنکور!
    رتبم هم ده هزار سهمیه ۵ درصد بود
    فکر می‌کردم حالا که پشت موندم قراره که بترکونمممم اما همون موقعی که میخواستم کم کم شروع کنم رفتم استخر و بر اثر ضربه‌ای بینیم شکست و دو هفته‌ای رو درگیر اون بودم اما سریع به خودم اومدم و رفتم دنبال مشاور.مشاورم با اینکه خوبن اما جلسات اول مشاورشون درست نبود و حس بدی به من منتقل میکردن که باعث شد من نتونم شروع درستی داشته باشم و گذشت این بین اتفاقات زیادی پیش اومد. خلاصه می‌کنم و از الان میگم شدم یه دختر ۱۹ ساله‌یِ افسرده که یه ماه دیگه قراره برای سال دوم کنکور بده اما هیچی نخونده در صورتی که فقط ادای درس خوندن در اورده و هیچ جا نرفته و همه انتظار دارن که حداقل پیراپزشکی قبول شه. همه برای من مهم نیستن ولی پدرم که تازگیا متوجه شدم دوست دارن من پزشک باشم خیلی برام مهمن. و همینطور خودم که دوست دارم این رشته رو. من موقعی به خودم اومدم که سه چهار ماه به کنکور مونده بود و دیگه کار از کار گذشته بود. خستم. خیلی خستم. اتفاقات زیادی افتاد ولی من خودم رو مسئول تموم اتفاقات میدونم و نمیخوام بهونه بیارم. باختم. من همه چیز رو به خودم باختم. من عزادار رویاها و آرزوهایی هستم که با دستای خودم خاکشون کردم. نه راه پس دارم و نه راه پیش. جرعت خودکشی ندارم ولی به شدت به خیالپردازی دچارم. فقط دارم توی فکر زندگی میکنم و واقعا نمیدونم چیکار کنم. کاش بمیرم…!

  77. سن ۱۵.دختر ببینید ایشون پارتنرش بهش خیانت کرده و اونم با توجه به اینکه تو سن نوجوونیه با شیشه خودزنی کرده و چند تا زخم نسبتا عمیق روی دستش هست و خانوادش مطلع نیستن امروز برای تزریق خون برای قلبش رفته بود و شمارش رو ازش گرفتن برای مشاور اجتماعی و…ایشونم قبلا یکبار دوسال پیش سابقه خودزنی داشته و یه سری تست و معاینه هارو انجام داده که میگفت تاثیر بدتری روی روانش گذاشته و نمیخواد دوباره اون اتفاقا و سختگیریهای خانواده و مشاور اجتماعی و دادگاه براش تکراار بشه؛ میخواستم بدونم الان من چه کمکی میتونم بهش بکنم و اینکه دوباره همون مراحل رو باید طی بکنه و رفتنش پیش مشاور و اورژانس اجتماعی اجباری هست یا نه در حد تماس گرفتن با خودش هست و بعد تصمیم با خودشه؟چون زیر سن قانونی هست…

  78. اقای دکتر دوس پسر من به طور ذهنی از شکنجه و آزار خوشش میاد.چه حیوان و چه انسان.با اینکه تا به حال هیچکاری در این مورد نکرده و ادم مهربونی هست ویدئو های حیوان آزاری و…میبینه.اقای دکتر این اخلاقش نقطه مقابل منه .من به شدت از آزار حیوونا اذیت میشم در حدی که حتی فکر در موردش مریضم میکنه.به خودش گفتم گفت من هیچ وقت همچین کاری نکردمو نمیکنم خودتم دیدی چقد با حیوونا مهربونم.میخواستم بدونم چکار باید بکنم تو این زمینه.درمان و کار خاصی هس که بشه انجام داد؟یا همین مورد برای تموم کردن رابطه کافیه ؟

  79. سلام
    من پدرم مست کرد و منو تا حد مرگ زد سر اینکه گفتم صدا تلویزیون زیاده نصف موهامو کند بدنم کبودی بار اولشم نبست دفعه قبل بخاطر این قضیه مارو از خونه بیرون کرد,مادرم مثل چی ازش حساب میبره الانم باهم دست به یکی کردن به من غذا نمیدن.،من میخوام فرار کنم بابام بهم گفت حرف از دهنت دربیاد کتک میخوری من چیکار کنم اینا دیوونه آن بخدا نمیشه باهاشون حرف زد

  80. من میخوام از خونه فرار کنم

  81. سلام من ۱۵ سالمه و حس میکنم جدیدا حس های گنگ و عجیبی به پسره ی همکلاسیم که تازه به کلاسمون منتقل شده دارم . نمیدونم این چه حسیه که درگیرش شدم ولی مطمئنم اسم این حس رو نمیشه عشق کذاشت چون عشق یه چیز بسیار پاک و مقدسیه د نمیشه اسم این حس ها رو عشق گذاشت. ولی خب حس میکنم از بقیه پسرای اطرافم بیشتر دوستش دارم در طول کلاس معمولا نگاهم سمتش ناخودآگاه کشیده میشه و وقتی میبینم بقیه دخترای کلاسمون بهش نگاه میکنن یا دربارش حرف میزنن بشدت حسودی میکنم . جدیدا وقتیم میخوام درس بخونم هی فکرش میاد تو ذهنم هرچی هم افکارمون پس میزنم فایده نداره باز میاد تو ذهنم نمیدونم چیکار کنم میشه راهنماییم کنید؟:)?تقریبا این موضوع رو برای بیشتر اطرافیانم هم تعریف کردم ولی خب نمیتونم به مامانم بگم چون مامانم خیلی سخت گیره و اگه بفهمه مطمئنم دیگه نمیزاره پام رو توی کلاس زبان بگذارم لطفا بهم راه حل بدید?

  82. راستش یه مشکل خیلی بزرگ برام پیش اومده و مدام ذهنمو درگیر میکنه و خیلی ازیت میشم سرش مثلا با دوستم حرف میزدیم عکسمو بهش دادم بعد 2 دیقه یه حس عجیب که انگار اشتباه بزرگی کردم منو عذاب میداد یا مثلا خیلی به برابری وسایل یا چیزام اهمیت میدم طوری که اگه برابر نباشن حس میکنم یه چیزی کامل نیست و فکرم درگیرش میشه مثلا تو بازی هام همه لولا باید یکی باشه یا موقع کم زیاد کردن صدای تلویزیون همش رو هر صدایی میذارم یه حس عجیب که میشه کارم انگار اشتباهه باعث بهم ریختگی ذهنم میشه و تقریبا 2 3 هفته ای میشه اینطوریم و الان خیلی شدید تر از قبل شده یه مثال دیگم با دوستم یا فامیلام وقتی هر جایی میرم حتما حتما باید خرج ها برابر باشه اگه خرج اون بیشتر باشه احساس گناه و خرم اون کمتر باشه احساس خیلی بدی بهم دست میده و تا برابر نشدنش ادامه داره

  83. من با دوست صمیمیم مشکل دارم در رابطه با اینکه من از دوست داشتن خیلی زیاد دلم نمیخواد اون باهمه به اصطلاح بگرده یا باهمه اوکی باشه و بگه بخنده چون دلم نمیخواد با کسی سهیم بشم دوستمو اما اون اصلا همچین چیزی و قبول نداره و من شبانه روزم شده گریه چون باهمه میگرده و الانم تازه از خونه دوستاش برمیگرده و اصلا توجه نمیکنه بهم در رابطه با این موضوع قبلا یه ذره توجه میکرد الان نمیکنه حس میکنم دیگه دوسم نداره اون تنها کسیه که من دارمش احساس بدی دارم اینکه احساس میکنم دیگه دوسم نداره و کلا حالم بده چند روزه بهم توجه نمیکنه ولی وقتی بهش میگم میگه من توجه میکنم تو توجه و نمیبینی نمیدونم اصلا کلا دو دلم با مادرمم صحبت کردم اما متاسفانه حرفاش روم تاثیری نداره دقیقا از مهر بخاطر اینکه من یه ادمیم که کسی و که دوست داشته باشم به شدت روش حساسم و کلا از اون موقع تا الان از هر 10 روز من 8 روزش و گریه کردم

  84. کمکم کنید آبجیم کتکم زده گوشی ازم گرفته تا الان چندباراشتباه کردم

  85. سلام وقت بخیر،سه ماهه به شدت دچار استرس و ترس شدم نمیتونم خودمو رها کنم

  86. حال روحیم اصلا خوب نیست فکر مرگ هر روز بیشتر از روز قبل ذهنمو درگیر داره کلا نا امید شدم از زندگی

  87. سلام وقتتون بخیر . من ۱۹ سالمه و با پدر و مادرم زندگی میکنم .
    مادرم یه هفتست سر چیزای خیلی مسخره و الکی با پدرم دعوا میکنه و بهشون گیر میده . من در دوران امتحانات دانشگاهم و واقعا نیاز دارم تمرکز کنم برای درس خوندن ولی به جاش اعصابم سر حرفای مادرم خرد میشه و محبور میشم قرص آرامش بخش بخورم.
    کتابخونه هم امتحان کردم نتونستم خوب درس بخونم .
    ممنون میشم بهم بگید چیکار کنم .

  88. پدرم مشکل بد گمانی داره ک متاسفانه هر روز بدتر میشه منم دارم یه چیزایی از سر رشته بد گمانی توی خودم میبنیم و نمیخام راه اونو پیش رو بگیرم برای همین ازتون کمک میخام ک چیکار کنم وقتی میبینم دوستم ( دختر) با یکی دیگ حرف میزنه بتونم خودمو کنترل کنم چون یه احساس بدی میگیرم که اینگار طرف میخاد صاحبش بشه اظطراب میگیرم استرس تپش قلب مور مور شدن دست پام یخ میکنه و من اصلا نمیخام ک این مشکلم روز به روز بدتر بشه ممنون

  89. سلام من خیلی احتیاژ دارم که با یک فردی صحبت کنم حالم خیلی بده بی دلیل گریه میکنم افسردگی شدید گرفتم یکطرفه سرم مثل ضربان قلب شده همش فکر خدکشی به سرم میزنه توروخدا کمک کنید من باید با یکی صحبت کنم

  90. سلام ‌در هنگام درس خوندن تمرکز ندارم چکار کنم؟۲۲، زن ، مجرد،دانشجوی رشته روانشناسی، سازنده اکسسوری عروس ، تو درس خواندن تمرکز ندارم همش حواسم پرت میشه چکار کنم؟

    • سلام من 21سالمه خانوادم نمی‌زارن تنهایی پامو از خونه بذارم بیرون یه چیزی هم بگم سعی میکنن منو کتک بزنن حتی درسمو هم نتونستم ادامه بدم و ترک تحصیل کردم حالا هم هیچ امیدی برام نمونده می‌خوام خود کشی کنم

  91. من از حدود نه ماه پیش به یک مشکلی برخوردم.خودمم نمیدونم از کجا شروع شد ولی به سرم زد نکنه ترنس باشم و نکنه بدبخت بشم و نکنهو…….این افکار به طرز عجیبی پیشرفت کرد و باعث افت تحصیلی شدید شد و کل روزمو تو اینترنت در حال تحقیق بودم که بفهمم ترنسم یا نه.اصلا دیگه جنسیت برام بی معنی شده نمیدونم چی هستم کی هستم هرچی سایت و تست بود دادم تو اینترنت از سایت های ایرانی گرفته تا چند کشور مختلف یعنی نه ماه مکرر در حال تحقیقم هر روزم با استرس و بلاتکلیفی شروع میشه تا اینکه دو ماه پیش به این نتیجه رسیدم که ترنس نیستم و از هویتم راضیم اما نمیدنم واقعا نمیدونم چی شد که در عرض یک روز جوری به گرایش جنسیم شک کردم که کلا نظرم راجع به مردها و زن ها عوض شد.اصلا حسی که قبل از اون روز داشتم یادم نمیاد ولی میدونم کلا عوض شد.هر مردی رو میدیدم خودمو تو رابطه با اون تصور میکردم و این برام از مرگ بدتر بود و جایی بدتر میشد که لذت هم میبردم از خیالپردازی یعنی اون لحظه اگه کسی اطرافم نباشه به راحتی میتونم خودکشی کنم هر روز گریه هر روز استرس دیگه خسته شدم این نه ماه برام اندازه پنج سال گذشت.طی این ماه ها یک لبخند رو لبم نداشتم.با اینکه از فکر به مفعول بودن لذت میبرم اما از خیال پردازی با جنس مخالف هم بدم نمیاد.خیلی سردرگمم.اصلا نمیتونم بپذیرم همجسگرام.خلاصه نشستم و گریه میکنم تا روزها بگذره به امید اینکه شاید این حس مفعول بودن از بین بره ولی امیدی ندارم و قصد خودکشی دارم

  92. من ۱۴ سالمه با پسر عموم که ۲۵ سالشه عقد کردم باهاش راحت نیستم شب که پیشش میخابم اون میخاد بهم نزدیک بشه یا نوازشم کنه زود اعصبانی میشم بهش برخورد میکنم میگم برو اون ور پیشم نخواب دوستت ندارم خیلی هم از دستم ناراحت میشه باهاش راحت نیستم خجالت میکشم بوصم می‌کنه اذیت میشم زود عصبی میشم جوری میشم ک دوس دارم پاشم بزنمش فحشش بدم نمیدونم چم شدع فکر میکنم بخاطر همین مشکلم آخرش از هم جدا میشیم

  93. سلام من پسری دارم 15 ساله که شدیدا وابسته به گوشی و یوتیوب و …. می باشد و بسیار بازی های خشن، فیلمهای خشن و اکشن و … را دوست دارد و اخیرا متوجه شدم در یکی از پلتفرمهای شبکه های اجتماعی کلیپهای بسیار خشن قتل و آدم کشی و کشتار دسته جمعی و حتی چند مورد مثله کردن انسان و را تماشا کرده بود که شدیدا با او برخورد کردم(البته نه فیزیکی) و گوشی او را دو هفته گرفتم و بعد از کلی اظهار ندامت و پشیمانی دو هفته بعد گوشی او را با هم تمیز کردیم و پس دادم. ولی همچنان روحیه خشن و به قول خودش اکشن همچنان ادامه دارد. عاشق اسلحه هست و در یوتیوب فقط اسلخه و تفنگ های ساچمه ای را دنبال می کند. شب ها خواب راحت ندارد و از لحاظ جسمی هم لاغر است! من چی کار کنم ؟ واقعا مستعصل هستم!

  94. دوستم میگه دچار احساس میکنم دچار افسردگی شدم حدود دوماهه یه سری حرفایی که به من گفته نمیدونم چمه اصلا احساسی ندارم بعضی وقتام به همه هر چیزی احساس بدی دارم. بیشتر وقتام ک ن همیشه حالم بده از لحاظ جسمی هم روحی. اصلا هرچی میشه حالم به هم میریزه بیشتر از قبل
    خیلی حساس شدم. بدون هیچ دلیل و میگه گریه ک البته بازم ن اروم میشم ن خالی میشم. یجیزی بشکنم یا یام مشت بزنم تو دیوار ،کلا یه دفعه ای تغییر میکنم کلا یه آدم دیگه میشه

  95. از بعد از کرونا وقتی که میرم بیرون یا توی جمعی قرار میگیرم یا اینکه یکی بهم نگاه میکنه سریع شروع میکنم به پلک زدن و نمیتونم کنترلش کنم اصلا وقتی توی جمع خانواده هستم این اتفاق نمیوفته

  96. سلام ..من اسمم صادقه 17سالمه خیلی مشکل دارم ک نمیشه تایپ کرد اما سعی میکنم خلاصه بگم .خب من مشکلات زیادی دارم اولش زندگیم خوب بود تااینکه 11سالگی دیابت نوع 1گرفتم وهنوزم انسولین مصرف میکنم
    12سالگی باوجود دیابتم پدرمادرم ازهم جداشدن من حدود 6ماه تنها توی خونه زندگی کردم چون بچه اول خانواده بودم هرچند از نظر مالی مشکلی نداشتم..
    14سالگی باهمه مشکلاتم چون افسرده شده بودم هیچ مشاوره ایی هم کمکم نکرد کلاس 7و8رو مدرسه نزاشتن برم بابام چون میخاست عذیتم کنه منم هی تنها تر شکسته ترمیشدم جلوهمه ابروم میرفت.
    پارسال هم وارد یه رابطع مضخرف شدم ک دختر فامیلمون گفتم ازت خوشم میاد میخام کنارت باشم خب مسلمه ک ی پسر 16ساله با اون گذشته اشقالش و چندسال تنهایی تو ی خونه احتیاج بع ینفر داره..خلاصه اول رابطع خوب بود بعدمن هی گیر میدادم هی بخاطر گذشتم افسردگیم ب همه چی بد بین بودم زجر میکشیدم همش بهش گیر میدادم چرا میری بیرون چرا ایتجوری هستی کلی چرت پرت تا اینکه بعد از 11ماه خانوادش فهمیدن جدامون کردن اونم دیگه منو نمیخاست بهم گفت..و من هنوزم با نبودنش خیلی نتونستم کنارربیام ضربه بعدی تو کل عمرــم خوردم با همه مشکلات بچگیم وچندسال تنهایی زجر توخونه موندن یه رابطه اشقال فهمیدم ک ی پسر بدرد نخور شدم ..
    راستش زد بسرم زندگیمو عوض کنم ..اول خونه اجاره کردم توی شهرمون یعنی بعدشم رفتم سراغ رشته ورزشیم ک صبحا تمرین میکنم درطول روز فقط توخونه کوچیک ساعت ها میشینم فقط فکر میکنم همین چون از بقیه ادماوفلاصه گرفتم هرچند ادم نماز خون هم هستم اما زجرای من خیلیزیاده……
    ببخشید متن زیاد شد اما باید خالی شم .
    اما مشکل دارم.
    رابطه قبلیمو نمیتونم فراموش کنم چون هنوزم روی اون دختره حساسم .>
    گذشته همیشع جلو چشمام مرور میشه>
    ??اگه واقعا اقا/خانوم از تع دلت میخای کمکم کنی پس چندتا کلمه بی ارزش ننویس واقعا کمکم کن چون کسیو ندارم اینارو بهش بگم و

    کاش بیشتر ارتباط داشتم باهاتون درطول روز..

    • سلام دوست عزیز. شرایط شما واقعا سخت بوده و سختی کشیدید. گاهی میبینم اشخاصی با وجود بیماری و مشکلات زیادی که دارن میتونن ۱رابطه ی خیلی خوبی هم با جنس مخالف برقرار کنن بنظر من این فقط بخاطر داشتن عزت نفس و اعتماد به نفس بالاست. خودتو دوس داشته باش خودتو باور داشته باش. همینکه تونستی تنهایی از پس مشکلات زندگیت بربیای نشون میده آدم قوی و شجاعی هستی. فقط کافیه اینو باور داشته باشی و خودتو بیشتر دوس داشته باشی و روی توانایی های خودت بیشتر تمرکز کنی. به طرفت بیشتر احترام بگذار. چون تنها چیزی که یک زن رو عاشق و وفادار میکنه اینه ک مردش بهش احترام بذاره.
      امیدوارم بتونی زندگی خوبی برا خودت بسازی و از زندگی لذت ببری. و در کنار اینها با خدا دوست شو و در کنار خودت داشته باش‌.
      موفق باشی⚘

    • تنها چیزی که میتونم بهت بگم آدما یک اشغالن خودتو درگیر یع اشغال نکن اون دختره آم از نظر خودم دیده تنهایی و ازت استفاده کرده البته این نظر منه بازم هرجور خودت صلاح زندگیتو بیشتر میدونی

  97. سلام من دانشجوی کارشناسی ام خیلی کار انجام میدم و چندین پروژه باهم انجام میدم یه هفتس هیچ کاری نمیتونم انجام بدم مشکلی ندارم که بخواد اذیتم کنه فقط نمیتونم کارامو انجام بدم موعد چندتا از چیزا رسیده و براحتی انجام میشن ولی من نمیتونم دستم به کار نمیره تنبل شدم و دلیلش رو نمیفهمم و نمیدونم باید چیکار کنم ممنون میشم کمکم کنید

  98. دلم میخواد بمیرم.از خودم و خانواده و دوستام خستم. احساس یه موجود بی مصرف توی این دنیا دارم. دوبار خودکشی ناموفق داشتم.وضعیت کارنامم بد شد. با اینکه خیلی خوندم همش تا صبح بیدار بودم ولی امتحانات تهش به حاصل بد شد. خانوادم میگن ک حق نداری بری مدرسه بچه اول خانوادم هر کاری میکنم راضی نیستن. نه میزارنم برم مهمونی نه پارکی ن تولدی همش تو خونه. حتی مغازه هم ک میخام برم باید با داداش یا اجیم برم. حجاب اجباری با چادر باید برم. فامیل خیلی تو زندگیم دخالت می‌کنه. من فقط ۱۷ سالمه اما از یه آدم صد ساله خسته ترم. از اونطرفم ک هیچ اعتماد ب نفسی ندارم روابط اجتماعیم ضعیغه توی هیچ چیزی استعدادی ندارم همش گریه همش نقاب میزنم ک خوشحالم هیچکس حالمو نمی‌فهمه نیاز دارم ب یکی ک درد و دلام رو گوش کنه همین(:

    • میفهممت عزیزم اما سعی کن به زندگی ادامه بدی باور کن بعد خودکشی هیچی بهتر نمیشه کلی دختر هستن دقیقا با این شرایط شاید کم و بیش بد تر حتی اگه همه بخوان خودشونو از بین ببرن آدمایی که آزارمان میدن رو پیروز میکنم
      میدونم از این جملات زیاد شنیدی ولی خدا شاهده همیشه یه پنجره نجات هست اگه خیلی خوندی و نتیجه بد شده تقصیر تو نیست باور کن بعضی وقتا معلما هم فقط به یه سریا نمره میدن که شیرین تره براشون
      بمون باش توکلت به خدا??

