خانه / مشاوره فردی / چرا هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم؟ احساس بی‌هدفی و بی‌انگیزگی

چرا هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم؟ احساس بی‌هدفی و بی‌انگیزگی

احتمالاً وقتی گرسنه‌اید وارد یک مغازه می‌شوید، از قفسه کیک‌های شیرین تا چیپس‌های طعم‌دار شروع به دیدن قفسه‌ها می‌کنید. چشمتان به ساندویچ‌های نیمه‌آماده هم می‌افتد که کنارش یخچال بستنی‌ها قرار دارد. چند دقیقه مات و مبهوت به همه نگاه می‌کنید و نمی‌دانید واقعاً چه می‌خواهید. گاهی آن‌قدر تصمیم‌گیری برایتان سخت می‌شود که گرسنگی را فراموش می‌کنید و از مغازه خارج می‌شوید. در زندگی عادی نیز زمانی پیش می‌آید که نمی‌دانید از زندگی چه می‌خواهید و هیچ انگیزه‌ای برای گذران زندگی پیدا نمی‌کنید.

گاهی ممکن است در زندگی از کمبود انگیزه رنج برده‌اید. همه ما این احساس بی انگیزگی در زندگی را تجربه کرده‌ایم. این امکان وجود دارد که برای مدت کوتاهی چنین احساسی داشته‌اید و یا این که سال‌هاست از این کمبود انگیزه رنج می‌برید. درهرصورت، مهم است که بدانید اگرچه کمبود انگیزه بسیار رایج است؛ اما راه هایی برای غلبه بر آن وجود دارد.

اگر برای انجام کارها انگیزه کافی را داشته باشیم در زندگی به دستاوردهای زیادی خواهیم رسید. اما اگر در مقطعی از زندگی خود قرار دارید که با کمبود انگیزه مواجه شده‌اید، یکی از این شش مورد می‌تواند دلیل آن باشد.

  1.  از دست دادن انگیزه زیرا به‌اندازه کافی تلاش نمی‌کنید

این جمله ممکن است کمی عجیب به نظر آید، اما حقیقت دارد. اگر از کمبود انگیزه رنج می‌برید، ممکن است به این دلیل باشد که به‌اندازه ی کافی تلاش نمی‌کنید. اگر تصمیم بگیرید که کاری را شروع کنید؛ حتی اگر تمایل چندانی به انجام آن نداشته باشید، ممکن است انگیزه خودبه‌خود در شما ایجاد شود.

قانون اول نیوتن بیان می‌کند که یک جسم در حال سکون در حال سکون باقی می‌ماند و یک جسم در حال حرکت به حرکت خود ادامه می‌دهد. این قانون برای انسان‌ها نیز می‌تواند صادق باشد. آیا تابه‌حال برای شما پیش‌آمده است که در روز تعطیل در خانه بمانید و هیچ کاری انجام ندهید؟

ممکن است تمام طول روز با لباس راحتی روی مبل نشسته و مشغول تماشای برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه ی خود بودید. شما مریض نبودید، بلکه فقط استراحت می‌کردید. در آن روز چه احساسی داشتید؟ اگر مثل اکثر مردم هستید در پایان روز خسته شده‌اید. این ممکن است عجیب به نظر آید؛ زیرا در کل روز هیچ کاری انجام نداده‌اید، اما کاملاً حقیقت دارد.

شما فعالیت کمی در طول روز انجام دادید، اما به نظر می‌آمد که انرژی زیادی ازدست‌داده‌اید. شما در حرکت نبودید و همین موجب شد که تمایل به سکون در شما بیشتر شود. از طرف دیگر، آیا تابه‌حال روز پرمشغله‌ای را سپری کرده‌اید؟ در چنین روزی برنامه‌های زیادی داشتید و توانستید به خوبی یکی را پس از دیگری به پایان برسانید.

اگر از کمبود انگیزه رنج می‌برید، سعی کنید دقیقاً برعکس آن باشید؛ به‌محض این که فعالیت خود را شروع کردید، ممکن است ادامه دادن برایتان آسان‌تر شود.

  1. افسردگی و بی انگیزگی

افسردگی انرژی و انگیزه شما را از بین می‌برد. این موضوع حتی در مورد افسردگی خفیف نیز صدق می‌کند. وقتی با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کنید، انجام کارهای روزانه نیز برای شما سخت می‌شود. به‌عبارت‌دیگر، انجام کارهایی مانند انگیزه برای تمیزی خانه و کارهای منزل نیز برای شما بی‌اهمیت می‌شود.

اگر فکر می‌کنید که به افسردگی مبتلا شده‌اید، کارهایی وجود دارند که می‌توانید برای درمان بی انگیزگی خود انجام دهید. اولین قدم این است که با یک درمانگر صحبت کنید. مشاوره باما درمانگرهایی دارد که می‌توانند طی جلسات مشاوره به شما کمک کنند. آن‌ها می‌توانند به شما کمک کنند تا علت افسردگی خود را کشف کنید و یک نقشه اقدام برای خود تعیین کنید. همچنین باید تصمیم بگیرید که چه موضوعاتی به توجه بیشتری نیاز دارند. به‌عنوان‌مثال، مهم است که قبض‌های خود را به‌موقع پرداخت کنید.

مهمترین علائم افسردگی

وقتی افسرده هستید، مهم است که تمام موفقیت‌های خود در زندگی هرچند کوچک را به یاد بیاورید. منظور از موفقیت‌های کوچک مثل پرداخت به‌موقع قبض‌هاست که باید آن را یک موفقیت به‌حساب آورید و نسبت به آن احساس خوبی داشته باشید. به خود اجازه ندهید احساس کنید که باید منتظر بمانید تا زندگی کامل شود تا بتوانید در مورد دستاوردهای خود احساس خوبی داشته باشید.

  1. استرس و بی انگیزگی

گاهی اوقات وقتی کارهای زیادی باید انجام دهید و تحت‌فشار قرار گرفته‌اید، بدن و ذهن شما از کار می‌افتد. به‌جای توجه به جزئیات، بهتر است هیچ کاری انجام ندهید. در بخش قبل در مورد تأثیر هیچ کاری نکردن بر کمبود انگیزه صحبت کردیم، اما همیشه این‌گونه نیست. کمبود انگیزه می‌تواند ناشی از داشتن کارهای زیاد برای انجام‌دادن باشد. وقتی احساس می‌کنید کارهای زیادی برای انجام‌دادن وجود دارد که نمی‌توانید به همه آن‌ها برسید، ممکن است نخواهید هرگز شروع کنید.

اگر این‌چنین است، سعی کنید کارهایی که دارید را به بخش‌های کوچک‌تر تقسیم کنید. در ادامه مثالی از نحوه تقسیم یک کار بزرگ به کارهای کوچک‌تر را به شما توضیح می‌دهیم. در مورد برنامه ریزی برای تعطیلات فکر کنید.  «برنامه ریزی تعطیلات» را به فهرست کارهای خود اضافه کنید، ممکن است شما را تحت‌فشار قرار دهد. علاوه بر این، دلسردکننده خواهد بود؛ زیرا در یک مدت زمان کوتاه از فهرست کارهای شما خارج نخواهد شود؛ بنابراین، بهتر است آن را تقسیم کنید. به‌عنوان‌مثال:

ایده‌های طوفان فکری برای این که برای تعطیلات به کجا بروید

یک مقصد را انتخاب کنید

تاریخ سفر را انتخاب کنید

فهرستی از دوستانی که می‌خواهید دعوت کنید، تهیه نمایید

در مورد هتل‌ها تحقیق کنید

پرواز را رزرو کنید

این فهرست می‌تواند ادامه داشته باشد، اما احتمالاً نکته را متوجه شده‌اید. وقتی کارهای بزرگ را به کارهای کوچک‌تر تقسیم می‌کنید، کارهایی پیش روی شما قرار می‌گیرند که در یک بازه زمانی کوتاه قابل انجام هستند. با انجام و تکمیل هر کار کوچک در جهت تکمیل کار بزرگ قدم برمی‌دارید. این فهرست همراه با جزئیات به ذهن شما اجازه ی استراحت می‌دهد تا بررسی کند که دقیقاً چه چیزهایی لازم است. همان‌طور که هر کار کوچک را به پایان می‌رسانید، با موفقیت آن را در فهرست کارهای خود خط می‌زنید و قبل از این که خودتان متوجه شوید در تعطیلات خواهید بود.