  99. پدر من ۸۳ سالش هست مشگل تنفسی داره و با اکسیژن نفس میکشه مشگل ریش فیبروز هست و قابل درمان نیست و بیمارستان هم بستری نمیکنن ۲۰ سال هم هست قرص اعصاب مصرف میکنه ، درحال حاضر قرص های اعصابش جواب نمیده و صبح تا شب داد و بیداد میکنه بردیم پیش متخصص اعصاب و روان هر کاری کردیم ویزیت نکرد و گفت اگه قرص بدم به خاطر اینکه فیبروز هست و اکسیژن مصرف می‌کنه احتمال داره بره کما. ، متاسفانه مصرف هم نمیکنه به هم می‌ریزه و زجر میکشه

  100. یه آدم گیج خسته

    کسی هست اینجا خیال پردازی ناهنجار و شدید داشت باشه
    من کنکوری تو دوران مدرسه کلی اتفاق برام افتاد ولی هرچی میشد و مخواستم بیشتر به هدفم برسم دوستام و همکلاسیم بیشتر داغونم کردن اوایل که خوشحال بودم و آزمونام بهتر بود همه چی خوب شد ولی چنتا مشکل که برام پیش اومد و رفتم تو خودم هیچکی نفهمید و دستی برام دراز نکرد جز یه نفر که هیچ کاری براش نکرده بودم
    این حق من نبود که بخاطر هدفم اینجوری باهام بد رفتار شه

    • یه آدم گیج و خسته ۲

      سلام امیدوارم که حالت خوب باشه
      منم تقریبا شرایطم مثل توام تقریبا پشت کنکوری ام و سالهاست رویا پردازی ناسازگار دارم و هنوزم نتونستم ترکش کنم با اینکه بار ها براش تصمیم گرفتم ولی بازم نتونستم
      از وقتی که مدرسه ام هم تموم شده این موضوع تشدید شده البته قبلش هم خیلی زیاد بود به حدی که پاهام ترکای عمیقی برداشته بودن الان هم که ۹۰ درصد وقتم رو توی خونم و با توجه به محل زندگیم و خانواده سختگیرم هم متاسفانه نمیتونم کار مناسبی پیدا کنم و احتمالا خودت بتونی حدس بزنی که وضعیتم از قبل هم بدتر شده
      از طرفی هم متاسفانه نه وضعیت خانوادگی خوبی دارم نه مالی قبلا حداقل دوستام طرفم بودن میتونستم پیششون خودم باشم مشکلم رو بهشون بگم ولی الان از پس اونم بر نمیام چون دیگه هیچکدومشون رو دوست خودم نمیدونم و دیگه نمیتونم بهشون اعتماد کنم دیگه نمیتونم با کسی صادق باشم و دیگه با کسی علایق مشترکی ندارم دیگه نمیتونم پیش کسی خود واقعیم باشم ولی حرفی نشنوم دارم خورد میشم حتی الان انقدر افسردگی گرفتم که دیگه میلی به زندگی کردم یا تلاش کردن براش نمیبینم
      توی خونه هم همش توی اتاقمم فقطم موقع هایی بیرون میرم که بخوام غذا و آب بخورم یا دستشویی برم و هیچ حرفی هم به جز حرفای ضروری با بقیه نمیزنم چون میدونم اگه بزنم تمام کاسه کوزه ها سر خودم شکسته میشه و اونی که آخرش حالش از قبل هم بدتر میشه منم ولی بازم این براشون کافی نیست و مدام دوباره سرکوفت هاشون رو راجع به اینکه کنکور قبول نشدم ، درس نمیخونم ، کارنمیکنم و … ادامه میدن تا میام یکم پر بگیرم سریع پرامو قیچی میکنن از گذشته هم همیشه همین بوده
      صبحا زود بیدار میشم (چرا انقدر زود پاشدی ؟)
      دیر بیدار میشم( صبح تا شب که توخونه ای هیچی همشم میخوابی)
      آشپزی و تمیز کاری میکنم (وقت گیر آوردی جای این کارا برو درس بخون )
      نمیکنم( انقدر دیگه بدبخت شدی حتی خودتم نمیتونی سیر کنی و از من غذا میخوای )

      کتاب غیر درسی میخونم (اره کنکور رو میخوان از فلان کتاب طرح کنن )
      نمیخونم (این همه کتاب گرفتی ولی حتی لای یکیشونم باز نکردی )
      میخوام کار پیدا کنم کاری که خودم میخوام( توام میری سراغ یه کارایی که اصلا معلوم نیست چین لازم نکرده و فلان )
      نمیرم دنبال کار ( صبح تا شب همش میخوری و میخوابی معلوم نیست چیکار میکنی)
      با دوستام میرم بیرون(هر روز هی بیرونی خاک توسرت بیا خونه درس بخون “۱۰۰ بار زنگ زدن ” و دعوا که چرا بیرونی و بیا خونه و …)
      نمیرم بیرون (حداقل برو بیرون یه هوایی به کلت بخوره )
      منم مثل تو گیج شدم نمیدونم چیکار کنم چی درسته چی غلط نمیدونم داره چی سرم میاد نمیدونم باید از این به بعد چیکار کنم نمیدونم چرا اصلا اومدم اینا رو گفتم منم خیلی خسته ام انقدر خسته ام که دلم میخواد انقدر مشت بزنم به دیوار تا دستام از کار بیوفته میدونم همه اینا تقصیر خودمه ولی نمیتونم جلوش رو بگیرم من خیلی خسته شدم از بس ۱۹ سال جنگیدم هم با خودم هم با خانواده ام مدام خیال پردازی میکردم تا بتونم دنیای واقعی رو تحمل کنم گاهی اوقات از دست خودم عصبانی میشم که ۱۲ ساله دارم همزمان توی رویا هام زندگی میکنم ولی بعدش که یکم میگذره پیش خودم میگم اگه این خیال پردازی ناسازگار نبود آیا میتونستم دووم بیارم ؟! و هر دفعه جوابم نه بوده
      چند بار به مشاور هم گفتم که رویا پردازی ناسازگار دارم ولی خب جدی نگرفتند و گفتن طبیعیه بار ها توی اینترنت دنبال راه حل گشتم که بتونم از شرش خلاص شم ولی حقیقتش اینه که فقط خودمون میتونیم راهش رو پیدا کنیم و خودمون رو نجات بدیم
      اول از همه باید دنیای واقعی رو کم کم بپذیریم
      دوم محرک ها رو کم کم از بین ببریم
      سوم و مهم ترینشون خودت رو توی موقعیتی قرار بده که نتونی انجامش بدی مثلا کتابخونه
      اینا واسه من مدتی جواب داده امیدوارم که به درد توهم بخوره
      میدونی بنظرم امید در شرایط الانت بزرگترین گنجیه که میتونی داشته باشی
      پ.ن: خیلی جالبه انگار اینا رو واسه خودم نوشتم ?
      به هر حال امیدوارم که موفق باشی و بتونی از پس زندگیت بر بیای و انقدر دنیای واقعیت باب میلت بشه که دیگه نیازی به رویا پردازی نداشته باشی اگه کمکی چیزی هم خواستی که از دستم بر بیاد خیلی خوشحال میشم بهم بگی ❤ بای بای

      • دقیقا منم اینجوریم

      • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی متخصص کودک و نوجوان

        دوستان عزیز رویا پردازی در این سن تا حدی طبیعی هست، اهداف بلندی دارید که احتمالا خانواده شما هم در آن نقش دارند، شما را همان طور که بودید نپدیرفتند، همواره انتظار بیشتری از شما داشتند و شما الان دارید این بلا را سر خودتان می آورید به نحوی که وقتی با واقعیت ها مواجه می شوید دچار افسردگی می شوید. باید شرایط جامعه و موانعی که سر راهمان هست پذیرفت. از طرف دیگر این خانواده ها را ما انتخاب نکردیم، نا آگاهانه و نا خواسته به فرزندان آسیب می زنند و چیزی که خودشان دوست داشتند بشوند و نشدند و تمام آرزوهایی که خودشان داشتند و به آن نرسیدند، بر شما تحمیل کردند تا به رویاهای دست نایافتنی شان برسید، غافل از اینکه توان و تحمل این همه بار سنگین را ندارید یا موانع بیرونی اجازه دست یافتن نمی دهد. از دوستان آزار دیدید در حالی که انتظار نداشتید، بله دوستان متاسفانه زندگی بر مدار قرار نمی چرخد همه چیز در حال تغییر هست، رویایی که داریم ممکن هست به آن نرسیم، دوستمان را از دست بدهیم، خیانت ببینیم ،فرزندمان را از دست بدهیم، هیچکدام از این ها خوشایند هیچ کسی نیست اما در مسیر زندگی با آن مواجه می شویم و چاره ای جز در آغوش کشیدن آنها نداریم. وقتی آنها را با تمام وجود می پذیریم می توانیم برای رهایی از آن چاره ای بیندیشیم اما زمانی که نمی پذیریم، مبارزه می کنیم و دست و پا می زنیم بیشتر و بیشتر در آن فرو می رویم و دردمان را به رنج دائمی بدل می کنیم. پس تنها راه رهایی پذیرش محدودیت هاست. بعد از پذیرش می توانیم اهداف روشن و واقع بینانه و ارزش هایمان را مشخص کنیم و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنیم. وقتی در نظر بگیرید که برای رسیدن به اهداف فکر سالم و جسم سالم نیاز دارید، وقتی نمی توانید به تنهایی از پس این مشکل برآیید از کمک های تخصصی بهره می گیرید تا زودتر از این شرایط نجات پیدا کرده و به اهداف خود برسید.

      • پیامت رو که خوندم اصن ارامش گرفتم من دقیییقا شکل توعم فقط یه سال کوچیکتر ولی هنوز نتونستم با رویاپردازی ناسازگار کنار بیام
        چیکار کنممم

    • نمی دانم این را می خوانید یا خیر اما با این حال برایتان می نویسم
      در ابتدا اهداف و آرزوهایتان را در برگه های متفاوتی بنگارید و در اتاقتان در جایی که همیشه نگاهتان می افتد بگذارید
      دوم از کسی توقعی نداشته باشید و هر آنچه که اتفاق می افتد را از دید منفی نگاه نکنید بلکه آنچه را که می آموزد را یاد بگیرید
      سوم هیچ دوستی ماندنی نیست جز خودت و خدا پس اول خودت و خدا را بشناس
      برای رسیدن به هر آنچه می خواهی دعا کن و بیندیش و راه های متفاوتی را برگزین اگر صلاح باشد یقینا خواهی رسید
      موانع همیشه وجود دارند
      کسی در دنیا بی درد و بی مشکل نیست
      خودت را بشناس و آرزوها و اهدافت را بنگار و راههای رسیدن به آنان را برگزین
      اگر از کسی دلگیر هستی با او درمیان بگذار
      تا زمانیکه روحت در آرامش نباشد جسمت و زندگی ات بر وفق مرادت نخواهد بود
      ورزش و لبخند و طبیعت گردی را فراموش نکن
      قدمهایت را محکم بردار
      تصمیم گیرنده نهایی خودت هستی اندکی بیندیش و برای خودت وقت بگذار موانع اگر نباشند قدر آن چیزی را که بدست می آوریم نخواهیم فهمید
      خاص باش و رها کن گذشته را و از حال لذت ببر
      خودت را بشناس

      • سلام من یه دختر ۱۹ ساله ام

        کلا از زندگی نا امید شدم هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم
        هیچکی دوسم نداره
        ب هرکی دردامو میگم جبهه میگیره

        باید چکار کنم

        • سلام رهای عزیز نمیدونم جواب من رو دریافت میکنی یانه ؟ اما با این حال امیدوارم این اتفاق بیوفته ، زندگی کردن از اون چیزی که فکر میکنی پیچیده تره سخت نه !پیچیده .حتی قراره پیچیده تر هم باشه برات چون تو الان خیلی جوونی ، ولی با این حال ارزش زندگی کردن رو داره ،فقط سعی کن امیدوار باشی ،امید آخرین چیزیه که میمیره،ارتباط با خدا میتونه حالتو بهتر کنه

      • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

        دوست عزیز از شما و امثال شما سپاسگزارم که خیرخواهانه قصد کمک به عزیزان را دارید، برایتان آرزوی بهترین ها را دارم

  101. سلام من ۱۴ سالمه
    از نظر روحی کلا ریختم بهم و دیگه نمیکشم و دوست ندارم تو دعوا های مامان و بابام باشم تصمیم گرفته بودم برم خارج ولی دیگه نمیرم بابام خوب رفتار نکرد باهام

    • سلام نارسیس امیدوارم حالت خوب باشه
      بهم ریختگی و اشفتگی تو کاملا عادیه و بخاطر سنیه که توش قرار داری
      خودتو درگیر جر و بحث های پدر مادرت نکن همه ی پدر و مادر ها گاهی با هم جر و بحث میکنن
      سعی کن خودتو مشغول ی کاری کنی از پدر و مادرت درخواست کن که تو رو ی کلاس به انتخاب خودت و با مشورت اونا ثبت نام کنن مثلا ی ساز یاد بگیر یا ورزش انجام بده یا زبان یا کامپوتر یاد بگیر سعی کن از همین حالا کتاب خوندن رو بخش جدایی ناپذیر زندگیت کنی از نظر من تمام چیزایی. که گفتم مهمن اما میتونی یکی یکی اضافه اشون کنی به زندگی روزمره ات مراقب خودت باش تازه اول زندگیته و فرصت ها رو از دست نده ذهن و بدن خودت رو ارزشمند بدون وقت تو با ارزشه توجه کن که چطور و با کیا خرجش میکنی

  102. عدم اعتماد بنفس و کمالگرایی بالا و زندگی با قانون های خیلی سخت که هم برای خودم زندگی سخت شده و هم برای مادر و پدرم و نداشتن صبر و عجول بدونم میخوام همه ی این هارو درست کنم تا آرامش زندگیم بیشتر بشه

    • سلام . من ۱۷ سالمه و کنکوری ام . مدرسه نمونه دولتی درس میخونم و جو مدرسه بشدت رقابتی و به خاطر همین بشدت مضطربم و خیلی ام کمالگرام هر آزمونی که میدم اگه جزوه نفرات برتر نباشم اعصابم بشدت خورد میشه و بهم میریزم بعضی وقتا از استرس شدید احساس خفگی دارم . روزای تعطیل ۱۰ ساعت درس میخونم . از درس خوندن خسته میشم دیگه واقعا ولی بخاطر اینکه استرسم رو سرکوب کنم بیشتر درس میخونم ولی الان واقعا خستم و نمیتونم خیلی درس بخونم حال بدی دارم احساس خفگی میکنم همش بغض دارم و مدام تو ذهنمه که باید درس بخونم ولی نمیتونم و حس بدی بهم القا میکنه

      • سلام امیدوارم حالت خوب باشه
        منم دقیقا شرایط تو رو دارم یجورایی احساس میکنم از درس زده شدم ولی نمیتونم بهش فکر نکنم همش استرس دارم ولی انگیزه ای هم براش ندارم احساس میکنم خیلی عقب موندم
        قبلا یجور دیگه درس میخوندم و لذت میبردم ولی الان نه
        نمیدونم واقعا چجوری میتونم از این شرایط نجات پیدا کنم
        امیدوارم هر دو موفق باشیم

      • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

        دوستان کمال گرا،متاسفانه خانواده های شما، شما را همان طور که بودید نپذیرفتند و همواره خواستار نمره بیست از شما بودند، شما را با دیگران مقایسه کردند و توانمندی های خاص شما را ندیدند، الان خودتان دارید با خودتان همان کار را می کنید برای بهترین شدن، برای اول شدن، اکنون یک سوال از خودتان بپرسید اگر همیشه اول نباشید، همیشه بیست نشوید چه اتفاقی می افتد؟ چیزی از ارزش شما کم می شود؟ آیا ارزشمندی شما فقط در نمره بیست شما نهفته است؟ کمی به خودتان بیایید، توانمندی های خاص خودتان را در نظر بگیرید، همه ما انسان های منحصر به فردی هستیم، قابل قیاس با هیچ انسان دیگری نیستیم. واقع بین باشید به خودتان فشار نیاورید که در جایی کاملا خسته شوید و ببرید و کلا از رسیدن به هدفتان دست بشویید. فردای روز کسی از نمره بیست شما تعریفی نمی کند،آنچه از شما می ماتد، اخلاق، منش و تاثیرات مثبتی است که بر دیگران می گذارید.

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      نمی دانم چند سالتان هست اما با شرایطی که دارید یک شخصیت وسواسی هستید برای آرامش خودتان و اطرافیان نیاز به کمک تخصصی دارید و گفتن چند دستور العمل در اینجا نمی تواند کمکی به شما بکند.

  103. من یک دختر ۱۴ ساله هستم کلاس هشتم رو تازه تموم کردم و با مامانم زندگی میکنم،مامان و بابام از هم طلاق گرفتن و خواهر بزرگترم رو که مهم ترین و نزدیک ترینم بود رو تازه از دست دادم این روزا مامانم درگیر پزشک قانونی و کارای اداریه خواهرمه..من بخاطر دلایل منطقی و حس بدی که نسبت به مدرسم داشتم قرار شد امسال یعنی برای سال بعد مدرسم و عوض کنیم اما هنوز برای پیدا کردن مدرسه ی دیگه اقدام نکردیم،فردا هم کارنامه ام و تحویل میدن و گفتن فردا آخرین مهلت برای ثبت نام پایه ی بعد هستش(مدرسه ی خودم) و دارم به این فکر میکنم که معلوم نیست بتونیم توی این وضعیت فعلی دنبال مدرسه بگردیم یا نه و از طرفی حتی یک صدم درصدم دلم نمیخواد توی این مدرسه ادامه تحصیل بدم و میدونم اگه به مامانم بگم فردا آخرین مهلت ثبت نامه میگه همین مدرسه بمونم چون فرصت نمیشه دنبال مدرسه ی دیگه بگردیم اما من واقعا واقعا از ته دلم میگم از این مدرسه و آدماش متنفرم

  104. 14 سالمه دختر هستم. خیلی حس بدی دارم حس میکنم دارم خفع میشم حس میکنم هیچکی صدامو نمیشنوه حس میکنم انقد کوچیکم ک کسی منو نمیبینه حس میکنم ک دیگه هیچ حسی ندارم ب هیچی حس میکنم هیچکی درکم نمیکنه حس میکنم هیچکی دوسم نداره و لایق دوست داشتن نیستم حس میکنم ک ۱۰۰ سال گذشته برام توی ی سال کلی اتفاق افتاده ک داره ع پا درم میاره من حتی کلی تلاش میکنم ک حالم درست شه ی اتفاق بد تررررر از اون قبلیه میوفته گند میزنه تو همه چی من واقعا دیگه تحمل ندارم صبر ندارم خسته شدم انقد ب خونوادم نزدیک شدم و خواستم ی جوری بفهمونم بهشون حالم بده ولی اونا هی بدتر کردن هی توهین کردن هی زدن منو هی جلو بقیه خوردم کردن هی نفهمیدن هی گیر دادن خسته شدم لز بس با هرکی وارد رابطه شدم نارو زد و رفت خسته شدم ک انقد سادم ک هرکی بخواد میتونه بیاد بشکونه منو بره خسته شدم از بس نتونستم حرف بزنم خسته شدم ب خاطر محدودیتایی ک هر روز زیاد تر میشه چون دخترم ! اصن چون هستم خسته شدم از جمله هایی ک خونوادم مدرسم دوستام و کسایی ک مهمن برام دوسشون داشتم بهم زدن هی گفتن مشکل از توعه باشه همه چییی تقصیر منه من مقصرممم خسته شدم از بس نتونستم بخوابممممم من همییشه خوابم میاد ولی نمیتونم چشم رو هم بزارم خسته شدم از تپش قلب گرفتنم خسته شدم از مسخره شدنم خسته شدم از این بدن و ریختو استایل بدرد نخورم خسته شدم ک هی قضاوتم میکنن با اینکه هیچی نمیدونن و میگن تو حالت از ما بهتره و هرچی ک میبینن قضاوت میکنن خسته شدم انقد زور گفتن بهم خسته شدمممممم من حتی قبلن ب زوررر گفتم ببرنم مشاوره واقا داشتم میمردم سه چهار جلسه شد بد دیگه نزاشتن برم

    • هی دختر میدونم چیو گذروندی میدونم چی کشیدی حالتو درک میکنم من ورژن ۱۷ ساله خودتم همش نارو خوردم همه بلایی سرم اومد من ته خطم تو دیگه ادامه نده من یه جا به زندگی امید وار شدم خیلی دستم جلو افتاد ولی باز دوباره نا امید شدم دختر به هیچ کس اعتماد نکن اینو کسی داره بهت میگه که دوست صمیمیش با رلش خوابیده کسی داره میگه که تو یه خانواده مذهبی بوده و سر اعتمادش به یه آدم پاکیشو از دست داده دختر من آیندتم اگه ادامه بدی راه غلطتو من خودم به اندازه کافی پشیمون هستم از همه چی تو بیشتر از این پیش نرو زندگی کن امید داشته درس بخون و برو تا جایی که می تونی از خانوادتو آدما ی این کشور دور شو هیچ کس تو رو واسه خودت نمی خواد حتی پدر مادرت قوی باش بذار بقیع ببین تونستی برا آیندت تصمیم بگیری بقیه ببینن مستقل شدی ببین دخترا چقدر قوین مثل من نشو بهتر از من شو

      • سلام خسته نباشید ببخشید من یه مشکلی برام پیش اومد من ۱۶ سالمه توی خانواده مذهبی به دنیا اومدم راستش من هیچ وقت با کسی رابطه ای نداشتم ولی تو مجازی چند وقتی میشه با یکی آشنا شدم خب خیلی آدم خوبی بود یه دفعه به خاطر عذاب وجدان و اینکه این کارم گناهه باهاش کات میکنم ولی دوباره باهم آشتی میکنیم و ماجرا تمام میشه تا امروز راستش این پسره خودش یه رل قبلا داشته الان ولش کرده همین طوری که حرف میزدیم میگفت من میتونم زندگیشو خراب کنم ولی این کارو نمیکنم دیشب داشتیم باهم چت میکردیم دیدم چندتا عکس فرستاد بعد پاک کرد ازش خواستم دوباره بفرسته وقتی فرستاد دیدم عکس چتامونه که من بهش دادم بعد گفتم چرا اینارو داری گفت نگه داشتم یادگاری بخونمشون و از این حرفا راستش الان من خیلی به این آدم احساس خاصی ندارم میترسم باهمین عکسا بخواد کاری بکنه و آبرومو ببره
        راستش قبلا که قهر بودیم من شرط گذاشتم برای آشتی که اگه من کیس خوب دیدم باهاش ازدواج میکنم و تو هم همینطور یعنی وابسته نشیم حالا میترسم کاری کنه
        چه کار کنم؟
        شایدهم اصلا اینجور آدمی نباشه ولی من میترسم گفتم پیشگیری کنم
        ترخدا کمکم کنید

        • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

          دوست عزیز گرایش به جنس مخالف در این سن کاملا طبیعی هست، اما باید خویشتن داری پیشه کرد ، به ابعاد دیگر زندگی نگاه کرد، توانمندی خاص خود را پیدا کرد و برای شکوفایی آن تلاش کرد تا از هر نظر ( عقلانی، عاطفی، اجتماعی و…) به رشد و بالندگی رسید تا در فرصت مناسب و آگاهانه و عاقلانه به این نیاز پاسخ گفت تا گرفتار مسائل بعدی آن نشد، در صورتی که گرفتار شدی و احساس می کنی طرف می خواهد سوء استفاده کند و با گفتگو هم راه به جایی نمی بری بدون ترس از آبروریزی از پلیس فتا کمک بگیر.‌

      • منم دقیقا اینطور شدم هیشکی نمیفمه چی به روزم اومده همسرم که تازه خبر دار شده میخواد طلاق بگیره خانواده همش بهم سرکوفت میزنن دلم میخواد نباشم تو این دنیا بریم یه جای خیلی خیلی دور انقدر دور که هیشکی نباشه

    • سلام
      عزیزم میدونم چی میگه متوجه ام من تمام این مراحل رو رد کردم فقط گذر زمان میتونه اینا رو درست کنه
      تو عالی هستی من مطمعنم و بیشتر این حس هایی که داری بخاطر سنیه که توش قرار داری کتاب های خودیاری و روانشناسی و فلسفه و ادبیات بخون تنها راه حل کن برای مشکلات کتاب خوندنه میخونی میخونی تا یجایی ی جمله میبینی که میشه مرحمت و و وجودتو تا حدودی اروم میکنه کتاب بخون و از «دنیای صوفی»، «کتابخانه نیمه شب »شروع کن
      دوستت دارم به عنوان ی دختر تو دوست داشتنی هستی مراقب خودت باش

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      با شرایطی که در آن قرار گرفتی مرا هم متاثر کردی، متاسفانه خانواده ای نداشتی که پاسخگوی نیاز هایت باشد، افسرده شدی اما درمان نگرفتی تا زودتر از این وضعیت نجات پیدا کنی تا مغزت بتواند برایت حل مسئله کند تا مرتب در اشتباهات فرو نروی، به امید روزی که تمام خانواده ها آگاه باشند و برای عزیزان و دلبندانشان این همه درد و رنج تحمیل نکنند، همدلی و همراهی داشته باشند و بدانند که فرزندی که راه اشتباه می رود دست پرورده خودشان هست، میوه درخت خودشان هست، برای اصلاح آن بکوشند.
      اما دوستان عزیز این خانواده ها خودشان هم از نسل های قبل آسیب دیدند و دارند چرخه های معیوب را تکرار می کنند. به خودتان بیایید یک جایی باید چرخه های معیوب را قیچی کنیم. همه ما انسان های ارزشمند و دوست داشتنی هستیم اما در مسیر زندگی اتفاقاتی برای ما افتاده و نحوه تربیت پدر و مادر و خلق و خوی خاصی که داشتیم، نگاهمان را به خودمان، دنیا و دیگران تغییر دادند. از همین حالا تصمیم بگیریم خودمان خودمان را دوست داشته باشیم، به خودمان احترام بگذاریم، غذا های مفید و سالم بخوریم ، نگاه و تفکرمان را باز کنیم واقعیت ها را ببینیم با انسان های سالم بنشینیم، ورزش و پیاده روی کنیم برای آرامش ذهنمان یوگا و مراقبه کنیم . یقین خود را پیدا خواهیم کرد. به ارزش های درون مان‌ واقف خواهیم شد و برای رسیدن به اهداف تلاش خواهیم کرد و یک بار دیگر با نگاه دیگر زندگی را شیرین خواهیم یافت و به وقایعی که از سر گذراندیم به عنوان یک درس نگاه خواهیم کرد.

  105. یه پسر ۲۱ساله دارم که در۱۶سالگی طی درمان نادرست دکتر موهاش رو ازدست میده،هیچ جوری با این موضوع کنار نمیاد وافسردس،چندساله باهاش درگیرم والان خودم افسردگی شدید وناراحتی اعصاب دارم .تحت نظر پزشکم.از طرفی پدرش هم توخونه اصلا حرف نمیزنه ومرتب خوابه ومیگه عقل نداره.تنهام نمیدونم چه طوری با این حال خرابم میتونم به پسرم کمک کنم

    • پدر منم همینه

      • منم این حسو دارم ۱۴سالمم هست خانواده ام درکم نمیکنن همیشه یه جور رفتار میکنن انگار اضافیم حتی به مادرم گفتم می‌خوام امشب خودکشی کنم پیامم داد تو چته بخواب
        ههیی … چند بار با این سن کمم خودکشی داشتم میفهمیدددددد آخه کی می‌فهمه اینو

        • سلام هلیا ولشون کن اونا رو آخه چرا میخوای خودکشی کنی میدونستی اگه خودکشی کنی خدا میبرت جهنم درست میشه نگران نباش امیدت به خدا باشه همچی درست میشه اون مادری که تو داری مادر نیستش اگه مادر بود نمیزاشت تو خودکشی کنی با این سن کمت

    • سلام من ۶ ماهع ک نامزد کردم خانواده ی دوست خیلی صمیمیم نمیزارن بامن بگرده و نمیدونم باید چیکار کنم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      مادر گرامی اگر امکان مالی دارید، سعی کنید موهاش را ترمیم کنید، اگر ندارید فرزندتان را در گروه ها و کلاس هایی شرکت بدهید که مشکل ایشان را دارند تا از راههای کنار آمدن بقیه مطلع گردند و همچنین بدانند تنها نیستند تا تحمل آن برایشان آسان گردد. به امید داشتن روزهای شاد و سالم برای خانواده شما

  106. میخام خودکشی کنم

  107. سلام منو رلم رابطمونم باهم خوبه مادر منم اطلاع داره اما مادرم من بدون اطلاع من رفته تو گوشیم و چتامونو خونده و بعدش زنگ زده به رلمو هرچی خواسته بهش گفته کلی توهینو و تحقیر و …. باراولشم نیست خیلی خستم کرده باکاراش ما قصدمونم جدیه برای ازدواج حتی باکارای و حرفای مادرم بازم با همیم ولی انقدر فشاررومه و خجالت میکشم ک دلم میخواد خودکشی کنم و یا از این خونه برم

    • سلام
      من ی حسی بهم دست داد
      ی حس اشنا من همچین حرکتی رو تو یکی دیگه هم دیدم
      حس میکنم مادرت به رابطه ات حسودی میکنه یکم مراقب مادرت باش بهش اطمینان خاطر بده که سر یک عاطفی جای خودشو داره و مادرت هم به عنوان مادر جایگاه خودشو داره و علاقه ات به شریک عاطفی باعث کم شدن علاقت به مادرت نمیشه سعی کن با مادرت مثل ی رفیق باشی باهاش برو بیرون براش هدیه بگیر
      و حس میکنم مادرت رابطه عاطفی خوبی رو تجربه نگرده و شدیدا نیاز به مهر و محبت داره

    • من واقعا نمیدونم چرا شما میخواین همیچین کار احمقانه ای رو انجام بدین آخه چرا میخواین خودکشی کنین

  108. وقتی به خودکشی فکر میکنی که ناامید میشی از همه چیز هم خودکشی گناهی که خدا نمیبخشه هم ناامیدی پس به خدا امید داشته باش و هر مشکلی باعث شده ناامید بشی و به فکر خودکشی بیفتی رو با تلاش از سر راهت بردار و یاد بگیر با مشکلات بجنگی و ضعیف نباشی بدترین انتخاب خودکشی راحت تسلیم مشکلات و شرایط سخت نشو سعی کن همه چیزو تغییر بدی تا حالت خوب بشه

  109. فقط دلم میخاد بمیرم همین

  110. 21سالمه. یه روز خوب نداشتم نمیخام دیگه بقیه زندگیمو مگه زوره اخه؟ چرا ?مگه نمیگن اختیار داره انسان. چرا زمان مرگ ادم دس خودش نیس?

    • ی جمله از دکتر مجتبی شکوری همیشه تو ذهنمه
      «دنیا جای بدیه اما ارزش جنگیدن داره»
      پادکست «رادیو راه » از دکتر شکوری رو دنبال کن قول میدم کمکت کنه

  111. من 15 سالمه و توی این شیش ماه مشکلات زیادی باعث اضطرابم شدن مثل بی پولی..تنهایی..و احساس ناتوانی میکنم که احساساتمو بیان کنم. توی این شیش ماه سه دفعه این اتفاق افتاد ….اخری اینطوری بود که خاب بودم و نصف شب با یه کابوس از خاب پریدم و تا از جام بلند شدم سردرد عجیبی گرفتم و تاریکی مطلق بود و بعد ینفرو جلوم دیدم که داره جیغ میزنه و بعد حس کردم روحم جدا شد و بدنمو حس نمیکردم اینقدر ترسناک بود و واقعاحس کردم قراره بمیرم و بعدش که دیگه برام مهم نبود از اون حالت خارج شدم و شروع کردم به گریه کردن …واقعا نیاز داشتم به یکی بگم درموردش و یکم از ترسم کم شه ولی الان دو هفتس با خودم درگیرم و هیچکسو ندارم که باهاش حرف بزنم
    پ

  112. خب چرا تنهایی؟؟ اصلا چرا میخای زندگیتو تموم کنی؟؟ تو از چند سال دیگه خودت خبر داری؟ از کجا معلوم که چند سال دیگه همه چیز خوب نشه و کسانی بیان تو زندگیت که دیگه تنها نباشی پس الان چرا میخوای این اشتباه بکنی بدترین انتخابی که میتونی بکنی اینه که خودکشی کنی زندگی به ما سخت میگیره اما ما نباید دست از تلاش برداریم

  113. آدم اختیار داره ولی عمر دست خداست چون آدما همه چیزو نمیدونن و از آینده خبر ندارن ولی خدا تمام آینده ما رو میدونه و ممکنه الان تو سختی باشیم ولی چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگمون اتفاق های خوبی برامون رقم بخوره پس فقط باید تلاش کنیم و به خدا توکل داشته باشیم خودکشی کار ترسوها و احمق هاست در ضمن باید به خونواده و کسانی که مارو دوست دارن هم فکر کنیم

  114. احساس عدم تعلق نسبت به همه گروه های جامعه دارم. حس تنهایی دارم باوجود این که دوستان خوبی دارم و با خانواده هم مشکلی ندارم . و به نسبت افراد دیگه با طیف های مختلفی میتونم ارتباط برقرار کنم آدم هارو دوست دارم . خودم رو هم دوست دارم ولی حالم خوب نیست دلم میخواد فرار کنم ولی نمی‌دونم از چی یا به کجا…

  115. یک ساله پدر شوهرم فوت کرده این اواخر وشوهرم زیاد خوابشو میبینه کلافه شده از این خواب ها همش فکر های منفی میکنه نزدیک چند ماه استرس شدید دارن همش فکر مردن هستن میگن فکر میکنم به همین زودی میمرم خیلی رو زندگی مون تاثیر گذاشته لطفا راهنمایم کنید خسته شدم دیگه

    • دلیل آمدن مرده ها در خواب چندین علت دارد یا به کسی مقروض است یا نیاز به خیرات دارد و یا نگران کسی است حتما پرس و جو کنید ببینید به کسی مقروض نیست و دوم اینکه خیرات بدهید آن هم نه یک بار هرازگاهی و حتما به نیازمند باشد حتی می توانید به حیوان یا پرنده ای غذا بدهید صلوات نیز می توانید بفرستید و حتما نیت کنید. هرازگاهی برای مرده ها خیرات بدهید.

  116. من ۳۳سالمه از دست پدر مادر وخواهر وبرادرم رنج میکشم از بس اذیتم میکنن وفشار روم میارن ازواج کردم یه دختر دارم اما کارای اینا ذهنمو خراب کرده همش اعصابم خورده وبا دخترم که ۹ماهش دعوا مکنم خسته شدم از این رفتارا توروخدا کمکم کنید

    • خوب کارنثتون درست نیست باید درک کنی اونها بهت بدی کردن نباید تو به اون بچه بکونی خودت ببین خجالت بکش

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز متاسفانه خانواده ای نداشتی که حمایتت کنند، محبت نشان بدهند و شما را بپذیرند، بلکه همواره در مقابلت بودند و احساسات بد به شما دادند، شما این خانواده را انتخاب نکردید، خواسته و ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه به شما آسیب زدند، از این خانواده تا می توانی فاصله بگیر،هما انسان های ارزشمند و دوست داشتنی هستیم، اما در مسیر زندگی نگاهمان را به خودمان ، دنیا و دیگران تغییر دادند. پس واقع بین باش خانواده هم می تواند آسیب بزند، می تواند طرد کند، خیلی ناگوار است اما چاره ای جز پذیرش این موضوع نداریم، پس انتظاری از آنان نداشته باش، مطمئن باش خودشان هم از نسل های قبلی آسیب دیدند. پس به خودت احترام بگذار خودت را دوست داشته باش، خودت را آرام کن، با تمام وجودت در کنار فرزندت باش، از لحظه لحظه مراحل رشدش لذت ببر، به چشم هاش نگاه کن، با تمام وجودت در آغوش ات بگیر، یک بار دیگر می توانی از این فرزند بیاموزی، صبوری، سادگی، صداقت، معصومیت، یک بار دیگر می توانی وجودت را سرشار از عشق و محبت کنی از شعله های محبتی که از درون فرزندت می جوشد، لحظه ها را غنیمت بشمار این فرصت را از دست نده، گذشته را رها کن و یک بار دیگر زندگی جدیدی سرشار از عشق و محبت را تجربه کن.

  117. سلام یکی از گرینه هایی که خودتو دوس نداری نسبت بع همه کس هم چیز بد بین بی حس شدی درک میکنم چون که این جور حس هایی تو تنهایی زیاد اتفاق می افته تو بعضی ادما چون فعلا شریک زندگیتو نیمه گمشدتو پیدا نکردی یا شایدم میری بیرون با دوستات با فامیلات پسرا می بینی بیشتر از فامیلات از دخترا بیرون خواستگاری میکنن یا نگاشون میکنن به تو زیاد اهمیت نمیدن برا همینم نومید شدی حس میکنی بی ارزشی خودتو دوس نداری ولی اصلا بع این چیزا زیاد سخت گیری جدی نکن درستع همه ادما اخلاقاشون مثل هم نیست ی عده دخترا زبون بازن با همه پسرا مردا میگن میخندن شوخی میکنن اداب معاشرتشون زیادع بلدن چطوری خودشونو تو دل پسرا بندازن خواستگار خاطر خواه جذب خودشون کنن اعتماد بع نفسشونم روز بع روز بالاتر میره ولی خب ی عده از دخترا ام بلد نیستن اینم طبیعی ی عده دخترا ام مثل تو دخترا خوب خوش قلب پاکین ولی خب شاید خجالت میکشن یا زبونشون بسته میشع لکنت زبون میگیرن با مردا پسرا تو بیرون خرید کردنی حرف بزنن شوخی کنن روشون نمیشع هر کسی ی اخلاقایی دارع اگر مشاوره روان شناسی میگن مردا پسرا عاشق دخترا زنا میشن لبخند میزنن میخندن تو بیرون به نظر من هر دختری قدرت و توانایی این چیزا رو ندارع کع بتونه خیلی راحت با هر مردی پسری بخنده خوش بش کنه مثل زنا دخترا دیگه چون ی عدا ام خجالتین روشون نمیشه به نظر من تا دختری ازدواج نکنه یا با پسری اشنا نشه تو رابطع با پسری نرع خجالتی بودنش کمرنگ نمیشع روش باز نمیشع دیگع بعضی دخترا زنا خیلی با مردا پسرا میخندن روشون میشه زبون بازن اونا چون مغاز دارن کاسبی میکنن یا تو خانواده شلوغ بودن مهمون زیاد داشتن از بچگی خیلی پدر مادر هاشون زبون بازی یادشون دادن ولی خب بعضی دخترا خواهر ندارن تو خانواده ای بزرگ شدن زیاد رافت امد نبوده نیس پس وقتی ادم دور برش بیشتر وقتا خلوت باشه مهمون زیاد نیاد خونش فکرو خیال میکنع چه دختر باشع چع پسر گوشع گیرو افسرده میشن قدرت حرف زدن هاشون کم میشع قدرت اداب معاشرتشون کمرنگ میشع حتی قلب خوبی ذات عالی ام داشتع باشن عقل پسرا دخترا به چششونه فقط خنده تو بیرون لبخند در نظر میگیرن دیگه از دل طرف مقابل یا مشکلاتش خبر ندارن چرا نمیتونه مثل پسرا یا مثل دخترا دیگه بخنده زیادو اداب معاشرت زیاد بلد نیس

  118. سلام خسته نباشید
    یه مدتیه از یکی خوشم میاد توی محل کارش دیدمش تقریبا یک سالی میشه به پسره علاقهمند شدم پسره از علاقه ایی که بهش دارم خبر نداره می خواستم چند روز پیش بهش می خواستم بگم رفتم محل کارش گفت از اینجا رفته هیچ اطلاعاتی از پسره ندارم حتی شمارشم ندارم از محل کارش خواستم شمارشو بهم ندادن واقعا دارم دیونه میشم براش الان چیکار کنم ؟

    • من ک الان نه شمارو میشناسم و نه شما منو میشناسید ولی قشنگ میتونم درکت کنم خیلی حس بدیه خودم تقریبا گرفتار همین اتفاقم شب و روز تو فکرشم ثانیه ب ثانیه بودنشو کنار خودت تجسم میکنی ولی نمیشه ،سخته ،باید بگذره یخورده ولی مدت طولانی افسردت میکنه

      • سلام مستر ینی تو هم شماره و ادرس ازش نداری خب حالا اون دختره نرفته بگه تا طرف رفته تو که پسری چرا نگفتی تا بره و گمش کنی؟؟؟ برو بگرد پیداش کن برا تو راحت تره چون میتونی بگی بر امر خیر میخام بعدش بهش بگو که افسرده نشی نمیشه که تا اخر عمرت هر ثانیه بهش فک کنی ولی نداشته باشیش برو هرطور شده پیداش کن باش حرف بزن اگر اینقد عاشقشی آدم فقط باید با عشقش ازدواج کنه وگرنه زن بگیره که چی همه چی که رفع نیاز نیس برو پیداش کن

    • سلام وقت بخیر بنظرم اصلا بهش نگو من خودم به یکی علاقه مند شدمو تصمیم گرفتم بهش بگم با این تصور که اگه منو نخواد راحت فراموشش میکنم بهش با پیام گفتم بشدت پسم زد خیلی اذیت شدم اونجا که پسم زد حسم بهش بیشترو بیشتر شد و هی بهش پیام میدادم تا دوسال بشدت اذیت شدم و حتی یه مدت بلاکم کرد بعد چند ماه بهش دوباره پیام دادم و گفت ازم خوشش اومده و ازدواج کردیم زندگیه خوبی دارم ولی خب با این وجود به همه خواهرانه میگم اصلا حستونو نگید غرور دختر ارزشش بیشتر از این چیزاس اصلا ارزش نداره غرورتو جلو پسر بشکنی و ابراز علاقه کنی مگر اینکه خودش پا پیش بزاره اول

    • سلام بنظرم اینکارو نکن من خودم به یکی علاقه مند شدم بهش گفتم با پیام فک میکردم اگه بهش بگمو بگه بهم علاقه ای نداره راحت فراموشش میکنم ولی کاملا برعکس بی هیچ وجه نتونستم فراموشش کنم هی بهش پیام میدادمو اونم خیلی راحت پسم میزد حال روحیم بشدت خراب شده بودو از هیچی لذت نمیبردم خیلی داغون بودم باز یکی دو هفته پیام نمیدادم دلم اروم نمیگرفت دوباره پیام میدادم میگفتم من چجوری فراموشت کنم اخه بعد گذروندن یک سالو نیم با این اوضاعو احوال بهش یه پیام دادمو خداحافظی کردم ولی گفتم تا ازدواج نکنه ازدواج نمیکنمو پاش میمونم بعد سه ماهو نیم سره یه قضیه بهش پیام دادم با سرعت جوابمو داد و تا سوالمو پرسیدمو خواستم خدافظی کنم گفت ازت خوشم‌اومده و این حرفا وقتی اونم حسشو گفت بعد هشت ماه عقد کردیم الان زندگیه خوبی دارم هردو عاشق همیم ولی با این وجود خواهرانه نصیحت میکنم دخترا اصلا غرورتونو خورد نکنین جلو پسرا غرور و حیای یه دختر ارزشش بیشتر از این حرفاس چون اگه به هر دلیلی پستون بزنه حالتون از اینکه هست بدتر میشه

  119. من ۲۲ سالمه و دانشجو معلمم ، من مجبورم برای دروس دانشگاهیم ارائه بدم جلوی ۵۰ تا دانشجو، اما وحشت دارم از این موضوع ، تا الان ک ترم ۳ هستم نتونستم ارائه بدم ، یکبار مجازی ارائه دادم حتی تو مجازی صدام میلرزید و لرزش دست پیدا کرده بودم و قلبم بشدت میزد ، من چیکار کنم

    • باید با ترستان روبرو شوید و برای این کار نیاز دارید. دلیل و انگیزه خود را از معلم شدن برای خود مشخص کنید و بعد میتوانید با افکار مثبت و مدیتیشن ترس خود را برطرف کنید و در ضمن آنچه را که می‌خواهید ارائه بدهید را در خانه روبروی خانواده و یا چندین نفر از دوستانتان امتحان کنید.
      این ترس ناشی از بی اعتمادی به خود است و شما به جای اعتماد به خودتان به قضاوت دیگران اهمیت می‌دهید درحالی که به دنیا آمده ایم که از زیستن لذت ببریم نه آنچه دنیا را به کام خود و دیگران تلخ کنیم.
      خودتان را بشناسید و اهداف و آرزوهایتان را مشخص کنید و اعتماد به نفستان را بیشتر کنید و محکم قدم بردارید. آینده بسیاری پس از معلم شدنتان در دستان شماست و الگوی بسیاری خواهید شد. وظیفه سنگینی بر دوش دارید.