  1. بی توجهی به خود از دلایل بی انگیزگی

اگر جزو آن دسته از افرادی هستید که تمام تلاش خود را می‌کنند تا همه را راضی نگه دارند، به‌احتمال زیاد در گذشته کمبود انگیزه را تجربه کرده‌اید. وقتی سخت تلاش می‌کنید تا بقیه را راضی و خوشحال کنید، وقت کافی برای شناسایی نیازها و خواسته‌های خود نخواهید داشت. اگر ندانید چه می‌خواهید، دلیل برای داشتن انگیزه وجود نخواهد داشت. صرفاً داشتن انگیزه برای راضی نگه‌داشتن دیگران شما را به ادامه زندگی مجاب می‌کند. شما اسیر کمبود انگیزه خواهید شد و راهی برای خلاص شدن از آن پیدا نخواهید کرد.

سخت است که برای رساندن دیگران به اهداف انگیزه داشته باشید، اما وقتی اهداف متعلق به شما باشند داستان کمی متفاوت خواهد بود. بسیار مهم است که از تلاش برای راضی نگه‌داشتن دیگران دست بردارید. اگر همیشه در تلاش برای راضی نگه‌داشتن دیگران باشید، همیشه خود را ناامید خواهید کرد. این روش زندگی نیست. خود را بشناسید و این که به چه چیزهایی می‌خواهید دست یابید. اهداف خود را تعیین کنید و مسیری را برای دستیابی به آن‌ها هموار سازید. نگران ترس از قضاوت دیگران دیگران نباشید. گفتن این‌ها راحت‌تر است، اما می‌توانید از یک متخصص سلامت روان کمک بگیرید تا شما را با ابزارهای مشخصی برای دستیابی به اهداف راهنمایی کند.

  1. داشتن نگرش مثبت برای ایجاد انگیزه

دو نوع ذهنیت وجود دارد: ثابت و درحال‌رشد. اگر ذهنیت ثابتی دارید این باور در شما شکل‌گرفته است که کنترلی بر پتانسیل‌های خود ندارید. شما معتقدید که توانایی‌های شما از قبل وجود داشته‌اند و مهارت‌ها و هوش جدید را نمی‌توان توسعه داد. شما با این طرز فکر زندگی می‌کنید که «همینه که هست».

اگر طرز فکر شما نیز این‌چنین است، ممکن است از کمبود انگیزه رنج ببرید. به‌هرحال، اگر همه چیز ثابت است و تغییر نمی‌کند چرا باید انگیزه ای برای تغییر رفتار و تفاوت در آن‌ها داشته باشید؟ وقتی فکر می‌کنید غیرممکن است، صرف زمان برای یادگیری چیزی جدید چه فایده‌ای دارد؟

مطالب مرتبط: تاثیر خوش بینی در زندگی

به‌منظور غلبه بر یک ذهنیت ثابت، باید بر داشتن یک ذهنیت در حال رشد تمرکز کنید. افرادی که ذهنیت در حال رشد دارند بر این باورند که می‌توانند مهارت های جدیدی یاد بگیرند و درک خود از پیرامونشان را بهبود بخشند. آن‌ها تجربه را فرصتی برای رشد فردی می‌دانند. آن‌ها از انتقادات و نظرات دیگران استقبال می‌کنند، حتی اگر این انتقادها منفی باشند زیرا می‌دانند که در نهایت به نفع آن‌ها خواهد بود. این نوع طرز نگرش مثبت توانمند و انگیزه بخش است؛ زیرا فرد بر این باور است که کنترل سرنوشت خود را در دست دارد.

  1. شما به کم راضی هستید

شکرگزاری و راضی بودن از آنچه در زندگی دارید نعمت بزرگی است، اما همچنین می‌تواند منجر به کمبود انگیزه شود. اگر راضی هستید و احساس می‌کنید در زندگی به جایگاه موردنظر خود رسیده‌اید، انگیزه ای برای امتحان چیزهای جدید نخواهید داشت. اگر فکر می‌کنید که هرآنچه از زندگی می‌خواستید را به دست آورده‌اید، پس کارکردن برای دستیابی به چیزهای دیگر چه فایده‌ای خواهد داشت؟

اگر می‌خواهید فرد با انگیزه ای باشید، باید بدانید که در زندگی می‌توانید به چیزهای بیشتری دست یابید. راضی بودن از زندگی و داشته‌ها خوب است، اما این بدان معنی نیست که نباید برای داشتن چیزهای بهتر تلاش کنید.

شما می‌توانید با کمبود انگیزه غلبه کنید

اگر با کمبود انگیزه روبرو هستید، شناسایی دلیل آن بسیار اهمیت دارد. سپس، شما می‌توانید اقدامات لازم در جهت غلبه بر آن را انجام دهید. اگر افسرده هستید، از کسی کمک بگیرید. اگر سرتان خیلی شلوغ است، زمانی را برای اولویت‌بندی و سازمان‌دهی برنامه خود اختصاص دهید. اگر به‌اندازه کافی تلاش نمی‌کنید، چند کار را انتخاب کنید تا به پایان برسانید حتی اگر تمایلی به انجام آن‌ها ندارید و اگر مطمئن نیستید که چرا تا این اندازه مشکل دارید به یک مشاور مراجعه کنید.

یک درمانگر می‌تواند در شناسایی و غلبه بر موانع پیشرفت در زندگی به شما کمک کند و یک مانع برای افرادی که انگیزه کمی دارند برطرف می‌شود. در چنین شرایطی است که مشاوره فردی سودمند است. این امکان را برای شما فراهم می‌کند که بدون نیاز به مراجعه و شرکت در یک ملاقات حضوری، کمک موردنیاز خود را دریافت کنید. در ادامه، نظراتی از مشاوران ما در مورد افرادی که مشکلات مشابه ای را تجربه کرده‌اند، را مطالعه کنید.

مطالب مرتبط: راههای افزایش انگیزه در زندگی

دلایل نداشتن انگیزه در زندگی

فقدان انگیزه ممکن است در یک مقطع زمانی برای افراد مختلف اتفاق بیفتد. چیزی که اهمیت دارد آگاهی شما نسبت به این مسئله و اقدام به مبارزه علیه بی انگیزگی در زندگی است. انگیزه و هدف محرک اصلی رفتار انسان است، بنابراین کمبود انگیزه مشکلاتی را برای فرد به دنبال دارد. ممکن است گاهی احساس کنجکاوی نسبت به هدف‌های مختلف پیدا کنید؛ اما این کنجکاوی باعث ایجاد انگیزه و حرکت به‌سوی هدف نمی‌شود. نداشتن هدف شما را در سردرگمی و عادات روزمره غرق می‌کند و بهترین روزهای عمر شما را هدر می‌دهد. دلایلی که انگیزه و هدف را از شما دور می‌کند شامل:

  • استرس: ممکن است شما فکر کنید که استرس برای حفظ انگیزه لازم است؛ اما استرس بیش از حد ادامه مسیر را برای شما سخت‌تر می‌کند. شما می‌توانید استرس را در دودسته سالم و ناسالم بشناسید و آن را کنترل کنید.
  • فقدان ساختار در زندگی: گاهی در زندگی یه یک ساختار به‌عنوان راهنما احتیاج دارید تا بتوانید خود و افکارتان را به حرکت وادار کنید. فعالیت‌های گنگ در ذهن، شما را به سمت بی‌انگیزگی می‌کشاند.
  • افسردگی: گاهی احساس می‌کنید چیزی در زندگی برای شما هیجان ندارد و در روزمرگی دوران گیر کرده‌اید. معمولاً در افسردگی این موارد با علائمی چون: غمگین بودن، اشک ریختن مداوم و افکار آسیب‌زننده همراه می‌شود. علایم افسردگی می‌تواند شما را در بی‌هدفی غرق کند به همین علت در این مورد از یک روان‌درمانگر کمک بگیرید. صبور باشید و از کشف چیزهای کوچک شروع کنید.
  • عدم شناخت علایق خود: افرادی که در زندگی هدفی ندارند نمی‌دانند حتی از چه چیزی لذت می‌برند. همه چیز برای آن‌ها در قالب عادت شکل گرفته است. آن‌ها خود و حس‌هایشان را نمی‌شناسند. بر روی فعالیت‌هایتان تمرکز کنید و ببیند که کدام یک برای شما خوشایندتر است.
  • میل به فرار: گاهی افراد از مواجه با هدف و دغدغه آن می‌ترسند و از آن دوری می‌کنند. آن‌ها چشم‌اندازی برای اهداف ندارند و فکرکردن به قدم بعدی آن‌ها را مضطرب می‌کند. شما می‌توانید در این موقعیت هدف‌هایتان را به بخش‌های کوچک‌تر تقسیم کنید، آن‌قدر که در زندگی‌تان محسوس شود و باعث فرار شما نشود.
  • اثر رسانه اجتماعی: در عصر امروز، تکنولوژی و رسانه اجتماعی نقش پررنگی در زندگی افراد دارد. بیشترین ارتباط در همین رسانه‌ها شکل می‌گیرد و افراد وقت زیادی را در آن می‌گذرانند. محتوای رسانه می‌تواند عزت نفس افراد را کاهش دهد و آن‌ها را بی‌انگیزه و محدود به فضای مجازی کند. برای جلوگیری از این مورد می‌توانید فعالیت خود را کنترل کنید و ارتباطات خود را از راه‌های دیگر ادامه دهید.

کمبود انگیزه و نداشتن هدف در زندگی، انسان را به سمت احساس پوچی سوق می‌دهد. پیشنهاد ما به شما این است که در این زمینه حتماً از یک مشاور کمک بگیرید؛ زیرا او از دید پرنده به شما نگاه می‎‌کند و می‌تواند همه چیز را در شما ببیند. برای دستیابی به هدف به خودتان سخت نگیرید و هر کاری که در لحظه به شما حس خوب می‌دهد انجام دهید. گاهی هدف از بین همین مسائل ساده و کوچک یافت می‌شود. تنها کافی است شما پذیرای همه چیز باشید و بادقت در زندگی جست‌و‌جو کنید. این نگاه و آگاهی شما نسبت به خود و زندگی است که هدفتان را پیدا می‌کند.

من امیدی به زندگی ندارم حال حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم که انجام بدم همه چیز هوایی که قبلاً منو خوشحال میکردن دیگه نمیکند کلان نسبت به همه چیز بی علاقه شدم و مدام از خودم میپرسم هدف از زنگی چیه چرا آدم باید همچین زندگی داشته باشه که پر از عزاب هستش،من دلیلی برای زنده بودن نمی‌بینم چون هیچ چیزی توی این دنیا منو خوشحال نمیکنه چرا باید بکنه لازمه رسیدن به موفقیت و آرامش پول هستش وقتی من اونو نداشته باشم و هرچقدرم بخوام تلاش کنم ولی بدسش نیارم دیگه زندگی چه به دردی میخوره هرکاری بخوایم بکنیم پول میخواد از تحصیل تا ….. من مشکل اصلیم اینه چرا یکی باید آنقدر از بچگی زحمت بکشه که به جایی برسه که نمی‌رسه ولی یکی دیگه نصف همون تلاش هم نمیکنه ولی بخاطر اینکه پولدار هستش به تمام رویایی که داره میرسه پس من برای چی باید تلاش کنم وقتی به جایی نمی‌رسم وقتی آینده مشخصی ندارم چون دنیا دیگه لذتی برام ندارم و دنبال راهی میگردم که به این زندگی پایان بدم چون هر ثانیه که توش باشم برام عذاب آور است.

هیچ هدف و انگیزه ای در زندگیم ندارم

من ۲۴ سالمه و خدمتم رفتم. اصلا از هیچی لذت نمی برم و یک موجود بی انگیزه و بی هدفی هستم. حالم خوب نیست و از اینکه عمرم، انرژی ام، جوانیم بیهوده و بی سود میگذره خیلی ناراحتم. از خودم بدم میاد از خدا شاکی ام که چرا من بی مصرفو خلق کردی و آفریدی منو که چی بشه. از خدا کمک خواستم چندین مرتبه ولی جوابمو نداد. به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی دانم. به پزشکی بازیگری کشتی زبان انگلیسی نظر دارم ولی از انتخاب شون می ترسم که آینده نداشته باشه و الکی عمرمو هدر بدم و یک مدرک الکی بگیرم. می ترسم این رشته ها از روی هوس باشه و واقعا به اون علاقه نداشته باشم. در حال حاضر برای امرار معاش سرکار میرم پدرم نمی تونه کار کنه و من کمک خرج خونواده هستم… خیلی وقته خودمو گم کردم و فک نکنم بتونم خودمو پیدا کنم. نمیدونم بازیگری برم یا نه … نمیدونم نمیدونم هیچی نمیدونم.گیج گیجم.

پاسخ مشاور به پرسش چرا انگیزه برای زندگی ندارم؟

به نظر میاد که شما دچار بی انگیزگی و بی هدفی هستید و اطراف خودتون رو با افکار افسرده کننده پر کردید. اینکار کاملا به زیان شما خواهد بود. شما قطعا فرد ارزشمندی هستید و تنها فکر شماست که داره به شما سرکوفت میزنه. برای رهایی از وضعیتی که در اون قرار دارید باید اول از همه نوع نگاه و فکر خودتون رو نسبت به مسائل و خودتون تغییر بدید. تا زمانی که شما فکر میکنید فرد بی ارزشی هستید و احساس بی ارزشی کنید، هدفی نخواهید داشت و تلاشی نخواهید کرد.
  • بنابراین تمام این افکار ناراحت کننده رو باید از ذهنتون دور بریزید. شما توانمند هستید، شما همین الان کمک خرج خانوادتون هستید، شما علایق خاص خودتون رو دارید و شما لایق احترام هستید. باید این طرز فکر رو برای خودتون درونی کنید و سرزندگی خودتون رو به دست بیارید. بعد از اون میل به موفقیت در شما شکل میگیره. انگیزه برای تلاش پیدا میکنید و برای رسیدن به موفقیت هدف گذاری انجام میدید.
    این روند مثل حرکت کردن قطار بر روی ریل میمونه؛ وقتی شما انگیزه برای موفقیت داشته باشید و هدف هاتون رو مشخص کرده باشید قطعا برای اهدافتون تلاش خواهید کرد و اجازه نخواهید داد که چیزی مانع راهتون بشه.
    نوع نگاه فعلی شما به زندگی و خودتون ممکنه شما رو مستعد افسردگی کرده باشه. به همین خاطر توصیه‌هایی که در ادامه میگم رو حتما جدی بگیرید و پیگیرشون باشید.
    ۱. سعی کنید نگاه تازه و جدیدی به مسائل داشته باشید و پنجره بدبینی گذشته رو ببندید.
    وقتی که بارون میباره بعضی از افراد سیاهی ابر رو میبینند و بعضی از افراد پاکی و سفیدی آب باران رو. همونطور که در بالا گفتم شما باید نگاه مثبت تری به مسائل پیدا کنید و دست از سرزنش کردن خودتون بردارید.
    ۲. ورزش کنید.
    ورزش کردن به طور منظم تاثیر بسیار خوبی بر روحیه شما میگذاره و باعث میشه که ذهن بازتری برای تفکر داشته باشید.
    ۳. کتاب‌ های انگیزشی و شغلی بخونید.
    مطالعه چنین کتاب‌هایی فکر و نوع نگاه شما رو باز تر خواهد کرد و باعث میشه اهداف خودتون رو در زندگی پیدا کنید و دیگه احساس بی هدفی نکنید.
    بعضی از کتاب‌ هایی که میتونید بخونید:
    انسان در جستجوی معنا، پدر پولدار پدر بی پول، تخت خوابت را مرتب کن، خودت را انتخاب کن.
    ۴.از مشاور کمک بگیرید.
    دو کمک عمده‌ ای که جلسات مشاوره میتونه به شما بکنه این هستش که میتونید اهداف و علایق خودتون رو در ابتدا مشخص کنید و سپس اونها رو به گونه‌ ای هماهنگ کنید که مطمئن باشید اون حرفه برای شما آینده دار خواهد بود‌. دومین کمکی که مشاور به شما میکنه در مورد احساسات شما هست. همونطور که گفتم شما مستعد برای افسردگی هستید و امکان داره اون رو تجربه کرده باشید. مشاور میتونه به واسطه آزمون‌ها بررسی های بیشتری روی شما انجام بده و در صورت نیاز راهکار هایی جهت بهبود روحیه‌تون و برانگیخته شدنتون برای تغییر ارائه بده.
    ۵. نترسید و اقدام کنید
    کاری کردن بهتر از هیچ کاری نکردن هستش پس بعد از اینکه همه ابعاد ایدتون رو سنجیدید اون رو عملی کنید و از اینکه شاید اونطوری که شما میخواید نشه نترسید.
    شما باید فعال باشید و کاری کنید که انرژی در زندگیتون جریان داشته باشه تا به موفقیتی که لایقش هستید برسید. پس دست از سرزنش کردن خودتون بردارید، ابراز ناامیدی نکنید و برای آیندتون تلاش کنید.
    در تمامی مراحل زندگی و شغلی موفق و پیروز باشید.
    کوشا کوچک آملی
    کارشناس مشاوره باما