      • سلام بهترین کار تمرین هست یه ضبط صوت بذارید و صدای خودتان را ضبط کنیدابتدا در اتاق خودتان بعد پیش افراد خانواده با صدای بلند و رسا تمرین کنید بعد ضبط را روشن کنیدو صدای ضبط شده خودتان گوش کنید و جاهای که ایراد دارید یا استرس و لرزش دارید را دوباره تمرین کنید بعد چند روز به یک سخنران با اعتماد به نفس عالی تبدیل میشوید.
        بعنوان پیشنهاد یکبار امتحان کنید

  120. حس الانم اینه میخوام بمیرم. الان فقد دلم میخواپ خودمو بکشم. دلتنگ یک نفر شدم ک احساس میکنم میتونم فقد با مرگ این دلتنگی رو از بین ببرم. از همه چی خسته شدم. صبح تا شب دارم به مرگ فکر میکنم

    • انسانهای بی شماری آرزوی مرگ خود را دارند و بعضی از آن آگاه نیستند بهتر است اهداف و آرزوهایتان را جداگانه یادداشت کنید و آن کسی را که دوستش دارید رهایش کنید اگر صلاح باشد بازخواهد گشت. گذشته را فراموش کنید و آنچه را که آموخته است را دریابید. این دنیای فانیست و کسی نخواهد ماند. شما هنوز خودتان را نمی شناسید پس بهتر است اول خودتان را بشناسید و بعد به فکر افکار دیگر باشید. طبیعت گردی ورزش و افکار مثبت را در زندگیتان اضافه کنید و افکار منفی خود را نیز یادداشت کنید و آن ها را در آب روان جاری کنید. اگر شخص مورد اعتمادی دارید در مورد آنچه رخ داده صحبت کنید. خودتان را بشناسید و اهداغفو آرزوهایتان را تحقق دهید. با مرگتان خیلی ها صدمه می‌بینند پس تنها نیستید

      • وقتی کسی رو دوست داری نباید رهاش کنی تا شاید خودش برگرده باید بری سراغش ببینیش بهش بگی برات مهمه دوسش داری دلت میخواد تو زندگیت باشه چرا بهش میگی رهاش کن رها کردن کار ادمای ضعیفه

        • در مورد دلتنگی رهاکردن بهترین کار است چون هرچه قدر بیشتر در موردش فکر کنی یا به طرفت از دلتنگی ات بگویی او بیشتر و بیشتر دور می‌شود و این بارها تجربه شده. باید سپرد به خدا و رها کرد. هر اتفاقی باعث می شود تا آدمی خودش و اطرافیانش را بهتر بشناسد. هیچ چیز بی حکمت نیست…

        • رهاکردن در مورد دلتنگی کار آدمهای ضعیف نیست. اگر طرف مقابلت مرد باشد با گفتن دلتنگی خودت را ضعیف و کوچک نشان می دهی. هر اتفاقی بی حکمت نیست و در شرایط مختلف آدمی خود و اطرافیانش را بهتر می شناسد. با دلتنگی و گفتنش یقینا آن شخص دورتر و دورتر می‌شود باید سپرد به خدا و روند زندگی را پیش گرفت. به همین خاطر گفتم رها کند چون تجربه شده…

          • خب شما که مطمعن نیستی طرف مقابل این دوستمون مرد باشه از طرفی ادمای زیادی هستن که بخاطر نگفتن حس دوست داشتن و دلتنگیشون کسی رو که خیلی دوست داشتن از دست دادن بخاطر همین رها کردن. در واقع گاهی با رها کردن کسی بقدری به خودومون صدمه میزنیم که انگار خودمون رو رها کردیم و ادامه دادن این وضع میشه خودآزاری پس نباید نظر قطعی و مطلق بدید که رها کنه چون شما حتی نمیدونید داستان این دوستمون چیه و علت دلتنگی پیش اومده چیه مثلا همین دوستمون اگر مرد باشن و برای خانمی دلتنگ باشن اما سکوت کنن و خودخوری ایا اون خانم خودشون برمیگردن؟ نه برنمیگردن چون خانم ها نیاز به توجه دارن و با ندونستن احساس این اقا فکر میکنه براش مهم نیست و بهش بی توجهی کرده پس بیشتر فاصله میگیره تا اینکه کاملا سرد بشه و این اقا فقط فرصت رو از دست داده و به جسم و روح خودش صدمه زده و همه ادما اینطور نیستن که اگر بهشون بگی دوست دارم یا دلم تنگ شده ازت دوری کنن گاهی حتی ممکنه شما با برداشت اشتباه از شخصیت یک نفر از گفتن احساستون منصرف بشید در حالی که اگر می گفتید اتفاقات خوبی براتون میوفتاد و این نوع رها کردن اشتباه هم بارها دیده شده شما نباید کسانی رو که واقعا دوست دارید رها کنید و اینکه حداقل اینکه ایشون برن شخص مورد علاقشون رو ببینن از دلتنگی درمیان و کمتر فکرای منفی میکنن و شاید همین دیدار یا چند کلمه حرف زدن با اون شخص همه چیز رو تغییر بده بهرحال تا وقتی دیداری نباشه نه دلتنگی برطرف میشه نه امیدی به تغییر هست وضعیت ما تغییر نمکینه مگر خودمون دست بکار بشیم و اوضاع رو عوض کنیم درست که باید سپرد بخدا اما خدا هم به نسبت تلاش ما کمکمون میکنه و گاهی باید ما قدمی برداریم تا در ادامه خدا هم کمکمون کنه و مشکلمون حل بشه. رها کردن کار ادماییه که احساس ضعف میکنن در رابطه با اینکه بتونن چیزی رو تغییر بدن یا جبران کنن اینکه میگی هر چی بیشتر فکر کنه دورتر میشه خب اصلا نباید بشینه و فکر کنه چون با فکر کردن فقط وقت تلف میکنه باید عملا قدم برداره

    • خب برو کسی رو که دوست داری ببین بهش بگو دلتنگش بودی بگو دوسش داری بجای اینکه به فکر مرگ باشی و خودتو با دلتنگی داغون کنی مطمعن باش بفهمه کسی اینطوری دوسش داره و دلتنگشه خوشحال میشه نگفتی چه نسبتی باهات داره ولی اصن شاید اونم همینقدر دلتنگ تو باشه اگرم این آدم فوت کرده براش خیرات بده به نیتش نماز بخون تا دلت آروم بشه و سعی کن آدم شاد و موفقی بشی تا روح اونم شاد بشه.

      • اگه قرار باشه با دلتنگی زندگی کنیم زندگی را می بازیم گیرم بره به اون شخص بگه دلتنگت میشوم بعد این یکی ملاقات بیشتر از قبل دلتنگتر می‌شود ازکجا معلوم شاید با گفتنش طرف مقابل آب پاکی را بریزد روی دستش یعنی اینکه خیلی عادی رفتار کند و درنتیجه صدمه روحی بیشتری خواهد خورد. زیستن بایستی بدون دلتنگی و وابستگی باشد یعنی آزادی و رهایی خود و دیگران. آزادزیستن بهتراست از زندانی زیستن… رهاکردن یعنی به خود خدا سپردن که هرچقدر بیشتر گیر دهیم همه چیز را خواهیم باخت یقینا صلاح در آزادیست نه اسارت چه برای خود و چه برای دیگران.. دیگه اینقدر گیر نده بگذار خودش تصمیم بگیرد آزادی یا اسارت خود و دیگران…

        • بله بهتره بزاریم خودش تصمیم بگیره اما اینکه حتی با گفتن احساسش بفهمه اون شخص علاقه ای بهش نداره و به قول خودت آب پاکی بریزه رو دستش حداقلش از این جهنم بیرون میاد و میفهمه نباید دلتنگش باشه چون جایی تو زندگی اون آدم نداره چون رها کردن و فکر نکردن کاری نیست که بشه راحت انجام داد پس باید از ریشه مشکلش رو حل کنه تا ازین وضع دربیاد اما به نظر میاد خودتم همین وضع رو تجربه کردی و رها کردی اما آدم هیچوقت نباید کسی که دوست داره رو رها کنه و فرار کنه آزادی یعنی اینکه تلاشت رو بکنی تا بعدها افسوس نخوری وگرنه همیشه در اسارت کوتاهی هایی که کردی میمونی با سرزنش خودت هم خودتو اسیر میکنی هم اطرافیانت رو ناراحت

  121. سلام من ۱۴ سال سن دارم دخترم اسمم فاطمه هست من از طرف عمم پیش یک خانم ۵۲ ساله که اریشگاه داشت کار میکردم من باهاش خیلی راحت بودم ولی به چند روزی نرفتم اریشگاه و بعد باز هم رفتم شب اخر تو اریشگاه هیچ کس نبود اونم به من گفته بود تا کشو هاشو تمیز کنم من کیف پول اون رو دیدم توش خیلی پول بود دست خودم نبود و ۲۰۰ تومان از پولش رو برداشتم شب پدرم اومد خونه و گفت صاحب کارم زنگ زده من زنگ زدم بهش گفت پولم رو بیار صبح رفتم اریشگاه همه چی رو فهمیده بود من بهش ۲۰۰ تومانش رو دادم و معذرت خواهی کردم ولی باور نکر که بار اولم بوده من خیلی پشیمون شده بودم ولی کار از کار گذشته بود ولی الان خیلی استرس دارم که به پدر مادرم و یا عمو هام بگه ازش خواستم به کسی نگه ولی میترسم بعضی ها بفهممن نمی دونم چیکار کنم؟ من دزد نیستم و چشمم دنبال پول کسی نیست فقط یک بار برداشتم منم انسانم حق دارم اشتباه کنم و لی کسی نمی فهمه اگه کسی بهفهمه پول رو برداشتم تا می تونم انکار می کنم چون من بر نداشتم و نمی دارم هرکس ازم پرسید نمی دونم ندیدم من این کار نکردم ولی از طرف کسی مشکلی ندارم من به خانوادم نمی گم اگه اون خانمه گفت منم مجبور میشم تا میتونم انکار می کنم

    • سلام هر فکری که منفی باشد و چه مثبت رخ خواهد داد پس به جای غرق شدن در افکار بهتر است با اون خانم مجدد صحبت کنید و شرح واقعه و نیت قلبی و پشیمانی خالصانه اتان را مطرح کنید و پاسخش را بشنوید.
      انکار هر عملی بیشتر به خودتان صدمه می زند. واقعیت را پذیرفته و مجددا با ایشان صحبت کنید و همه چیز را خالصانه برایش توضیح دهید تا وجدانتان آرام گیرد تا دنیا به کامتان و دیگران تلخ نشود
      عذرخواهی خالصانه کسی را کوچک نمی کند

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      هر انسانی ممکن است دچار لغزش و اشتباه شود، اشتباه خود را بپذیر، معذرت خواهی کن و در اثر ترس و اضطراب دچار مشکلات و اشتباهات دیگر نشو، با این روش به آرامش می رسی، بعدها که وسوسه شدی می توانی چندین بار نفس عمیق بکشی به عواقب کار بیندیشی و بهترین تصمیم را بگیری. به امید روزهای آرام برای شما

  122. میکنم یا کمکم کنید که یه چیزی بشه اون بیاد سمتم یا من اونو فراموش کنم یا یه چیزی بشه که اصلا یه این چیزا فکر نکنمراستش الان که دیگه اون فهمیده من کیم اصلا دیگه من نمیتونم برم فروشگاه و وقتیم که بخام برم بیرون باید برم از کوچه پشتی برم که منو نبینه چون خودم دوست ندارم یه حسی دارم که اون الان در مورد من چه فکرایی میکنه یا اصلا به بقیه همکاراش گفته یا نه ولی مطمئنم نگفته چون من ادمارو خیلی ز ود میشناسم اینم نمیگه خواهش میکنم بگید من چکار کنم شاید کار من اشتباه باشه ولی من نمی خوام و نمیتونم بگذرم ازش یه بار رفته بودم چیزی بخرم از فروشگاه قبل این ماجرای تماس بعد وقتی رمز رو خواستن نمیدونم وقتی که نگاهشون کردم چرا هرکاری میکردم رمز یادم نمییومد من اینا رو تا الان به هیچکس نگفتم تا اینکه دوستم شمارو به من معرفی کرد من نمیتونستم به کسی اعتماد کنم که براش تعریف کنم چون با گفتن اینا اونا ۱۰۰درصد دیدشون نسبت به من عوض میشد چون منو همه به دید یه دختر درس خون سنگین خوشگل و از اونایی که به پسرا پانمیده میبینن قیافم شاید مثل اون دخترایی باشه که ۱۰تا دوس پسر دارن ولی من اصلا نخواستم داشته باشم اصلا الانم نمیدونم چرا دچار این حس بد شدم نمیدونم حالا بده یا خوبه ولی نمیدونم چکار کنم

  123. دخترم ۱۶ سالمه. از بچگی خیال بافی بیش از حد میکنم زمان از دستم در میره شخصیت ها و موقعیت های واقعی و غیرواقعی و کم کم هر فعالیتی جز اینکار برام کسل کننده و بی معنی میشه.پیش مشاور نرفتم و اقدامی نکردم خودم تصمیم به ترکش گرفتم ولی بعد مدتی دوباره شروع کردم

    • خیالبافی فقط مخصوص تو نیست برای ترک این کار چندین راهکار وجود دارد ازجمله مدیتیشن یوگا ورزش شرکت در یک دوره آموزشی مورد علاقه و حتی نوشتن آنچه که در ذهنت صورت می گیرد و اگر روش نوشتن را پیش گرفتی پس از اتمام آن برگه را یا پاره کن و یا درون آب روان بینداز. البته اگر نوشته ات جالب بود نگهش دار. از دیگر کارهای دیگری که می توانی انجام بدهی این است که بیندیشی و اهداف و آرزوهایت را در برگه های مختلف بنویسی و در اتاقت بچسبانی و اینگونه فکرت درگیر آرزوها و اهدافت می شود و در پی تحقق بخشیدن به آنها میشوی. خودت را بشناس و استعدادهایت را پیدا کن و در کلاسهای مورد علاقه ات شرکت کن. به جای خیالبافی به خودت تلقین کن ارزش زندگی من بیش از اینهاست که صرف خیالبافی کنم.

    • درضمن یادم رفت بگویم خیالبافی یعنی تصورات ذهنی از آنچه می خواهی رخ دهد ولی اگر در ذهنت شعر و یا داستان و یا نجوا صورت می گیرد بایستی از کسی که در درمان روح و جسم را باهم دخیل می کند کمک بگیری پس اول ببین خیالبافی ات از چه نوعی است البته تمام کارهای قبلی را نیز انجام بده. اراده و پشتکار قوی باید داشته باشی

    • علت خیالبافی به خاطر کمبود محبت تنهایی نداشتن دوست بیکاری و یا دلایل دیگری هم می باشد علت را باید یافت و بعد درمان کرد
      خیالبافی به تخیلات وقایع آینده گفته می شود ولی اگر نجوا و یا داستان صورت می گیرد حتما نیاز به کسی دارید که در حذف آن کمکتان کند

  124. سلام و خسته نباشید
    ۱۲ سالمه و در سن پیش از بلوغ هستم.
    این تازگیا خیلی زود رنج شدم و سر هرچیز الکیی گریه میکنم و خانوادم هم زیاد درکم نمیکنن حتی چندین بار بهشون راجع اینکه توی این دوران این اتفاقات برای همه میفته صحبت کردم اما آنچنان نتیجه ای نداشت.
    ممنون میشم راهنمایی کنید.
    با تشکر ?

    • در این سن و سال یقینا تنها مادر است که بیش از هرکسی می تواند کمکت کند و اگر با او نمی توانی مطرح کنی از کسی که بیش از همه به او اعتماد داری درمیان بگذار تا او با مادرت صحبت کند. داری وارد مرحله جدیدی میشوی که حضور مادر بسیار مهم است تا شرایط را برایت توضیح دهد حتما با شخص مورد اعتماد صحبت کن تا با مادرت صحبت کند تا مادرت بیشتر از همیشه حواسش به تو باشد. تو زودرنج شدی ولی بعضی ها پرخاشگر و بعضی ها گوشه گیر و بعضی ها بی خیال این دوره را طی می کنند.

  125. سلام حدوده یه ماهه که کلن حوصله بیرون رفتنو ندارم همش احساس خستگی میکنم از ادمایه دورم متنفر شدم حس خوبی نصبت بهشون ندارم فقط میخوام تنها باشم

    • سلام بعضی ها این دوره را می گذرانند و بعضی ها هم گذرانده اند یقینا اتفاقی باعث شده که وارد این بحران شده اید برای گذر از این بحران وقایع پیشین را بنگارید و بعد آنها را پاره کنید اهداف و آرزوهایتان را بنگارید و در مقابل دیدگانتان قرار دهید یقینا استعداد به خصوصی دارید به دنبال شکوفایی آن باشید خودتان را بشناسید نرمش کنید افکار مثبت را جایگزین افکار منفی کنید اگر از کسی دلخورید یا کسی از شما دلخور است با او درمیان بگذارید یقینا فقط خود شما می توانید به خودتان کمک کنید اگر شخص بااعتمادی دارید با او دردودل کنید صحبت کردن در مورد احساساتتان کمک می کند و اگر می توانید داد بزنید یا گریه کنید یا می توانید احساساتتان را بنگارید اندکی بیندیشید و همت کنید همچنین می توانید برای خودتان قانون وضع کنید و یا برای آنچه از این حالت خارج شوید میتوانید پاداشی در نظر بگیرید و آن را نوشته و زمانی را مشخص کنید و درصورت موفقیت پاداشتان را بگیرید یوگا و مدیتیشن هم می‌توانید انجام دهید تصمیم گیرنده نهایی خود شما هستید لحظه ها به سرعت درگذرند برای شادزیستن به دنیا آمده ایم در هر شرایطی

    • متاسفانه به ما نیاموخته اند چه اول علت را بیابیم و بعد در پی درمان باشیم همانگونه که یاد نداده اند برای آمدن باران و خیر و برکت و آرزوها و نیازهایمان دعا کنیم. ریشه هر عاملی از خودمان شروع می‌شود و بعد خانواده و مابقی. اول علت این همه خستگی را باید یافت یعنی تفکر کرد و نگاشت و بعد با ورزش شرکت در یک دوره آموزشی و کارهای دیگر و ازجمله صحبت کردن در مورد احساسات و وقایع پیش آمده کمک خواهد کرد. یقینا تصمیم گیرنده نهایی خود آدمی‌ست و لحظه ها به سرعت درگذرند متاسفانه گم شده ایم و خود از آن آگاه نیستیم نباید بی هدف زندگی کرد نباید همانند مردگان زندگی کرد نباید بیهوده عمر را تلف کرد و نبایدهای بسیار دیگر…. و من حال تمام درماندگان را میفهمم برعکس مشاوران که آنچه را می‌گویند که فقط خوانده اند و شنیده اند نه اینکه لمس کرده باشند

    • متاسفانه به ما یاد نداده اند اول علت را بیابیم و بعد درمان را همانگونه که یاد نداده اند برای آمدن باران و خیر و برکت دعا کنیم پس اول در مشکلات بایستی علت را یافت و بعد راه درمان را. اندکی باید وقت خود را صرف اندیشیدن کرد و خود را شناخت و نبایستی بی هدف زندگی کرد. حال دردمند را فقط دردمند می فهمد به قول معروف سواره از پیاده خبر ندارد…

      • سلام من یه دختر ۱۱ سالم مامان و بابام طلاق گرفتن بابام منو نگه میداره
        مامانمم ولم کرده وازدواج کرده و الانم یه پسر داره منم دیگه با مامانم حرف نمیزنم اما دلم براش تنگ شدههه خیلیییی و نمیخوام بابام بفهمه دلم براش تنگ شده چون اون میگه مامانت ترو نخواست منم افسرده شدم خودمو تو خونمون حبس کردم یه خواهر کوچکتر از خودم دارم و دارم براش مادر میکنم خونرو تمیز میکنم ظرف میروشورم جارو میزنم خلاصه کاری خودرو میکنم منو بابامو آبجیم آمده بودیم پیش مادر بزرگم زندگی کنیم اما مادر بزرگم مرد با خودم میگم شاید اصلا نباید مادر داشته باشم بعد از ۱ سال بابام گفت حجاب کنم من نمیخواستم چون من هنوز بچم و اگه بخوام خودم میکنم و الانم میگم کاشکی بدنیا نمیومدم اها راستی یادم رفت بگم من تو گوشی بابامم دیدم داره با زن همسایمون چت میکنه میدونین دیگه چی میگم؟
        خسته شدمممم
        بابام نمیذاره اینستا نصب کنم نمیذاره با بقیه تو اجتماع باشم نمیدونم باید چیکار کنم از زندگیم خسته شدم الانم دارم گریه میکنم وتایم میکنمممم بضی مقتا با خدا حرف میزنم میگم چرا وقتی میخواستی اینقدر عذابم بدی به دنیامم آوریدییییییی

        • زنگ بزن به ۱۴۸۰

        • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

          دخترم درکت می کنم، مادرت شما را ترک کرده، از بدشانسی مادربزرگت را هم از دست دادی و تمام مسئولیت ها بر دوش شما سنگینی می کند. تمام از دست دادن ها، به هر نوعی سخت و ناگوار هست و نیاز به سوگواری دارد و این سوگواری بین ۶ماه تا دو سال و حتی دو و نیم سال طول می کشد اول انکار می کنیم، بعد عصبانی می شویم بعد افسرده می شویم مدت ها با خاطراتش درگیر می شویم اما در نهایت می پپذیریم ،هر چه تلاش کنی زودتر بپذیری زودتر آرام می شوی.
          نگران از دست دادن پدرت هم هستی، هر کسی با شرایط شما ممکن هست این حس را داشته باشد، برای پدرت نامه محترمانه ای بنویس و بگو که از این موضوع ناراحتی، می ترسی، یقین پدر شما در این مورد با شما صحبت خواهد کرد و اگر قصد جدی دارد شما را با آن خانم آشنا خواهد کرد، ممکن است ایشان را بشناسید خوشتان بیاد، حتی به آرامش بیشتری برسید از زیر بار مسئولیت سنگین در بیایید، اما به پدر بگویید که ابتدا از یک روانشناس کمک بگیرد و اشتباه گذشته اش را تکرار نکند.
          برای به دست آوردن آزادی های خودت در حد معمول باید با پدرت رفتار جراتمندانه داشته باشی ، گریه نکنی، عصبانی هم نشوی، بلکه با احترام و اقتدار چند مورد از خوبی هاشون را بگویید، تعریف کنید تا خوششان بیاید، آنگاه از احساس های درونی و نیاز ها و خواسته های خودت بگویی، من ناراحتم از ای رفتار شما، من عصبانی شدم به خاطر این رفتار شما، من دوست دارم زمانی را بیرون بروم، دوست دارم …. و تمام احساسات، خواسته ها و نیاز هایت را به این شکل بیان می کنی تا زودتر به نتیجه برسی. به امید روزهای آرام بردی شما

        • زیاد به چیز های کوچیک زندگی اهمیت نده من الان 14 سالمه
          ولی وقتی هم سن تو بودم مامان و بابای من هم همین حرکت رو داشت با من
          اجازه هیچ کاری رو به من نمی دادن
          من خودم شروع کردم یه سرگرمی تو زندگیم ایجاد کردم که خداروشکر به هر چیزی دلم می خواست رسیدم
          از سن 11 سالگی به صورت فردی بازی شطرنج و حفظ قران رو شروع کردم
          خییلی برای این دو کار زحمت کشیدم
          الان که اخرای سال 1402 هستیم من حافظ 19 جز قرانم
          و تو شطرنج 6 مقام استانی وکشوری طلا دارم
          خیلیی الان از زندگیم راضیم ولی به تو ام بیشنهاد می کنم خودت رو علاقه من به یه کاری کنی اون وقت نه به مامانت فکر می کنی ونه اینکه افسرده میشی
          ارزوی سلامتی و نشاطی تو رو دارم دوست خوبم
          مراقب خودت باش.

  126. سلام من دهمم و رشتم انسانیه رشتمو و پدر مادرم انتخاب کردن و خودم هرچی میخونم به نتیجه نمیرسم و امسال سه تا مردودی دارم راستش خیلی خانوادم تحت فشارم قرار میدن برا اون مردودیا مادرم کلی باهام بد رفتاری میکنه و بیشتر روحیمو از دست میدم میخوام بدونم میتونم الان به مدیر مدرسه بگم که تک ماده بزنه یا شهریور نرم برا امتحان و دی یا خرداد یازدهم برم؟

    • اشتباهت در این بود که از اول بایستی سر انتخاب رشته جدی عمل می کردی و یا از کسی کمک میگرفتی تا در همان مسیر خودت پیش بروی حال این کار را انجام بده و از کسی کمک بگیر تا با خانواده ات صحبت کند و در مورد مردودی هایت با مدیر صحبت کن ولی حتما از کسی همانند مشاور مدرسه کمک بگیر برای تغییر رشته. گم شده ای پس خودت را اول پیدا کن یعنی ببین واقعا چگونه می خواهی زندگی کنی و هدفهایت چه هستند…

  127. سلام وقت بخیر من تو زندگیم هرچی تلاش می‌کنم نمیرسم هرکاری میکنم نمیشه همش نرسیدن نشدن خسته شدم هرچی تلاش می‌کنم بیشتر نمیرسم خانوادم گناهی نکردن که من بچشون شدم میخوام خودکشی کنم اما ی راهی میخوام نفهمن شما کنک میکنی

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز باید مشاوره تخصصی بگیری، بیشتر خودت را بشناسی، محدودیت ها و توانمندی های خودت را بشناسی،شاید راهت و روشت را اشتباه انتخاب کردی، فرصت دیگری به خودت بده، از اهداف بلند پروازانه دست بردار، اهداف سبک تری برای خودت انتخاب کن، برای آن برنامه ریزی کن، وقتی به موفقیت رسیدی و طعم شیرین آن را چشیدی در مرحله بعد هدفی بالاتر انتخاب کن و برای آن تلاش کن. پس نا امید نشو در کارهایت استمرار داشته باش تا به نتیجه دلخواه برسی .

  128. سلام من یه مادرم ۲هفته است متوجه شدم پسرم سیگار میکشه خودشم تو اتاق بود کلی داد ودعوا کردم گریه کردم قسم خورد دیگه نمیکنه اما میدونم داره ادامه میده حالم خیلی بده چون باباش اعتیادش فعاله وداره مصرف میکنه نمیدونم چیکار کنم میترسم بچه ام معتاد بشه

    • به نظر من بایستی دلیل سیگارکشیدنش را دوستانه می پرسیدید نه اینکه دعوا راه می انداختید یقینا بی دلیل به سمت سیگار نرفته است پس بهتر است دوستانه بنشینید و گفتگو کنید به حرفهایش گوش دهید و از مضرات سیگارکشیدن برایش توضیح دهید دلایلش را نفی نکنید چرا که باعث می‌شود بیشتر به سمت سیگار برود دلایل را با هم بنویسید و برطرف کنید شاید چه تاثیرگذار باشد یکی از وظایف پدر و مادرها دوستی با فرزندان است و نباید بالاجبار عقیده خود را به فرزند تلقین کنند…

  129. ۲۸. مرد. مجرد. لیسانس. آزاد. نمیدونم مشکلم چیه فقط دوس دارم بمیرم یا برم جای که کسی نباشه. دوس دارم فکرم اروم باشه. دوس دارم به حال خودم به بدبختی ها خودم برسم بخدا کم آوردم نه پول خواستیم نه خونه نه چیزی فقط دوس دارم اروم باشه فکرم سردرد نداشته باشم نمیدونم مشکلم چیه نمیدونم چ مرگم شده با کل دنیا کات کردم خودمم نمیدونم دردم چیه فقط دوس دارم تموم بشه

    • خستم خاموشی

    • متاسفانه خیلی ها در این شرایط به سر می برند و تجربه کرده اند و تجربه هم خواهند کرد. هر لحظه که می گذرد فاصله ها بیشتر می شود و آدمی احساس گمشدگی می کند بی آنچه بفمد. کنکاش درون بهترین راه است. شاید یه مسافرت و یا دردودل با کسی که حال آدم را بفهمد یا نوشتن احساسات و وقایع هم بتواند کمک کند ولی اولین و مهمترین اقدام کنکاش درون است تا آدمی بشناسد و بفهمد و به زیستن ادامه دهد. به راستی هیچکس بی غم نیست و خیلی ها شرایط شما را دارند. اگر به زیستن همچنان علاقمند باشید پس هنوز وارد دوران افسردگی نشده اید…

    • اخ بمیرم برات نگران نباش همه چی یه روز حل میشه

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز با این شرایط شما افسرده اید، باید از یک روان پزشک کمک بگیرید، در مرحله بعد از یک روانشناس، اگر امکان مالی ندارید،کمی بعد از اینکه حالتان با مصرف دارو بهتر شد، بلند شوید خودتان را مجبور کنید کارهای روزمره تان را انجام بدهید، علی رغم میلتان روابط اجتماعی تان را از سر بگیرید، پیاده روی کنید، اگر امکانش را دارید باشگاه بروید، ببینید قبلا از چه چیزهایی لذت می بردید هر بار یکی از آنها را پیگیری کنید. خواهید دید که زندگی هنوز شیرین است، دنبال کار خواهید رفت و با اعتماد به نفس کار مورد علاقه تان را پیدا خواهید کرد.

  130. سلام

    17 سالمه و خب اصلا نمیدونم چطور بگم بهتره

    8 ساله که خودارضایی دارم از کلاس سوم که از مدرسه استخر میبردنمون من استرس شدیدی داشتم برای اروم شدنم شروع به خودارضایی کردم

    کلا حرف دلم نمیتونم به کسی بگم و خیلی از جامعه دوری میکنم یعنی بیرون میرم دلم میخواد خونه باشم و بالاعکس

    خیلی تنهام هیچ دوستی نداره تاحالا با هیچ دوستی بیرون قرار نذاشتم و این خیلی ناراحتم میکنه

    فکر میکنم صحبت کردنم و رفتارام اصلا قشنگ نیست پس کم ارتباط برقرار میکنم و از خودم حس خجالت دارم

    اعتماد به نفس پایینی دارم

    خودم از محبت خانواده دور کردم و حالا که خواهر کوچیکترم که خیلی به بقیه محبت میکنع و البتع محبت میبینه عذابم میده

    امسال از نظر تحصیلی معدلم شدیدا افت کرده و 7 تا درس افتادم موندم کنکور چی پیش بیاد و خیلی استرس دارم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز از ابتدا خلق و خوی خجالتی داشتید، والدین شما نتوانستند مهارت های درستی یاد شما بدهند و مشکل شما را تشدید کردند، احتمالا والدین شما را با دیگران مقایسه کردند یا خودتان این کار را کردید، ارتباط نگرفتید و هیچ وقت یاد نگرفتید ارتباط درستی برقرار کنید.
      در برقراری ارتباط در مرحله اول همه ما کمی اضطراب داریم، اما این اضطراب را تحمل می کنیم و وارد می شویم ،به مرور اضطراب فروکش می کند و ما احساس راحتی می کنیم. اما شما این اضطراب را بزرگ و غیر عادی دیدید، بر علامت های بدنی مثل سرخ شدن، تنگی نفس، لکنت و تپق زدن تمرکز کردید، از قضاوت های دیگران ترسیدید و ترجیح دادید از ارتباط اجتناب کنید، خود اجتناب کردن به مرور مشکل شما را تشدید کرده است. هیچ وقت به خودتان نگفتید این علامت ها ممکن است در هر کسی باشد، به خودتان نگفتید دیگران به شما کاری ندارند، مسخره نمی کنند، تازه اگر مسخره هم بکنند هیچ اتفاقی نمی افتد، گیرم بار اول خندیدند، همیشه و همه جا که نمی خندند. پس هیچ وقت حاضر نشدید توانایی خود را به محک آزمایش بگذارید. مشکلتان را تشدید کردید و حتی تا حدودی مشکل افسردگی را هم بر آن سوار کردید. پس اول به روانپزشک مراجعه می کنید و بعد تنها راه رهایی از این مشکل مواجهه با آن و تحمل اضطراب است، از جمع خانواده و فامیل شروع می کنید، چندین بار که این اتفاق افتاد راحت می شوید، سپس وارد جمع های بزرگ تر و غیر رسمی تر می شوید. در بالا دوستان تکنیک های مناسبی برای این مورد ارائه داده بودند، از آنها هم کمک بگیرید.
      برای مشکل خودارضایی در صورتی که شدید هست و باعث آزار شما ، زمانی که به روانپزشک مراجعه می کنید این مسئله را هم مطرح می کنید، با خوردن دارو این مشکل شما هم حل خواهد شد.‌

  131. سلام با خانومم سر حجاب مشکل داریم و به جدایی داره موکول میشه و نمیخوام از دستش بدم

    • سلام اقای رضا امیدوارم حالتون خوب باشه
      من به عنوان یک زن میگم
      وقتی یک زن شما رو انتخاب کرده و باهاتون ازدواج کرده چشمش فقط شما رو میبینه و نیاز نیست با دو تار مو سریع نگران بشید هیچ چیزی خانوم شما و رابطه شما رو تحدید نمیکنه
      حق انتخاب بدین به همسرتون بهش نشون بدین که بهش اعتماد دارین و اجازه بدین اونم بهتون اون حس اطمینان رو بده
      شما زمانی که به همسرتون حق انتخاب بدین اون کم تر به سمت زیر پا گذاشتن ارزش هاتون میره
      بخدا نه اسلام به خطر میوفته با چهار تار مو و ی وجب مانتو کوتاه تر نه رابطه اتون از هم میپاشه
      متواضع باشین شما نه تنها از حق خودتون نمیبخشین بلکه دارین حق همسرتون هم میگیرین اون یک ادم کامل و بالغه و حق داره که پوشش رو خودش انتخاب کنه
      اروم سعی کنید ازش های هم بشناسید و تا حد امکان خودتونو با ارزش های هم وفق بدین البته اول مطمعن بشید از خودتون که واقعا میخواید به زندگی مشترکتون ادامه بدین یا نه

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز اگر نیازهای شما مثل دلبستگی ایمن( نیاز به محبت، احترام، اعتماد و پذیرش)، نیاز به استقلال برطرف می شه، اگر راحت می توانید از احساسات و نیازهای درونی خودتان بگویید، اگر نیاز به تفریح و سرگرمی تان در رابطه برطرف می شود و مشکل شما فقط حجاب است. اگر قدری انعطاف پذیر باشید، با هم گفتگو کنید و تعارض خود را حل کنید، شما قدری از سخت گیری های خودتان کم کنید و احتمالا ایشان هم قصد ندارند کاملا ارزش های شما را زیر پا بگذارند، پس هر دو طرف تعادل را رعایت کنید تا زندگی خود را حفظ کنید.

  132. هی دلم خیلی گرفته که ی بلوچم که نه میتونم برم سر کار نه میتونم درس بخونم نه حتی ی گوشی داشت باشم ی بدبخت خدا زده ام خاک بر سر هر چی بلوچه که اسم شون رو گذاشتن با غیرت غیرت ب این میگن که دختر رو تو خونه زندانی کنی آب و اشغال دنبال هر چی مرد بلوچه. اینجا هر کی زودتر ازدواج کنه زودتر بچه دار بشه دیگه برا اون افتخار میکنن ولی اینقدر عقب موندن دختر با درس خوندن پیشرفت می‌کنه با پول دار آوردن اینجا پسرای بیست شون فکر و فهم شون امروزی نیست مال هفت سال پیشه. ی دختر فقط با مادر می‌تونه برع بیرون اگه تنها بره میگن حتما رفت سر قرار والا من هجده سالمه اختیار زندگی مو ندارم خسته شدم دلم میخواد بمیرم. مادرم همیشه بین منو و داداشم و خواهرم فرق میزارع اونا رو بیشتر از من میخواد خواهرم 8 ساله ازدواج کرده تموم کارای خونه رو من انجام میدم وقتی هم ب مادرم میگم خسته شدم میگه تو رفتی بیل و کلنگ زدی که خسته شدی چیکار کردی برامون هیچ وقت ازم راضی نمیشه. دلم میخواد خودکشی کنم ولی نمیتونم میگن حتما رفت با پسری خوابید که خودشو کشت حق مردنم ندارم آنقدر من بدبختم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز متاسفانه ما انتخاب نکردیم کجا، کدام کشور یا کدام فرهنگی دنیا بیاییم، اما شما می توانید درس بخوانید، مطالعه بیشتری داشته باشید، خودتان می توانید با افکار جدید و پخته تان بر دیگران تاثیر بگذارید، از قضاوت های دیگران نترسید، ممکن است زمان ببرد اما ناامید نشوید چون اتفاق به مرور زمان خواهد افتاد.‌

    • سلام دوست گرامی،
      هر انسانی حتی در یک جامعه پیشرفته ممکن است با مسائلی درگیر باشد،
      به نظرم انسان باید در هر شرایطی توکل به خدا کند، گاهی همین شرایط سخت انسان را می سازد،
      ما نباید خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، اگر انسان ایمان قوی داشته باشد و به خدا توکل کند خیلی راحت تر می تواند زندگی کند، وگرنه اگر بهترین شرایط زندگی و رفاه را داشته باشد بدون ایمان به خدا آسایشی در دلش نیست. به خدا پناه ببرید، قدر مادر و خانواده را بدانید، گاهی انسان حسرت گذشته اش را خواهد خورد که کاش با مادرم مهربان‌تر بودم،

      به قول سعدی، جز یاد دوست هر چه کنی عمر ضایع است،
      برای خدا زندگی کنیم و خودمون را با دیگران مقایسه نکنیم،
      میدانم گاهی شرایط زندگی به انسان فشار می آورد ولی در این شرایط باید خالصانه از تمام وجود با خدا حرف زد چون او دلسوزتر نسبت به بنده ی خویش هست و بیشتر از همه ما را دوست دارد و حتما دریچه های امید را به روی ما باز خواهد کرد، فقط باید نگاه کنیم، گاهی غمگینیم ولی تماشای یک شاخه گل که می خندد، پیغام عاشقانه ای از طرف خداست که می گوید دوستت دارم

    • سلام قشنگم میتونی با ۱۲۳ بهزیستی تماس بگیری کمکت میکنن من خودم مثل تو ام ایرانی ام ولی زندگیم مثل توجه حتی حق مردن هم ندارم اگه بخوای میتونیم باهم در ارتباط باشیم متمهنم مرحم درد هم میشیم😔💔

  133. من 21سالمه جنسیت مذکر. از همون بچگی متوجه بعضی از تفاوتام با همسنام میشدم از جمله اینکه خیلی عاطفی و گوشه گیر بودم. تصوراتی از مساعل جنسی نداشتم ولی خودشو به صورت و اشکال دیگه نمایان میکرد از جمله مثلا حمام رفتن با فرد غریبه و…. بعد تا سن بلوغ یعنی پنج شش سال پیش متوجه شدم به جنس مخالف حسی ندارم وبه همجنسم گرایش دارم. بعد این موضوع در همون دوران یه جورایی عشق به وجود اومد بین من و همکلاسیم. اما خیلی خوددار بودم و با اینکه هر دومون به هم علایقی داشتیم مخفی کردیم و الان شیش سال میگذره و من حسم نسبت بهش تغییر نکرده و نمیتونم با خودم کنار بیام. از طرفی چند سال بعد بلوغ من راه های درمان زیادی امتحان کردم روانپزشک روانشناس سکستراپیست حتی رمال و دعا نویسو…… که فقط بتونم عادی زندگی کنم اما به جایی نرسیدم دیگه یه جورایی تسلیم شدم. بعد الان من پذیرفتم که همجنسگرام با اینکه چهارسالم با عقایدم کنار نمیومدم. ولی این علاقه و احساس رو نسبت به دوستم نمیدونم چیکارش کنم همیشه تو تصوراتم خوابم فکرام هر لحظه باهامه دیوونم کرده. افسردگی گرفتم شدید و الان فقط به خودکشی فکر میکنم.(خیلی خلاصه توضیح دادم) و به دلایل مالی نمیتونم خیلی به روانشناس مراجعه کنم. خسته شدم دیگه من چیکار کنم

    • خدا بهتون صبر بده
      جای بدی به دنیا امدین
      من شناخت درستی از این گرایش ها ندارم فعلا سعی کنید رو کار و درستون تمرکز کنید تا به استقلال مالی برسید هم خودتون هم اون فرد و با اگاهی به این گرایش و با توجه به محیط اجتماع با امید برای استقلال مالی تلاش کنید از یجا و ی سنی به بعد که به استقلال رسیدین شاید افراد کم تری تو زندگی و انتخابتون دخالت کنن اون زمان توجه تون بزارید رو ارتباط تون الان تا حد ممکن مخفیانه پیش برین با اینکه مخفیانه کاری کردن درست نیست اما چاره چیه اینجا ایرانه

  134. من دوستی دارم که خیلی دوسش دارم خیلی بهش اهمیت میدم ولی اون اصلا اهمیت نمیده در حالی که هروقت این موضوع رو بهش میگم انکار میکنه

  135. سلام من فردی هستم که از بچگی ترس زیادی داشتم چون مادرم از بچگی مریض بوده تا الان که سنی ازشون گذشته ترسم مانع از بارداری عملهای زیبایی شده و این باعث فاصله گرفتن من از دیگران و همسرم شده تا حالا چندین برای برای عمل بینی پیش دکتر رفتم اما نتوستم عمل کنم و دکترم انتخاب کنم لطفاراهنماییم کنید

  136. سلام،
    من ۱۵ سالمه جدیدا خیلی استرس دارم بخاطر همه چی امتحاناتم تموم شده اون موقعه خیلی زیاد فشار روم بود و موقعه اومدن کارنامه هم چند شب نخابیدم درسم هم خوبه معدلم ۲۰ شد ولی باز هد لحظه استرس دارم گاهی به دستام چنگ میزنم و گاهی گریه میکنم استرسم هم منبع خاستی نداره با خانواده ام هم مشکلی ندارم برون‌گرا هم هستم ولی بازم هر لحظه استرس دارم نمیتونم درست نفس بکشم سعی کردم در موردش با دوستم حرف بزنم ولی همون لحظه مامانش گوشیشو گرفته بود کل چتمونو خونده بود و من واقعا احساس بدی داشتم دیگه نمیتونم با دوستمم هم حرف بزنم و وقتی هم حرف میزنم هر لحظه استرس دارم و فکر می‌کنم دست مامانشه از یه طرف هم وقتی یه حرفی میزنم همش نگرانم طرف ناراحت شه بخاطر اینم استرس ميگيرم میشه کمکم کنید:)؟

    • سلام خسته نباشید من با دوستم 8 ماهه سره ىک مسئله اى کات کردیم الان من میخوام بهش برگردم چون هنوز حس دارم ولى این پیام رو برام گزاشته منظورش چیست لطفا همراهیم کنید..
      (گاهى وقت ها دادن ىک شانس دوباره به کسى مثل دادن ىک گلوله اضافست براى این که بار اول نتونست تورو خوب هدف بگیره)

  137. حرفامو جدی بگیرید!!!