منبع: www.betterup.com

100 دیدگاه

  1. ببینید بیشتر مواقع مودم یکی نیست بعضی وقتا خیلی افسرده میشم اما بعضی وقتا انرژی دارم. من حدود سه سال پیش شدید افسرده شدم اما بعد از یک سال فکر کردم همه چیز خوب شده چون بعضی وقتا انرژی داشتم فرسودگی شغلی هم گرفتم چون تعطیلی نداشتم چون فکر میکردم انرژی دارم پس دیگه همه چیز خوب شده اما نشده بود الان هم حال حوصله هیچی رو ندارم هیچی دیگه انگیزه نداره حتی نمیدونم دیگه کی هستم کلا خیلی خستم از بچگی استرس و اضطراب زیاد داشتم تا اینکه کمترش کردم کلا به خودم خیلی خیلی شک دارم این چند وقت که عزت نفسم داغون شده مشکل بیش از حد فکر کردن هم دارم تمرکزم اومده پایین حافظه ام هم داره اذیت میکنه کارام هم بیشتر نیمه کاره رها میکنم واقعیتش بعضی وقتا هیچ امیدی به زندگی ندارم

    • یه پشنهاد دارم براتون به خوردو خوراک بیشتر برس ببین حالت بهتر نمیشه امتحانی

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      با توجه به صحبت های شما دو احتمال در مورد افسرگی شما وجود دارد:اگر دچار افسردگی شدید می شوید احتمالا در ژن شما هست، اما گفتید از کودکی استرس و اضطراب داشتید، احتمالا کودکی خوبی نداشتید، پدر و مادر پاسخگوی نیازهای شما نبودند. در حالت دوم مشکل شما فقط افسردگی نیست، بلکه مشکلات ریشه ای دیگری دارید که باید روان درمانی عمیق بگیرید. اگر شغل مناسبی ندارید می توانید شغل خودتان را عوض کنید و دنبال کاری بروید که به آن علاقه دارید، البته نباید محدودیت های اجتماعی را نادیده گرفت، اما باز هم شدنی هست، برای غلبه بر افسردگی باید فعال بمانید، علی رغم میلتان به کارهای روزمره تان رسیدگی کنید، ارتباط اجتماعی خود را حفظ کنید و از ورزش و پیاده روی غافل نشوید. ببینید در گذشته به چه چیزهایی علاقه مند بودید و از آن بیشتر لذت می بردید، آنها را در برنامه زندگی تان بگنجانید. کم کم فکر شما مثبت تر می شود و بهتر می توانید به مسائل نگاه کنید.‌ تمرکز بهتری پیدا می کنید و تصمیم بهتری برای زندگی و شغل خود می گیرید.

    • چقد شبیه همیم :)))

  2. نمی دونم به چه چیزی یا کاری علاقه دارم رشته ام انسانیه ولی هیچ جایگاهی رو مناسب خودم نمی بینم. سلام من 18سالمه رشته انسانی ام و دهم انسانیم اول و دوم دبستان رو موندم الان به هیچ کاری علاقه ندارم و هیچ هدف و اینه ای رو نمی بینم واسه خودم شرایط خوانواده جوریه نمیشه ازدواج یا درس خوند شرایط کار هم نیست چون تو روستام واقعا نمی دونم چی کار کنم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز با توجه به پیشینه ای که دارید احتمالا خودتان را آدم شکست خورده ای می دانید، پس برای غلبه بر شکست تلاشی نمی کنید که مبادا بار دیگر شکست بخورید. پس برای غلبه بر احساس شکست کارهای زیر را انجام دهید: ۱: ترس هایتان را شناسایی کنید. چه افکاری مانع کار شما می شود؟ در هنگام مواجهه با درس به خودتان چه می گویید؟
      ۲. به همه خطای های فکریتان برچسب بزنید: وقتی که احساس اضطراب یا ناراحتی می کنید، اغلب فکر شما دچار خطا شده شده است یا افکار شما از جهاتی غیر واقعی یا غیر منطقی است. • تفکر همه یا هیچ یا تفکر سیاه و سفید دارید. همه چیز را به شکل افراط و تفریط می بینید. فکر می کنید اگر کارتان را عالی انجام ندهید پس شکست خوردید. • تعمیم افراطی دارید. با اتکا به تجربیاتی اندک برداشت های کلی انجام می دهید. مثلا به خودتان می گویید، من همیشه خراب می کنم. من هرگز موفق نمی شوم .• پیشگویی می کنید. قبل از شروع کار شکست را حتمی می دانید. در حالی که پیش گویی آینده کار سختی است. مثلا کار خودتان را بی فایده می دانید. • ذهن خوانی می کنید. مثلا حدس می زنید که دیگران نظر مثبتی نسبت به شما ندارند. در حالی که شواهدی برای فرضیه تان ندارید یا شواهد اندکی دارید. مثل” همه می دانند من چقدر بی عرضه ام” . • تفکر فاجعه آمیز دارید. شکست های کوچک خود را وحشتناک ، خیلی بد و غیر قابل تحمل می پندارید. • جملات باید دار دارید. وقتی از باید استفاده می کنید قوانین سفت و سختی دارید که شما را تحت فشار قرار می دهد و شما را دچار احساس گناه و بی کفایتی می کند. مثل ” من باید همیشه نمره کامل بگیرم”. • نادیده گرفتن نقاط قوت. اگر از شکست می ترسید، سخت است که نقاط قوت خودتان را ببینید. یعنی اصرار دارید که کارهای خوبی که انجام دادید را به حساب نیاورید. • تفکر ” اگر … چی”. یعنی با فکر به رخ دادن اتفاقات بد در آینده، خودتان را بترسانید. • فیلتر ذهنی. یعنی دیدن جنبه بد یک کار و پافشاری روی آن است. انجام هر کار مخلوطی از نقاط قوت و ضعف است. مدام به نقاط ضعف خود اندیشیدن اضطراب را افزایش می دهد و هر گونه احساس لذت و خوب نتیجه گرفتن را خراب می کند. • نادیده گرفتن مهارت های مقابله ای خود. به خودتان می گویید نمی توانید از پس مشکلات، چالش ها یا شکست ها برآیید.
      ۳. افکارتان را تغییر دهید. • شواهد خودتان را بیازمایید. فکرهای خود را به چالش بکشید. شواهد مخالف و بی طرف فکرتان را پیدا کنید. • جایگزین پیدا کنید.وقتی مضطرب هستید بدترین حالت ممکن را در نظر می گیرید. به خودتان بگویید بدترین حالت ممکن چیست؟ بهترین چیست؟ محتمل ترین حالت کدام است؟ • تفکر ضد فاجعه ساز. بدترین حالتی که ممکن است اتفاق بیفتد چیست؟ چقدر احتمال دارد که این بدترین حالت اتفاق بیفتد؟ چه کاری برای آن می توانم انجام دهم؟ در گذشته چقدر حق با من بوده؟ • جایگزین کردن تصاویر. وقتی اضطراب دارید تصاویر وحشتناکی از آینده دارید. پس تصویر خوشایندی از آینده را جایگزین آن کنید.
      ۴. ریشه های ترس هایتان را پیدا کنید. شایع ترین باورهای پشت ترس از شکست: – عملکرد من اهمیت مرا مشخص می کند. – مردم هیچ وقت مرا اینطوری که هستم قبول ندارند.- من باید در همه کارهایم موفق باشم تا آدم ارزشمندی باشم.
      ۵. تمرین مقابله کردن با ترس هایتان. اگر شما به طور مکرر و متمرکز با یک فکر یا موقعیت مواجه شوید، به مرور زمان اضطراب در شما کاهش پیدا می کند.
      منبع : راهنمای غلبه بر اهمال کاری، نگرانی و کمال گرایی: پاملاس. ویه گارتز، کوین ل، گورکی ترجمه دکتر بنفشه فرزین راد و فرزاد داودی