    همتون کم سن و سالیت متوجه دور و ورتون نیستن!!!!!!!
    دنیا رو همونجوری که میخواید میبینید نه اونطوری که هست!!!!!!!!!!!!
    چای چرت و چوله هایی که تو مغزتون میگذره برید یه تخصص یاد بگیرید که با اون بتونید ایندتون رو تضمین کنید
    توی کشوری زندگی میکنیم که باید سگ دو بزنیم تا شاید شب گشنه نخوابیم
    پس خانواده هم درگیری های زهنی خودشون رو دارن و باید به همشون حق داد
    اصلا نباید از کسی انتظار داشت که هوای ادم رو داشته باشن
    البته این خودش یه محبت بزرگ از جانب دیگران هست که به ما میکنن و شاید خودشون هم ندونن اینجوری باعث میشن که رو پای خودمون باستیم و به کسی متکی نباشیم
    توی زندگی فقط یه هدف دنبال کنید و اون هم چیزی نیست بجز علاقه واقعیتون
    خیلی اوقات فکر میکنید که به یه موضوعی علاقه دارید اما در حقیقت علاقه ای واقعا ندارید بهش مثال ساده ای میزنم فکر کنید به اندازه ای پول دارید که میتونید یه پراید بخرید چه رنگی میخرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    بذارید بهتون بگم که بالای 90 درصد به رنگ سفید حدود 5 تا 6 درصد به رنگ مشکی و فقط یکی دو درصدتون به رنگ های مورد علاقه خودتون فکر میکنید و اونهایی که به رنگ سفید فکر میکنن اصلا به فکر رنگ خودرو نیستن بیشت به این فکر میکنن که چند وقت دیگه اگه بخوان بفروشن رنگ سفید خوش فروشتره
    پس خیلی مواقع ما علایقمون علایق واقعی نیستن
    سعی کنید که به علاقه واقعیتون پی ببرید و تو اون زمینه تخصص بیش از حد کسب کنید تا دنیا بهتون نیاز پیدا کنه نه شما به اون
    جای این که بخواید همیشه دنبال مقصر بگردید تا تقصیر ها رو بندازین گردنش به این فکر کنید که تمام تقصیر ها گردن شماست و باید اون ها رو از بین ببرید و چیزی نمیتونه این کار رو بکنه بجز تلاش بیوقفه خودتون
    شاید الان براتون بیرون رفتن با دوستاتون چه هم جنس یا چه از جنس مخالف براتون جذاب باشه
    شاید بهتون احساس خوبی بده
    شاید باهاشون راحت باشید
    و هزار شاید دیگه ……..
    اما بدونید که هیچ کسی تو دنیا بیشتر از خودتون به فکر شما نیست
    پس همین الان به فکر یه تخصص درست باشید
    البته این موضوع رو هم باید بگم که در کنار تخصص به فکر یاد گیری زبان هم باشید ترجیحا انگلیسی اکثر منابع مورد نیاز دنیا به این زبان هست پس حتما یاد بگیریدش
    شاید اصلا همین زبان علاقه واقعتون بود

    و این رو بدونین که اگه مدام مشکلاتی و ضعف هایی که دارین رو تکرار کنید مغزتون به این باور میرسه که هیــــچی نیستین
    پس به جاش مدام دنبال نقاط مثبت شخصیت خودتون بگردین

    این صحبت من برای همه انسان هاست ولی خب اونی که نکته این صحبت رو بفهمه قطعا و یقینا موفق میشه شاید زمان بر باشه اما بالاخره بهش میرسه

  138. سلام تو فضای مجازی با اقایی اشنا شدم که خود اون آقا با دختری مجازی اشنا شده و عاشق هم شدن و قصدشون ازدواج حدود ۱۰ ماهه که با هم در ارتباط آن و این خانوم مشکلاتی داشته که انشالله حل بشه با هم ازدواج میکنن و این آقا سال هاست از خانوادش جدا شده و تنها زندگی میکنه و وقتی باهاش آشنا شدم منو ابجی صدا کرد و میگه تو خواهر منی و وقتی ازدواج کنم با دختر مورد علاقم حتما از نزدیک به دیدن تو و خانوادت میام و میگه اوضاع مالی خوبی دارم میتونم بهت کمک مالی کنم ولی من نمیدونم چقدر از حرفاش راسته آیا میتونم اعتماد کنم به حرفاش یا نه

  139. من بی دلیل گریه میکنم احساس ناتوانی میکنم انرژی برای کاری ندارم. احساس نا امیدی میکنم میرم شروع به ی کاری کنم نا امید میشم و میزنم زیر همه چی

  140. استرس دارم برا کاری ک نکردم یعنی با خودم فکر میکنم نکنه این کارو انجام دادم ولی یادم نیس با اینک این کارو نکردم

  141. من۲۲سالمه متاهلم ۷ساله ازدواج کردم و دو بچه دارم مشکلایی که با شوهرم دارم همه به کنار اصلش اینه که من حس میکنم دختدا ازم فرار میکنن و هیچ کس باهام حال نمیکنه یا جشنی یا مهمونی میرم وقتی برمیگردم با خودم میگم کاش اینکارو نمیکردم کاش اونجوری نمیگفتم یا اگه یه دختر برام قیافه بگیره بیشتر دلم میخواد باهاش جوری رفتار کنم که دلش بخواد باهام هم صحبت بشه ولی همش برعکس میشه و بعدا بیشتر پشیمون میشم

  142. به هیچکس نمیتونم اعتماد کنم کاملا از افسردگیم مطمئنم و نمیتونم جلوی بدتر شدنش رو بگیرم حالم بده هیچکس رو ندارم بهش بگم نیازه اقدام جدی تر بکنم یا بخاطر این هستش که نوجوونم و میگذره؟راه برای تحملش می‌خوام وضعیت بد روحیم داره به جسمم هم میزنه

  143. سلام با عرض خسته نباشید مشکل من این هستش که همش احساس گناه دارم و حس میکنم همه از من و شخصیتم خوششون نمیاد مثلا سرکار جدیدم که رفتم فکر میکردم همکارانم از من خوششون نمیاد یا برای احساس گناه همش میگم اگه حرفایی که پشت سر کسی زدم لو بره چی میشه با اینکه برای ۶ ماه پیش بوده و من پشیمونم ممنون میشم راهنماییم کنیم

  144. سلام من یک انسان فقیرم و نیاز دارم از سردرگمی شدیدی که دارم رها شوم چون نمیدانم از زندگی چه میخواهم و اصلا هدفم در این زندگی چیست و به چه چیزی علاقه دارم .. نیاز به گمک دارم.

  145. سلام من مشکلم اینه از محیط کار میترسم فکر میکنم همه بلدن من بلد نیستم راستش تخصصی ندارم اصلا نمیدونم دنبال چه کاری برم. من یه لیسانس جغرافیا دارم و مدرک icdl. همین. این مدارک رو هم چندین سال پیش گرفتم الان هیچی بلد نیستم . اعتماد به نفسم صفره. میترسم برم سرکار سوتی بدم. قیافه ام زشته فکر میکنم مورد تمسخر قرار میگیرم . درسته شاغل نیستم ولی تو اجتماع که هستم میبینم همه از ادمهای خوشکل خوششون میاد. دماغم رو عمل کردم عینکی بودم عمل کردم عینکم رو برداشتم ولی اینا هیچ کدوم رو اعتماد به نفسم تاثیر نذاشته . سنمم زیاده . حس میکنم الان برم دنبال کار بهم میخندن میگن تا الان کجا بودی. وقتی اینهمه دختر خوشگل و کم سن هست کی به من کار میده. از ارایش خوشم نمیاد چند بار ارایش کردم قیافم مصنوعی میشه . از طرفی چون آلرژی دارم وقتی ارایش میکنم نفسم بند میاد سرم درد میگیره پوستم داغونتر میشه. یکی از مهمترین مشکلاتم برای سرکار رفتن پریودمه. یادمه زمان دانشگاه و مدرسه موقع پریود لباسم و قیافم داغون بود و از ادمها دوری میکردم که یه موقع بو ندم. نوار بهداشتی که استفاده میکردم بیشتر گرمم میشد من ادم خیلی خیلی گرمایی هستم طاقت گرما ندارم از تابستون بدم میاد بخاطر گرما و عرق و بیحالی‌ مخصوصا اگه پریود باشم وای خدا روانی میشم. همین جوری ادم بیکلاسی ام وقتی پریود بشم خس میکنم همه منو مسخره میکنن بخاطر شلختگی. واقعا نمیتونم زمان پریود لباس تنگ و مرتب بپوشم باید لباس گشاد بپوشم بعد اینکه دانشگام تموم شد زمانی که پریودم بیرون نمیرم مگر اینکه کار خیلی خیلی واجب پیش بیاد چون زمان پریود نمیتونم شلوار بیرون و مانتو و شال بپوشم با اینکه لباسام زیادم تنگ نیستن ولی لباس خونگیم ازاده . بنظر شما امیدی هست تو سن ۳۷ سالگی بتونم کار پیدا کنم؟ من هتل داری و مغازه غذا فروشی رو دوست دارم اما واسه مغازه پول ندارم درمورد هتل داری هم نمیدونم چطوری نیرو میگیرن. تحصیلات خاصی میخواد؟ ولی خب همین کارا رو هم نمیشه زمان پریود تعطیل کنم . من تا ۵ روز نمیتونم از خونه بیام بیرون وگرنه شلخته میشم اذیت میشم بخاطر گرما. نمیدونم از دست خودم خسته شدم از اینکه نمیتونم مثل خانمهای دیگه نسبت به پریود بیخیال باشم . از اینکه نمیتونم مثل خانمهای دیگه مرتب باشم همینا باعث میشه از شاغل شدن میترسم ولی دیگه از بیکاری خسته شدم سالهاست که خونه نشین شدم عین پیرزنا. انگار بازنشسته شدم نشستم خونه‌ . حس خوبی ندارم کاش بتونم مشکلم رو حل کنم. بعضی وقتها میگم صبر کنم به ۵۰ که رسیدم پریودم تموم میشه برم دنبال کار ولی تا اون موقع روانی میشم معلوم هم نیست تا اون موقع زنده باشم. ولی خدا من چرا اینجوری ام کاش حداقل خوشگل بودم. من نمیتونم یه خانم مرتب باشم

  146. سلام من شونزده سالمه رشتم تجربیه و توی مدرسه ی عادیم، چند تا مشکل دارم: اول اینکه حدود سه ساله من با یه اضافه وزن حدودا شش هفت کیلویی درگیرم و هنوزم که هنوز با اینکه هی استارت رژیم رو میزنم یهو وسط راه ولش میکنم و وقتی اندام همنسن هامو میبینم یه جورایی سرخورده میشم

  147. سلام ۱۴ سالمه دخترم
    من اصلا حالم خوب نیست
    بابام خیانت می‌کنه میگن سادیسم هم داره تحقیرم می‌کنه همه ما رو فقط ابجیم دوست داره چون شبیهشه مامانم افسردگی داره بابام هیچوقت نمیزاره نظر بدم یا صحبت کنم همیشه مسخرم می‌کنه از نیاز هام و نقطه ضعف هام سو استفاده میکنم تا به هدفش برسه چند بار مامان بابام میخواستم جدا بشن
    من نمی‌خوام باهاشون زندگی کنم می‌خوام برم بهزیستی یا خودم بکشم
    ولی حتی از خودکشی هم میترسم اگه نمردم اونا اذیتم نکنن دیگه کلافه شدم می‌خوام فقط بمیرم
    همیشه موقع چیزایی که براشون ضرر داره من بزرگم یا کوچیکم
    ازم کار میکشن همیشه تو ذوقم میزنن چیکار کنم چیکار
    اگه مشکلاتم بگم مسخرم می‌کنه کلا تحقیر می‌کنه منو و همیشه به جای اسمم با چیزای بد صدام میزنه

    • خودکشی بده باید واسه خودت زندگی بخوای نه مادر پدرت ازشون دور شو جای خوب پیش فک فامیل برین تنهاشون بزار تا بیشتر قدرتون رو بدون یام شکایتشون کنین

  148. هفته پیش پدرم با خواهرم بحث شد و شب نزدیکای ساعت 2 خواهرم 15 تا ورق قرص خورد و خودکشی کرد قبل از اینکه این کارو بکنه به دختر عمم پیام داد و یکسری موضوع رو مطرح کرد و گفت که خودکشی کرد همون شب نزدیکای ساعت دو و نیم که من خوابم برده بود خواهرم تو اتاق خودش بود و در رو قفل کرده بود و چون من اتاق ندارم تو هال رو مبل میخوابم بعد زمانی که اون شب من یهویی به خاطر سرو صدا از خواب بیدار شدم دیدم که دارن در اتاق خواهرم رو میشکنن و خیلی ترسیدم چون اولش فکر کردم که پدرم داره میره خواهرم رو کتک بزن چون قبلا زیاد از این قبیل رفتار هارو از پدرم دیدم بعدش که رفتم اتاق پیش خواهرم دیدم کارو کرده شوک شدیدی بهم وارد شد و… خلاص خواهرم رو بردیم بیمارستان الان حالش خوبه به کاراش میرسه و اینا ولی من وقتی که از خواب بیدار که میشم تا خود شب که میخوام بخوابم مدادم تمام اون صحنه های اون شب برام تو ذهنم تکرار میشه و مدادم استرس دارم و نمیدونم باید چیکار کنم

  149. سلام مشکل من اینه که خونوادمو نمیتونم قانع کنم که من فوتبال رو دوس دارم و به خاطر احساس شادمانی دارن و منو میخوای به زور بفرستن به سمت رشته های تجربی و من علاقه ای ندارم و با من خیلی بحث میکنن و تو سری میزنن چطوری قانعشون کنم؟

  150. سلام من هشت یا نه ساله شبا لباسم رو بغل می‌کنم مبخوابم اگه نباشه یا کسی ازم بگیره یعنی چی بگم قاطی میکنم یا بار زدم دماغ دوستمو شکستم همه جام میبرم یعنی وقت شبا موقع خواب صبحا قایمش میکنم از کودکیم بی خوابی دارم تا اینو تو سال 94مادرم برام خرید اولا وقت روم میزاشتم میخوابیدم ولی الان شده همه جسمم 22سالمه یه شب دیدم پیراهنم یعنی ژاکت پشمیم شبیه انسان شده خلاصه همه مسخرم میکن یا ازیتم میکنم اتیش میرنم یا خوانوادم میگن پارش میکنیم دعوا میکنم میگم کسی اونو دست بزنه یا پارش کنه تکه تکه اش میکنم و بله فکرشم داغونم میکنه انگار از بین میرم تا این که ازم گرفتن تا عادت کنم ولی تا شیش روز نخابیدم حالم دست خودم نبود از حال رفتم اشتها نه خواب نمیدونم چیکار کنم

  151. سلام من هشت یا نه ساله شبا با ژاکتم میخابیم یعنی بغلش میکنم میخابم وگرنه تا صبح هم خابم نمیبره از بچکی ازیت میشدم رابطه مادر پدرم خوب نبود گاهی بدجور واسه قضیه الکی کتکم میزدن جوری که هنگام کتک خوردن بچه مردم میلرزیدم اشکم میریخت خلاصه از ژاکتم بگم سال 94بود پاییز مادرم واسم ژاکت خرید تا الانم هست خوب نگهش داشتم انگار حس میکنم کسی باهامه رفیقم به شوخی ازم گرفت گفتم بدش به من نمیداد یهو کلن نمیدونم چطور زدمش اعصبی شدم بودم زدم دماغش شکستم یه شب ساعت دو پا شدم یعنی که وقتی ازم دور میشه یا قل میخورم از روم میفته زود خودکار میفهم برش میدارم بله میگفتم پا شدم دیدم هنوز رومه ولی به شکل انسان تعجب کرده بودم نمی‌دونم خوابم برده بود بعدش مامانم میگه آتیش میزنم یا رفیقام مسخرم میکنن تو خواب هام که میبینم از دستش میدم قلبم وایمیسه یا به شدت گریه میکنم زودی پا شدم دیدم خواب بوده مادرم با تعجب نگام میکرد نمیدونم چیکار کنم هر کیم بگم مشکلم میگه زود حل میشه ولش کن بدون اون بخواب جدی نمیگرین این یه وابستگی ساده نیس خیلی وحشتناکه از اون چیزی که فکر میکنین نمیشه گذاشت کنار من امتحان کردم شیش روز بیخواب شدم بی اشتها ممکن بود از بین برم و الان متوجه شدم راهی ندارم بجز این که کنار بزارمش و نمیشه چون این ژاکتت نیس کنار گذاشته میشه بلکه منم که کنار میرم کسی پیدا نکردم کمکم کنه همه مسخرم میکنن

  152. من یه خواهری دارم حدودا ۱۲ سالشه دوران بلوغ رو سپری میکنه اما مشکلش اینه که حتی قبل از بلوغ هم عادت داشت اعضای خانواده به خصوص من رو کتک بزنه و اسیب فیزیکی برسونه مشکل خانوادگی نداریم همه چیز براش فراهمه چه از نظر مادی چه از نظر سبک زندگی و رفتار ما خیلی باهاش خوبه ولی نمیدونم چرا انگار سندروم دست بی قرار داره پشت سر هم کتک میزنه مثلا داریم باهاش صحبت میکنیم خیلی عادی و صمیمی یهو بهم سیلی میزنه لطفا راهنمایی کنید چندین ساله که این عادت بد رو داره متشکرمم

  153. سلام نوجوانی ۱۴ ساله هستم،از یک پسر تقریبا ۱ ساله خوشم میاد و میدونم اونم همچین حسی بهم داره با این وجود طی یک سال حتی علاقه من به اون بیشتر شده هروقت همو میبینیم لبخند میزنه اما از طرفی نمیخوام اعتماد مادرمو خراب کنم و مطمئنم اگه بهش جریانو بگم راضی نمیشه راه حل من چیه؟

  154. سلام من ۲۹ سالمه ۱۰ ساله ازدواج کردم یه دختر ۷ساله هم دارم شوهرم پسر خالمه من باشوهرم با اسرار خانوادم ازدواج کردم قبل ازدواج هم یه نفر دیگه رو دوست داشتم اما بهمون اجازه ندادن بهم برسیم وقتی حامله بودم فهمیدم شوهرم مصرف شیشه داره تو این چند سال سه بار هم کمپ خابوندیمش اما بعد یکی دوماه دوباره شروع کرده نمیخوام طلاق بگیرم برم پیش خانوادم توانشم ندارم خودم برای خودم زندگی شروع کنم با شوهرم هم نمیتونم ادامه بدم تورو خدا یه راهی نشونم بدین

  155. سلام . من ۱۶ سالمه . پدر و مادرم از هم جدا شدن و با مادرم زندگی میکنم . پدرم دوباره ازدواج کرد و طلاق گرفت و یه بچه اورد . بابا و مامان من خیلی فرق دارن . دعواهام با مامانم ۵ ساله ادامه داره و الان اینطوره که همو میزنیم به شدت . بابام هم اخلاقش خاصه ، اینقدر عصبیه که حتی وقتی بهم زنگ میزنه میگم الو ، دو دقیقه فقط داد میزنه که چرا میگی الو؟ مگه نمیدونی منم . و اصلا درک نمیکنه . و مامانم وسواس شدیده و حرف های وحشتناکی بهم میزنه . من هم اونقدر افسرده شدم که ۲۴ ساعته فقط میخوابم حتی دستشویی هم نمیرم . از خودم شدیدا متنفرم و تعجب میکنم چطور تا الان خودمو نکشتم . حتی یه بارم رفتم و خم شدم که خودمو پرت کنم ولی نتونستم . قبول دارم خیلی بد هستم ولی مادرم حرف های وحشتناکی میزنه . هیچ کس رو ندارم که حتی یک کلمه باهاش حرف بزنم . برای همین یکم از حرف هاشو اینجا تایپ میکنم .
    فقط یه تیکه ی خوب از حرف هاشه :
    تمام چیزایی که خرجت کردم حرومت بشه مثل گوشت سگ
    الهی مریضی بگیری گوشت تنت اب شه
    تن لش کرمو
    هوای این خونه رو الوده میکنی
    هی از غذام میدم میگم این سیر شه ، اصلا خودم سیر نمیشم اینارو خوردی هار شدی؟
    کاش مرده به دنیا می اومدی ، کاش معلول بودی میدادمت بهزیستی ، کاش اجاقم کور بود
    ادمیت درونت وجود نداره که حتی بگم مردی
    جنون ادواریت یهو زد بیرون
    وقتی دچار حمله میشی باید زنگ بزنن بیان دستاتو ببند ببرنت
    تو اینده ای نداری تا اخر عمرت عین انگل می چسبی به من
    الهی به حق همین شب تو خواب بمیری
    تو به درد نخوری تو مفت نمی ارزی
    تو نه اهل مشارکتی نه ثبات و تمرکز و دقت
    شکم پاره ی بی حیا
    تمام خوراک هایی ازم خوردی کرم بشه بره تو تنت سنگینی شکمت بشه کرم وول وول بخوره تمام اون طقار طقار که یه من میخوری.
    تو زن سه چهار نفر میشی هر جا ام یه بچه میکاری اخر عین سگ از خونه میندازنت بیرون
    بی بته بی اصل و نصب
    گفتم با من زندگی کنی شعور و شرف و انسانیت یاد بگیری
    کثافت
    رو جیگرت نمک بپاشن به حق علی
    تمام تنت بشه زخم ، رو زخمت نمک بپاشن
    خدا تو رو افرید منو عذاب بده و دهنم رو کج کنه
    وگرنه تو برای من بچه نیستی فقط عذابی
    بچه شیرین و لذت بخش میشه. تو تلخی ، منفوری ، تاریکی هستی. بد و کثیف و هپلی . تو دو قطبی هستی . کثافت و رزلی

    در نهایت تمام این حرف هاش منم کنترل رو از دست میدم و درگیری فیزیکی ایجاد میشه . حتی ممکنه ناخنم بگیره رو پوستش و خون بیاد و اخرشم هرروز بر میگرده میگه عین سگ پرتت میکنم پیش بابات .
    هر لحظه میگه میفرستمت پیش بابات.
    میگه من برات همه چی کردم ، درسته از نظر درسی همه کاری کرد . یه کوه کلاس و کتاب خرید و به من فشار اورد که باید تیزهوشان قبول شی . زندگیم رو سیاه کرد که باید تیزهوشان قبول شم . حتی بااینکه تمام راهنمایی رو معدلم بیست شد ، مامانم میگه اینا برام اهمیتی نداره ، از نظر درسی حتی اگه تیزهوشان هم قبول شی ( هنوز جوابش نیومده) عمرا از نظر درسی قبولت ندارم چون خیلی سطحت پایینه و استعداد نداری .
    ولی از نظر احساسی و چیزای دیگه به نظرم صفر … حتی اینقدر کنترل گر و وسواسه که نمیذاره لباس هام رو بپوشم ، همیشه یه دست بهم میده و با اینکه ازشون متنفرم باید بپوشم . نمیذاره حتی دست به یخچال بزنم ، رو مبل ها بشینم و …

    حتی نمیذاره من مجازی با کسی حرف بزنم . دو سال پیش مجازی با یکی آشنا شدم ( من خودم دخترم اونم دختره ) ، اونقدر صمیمی و نزدیک شدیم که حتی احساس میکنم عاشقش شده بودم . و مادرم مجبورم کرد بلاکش کنم و فراموشش کنم. اون یه شهر دیگه بود ، حتی بعد از اینکه بلاکش کرد اتفاقاتی افتاد و تو اون شهر در حد ۵ دقیقه دیدمش ولی مادرم روزگارم رو سیاه کرد ، الان درصدی از افسردگیم به خاطر همینه .
    ولی در اخر میبینم همه اش تقصیر منه . اخر اخرش میبینم منم واقعا عین یه کرم یکسره افتادم یه گوشه و فقط دارم خیال پردازی میکنم . فقط دارم پول پدر و مادرم رو از بین میبرم . فقط دارم هوا رو هدر میدم . در نهایت هرشب قبل خواب ارزو میکنم کاش الهی همین امشب بمیرم . از خودم ، از تک تک سلول هام متنفرم .
    شما هم اگر این همه متن رو خوندید که مطمئنم نمیخونید ، دعا کنید بمیرم ، یه انگل از این دنیا کم میشه

    • الهی قربون اون قلبت برم و زندگی سختی که داری.. قشنگم منم ۱۶ سالمه و دخترم واقعا نمیدونم چه کمکی میتونم بهت بکنم بخدا اشکم دراومده که اینقدر از زندگی ناامیدی، خدانکنه که بمیری باید زنده بمونی و به اینده روشنی که در انتظارته فکر کنی، نمیدونم حتی این پیاممو میبینی یا نه ولی با این وضعيت تو باید مستقل بشی بری سرکار و واسه زندگیت تلاش کنی و مامانتم هرچی که بهت میگه لابد دلیلی داشته سعی کن یکم خودتو کنترل کنی هرچیم که باشه هر ادم بدیم کا باشه اون مادرته بزرگت کرده یکم باهم کنار بیاین واقعا دلم میخواست بتونم کمکی بهت کنم یا حداقل بتونم بغلت کنم ولی ازت دورم، فکر نکنم این پیاممو ببینی ولی درکل خواستم بگم خودتو نباز من کلا ادمی نبستم که امید الکی بدم و اینا خودمم واقعا افسردم و سعی میکنم هرجوریم که شده با سختیا کنار بیام چون امید دارم، توهم برای خودت هدف داشته باش و رو برنامه های ایندت تمرکز کن بدون فکر کردن به شرایطی که توشی فقط به خودت فکر کن نباید تو این سن از خودت ناامید شی.. مراقب خودت باش زیبا:)

    • عزیزم مشکل تو نیستی ، مشکل مامان و باباته، چند سال تحمل کن، درس بخون، برو دانشگاه و یه شغل پیدا کن و ازشون جدا شو

    • سلام عزیزم بابت درد و رنجی که تمام این مدت متحمل شدی متاسفم با تمام وجودم درکت میکنم و امیدوارم روزای قشنگتری در انتظارت باشه

  156. من یه پسر ۱۹سالم که الان نمی‌دونم چی کار میکنم. شرایط مالی خانواده بد نبود ولی به من سخت گذشت طوری که نه پولی داشتم مثل دوستام تفریح کنم نه اجازه داشتم کار کنم پول درارم این باعث شد خیلی جامعه گریز بشم و به توهم پول دوسال از زندگیمو پشت کامپیوتر درگیر تردید کردن بودم که نتیجه شد بدهی .به دلیل بدهی رفتم سر کار همراه دانشگاه یه مقدار مزه پول اومد زیر زبونم دیگه دانشگاه نرفتم حرص پولو کمتر میخورم ولی به غیر هشت ساعتی که سرکارم بقیشو عذاب میکشم از خواب بدم میاد الان فهمیدم هییچ علاقه ای ندارم به هیچ چیزی به دلیل محیط کاری هرکیم میخواد با من ارتباط بگیره پس میزنم و هیچ دوستی ندارم و واقعا هستم فقط امیدوارم کامل بخونید و یک جواب خوب بدید ممنون

  157. لام وقتتون بخیر من دختر هستم 18 ساله ار بچگی نمیتونستم با دیگران ارتباط موئثر داشته باشم رسید به دوران بلوغم دوستام همش اعتماد به نفسم پاییین میاوردن خودمو باور نداش تا شال کی 13 یا 14 سالم میشد با یه اقا پسری تو ی فضای مجازی اشنا شدم خانوادم فهمیذ پدرم خیلی ادم تعصبی هست قتی فهمید شدید تنبه شدم موهای سرمو با قیچی زد تردم کرد تنهام گذاشت شکل بدی داشتم از اون به بعد خوشنت رفتار پیدا کردم الانم النه من استقلالی ندارم نمیتونم به گوشی دست بزنم بهم شک دارن خستم خیلی از زندگیم عقب افتادم چن بارم خواستم خودکشی کنم ولی نشد حال رویم شدید بده دست به هرکاری میزنم بن بسته

  158. من دخترمو ۱۶ سالمه (مجرد) مشکلم اینه که نمیتونم احساساتمو درک کنم مثلا از ادما متنفرم ولی از وقت گذروندن باهاشون لذت میبرم یا عاشق خندیدن یا گفتو گوام ولی هیچوقت انجامش نمیدم.

  159. سلام خانواده ی من منو اصلا دوست ندارن ب هیچ عنوان
    اونا فقط میگن مطیع ما باش حتی اگر بهت گفتیم ادم بکش یا خودتو بکش!
    گفتم میخام برم بیرون گفتن پس مدرسه نرو نخواب غذا نخور
    نیا خونه اصلا
    چیکار کنم فقط خودکشی به ذهنم‌میرسه…

  160. دختر مجردم 18 سالمه تازه تمام شودم درس افتاده دارم شاغل نیستم. من یه مدت هست از فوت عموم. افسرده سوده ام و علاقه ای به درس ندارم با اینکه قبلاً اینجوری نبودم. می‌خوام سمت درس برم نمیشه نمیتونم زود از زیر کارا در میرم. الان نمیدونم از کجا شروع بکنم. تو یه چند راه گیر کرده ام نمیدونم چیکار کنم

  161. دخترم چند روزه رفتم تو سن هفده سالگی سیزده سالم بود که پدر مادرم منو بزور عروس کردن با کسی که اصلا دوست نداشتم اون خوانوادهی معتادی داشت که شیشه میکشیدن ومن زیر بار این ازدواج نرفتم پدر مادرم انقدر فوشم میدادن کتکم میزدن هر روز زجرم میدادن ولی من زیر بار این ازدواج نرفتم تو پونزده سالگی طلاق گرفتم بیچاره شدم از خونه پدرم خسته شدم هر روز اذیتم میکردن کتکم میزدن تا اینکه یه خواستگار برام اومد فقط از اینکه از فضای اون خونه و آزار اذیت هاش راحت بشم قبول کردم دوباره تو سن شونزده سالگی ازدواج کردم الان دو ماه از ازدواجم میگذره هر روز باهم جرو بحث داریم نمیدونم چیکار کنم بحش حسی ندارم ولی بخاطر آبرویم که شده زندگی میکنم خسته شدم از این دنیا دلم میخواد بمیرم بعظی وقت ها میگم خودکشی بهترین راه از آیندم میترسم نمیدونم سهم من از این دنیا چیه

  162. باسلام
    سوال بنده در مورد عاشقی هس سنم ۱۷ هس و سن اون که عاشقشم ۱۵ سال و با هم اقوام نزدیک هستیم حدود یک سالی میشه باهاش چت میکنم رابطمون در حد دوستی یعنی نه قراری میزاریم نه تماس میگیریم واسه هم فقط چت میکنیم اونم روزی چند دقیقه چون مادرش روش خیلی حساس هس نمیتونه چت کنه خلاصه من از بچگی دوستش داشتم و همیشه بچه که بودیم کنار هم بودیم تا چند روز پیش بهش گفتم من عاشقتم اون تعجب کرد ولی نگفت که منم عاشقتم میگه از این خوشحالم که تو عاشقم هستی ولی دوست دارم رابطمون دوستی باشه نه عاشقی خلاصه که یک روز با یک خط ناشناس پیامش دادم تهدیدش کردم که به سوال هام پاسخ بده بهش گفتم تا حالا عاشق شدی گفت آره با این مشخصاتی که داد من بودم می‌گفت که حدود یک سال خورده ای دنبالم بوده ولی به من چیزی نگفته بود ولی من که بهش میگم تا حالا عاشق شدی یه چیز دیگه میگه خلاصه جلوی من خیلی خیلی دوستم داره ولی نمیگه عاشقتم من حس میکنم عاشقم حس ولی چیزی بهم نمیگه تا امتحانم کنه ببینه واقعا عاشقش هستم یا نه و نمیزاره با هیچ دختر دیگه ای باشم میگه تو فقط باید منو بشناسی آخه اگر رابطمون باید دوستی باشه ب قول خودش چکار داره که من با کدوم دختر رابطه دارم موندم تو این موضوع لطفاً راهنماییم کنید

  163. سلام من ۵۲سالمه متاهلم از ۸ اسفند تا حالا با یه خانمی ارتباط دارم بدجوری کشته ومردشم بدون او نمیتونم نفس بکشم روش خیلی حساس وغیرتی از روزی که باس آشنا شدم وضع زندگی وجسمیم بد جوری خراب سده حدود۱۲کیلو وزن کددم اینقدر غصه وهرس خوردم بارها تصمبم گرفتم ترکش کنم اما نه اون نه من نمیتونیم بی هم میمبریم لطفا راهنمایی بفرمایید چکار کنم ضمنا ایشان شهرستان هستند من به خاطر کنارش محل زندگیم به همون شهرستان بردم

  164. سلام میخاستم بگم که من یکیو دوست دارم ولی بین دو راهی گیر کردم یک چیزی در گذشته دارم اذیتم میکنه نگم بهش ولی در گذشته بوده بعد از اونی که دوستش دارم اومد تو زندگیم زندگیم فرق کرد واقعا عوض شدم دلم نمیخاد از دستش بدم میترسم اگر بهش بگم حقیقتی که مال گذشته قبل از اون بوده رو از دستش بدم باز اگه نگم میترسم دیگه هیچ وقت به من اعتماد نکنه دخترم هستم لطفا کمکم کنین دارم از عذاب وجدان میمیرم واقعا خیلی فشار رومه تو رو خدا کمکم کنین

  165. من از ۱۸ سالگی تو فضای مجازی با یه دختر آشنا شدم که محل زندگیش ۲هزار کیلومتر از من دوره تقریبا چند ماه رفیق بودیم که من از روی هیجان بهش گفتم عاشقتم میخام بیام خواستگاریت ولی مدتی که گذشت فهمیدم نمیتونم چون من خودم مشکلات زیادی دارم الان دیگه یکساله ک باهمیم یکی دوبار هم بهش گفتم بیا جدا شدیم ولی خیلی ناراحت میشه و گریه میکنه. میتونم بلاکش کنم و دیگه جواب تلفنشو ندم ولی عذاب وجدان ولم نمیکنه حس میکنم نفرینم میکنه خیلی ناراحت میشم واسش دلیل آوردم ک باس جدا شیم ولی قبول نداره واقعا اون منو دوست داره ولی من نمیتونم اینطوری گولش بزنم که مثلا دوست دارم .

  166. پسر ده ساله دارم که حدود یک هفته هست دچار تیک عصبی شدن ابروهای خود رو بالا میندازه و تند تند پلک میزنه… بزرگترین تنشی که ایجاد شده حدود سه ماه پیش برادرش جلوی چشمش تصادف کرد خیلی ترسیده شده….دکتر مغز و اعصاب هم چک کردن و نوار گرفتن خداروشکر مشکلی نداشتن…خیلی نگرانشم چون پسر شاد و پر جنبجوشی و باهوشی هست آیا این تیک ها برطرف میشن تو رو خدا راهنماییم کنین….خونه بسیار آرومی داریم بیشتر در مواقعی که آروم هست و یا تلویزیون میبینه تیک میزنه

  167. سلام من ۱۳ سالمه و از لحاظ روحی خیلی افسرده شدم شبا تا صبح بیدارم از سردرد و اصلا خوابم نمیبره و کلا غذا هم امروز اصلا نخوردم ولی گشتم نشد اما همش بی دلیل گریه میکنم کلاس زبانم میرم ولی خسته شدم حتی از زبان وقتی صحبت میکنم آروم تر میشم ولی هیچ کسی نیس درکم کنه

  168. سلام
    من ۱۶ سالمه نهم رو تموم کردم و باید انتخاب رشته کنم
    معدلم ۱۹ و ۷۴ شده بین انسانی و تجربی گیر کردم
    تجربی خیلی سخته و پر فشاره ساعت مطالعه زیاد بسد داشته باشی کنکور پر از رقابته بعد اونم با هزینه های بالا باید درسمو بخونم تا بتونم پزشک بشم از شغل پز از هیجان و شیفت شب و سهتی های پکتری خوشم نمیاد میگن کلی دکتر بیکار هس با پارتی میتونی شالی بدست بیای تو تجربی
    از طرفی انسانی شغل هایی مث معلمی و روانشناسی نسبت ب زحمتشون حقوقشون واقعا پایینه
    از طرفی میگم معدلم بالاس حیفه ک برم انسانی کمتر کسی با معدل ۱۹ انسانی میره باید برم تجربی
    واقعا ذهنم درگیره سردرد دارم خواهشا بهم کمک کنید ک چیکار کنم خیلی وقته دارم فک میکنم نمیدونم چیکار کنم نمیتونم تصمیم بگیرم
    حرف ایندمه نمیخام چیزی بردارم ک پشیمون شم …

  169. سلام وقت بخیر ببخشید مزاحم شدم __ من چند وقته استرس و اضطراب بیش از حد دارم نمیدونم دلیلش چیه نمیدونم از خانواده هست یا گذشته __ دیگه تحملش رو ندارم اضطراب بی دلیل دارم برای اتفاق هایی که نیوفتاده یا اصلا معلوم نیست بیوفته یعنی آینده __ پایه دهم هستم اما از الان استرس دانشگاه رو دارم __ ارامش ندارم و تنهام آروم قرار ندارم __ لطفا کمکم کنید

  170. دختر هستم و مدت خیلی زیادیه که این احساسو دارم و دقیقا بخاطر شکست های احساسی که از طرف خانواده دوستام و یا فرد مورد علاقه م دارم ولی مدام باهاشون کنار میام از خودم احساس نفرت دارم او گاهی به فکر آسیب رسوندن به خودم میوفتم امل این کارو انجام نمیدم دیگه نمی تونم به کارهایی که قبلا بهشون علاقه داشتم مثل نوشتن علاقه مند بشم با اینکه واقعا درش استعداد دارم احساس بی کفایتی و خستگی دارم و مفمولا با حرفام بقبه رو ناراحت میکنم و بهشون پرخاش میکنم مدام گذشته رو یاد آوری میکنم و غصه می خورم و مشخصا این ها باعث شده که به سختی نسبت به چیز هایی که به شدت بهشون علاقه مند بودم دوباره علاقه مند شم احساس میکنم ا احساس میکنم نیاز به محبت و دوست دارم اما در عین حال از ازتباط انسانی منتفرم تغییر اساسی در مدت خواب من پیش اومده و اغلب با استرس غذا میخورم به راحتی عصبانی میشم و گاهی بدون هیچ دلیلی گریه میکنم

  171. حالم خوب نیست اصلا

  172. من ۱۷ سالمه و دخترم فرزند دوم خونوادم و خونوادم افراد سخت گیری هستند و اما در مقابل من هیچوقت چیزی به اسم کم کاری نداشتم چه در تحصیل و چه در هر چیز ، علاوه بر این من اخلاق و واقعیتم اینه که تمایل به مرد بودن دارم و پدر و مادرم با تموم این ها هربار سر این موضوع من رو سرزنش میکنند طعنه میزنند من بازهم سکوت میکنم اون ها حق این حرفارو دارن ولی من بخاطر اونها از چندین سال آسایشی که میتونستم با خود واقعیم بودن ، داشتن یک دوست و حتی لحظه ای دور بودن از درس داشته باشم خودم رو دور کردم میتونید من رو راهنمایی کنید که چگونه میتونم کاری بکنم که حداقل بزارن توی خلوت خودم و به دور از جامعه با واقعیتم زندگی کنم؟

  173. سلام خدا قوت من دختر 14 ساله هستم و مذهبیم به یک پسری تو مسجذ پیام دادم برای یه کاری که متوجه شدم اون پسر به من علاقه داره و کاری کرد که منم لهش علاقه مند شدم و یک ماه نیم شده بود باهم چت میکردیم که مامانم متوجه شد و گوشی رو ارم گرفته بهم بی اعتماد شده و نمیذاره دیکه مسحد برم ولی من به پسره واسته شدم دوست بابام و داداشم یود

  174. سلام. من خودم رو خوب درک نمیتونم بکنم. یه مدت خیلی شاد و اوکیم و یه مدت سر هر چیز کوچیک عصبی و ناراحت میشم دخترم و 19 سالمه. سعی کردم ببینم شاید مشکل از سیکل هورمونیمه ولی نه خیلی رندومه و ارتباطی نداره. تغذیمم خوبه و فعالیت کافی دارم. بعضی روزا همینجوری میام خونه اصن حوصله هیچ کاری رو ندارم(کارایی که تو حالت عادی انجام میدم) میشینم الکی شروع میکنم به گریه کردن. مامانم بعضی وقتا میفهمه میپرسه چیشده و بهش میگم هیچی واقعا ولی باور نمیکنه و فکر میکنه دارم ازش قایم میکنم و این باعث میشه عصبی شم و الکی بهش بپرم. خودمم شک کردم دیگه نمیدونم چرا اینجوریم. ممکنه فقط به خاطر این باشه که نازک نارنجیم به قول معروف؟ یا راهی هست که خودمو احساساتمو بهتر بفهمم؟