  3. به نظرتون اگه من بمیرم کسی برام ناراحت میشه؟ اصلا کسی متوجهش میشه؟ حالم خیلی بده. اونقدر بد که احساس میکنم دیگه به صبح نمیرسم?راستش من افسردگی دارم. خیلی وقته….. ولی خانوادم معتقدن خودم و لوس میکنم….. مشاور دانشگاه معتقده همه مشکلاتم با ازدواج حل میشه و دوستام فکر میکنن زندگیم عالیه. دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه…. هیچی بهم حال نمیده از دیدن هیچی ذوق زده نمیشم. میترسم. از خودم. از آینده. از این آدمی که به هیچ چیز و هیچ کس،هیچ احساسی نداره. تنها احساسی که الان دارم غمه. و ترس. ترس زیاد. ترس از آینده. ترس از خودم. ترس از آدمی که بهش تبدیل شدم،یا میشم

    • منم مشابه مشکل شمارو دارم حقیقت یه موضوع مهم هر کسی که بمیره همه فراموشش میکنن خیلی سریع این یه قانونه نگران این نباشید زیاد من مامانم میگه به مشکلم میگه خوشی زیادی داری میگه خوشی زیادی زده زیر دلت خخخ

      • مامان منم خخخ

      • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

        هیچ کس به راحتی عزیزش را فراموش نمی کنه، اما چرا باید اینقدر برایمان مهم باشد که بعد از مرگ ما چه اتفاقی برایمان خواهد افتاد، سعی کنیم تا زنده ایم درست زندگی کنیم. از لحظه به لحظه اش لذت ببریم فکرمان را معطوف به آینده نامعلوم یا گذشته نکنیم.
        ممکن است گفته مادر شما هم درست باشد ، همه چیز برایتان فراهم باشد بدون آنکه زحمتی برای آن کشیده باشید و واقعا خوشی زیر دلتان بزند.

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز شما در حال حاضر افسرده هستید و احساس بی ارزشی می کنید، فکر می کنید برای کسی مهم نیستید. اما اگر نگاهی به خانواده هایی بیندازید که فرزندان خود را به هر نحوی از دست دادند متوجه می شوید که دارید اشتباه فکر می کنید. ممکن است اختلافاتی با شما داشته باشند اما مطمئن باشید هیچ کس راضی به مرگ شما نیست. شما دوره ای دارو مصرف می کنید، خودتان را فعال نگه می دارید، روابط اجتماعی خود را حفظ می کنید، ورزش و پیاده روی می کنید. به کارهای روزمره تان می رسید، هر روز استحمام می کنید، غذای مورد علاقه تان را درست می کنید، لباس مورد علاقه تان را می پوشید. کم کم متوجه می شوید که زندگی چه زیبایی هایی دارد که تا حالا از درک آن عاجز بودید، دیگر شکر گذار نفس کشیدن هایتان خواهید بود، شکر گذار راه رفتن، سلامت جسم و ….

  4. برای زندگی ام هدف دارم اما هیچ تلاشی نمیکنم خانواده ام ازم نا امید شدن وخودم افسرده دیگه نمی تونم مثل قبل درس بخونم ی کنکوری تنها وبدبخت شدم وفقط دنبال بهانه وفرار از درسم وهمش دروغ میگم که دارم درس میخونم وفیلم وانیمه میبینم از خودم خسته شدم میخواستم خودکشی کنم جرائت شو نداشتم زندگی برام خیلی سخته فشار روم خیلی زیاده زندگی ام شده دروغ دروغ دروغ

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز برای درمان افسردگی تان به روان پزشک مراجعه کنید و دارو بگیرید. در مرحله دوم شما که هدف دارید برای رسیدن به هدف برنامه ریزی کنید و طبق برنامه پیش بروید. باید مواجه شوید، تلاش و تمرین کنید . مشکلات پیش رویتان را هم نادیده نگیرید. برای حل آن چاره جویی کنید. در مرحله آخر اگر کاری را درست و به موقع انجام دادید به خودتان پاداش دهید.
      اگر از شکست خوردن می ترسید کامنت های اول را خوب مطالعه کنید.

    • برید به سازمان فنی حرفه ی یه حرفه یاد بگیرید رایگان، درس یه مدت کنار بذارید

  5. نزدیک به یکسال میشه که احساس میکنم دیگه توانایی ادامه دادن زندگی رو ندارم.احساس میکنم تمام این مدت زندگیم پوچ و بی ارزش سپری شده و هیچ سودی برام نداشته چون به هیچ کدوم از خواسته هام نرسیدم. تمام این یکسال مثل یک انسان بی هدف شدم که دیگه تمایلی به ادامه زندگی ندارم و اگر بعضی اعتقاداتم نبود شاید حتی دست به خودکشی میزدم. من به شدت به درس خوندن علاقه داشتم و به شدت آینده خودم رو تو ادامه تحصیل میدیدم ولی الان هیچ انگیزه ای برای ادامه راهم ندارم خیلی تلاش کردم که بتونم دوباره ادامه بدم اما انگار چیزی از درون اجازه نمیده نه شور و اشتیاقشو دارم نه دیگه انگیزه ای برای ادامه دادن. بخاطر سرزنش های اساتید دوستان گاهی دوباره به خودم میگم باید ادامه بدم میرم شروع میکنم کارمو ولی بازم نمیشه هیچ دلیلی برای ادامه پیدا نمیکنم زندگیم واقعا مختل شده دارم زندگیمو به بدترین شکل ممکن حتی کارهایی که خودم میدونم که خوب نیستند و بهم آسیب میزنن ولی بازهم انجامشون میدم که وقتم بگذره که فقط از این فکروخیالاتی که سراغم میاد دور باشم. لطفا کمکم کنید

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز شما باید با درد و رنج خودتان با تمام وجود مواجه شوید، گفتید برای رهایی از افکارتان حتی دست به اقدامات خود آسیب رسان می زنید. اگر رشته ای می خوانید که در آن موفق نیستید اصلا دیر نشده، رشته دیگری که علاقمند به آن هستید پیگیری کنید. شاید در زمینه دیگری خیلی موفق تر باشید. شما فقط نکات منفی را می بینید، چشمان خود را باز کنید یک بار دیگر تمام نقاط قوت و ضعف خود را بررسی کنید. درست است در جامعه به موانعی بر می خوریم، اما برخی مواقع همان موانع شاید نکات مثبتی برای ما دارند که از درک آن عاجزیم، پس سعی کنید بیشتر فکر کنید و حتی چالش ها را هم به فرصت تبدیل کنید.