  175. سلام
    من دو راهی گیر کردم
    من عاشق رشته بیوتکنولوژی هستم
    آینده کاری تو ایران واقعا نداره برعکس اونور آب فوق‌العاده است
    1 میخوام مهاجرت کنم آمریکا (رزومه خوبه) با اینکه وضعمون هم خوبه خانواده م بودجه کمی در نظر گرفتن که در عوض کشور های مثل ایتالیا که سطحش پایین تره باید برم.
    2. مهاجرت رو ببوسم کنار کنکور بخونم یا بیوتک میارم یا میرم زیست سلولی مولکولی واسه ارشد بیوتکنولوژی بخونم
    شما جای من بودید کنکور میدادید یا می‌رفتید کشوری با سطح علمی پایین تر مثل آلمان و ایتالیا

  176. سلام یه دختر دارم 16 سالشه خیلی استرسی هستش ضمنا خیلی هم هیجانی هستش .تو همه چی استرس بی مورد ئاره مثل رفتن به مدرسه یا رفتن به دندونپزشکی یا امتحان دادن وغیره اعصابم رو خورد کرده نمیدانم چکار کنم راهنمایی بفرمایید

  177. سلام ۱۶ سالمه ٫ مامان بابام جدا شدن از بابام خبری ندارم چندین ساله و مامانمم چند ماهی هست از خونه انداختتم بیرون سره شوهرش و تو خوابگاه زندگی میکنم خیلی دارم کار میکنم و خواهرم هم تو مال کمکم میکنه ٫ولی خسته شدم فشار روانی روم زیاده درحدی که فکر میکنم به کاره مامانم خون دماغ میشم میشه بگید چجوری مقابله کنم با این موضوع و قوی بمونم؟

  178. سلام وقت بخیر من یه مشکلی دارم که خیلی اذیتم میکنه یکی از اقواممون که هم سن خودم هست هر بار که می بینمش میگه گوشیتو بیار یه کاری دارم بعد که میارمش نمیزاره دست خودم بمون زود ازم میگیره و بدون اجازه پیام ها و موارد شخصی رو کامل و جز به جز میخونه و اصلا هم به روی خودش نمیاره انگار گوشی خودشه و خیلی دخالت میکنه من نمیدونم چجوری با این شخص برخورد کنم من آدم خجالتی هستم و اینکه میترسم طرف مقابل از دستم ناراحت بشه لطفا راهنمایی کنید منو

  179. چند وقتیه از خودم و اطرافیانم حس بدی دارم . جاهایی که بهم خوش میگذشت الان بروز میرم و از خودم حس بدی گرفتم . از هیکلم بدم میاد . چون اضافه وزن دارم

  180. سلام وقتتون بخیر. من یک دختر 15 ساله هستم و کلاس نهم دارم میرم و خب دوساله که وارد مدرسه شدم و طبیعتا دوستی نداشتم..شروع کردم به دوست پیدا کردن خب البته یکیشون اشنا بود یعنی همکلاسی دبستانم بود ولی خب باهم زیاد راحت نبودیم. بچهای کلاسمون گروه زدند و یکم باهم صحبت میکردیم که اشنا شیم. همه دوست پیدا میکردن خیلی راحت ولی خب من ازونجایی که یه فرد فوق درونگرام نتونستم دوستای خوبی به طور مستقیما پیدا کنم..منظورم اینه یعنی خودم پیش قدم نشدم.
    کلاس ما همه یه اکیپ دارن کلا 7 تا حدودا اکیپ های جدا جدا داریم.من وارد یکی ازین اکیپا شدم که خب یکم فازشون داغونه. البته اکیپمون کلا و خب دخترای بدی نیستن منتها یکیمون یکم فرد منفیه و خب برون گرا و پرروعه و قلدره ولی خب من باهاشون حال میکردم ازینکه کنارشون بودم ولی اعتماد کافی به عنوان یک دوست رو بهشون نداشتم.
    همشون باهم اوکین ولی این منم که احساس اضافه بودن میکنم این وسط. من بعد دوسال به خودم اومدم با یه اتفاقی که چندروز پیش افتاد. همون دختر قلدره اکیپمون شماره منو داده بوده به یه پسره و پسره زنگ زده به خطم و بابام فهمید و زیر زبونش کشید پسره گفت از ستایش(دختر قلدر اکیپمون) شمارمو گرفته و بابام گفت دیگه با این اکیپ نگردم. مشکل من اینه الان فردا میخوام برم مدرسه بهرحال کلاسمون قراره عوض بشه و من قراره برم میز جدید بشینم. چون دونفر که افراد دیگه اکیپمون هستن باهم صمیمی ترن اونا کنار هم میشینن این دختره فکرکنم فردا پیشم بشینه. منم میخوام دیگه مجبورا ازشون جدا شم ولی نمیدونم بعد جداشدن باید چیکار کنم چون هیچ دوستی ندارم همه بعد 2 سال دوستاشونو پیدا کردن و تو اکیپ های متفاوت هستن و نمیتونن بخاطر من کات کنن بیان بام دوست شن که. منم ارتباط اجتمعیم از نظر اینکه دوست پیدا کنم ضعیفه چون ادم مغروریم و راحت نمیتونم به طرف بفهمونم که میخوام باهاش دوست شم.

  181. سلام چند سال پیش ازدواج ناموفق داشتم و مجددا دواج کردم و دوتا از برادران در عرض سه ماه ازدست دادم و دوسال بعد مادرم فوت کرد و خودم هم اعتیاد دارم و مشکلاتی در زندگی شخصی ام دارم لطفاً کمکم کنید داغونم ناامید بدون انگیزه بچه دار نمیشیم و علتش نمی‌دونم دکتر نرفتم

  182. سلام من ۲۰ سالمه و به یکی از دوستام دو بار پیشنهاد دادم ولی اون هر دو بار رو رد کرد بعد از اون رد کردن ها ما دوست معمولی موندیم ولی یک چیز که داره برام مشکل ساز میشه اینه که چیزی بین ما نیست ولی خب من یکم احساس بدی دست پیدا میکنه وقتی مثلا میبینم با یه پسر دیگه دوست شده یا داره حرف میزنه با این که من با اون فقط و فقط دوست معمولیم

  183. علاقه مند به کار کامپیوتر هستم وقتی حرف بازی درمیون باشه ساعت ها مشغول میشم ولی پای کار خودم که میرسه که شروع کنم به یادگیری یه حالت تنگی عرصه دارم یجوری بیقراری که پاشم یا یجا نمونم قدم بزنم حتی
    تمرینات درس زبان هم انقدر میمونه تا وقتی نباشه برای حل کردن و تند تند مینویسم و وقت کم میارم برای نصفش و تنبیه میشم و اصلا نمیدونم چی میخوام از خودم…

  184. ۲ ماهی میشه اصلا با دوست صمیمیم حرف نمیزنم و پیام نمیدم اصلا نمیتونم بخوابم صبحا تا ۱۰ صبح بیدار میمونم و بعد شبا ساعت ۷ بلند میشم فقط تبلت میبینم هیچ کاری نمیکنم حتی خودم هم کفری شدم چون اضافه وزن دارم هر حرفی که دلت بخواد رو شنید از خونه گرفته تا مدرسه یا زیاد میخورم یا کم میخورم شبا یهو دلم میگیره گریه میکنم به اینکه چجوری قراره بمیرم اینا اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم

  185. تو دوران مدرسه دچار انزوا شدم و از اجتماع دور شدم و با این حالت خدمت رفتم و بعد خدمت باز تنهایی زندگی کردم از اجتماع خیلی دور شدم

  186. چند وقته احساس میکنم بابام میتونه فکرامو بخونه و میدنه چی تو سرم میگذره عادیه ایا؟ برای شماهم تجربه ی مشابهی پیش اومده؟

  187. چند سالی هست برادرم اعتیاد داره الان شاید ۱۵ سال بشه چون فرزند اول هست همه توجه ها به سمت اون بوده اوایل بعد برادر بعدیم با فاصله یکسال ازون کوچک تره و خیلی بدی شده بهش وقتی دختری رو میخواست براش کاری نکردن و همش به همون برادر اولیم کمک شده

  188. سلام از بس خستم و از زندگی سیر اونقدر حرفامو ریختم تو خودم که دیگه حرفی واسه گفتن ندارم فقط خواستم برام دعا کنیدخدا بهم ارامش عطا کنه خودش گره از کارم وا کنه انشالله مشکل شمام حل شه

  189. باسلام.خانم ۳۱ساله ای هستم که از چندسال قبل دچار حمله عصبی میشم تقریبا ۳سال قبل بدلیل مشکلاتی که با همسرم داشتم این مشکل بنده شروع شد گاهی بی دلیل دوست دارم از موقعیتی که توش هستم به هرقیمتی شده فرار کنم یه جور حس خفگی حس اینکه میخوام سکته کنم لطفا راهکار بدین وبگین دلیل اصلیش چیه چیکارکنم یه دفعه یه ساعتی از شب این اتفاق میفته اصلا تنها نمیتونم بیرون برم

  190. سلام وقتتون بخیرببخشیدمن یه همکاردارم مثله خودم خانم هستن یه باریه استوری گذاشتم درمورددوستی استوری گذاشتم دلم یک دوست میخواهدکه اوقاتی که دلتنگم بگویدخانه راول کن بگومن کی کجاباشم واینکه رفیق صمیمی من میشی؟همکارم ریپلای کرداینطوری?????بعدبهشون گفتم میشیدواقعا؟گفتن جای مامانت هستمادوست صمیمی میخوای چکار؟بامامانت دوست شوبابابات ابجیت دخترخاله دایی دخترعمه دخترعمونداری باهاشون دوست بشی گفتم اوناروولشون کن بعدگفتن دانشگاه دبیرستان دوست نداشتی؟گفتم نه بعدگفتن چرامگه میشه اخه بعدگفتم میدونم ازمن بزرگتریداخه یه جوری ریپلای کردیدبعداون دفترشون جداست داخل مدرسه من هم یه دفتردیگه هستم وازاون موقع میومدبیخودداخل دفترم وچشمهاش خنده ویواشکی نگام میکردوروزبعداستوری گذاشتم دوتااستیکرقلب داخل یکی ازقلبهااسم وفامیل خودم رونوشتم وداخل یکی ازقلبهای دیگه اسم وفامیل اون به عنوان دوست صمیمی متوجه شده بودوگفت شکایتت میکنم پلیس فتا مغزت خرابه بروتیمارستان بستری شوزیرنظرروان پزشک باش اسم وفامیل اینو اون استوری کردن میدونی جرمش چیه من ازتومتنفرم تومیری اسم وفامیل من استوری میکنی منظورشون چی بوده؟پس چراریپلای کردن؟مگه چکارکردم متنفرباشن ازم

  191. احساس الان احساس خیلی مزخرفیه انگار به این دنیا تعلق ندارم ، خسته شدم ، واقعا خسته شدم ، دیگه بسه واقعا بسه ،خستمه آرزو میکردم یکسی رو تو زندگی داشته باشم پیشش فقط گریه کنم یا حرف بزنم بدون قضاوت شدن ،افسردگی حاد دارم واقعا احتیاج دارم به یه روانشناس خوب ولی پدر و مادرم با روانشناس مخالفت دارن میگن روانیا میرن ، زندگیم قبلا قشنگ تر بود ، یه وقتایی به سرم میزنه رگ دستمو بزنم حتی چند بارم خواستم امتحان کنم و کردم ، ابتدای این مشکل پدر و مادرم، ازدواج خواهرم ، من متوجه شدم زندگی بدون من براشون هیچ مشکلی نداره ، نه برای خواهرم نه برای پدر و مادرم یه آدم اضافی داخل یه خانواده

  192. سلام من متوجه شدم خانمب حساس و احساسلتی ام از بچگی از وقتی خودمو شناختم بودم تاالان و شدتش زیاده. ریشه یابی و راهکار در مانش رو میخواستم بدونم چیکار کنم تا درمان بشه. متوجه شدم مادرم هم حساس و احساساتی بوده و هست ، من تفاوت ظاهری در پام دارم و از وقتی که بچه بودم حساسیت بیش از حد و احساساتی بودنم خیلی اذیت م کرد تو این موضوع و کلا الان هم ک متاهل هستم و مادر شدم ، رو رفتار دیگران رفتار همسر و .. حساس بیش از حد و احساساتی ام خیلی بها میدم به ادمها مثلا اگ کسی سلام نکنه تا چند روز فکرم درگیره و ..اگر رفتار اشتباه کنند کمالکرا هم هستم انتظار دارم هم خودم درست رفتار کنم هم بقبه اگر رفتار غلط هم نکنم هی فکرم درگیر نکنه ناراخت بشه و .. کلا احساساتی بیش از حد و حساس بودن. حساسیتم در مورد روابطم با دیگران و دیگران با من هست. من فرزند اخرم و خواهر برادرم ۱۵ و ۱۶ سال بامن اخلاف سنی دارند من ۲۶سالم انها ۴۰ و اینا.من خیلی اذیت بودم که مثلا پدر این رفتار چرا کرد و اینو گفت و .. تمام این سالها اذیت بودم در صورتی ک فهمبدم برا هرکسی ممکنه پیش بیاد و فقط حساسیت من بود ک اذیتم میکرد و این چیزای ساده رو برام مهم جلوه میداد و خیلی چیزای اینجوری. نمیدونم دلیل اینهمه حساسیت که از بچگی باهام بوده چی بوده میخوام ریشع یابیش کنم و اوکیش کنم. حتی رو نگاه بقیه حساسم اگ یکی سلام نکنه و رو تک تک رفتار کلام خودم حساسم ک نکنه یکی رو برنجونم و .. کلا هم خودم اذیتم هم اطرافیانم از ابن موضوع تاامروز نمیدونستم دلیلش حساسیت خودم هست

  193. سلام من 13 سالمه راستش پارسال اتفاقی افتاد که دیگه نتونستم زندگی کنم
    من 12 سالم بود پسر دایم و دختر خاله مامانم اومده بودن خونه ی ما من دختر دختر خاله ی مامانم و دختر دایم تو اتاق بودیم داشتیم حرف میزدیم که پسردایم به دختر دختر خاله ی مامانم گفت که من رومینا رو دوست دارم رومینا هم من هستم من بهش محل ندادم ولی اون از هر فرصتی استفاده میکرد بهم نزدیک شه که اخرشم دختر دایم حسودیش شد به دروغ گفت که پسر دایت دوست دختر داره داره تو رو گول میزنه منم به خاطر اینکه پشت سرش حرف زده باهاش قهر کردم اونم رفت به کل دوستام ماجرای دوروغ تعریف کرد بعد اخرش هم ماجرا دست مدیر رسید مدیر هم به معلم گفت از نمره هام کم کرد
    الان پسر داییم چیزی نمیدونه ولی خوب میدونم که الان دوتا دوست دختر داره
    منم داره اینجا میمیرم
    همین دیروز از خونه ی پسر داییم امدیم نمی تونید باور کنید چه رفتار هایی باها کرد که کل روز داشتم گریه میکردم اخه میدونید پسر دایم کرج زندگی میکنه کل روزم با تسر میگزه
    میشه یکتون چیکار کنم

  194. سلام خسته نباشید من حس میکنم دارم میمیرم یعنی یه شب ساعت 4 صبح انگار با یه تریلی برخورد کردم یه ترس عجیبی گرفتم و ترسیدم و از جام بلند شدم لبام میلرزید و داشت اشکم در میومد خیلی ترسیده بودم و حس میکنم تو یه دنیای دیگم و مرده ام و حتی صدای ضربان قلبمو میشنیدم خیلی ترسیده بودم بیش از حد 17 سالمه و حس میکنم دچار حمله سکته قلبی شده بودم بعد اون اتفاق یه حسی برام موند انگار ته تو یه دنیای موازی گیر افتادم همه چی واسم عجیبه بود طرز دیدنش حتی نسبت فامیلیم با بقیه و همش فکر میکردم همه چی اخرین باره و ترسیدم حس میکنم دارم میمیرم و این حسه همرامه یعنی دچار سکته قلبی شدم یا قراره بشم؟ پشت سمت چپم خیلی درد میگیره که یکی از علاعم سکته قلبی هستش ممکنه دچار بشم ؟ همشم حس میکنم دارم میمیرم یعنی خودمو واسه مرگ اماده کردم و گاهی به خودکشی فکر میکنم چون خیلی عذاب میکشم بعضی وقتا که به مرگ فکر میکنم خیلی بهم فشار میاد و گریه میکنم

  195. من مشکل اضطراب دارم.مخصوصا موقع صحبت کردن در جمع و یا خرید و معامله و حرف زدن با دوستان جدید و موقع تنش های عصبی دست و پام میلرزه و بدنم سست میشه و نفسم میگیره طوری که توی مشکلاتی مانند جروبحث و دعوا و درگیری بدنم اوفت میکنه و قدرت بدنیم افت میکنه

  196. فاطمه هستم۲۲ سالمه سه ماهه وارد اولین رابطه ام شدم حدودا یکسال ونیم ددسال هست که همو می‌شناسیم وباهم در ارتباطیم تو رابطه طرف مقابل معتقده من فرد بی اهمیتی هستم درباره چند جا حق دارن ولی مورد اخر دیروز بود که یکی از بچه های دانشگاه که دخترهست اومده بود دانشگاه کار داشت منم میخواست ببینه من رفتم ایشونم دانشگاه کار داشتن اومدن باهاشون رفتم کاراشو انجام داد بعد اومدیم پیش دوست مشترکمون داشتیم صحبت میکردیم ایشون خدافظی کردن رفتن بعدش گفتن اهمیت ندادی به من دوستت و ترجیح دادی میتونستی بهم بگی توام با ما بیا کلا تنشامونم تو این سه ماه خیلیی زیاد بوده چون هر دو خود واقعی مون بودیم و دنبال نقش بازی کردن نبودیم به نظر شما من مشکل بی اهمیتی مو با مشاوره باید حل کنم؟بااینکه دعواهای بین مون زیاده ولی حس من دوست داشتنه نمیدونم بمونم بسازم یا نه چون نمیتونم بیخیال بشم بزارم برم دیگه خسته ام از اشتباه کردن بریدم دلم نمیخواد بی اهمیت باشم ولی هستم دلم نمیخواد اسیب بزنم ولی میزنم

  197. من با پدر و مادرم زندگی میکنم و ۲۲ سالمه، دانشجو هستم و مدتی هست کار نمیکنم، پدر و مادرم مدتی هست که نگرانم هستن چون اتاقم رو به ندرت ترک میکنم و تمایل ندارم با آدم ها ارتباط بگیرم، من اضطراب دارم و نمیتونم به کسی راجع بهش بگم، منتظرم درسم تموم بشه تا بتونم روی چیز های دیگه تمرکز کنم… فقط میخواستم بدونم من حق دارم یه مدت کار نکنم و تا مدتی که درسم تموم میشه روی خودم تمرکز کنم؟ این عادی هست؟

  198. من مدت سه سال است که در سرم صدا می شنوم انگار کسی با من در سرم صحبت میکند صدای خودم نیست شخص دیگری هست حتی این صدا روی جسمم هم تاثیر میگذارد آیا این یک بیماری است منشا این صدا یی که با من صحبت میکند چیست و چرا دچار این صدای در سر شده ام به طور نداده تمام طول شبانه روز

    • سلام من ۲۳ سالم شوهرم ۲۴ سالشه چند ماهه عقدیم خیلی دعوا میکنیم ن اون حرفای من و میفهمه ن من حرفای اونو قبول میکنیم هرکی حرف خودشو میزنه نمیدونم چیکارکنم

  199. سلام خسته نباشید من حس میکنم دارم میمیرم یعنی یه شب ساعت 4 صبح انگار با یه تریلی برخورد کردم یه ترس عجیبی گرفتم و ترسیدم و از جام بلند شدم لبام میلرزید و داشت اشکم در میومد خیلی ترسیده بودم و حس میکنم تو یه دنیای دیگم و مرده ام و حتی صدای ضربان قلبمو میشنیدم خیلی ترسیده بودم بیش از حد 17 سالمه و حس میکنم دچار حمله سکته قلبی شده بودم بعد اون اتفاق یه حسی برام موند انگار ته تو یه دنیای موازی گیر افتادم همه چی واسم عجیبه بود طرز دیدنش حتی نسبت فامیلیم با بقیه و همش فکر میکردم همه چی اخرین باره و ترسیدم حس میکنم دارم میمیرم و این حسه همرامه یعنی دچار سکته قلبی شدم یا قراره بشم؟ پشت سمت چپم خیلی درد میگیره که یکی از علاعم سکته قلبی هستش ممکنه دچار بشم ؟

    • سلام خوبین؟من سیزده سالمه ،منو دوستام تو مدرسه از یه دختره بدمون میومد.اون دختره با دوستم دعواش شد تو پیوی بهش کلی فحاشی کرد و فحشای ناموسی و اینا داد… دوستمم تو مدرسه میخواست باهاش دعوا کنه،زنگ مطالعات داشتیم درموردش حرف میزدیم من میگفتم نه ول کنین به پدر مادرت بگو بیان مدرسه دعوا نکنید و همچین چیزایی.حرفامون رو تو کاغذ مینوشتیم تا سرصدا ایجاد نشه تو کلاس ولی معلم دید برگه رو با صدای بلند خوند کل کلاس هم بهمون خندیدن…من الان خیلی ناراحتم …میترسم برم مدرسه و همه نگاهم کنن و قصاوتم کنن و پشتو حرف درارن…

دیدگاهتان را بنویسید