  6. سلام من دختر 17 ساله هستم مدتیه با پسری رفیقم ولی میخوام باهاش بهم بزنم به یه دلایلی‌ اما نمیزاره برم و میگه دوستم داره چند باری هم ک ولش کردم بلایی سر خودش آورد ک ترسیدم باز برگشتم. پسره اصلا دین و ایمان نداره و حتی خدا رو هم قبول نداره ‌‌.خیلی بی انگیزس‌ و واسه آیندش‌ هیچ هدفی نداره .ولی ازین ور خیلی دوستم داره منم ازین طرف خیلیییییی‌ عذاب وجدان دارم ک نمیدونم چجو ولش کنم ک آسیبی بهش نزنم ازین ور هم از این میترسم اگه ولش کنم آهش‌ زندگیمو‌ نابود کنه و اون دنیا چی جواب بدم تروخدا راهنماییم کنید

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز باورهای شما به جای خودش ارزشمند هست، اما در جایی که این باورها به خودت آسیب بزند، باید زیر سوال ببری، شما در خانواده سالمی بزرگ شدی احساس مسئولیت زیادی داری تا حدی که عذاب وجدان دامن شما را می گیرد، پس به خودت بیا، طرف شما آدم سالمی نیست، در کودکی آسیب های زیادی دیده که دست به خودتخریبی می زند، پس بهتر است مسئله را با خانواده اش در میان بگذاری تا از روان درمانی کمک بگیرند. وقتی ایشان درمان شدند و یاد گرفتند خودشان را دوست داشته باشند، آن وقت باور کن که شما را هم می توانند دوست داشته باشند. وقتی درمان شوند به نظر شما هم احترام می گذارند و به شما حق می دهند که تصمیم دیگری برای زندگی خود بگیرید.

  7. هیچ حس وحالی ندارم همش بی انگیزم وناراحتم ب هیچی میل ندارم سردوبیحالم حتی به شوهرمم میل ندارم. همش درحال ناراحت بودن هستم و هیچی خوشحالم نمیکنه گاهی خوب خوبم گاهی عین الان برج زهرمارم کمکم کنیدتوروخدا بچموهم کتک میزنم همش

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      شما نیاز به درمان دارویی دارید، پس زودتر به روانپزشک مراجعه کنید. اجازه ندهید خشم بر شما غلبه کند که آسیب به دلبند خودتان بزنید. وقتی آرامش خودتان را پیدا کنید و زمان هایی با فرزند خود بازی کنید و شادی و خوشحالی فرزند خود را ببینید. نگاه مثبتی پیدا می کنید، یک بار دیگر انگیزه و شور و اشتیاق را از فرزند خود خواهید گرفت. از لحظه لحظه وجود فرزندتان لذت خواهید برد. تمام حرکاتش را زیبا خواهید دید و این زیبایی در تمام ابعاد زندگی شما جریان پیدا خواهد کرد.

  8. سلام من ۱۶ سالمه حدود یک سال خیلی کم حوصله شدم از یه چیزی زود خسته میشم و هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم

  9. من ۱۵ سالمه البته دوماه دیگه میشم ۱۶
    هیچ انگیزه ای ندارم هیچ! نه درس میخونم نه به خودم‌ میرسم ، مدام در حال دعوا و پرخاشگریم‌ و سر بحثای‌ خیلی کوچیک و مسخره خیلی خیلی گریه میکنم خیلی ضعیفم‌ خیلییییییی به حرف همچیو‌ همه کس اهمیت میدم واسه خودم هیچ ارزشی قائل نیستم اعتماد بنفسم‌ زیر صفره ، دوست دارم درس بخونم خودم رو پای خودم بایستم‌ اما نمیتونم‌ اصلا نمیدونم هدفم چیه دارم چیکار میکنم‌ به کجا میخوام برسم مثلا فردا امتحان مستمر ریاضی دارم با اینکه میدونم هیچی بلد نیستم باز نمیخونمش‌ واقعا گیجو‌ منگم‌ نمیفهمم‌ دارم چیکار میکنم‌ کمکم‌ کنیننن

    • سلام خوبی الان من و تو دقیقا مثل همیم هم سن و هم دردیم اگه کسی بهت کمکی کرد لطفا من رو هم در جریان بزار لطفا

    • راستش منم همینطوریم با این تفتوت که خانوادم مجبورم میکنن که تغیی رشته بدم به تجربی در حالی که همین رشتم که ریاضیه از همه برام مناسب تره

      • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

        نکات مثبت و منفی هر دو رشته را با کمک خانواده بنویس، علایق خودت را هم در نظر بگیر، خانواده ات قانع می شوند که به نظر شما احترام بگذارند.

  10. من ۱۵ سالمه البته دوماه دیگه میشم ۱۶ هیچ انگیزه ای ندارم هیچ! نه درس میخونم نه به خودم‌ میرسم ، مدام در حال دعوا و پرخاشگریم‌ و سر بحثای‌ خیلی کوچیک و مسخره خیلی خیلی گریه میکنم خیلی ضعیفم‌ خیلییییییی به حرف همچیو‌ همه کس اهمیت میدم واسه خودم هیچ ارزشی قائل نیستم اعتماد بنفسم‌ زیر صفره ، دوست دارم درس بخونم خودم رو پای خودم بایستم‌ اما نمیتونم‌ اصلا نمیدونم هدفم چیه دارم چیکار میکنم‌ به کجا میخوام برسم مثلا فردا امتحان مستمر ریاضی دارم با اینکه میدونم هیچی بلد نیستم باز نمیخونمش‌ واقعا گیجو‌ منگم‌ نمیفهمم‌ دارم چیکار میکنم‌ کمکم‌ کنیننن

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز نوجوان ها افسردگی خود را به شکل پرخاشگری نشان می دهند. پس باید از خانواده خود کمک بگیرید تا از خدمات روانپزشکی و روان شناسی بهره بگیرید. در درجه دوم موانع درس نخواندن خود را بررسی کنید. آیا باور دارید که آدم توانمندی نیستید؟ آیا دنبال بهترین عملکرد می گردید و در صورت کوتاهی، کلا درس را کنار می گذارید؟ آیا احساس می کنید شکست خواهید خورد؟ لطفا کامنت های اول را هم مطالعه کنید.

  11. به عنوان یه پسر که تو دهه 20 زندگیشه و شرایط داره جوری پیش میره که تا چندسال اینده نمیتونه روی پای خودش بایسته و مشکل افسردگی داره برام هروز و هر لحظه مدلای مختلف مردن رو مرور میکنه دیگه نمیتونم ادامه بدم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      شما هر چه زودتر به روانپزشک مراجعه کنید. خیلی ها شرایط شما را دارند. اما افسرده نمی شوند. در هر برهه ای ممکن است موانع زیادی پیش روی هر کدام از ما قرار گیرد، اما این موانع نباید ما را به سمت تخریب خود ببرد، باید مسئله خود را به شکل دیگری حل کنیم.از این موانع درس بگیریم. توانمندی های دیگرمان را پیدا کنیم. اهداف خود را مشخص کنیم و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنیم.

  12. ی دختر 15 ساله هستم . تازگی ها خیلی به درس اهمیت نمیدم و برام مهم نیست که آینده قراره چه اتفاقی بیفته راستش قبلا هم این طوری شدم اما به این شدت نبوده حس تنهایی و نا امیدی زیادی دارم . هرج هدفی ندارم و مدام به این فکر میکنم که چرا دارم زندگی میکنم ، به نظرم مرگ بهترین گزینه میتونه باشه . حس آدم اضافی رو دارم ، نمیتونم توقعات خانواده رو برطرف کنم و طوری که دوست دارن درس بخونم نمیدونم چیکار کنم

  13. یه راهنمایی میخواستم، یکی از دوستای که ۲۱ سالشونه و دانشجوی پزشکی هم هستن،الان میگه حس بی هدفی دارم و انگیزه ای برا تلاش کردن ندارم

  14. من ۲۲ سالمه پشت کنکوری هستم. بلاتکلیفم نمی دونم چه کار کنم هیچ انگیزه و هیچ هدفی برای درس خوندن ندارم نمی دونم چه کار کنم

  15. من دختری ۲۸ ساله هستم که از بچگی ذهن کمال‌گرا داشتم همیشه دنبال پیشرفت بودم ، دوست داشتم بین بقیه بالاتر باشم یا حدقل برای خودم کسی باشم. درسم که تمام شد زیاد دنبال کار گشتم ولی هیچکدوم باب میلم نبود ، تو همون حین ورشکسته شدیم و من کلا بی‌حس شدم. دیگه حوصله کار پیدا کردنم نداشتم. از یه طرف استرس و مشکلات خانوادگی از یه طرفم همسن‌وسالام که یا درگیر ازدواج و بچه بودن یا درس و کار و کلا پیشرفتشونو نگاه کردم، خسته شدم از اینکه همش مشکل داریم روحم خسته شده دلم پیشرفت میخاد ولی نمیتونم ، تا میام یه قدم بردارم یه اتفاق بدی میفته همه انرژیمو میگیره،تو این چندسال بارها اومدم بلندبشم ولی بدتر زمین‌خوردم دیگه حوصله هیچ کاریو ندارم.همش این حس میاد تو ذهنم که بقیه رو ببین چطوری پیشرفت کردن ولی من چی! تو بهترین سن زندگیم درگیر گرفتاری خانواده شدم،حتی نمیتونم به ازدواج فکر کنم!!چون به کم قانع نیستم و خواستگارای سطح پایینو رد میکنم، سطح بالا هم فعلا نمیتونم قبول کنم:(( میگم اجاره نشینیم وسایلامون زشته پول نداریم ، از کجا پول بیارم برای مراسم و جهیزیه ، کلا نمیتونم خودمو از بقیه کمتر ببینم :(( ورشکستگی بدجوری داغونم کرده، با اینکه بابام داره کار میکنه جبران کنه ولی هنوز خیلی خیلی عقبیم و دادگاها و طلبکارا تمومی ندارن. همش بهم استرس و تپش قلب و تنگی نفس و لرزش دست ، دست میده ، جدیدا بدترم شدم همش حس میکنم الان قراره سکته کنم زیاد به مرگ فکر میکنم. حتی نمیتونم بیرونم برم از ترس اینکه حالم بد نشه خیلی شرایط روحی بدی رو میگذرونم. به شدت هم تنهام نه رفیقی نه هم زبونی نه خواهری اهل گریه و زاری جلو خانوادمم نیستم. همه رو ریختم تو دل خودم که الان اینجوری مریض شدم. همیشه خودمو قوی نشون دادم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      متاسفانه کمال گرایی شما به حدی افراطی بوده که در رسیدن به معیارهای بالا دچار شکست شدید و در دام اهمال کاری افتادید. به قدری اضطراب شما بالا بوده که درگیر اختلال پانیک شدید. پس برای غلبه بر مشکلتان باید نیاز به کامل بودن را از بین ببرید با روش های زیر: ۱. با باورهای کمال گرایانه خود چالش می کنید.از خودتان بپرسید، بهترین و برترین بودن در هر زمینه ای تا حالا چه کمکی به شما کرده است؟ آیا شما ارزش خود را در بهترین بودن جستجو می کنید؟ از خودتان بپرسید آیا همه آنها که در حد متوسط کار می کنند ارزشمند نیستند؟ آیا آنها خوشحال تر نیستند؟
      ۲. باید ها را دور بیاندازید. آیا بایدها منجر به ناامیدی و نا کامی شما نشدند؟
      ۳. متوسط باشید. با تعدیل کردن استانداردهای خودتان از آزادی بیشتری لذت ببرید و به خودتان اجازه دهید ریسک کرده و حتی خطا کنید.
      ۴.عدم قطعیت را تحمل کنید. افراد کمال گرا حس می کنند که باید بدانند نتیجه کارها چه می شود. اما مشکل اینجاست که نه تنها آنها بلکه هیچ کس نمی تواند نتیجه کاری را پیش بینی کند.
      بعد از این سبک زندگی خود را تغییر دهید، سعی کنید در اینجا و اکنون زندگی کنید. غذا می خورید فقط با تمرکز از غذا خوردنتان لذت ببرید، زیر دوش آب گرم فقط از آبی که بر بدنتان می ریزد لذت ببرید. و هر کار دیگری می کنید، تمام حواس پنجگانه تان را درگیر آن کار کنید. به افکار آزار دهنده اجازه بدهید فقط بیایند و بروند، آنها را از خودتان ندانید، شما با افکارتان یکی نیستید. تصور کنید مثل دسته ابری از بالای سر شما رد می شوند.‌ یا مثل برگی داخل رودخانه افتادند و دارند می روند، فقط گذرشان را تماشا کنید.
      در نهایت برای خود اهداف موثری تعیین کنید. با در نظر گرفتن ارزش هایتان، هدفی را مشخص کنید و گام های رسیدن به آن را مشخص کنید، مشکلات و موانع را پیش بینی کنید و در هر مرحله پیشرفت به خودتان پاداش بدهید.

  16. به خاطر یه سری مسائل که داستانش طولانیه من خیلی از خودم بدم میاد. احساس بی ارزشی شدیدی میکنم. اعتماد به نفس ندارم و حس میکنم از پس هیچ چیزی توی زندگیم برنمیام و الان تایمیه که باید یه کاری حتما بکنم و برای زندگی و آیندم تلاش کنم اما همش دارم صبح تا شب وقتم رو الکی میگذرونم و رو به بی خیالی اوردم و هیچ کاری نمیکنم یه جورایی دست و دلم به کار نمیره و انجامش نمیدم. من خودم رو گم کردم نمیدونم باید توی زندگیم چیکار کنم من دانشجو روانشناسی هستم اما همیشه آرزوم این بود که پزشک بشم رویا و هدف و دلیل زندگیم این بود من ۳ بار کنکور دادم یک بارش سال دوازدهمم ا بارش پشت کنکوری و ۱ بار دیگش توی دوران دانشجویی ام و دیگه قیدش رو زدم و رفتم دانشگاه اما هر کاری کردم نتونستم از فکرش دربیام و از اونجا بودن و تحصیل توی رشتم متنفر بودم فکر میکنم دلیل اینکه نمیتونستم بیخیال کنکور بشم اینه که توی اون ۳ بار هیچوقت درست و حسابی تلاش نکردم هیچوقت درست درس نخوندم همش ۴ روز میخوندم ۷ روز استراحت میکردم و این چرخه ادامه داشت و چون حتی ۱ بار هم تمام تلاشم رو نکردم برای همین نمیتونستم قیدش رو بزنم خلاصه از دانشگاهم و رشته ام و خوابگاهم متنفر بودم و مرخصی تحصیلی گرفتم و اومدم خونه تا جدی برای امسال بخونم و کنکور بدم اما از وقتی که اومدم تا الان هیچی نتونستم بخونم نمیدونم چرا اما بدنم سمت درس نمیره همش رو مخمه به جای اینکه سعی کنم برم و درس بخونم مغزم کاری میکنه بهش فکر نکنم و ازش فاصله بگیرم میرم الکی فیلم میبینم و وقت میگذرونم و سعی میکنم به اینکه چرا برگشتم خونه و ۲ ماه دیگه چیکار کنم و کلا آیندم رو چیکار کنم فکر نکنم رو به بیخیالی اوردم و کار های مسخره میکنم و راستش شک داشتم اینو بگم یا نه چون تا حالا به هیچکس نگفتم و میترسم بقیه این رو دربارم بفهمن اما چون گفتید اینجا محرمانه هست میگم من این چند سال اخیر خیلی خودارضایی کردم و در حال حاضر احساس میکنم بهش معتاد شدم قبلا خیلی تلاش کردم کلا ترکش کنم و از زندگیم حذفش کنم اما نتونستم و الان دیگه اصلا احساس گناه یا عذاب وجدان ندارم و دیگه حتی دربرابرش مقاومت هم نمیکنم تازه از انجامش خوشم هم میاد و اینکه دیگه منو نمیترسونه خودش ترسناک تره باور دارم که نمیتونم ترکش کنم با خودم میگم خیلی تلاش کنم فوقش برای یه مدت کوتاه جلوش رو میگیرم و بعد دوباره انجامش میدم پس بیخیال و باهاش کنار اومدم و مشکل اینجاست که این احساس نمیتونم فقط برای این مورد نیست همه جای زندگیمه باور دارم که نمیتونم ترکش کنم نمیتونم برای کنکور درس بخونم نمیتونم توی زندگیم موفق بشم نمیتونم به خانوادم کمک کنم نمیتونم به آرزوم برسم کلا توی همه چی نمیتونم از پسش بربیام و واقعا همچین فکری میکنم این که بگم نه تو میتونی و این چیزها رو حتی خودم هم احساس میکنم دارم خودم رو گول میزنم اگه واقعا میتونستم همون دفعه اول از پس کنکور برمیومدم و این باعث شرمندگی و خجالت جلوی بقیه شده همش خودم رو کوچک میبینم. الان یه آدم بیکار توی خونم که داره عمر و وقتش رو هدر میده در حالی که خم سالام دارند توی جامعه پیشرفت میکنند و یه چیزی یاد میگیرند اما من هیچی احساس میکنم یه بازندم یه آدم بی ارزش و شکست خورده و رقت انگیزم و واقعا احساس بدی نسبت به خودم دارم. و اینم بگم که هیچ چیزی واسم اون قدر جدی نیست بعضی مواقع حس میکنم یه سری چیزها رو باید جدی بگیرم اما دست خودم نیست جدی نمیگیرم و نمیتونم راجب مسائل مهم زندگی که حتی ممکنه روی آینده تاثیر بزارند جدی باشم.

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      متاسفانه باورهای شما در مورد توانایی های خودتان شما را به ورطه اهمال کاری انداخته است. خود اهمال کاری هم ، خودکارامدی را از بین می برد. اهمال کاری بر اعتماد به نفس شما تاثیر منفی می گذارد یا احساس ناتوانی کلی در شما ایجاد می کند.
      پس برای غلبه بر این نوع اهمال کاری: ۱ . افکار منفی خود را شناسایی کنید. این افکار چه احساساتی را در شما بر می انگیزند؟ بعد از این فکر و احساس چگونه عمل می کنید؟
      ۲. خطاهای فکری خودتان را شناسایی کنید. تفکر همه یا هیچ دارید؟ تعمیم بیش از حد دارید؟ ناتوانی در یک حوزه یا یک بار را به تمام حوزه ها یا زمان ها ربط می دهید. پیش گویی منفی دارید؟ نقاط قوت خود را نادیده می گیرید؟ فیلتر ذهنی دارید؟ فقط بخش منفی مسائل را می بینید؟
      ۳. افکار منفی را با عکس العمل های منطقی جایگزین کنید.
      ۴. یک بار آزمایش کنید. به جای اهمال کاری و اجازه دادن به افکار ناتوان ساز واقعا و جدی بخوانید.
      ۵. مهارت هایتان را بهبود دهید. زمانی را اختصاص به این موارد دهید.• مشخص کنید که چه کارهایی را خوب انجام می دهید. دست کم پنج مورد را بنویسید. • کارهایی که به اشتباه فکر می کنید نمی توانید انجام دهید را مشخص کنید( پنج مورد) • کارهایی که نمی توانید خیلی خوب انجام دهید را مشخص کنید.( پنج مورد). • کارهایی که برای بهبود مهارت تان می توانید انجام دهید مشخص کنید.(پنج مورد). مثل کمک گرفتن از یک معلم، رفتن به کلاس خاص یا مطالعه کتاب های کمکی و غیره
      پس مرتب تمرین و تکرار کنید و به میزان مهرت خود از ۱ تا ۱۰ نمره بدهید . و آنقدر به کار خود ادامه دهید تا نمره شما در یک مهارت به ۷ یا ۸ برسد. پس خواهید دید که اهمال کاری ناشی از اضطراب شما کاهش پیدا خواهد کرد.

  17. حالم خوب نیست. انگیزه ای برای ادامه ندارم. نمیدونم از کجا و چطور شروع شد، ولی مدت زیادیه دچار بی انگیزگی و بی هدفی هستم. دو سال دیگه کنکور دارم در نتیجه باید با روحیه و امید تلاش کنم و درس بخونم. ولی کاملا برعکسه، حتی تمرکز ندارم موقع درس خوندن. هیچ هدفی تو زندگیم ندارم که بخوام به خاطرش ادامه بدم. خیلی احساس گمشدگی می کنم. نمیدونم چطور باید از شر این بی هدفی خلاص شم.

  18. به هیچ چیزی امیدندارم از زندگیم خستم.خستم از نشدن و نرسیدن هرچقدرم که تلاش میکنم. از ادما و خانواده. دلم میخواد تموم بشه همه چی

  19. ۱۸ سالمه سر کار میرم برای کنکور درس میخونم.نمیدونم چجوری بگم یه احساس تو خالی بودن یه حسی که انگار هیچی برام جذابیت نداره یا جذابیت لحظه ای خوشی لحظه ای پیدا کردم حالم خوب نیست ولی نمیتونم دلیلی هم پیدا کنم براش ممنون میشم کمک کنین

  20. مشکلات روابطی با خانواده و از دست دادن انگیزه ، حس ترحم از همه ، خراب شدن رابطم با همسرم ، حمله های عصبی موقع عصبانیت که ۲سال شروع شده ، یکبار سابقه خودکشی داشتم ، پشیمونم شدم ولی حس ضعیفی میکنم نیاز به توجه شدید و درک شدن میکنم ، کسی این حسو نمیتونه توم ارضا کنه ، حس میکنم درک نمیشم ، این حس همیشگی نیست گاهی خیلی حالم خوبه بعد ۱۰ دقیقه صفرم ، ریز بین حساسم و این حساسیت خودمو اطرافیانمو اذیت میکنه

  21. من ۱۵سالمه خیلی بی انگیزم و هیچ هدفی ندارم و تلاش کردن واسم مسخرست و امیدی نمیبینم تو هر رشته یا کاری ک میخوام برم و انجام بدم

  22. وضعم خرابه افسرده ام و هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم

  23. راستش من نمی‌دونم از کجا باید بگم. من لیسانس حسابداری هستم ولی با معدل پایین وبیکار چون خوب نخوندم یاد ندارم ولی نمی‌دونم تو رشته خودم چطور پیشرفت کنم و البته نمی‌دونم ب چی علاقه دارم وهدفم چیه 28سالمه ومجرد

  24. من مهندسی هوافضا میخونم همیشه ارزو دارم اینجا باشم ولی الان که اینجام دیگه زندگی برام ارزشی نداره چیزی خوشحالم نمیکنه و همش ناراحتم از خانوادم از زندگیم از خودم از تلاشایس که نکردم از کسی که هستم از اشتباهاتی که کردم از اینکه هیچی برام مهم نیست، بیشتر از همه ناراحتم که چرا هیچی برام مهم نیست هیچ درسی هیچ کلاسی هیچ کاری احساس میکنم هیچی نیستم

  25. دختر هستم بیست و چند ساله دانشگاه رفتم مشکلات زیادی دارم از لحاظ روحی خیلی آسیب دیده و اذیت شدم خانواده خیلی سختگیری داشتم و اجازه بیرون از خانه رفتن نداشتم و سالها جنگیدم تا این موضوع رو درست کنم ولی همین باعث شد از لحاظ روحی خیلی اذیت شم تا درست شه و آسیب ببینم تا بجنگم و بعدش یکی از اعضای خانواده به مدت دو یا سه سال خیلی از لحاظ روحی اذیتم کرد و خیلی از زندگی عقب موندم و خونه نشین شدم و خیلی از لحاظ روحی زجر کشیدم و الان اونقدری اذیت شدم که با کوچکترین چیزی اشک میریزم و بهم میریزم و خشمگین میشم و احساس تنهایی میکنم احساس اینکه نمیدونم باید چیکار کنم و از زندگی خسته و درمانده شدم دلم میخواد بمیرم کسی کمکم نمیکنه و خیلی زجر کشیده شدم و زیاد گریه میکنم و آسیب پذیریم بیشتر شده چون خیلی آسیب دیدم و اذیت شدم فقط نمیدونم باید چیکار کنم و زود نسبت به مسائل از کوره در میرم و آسیب میبینم حتی چیزهای کوچک چون خیلی آسیب دیده شدم زندگیم دردناک و درمانده شده. و اینکه خانوادم درکم نمیکنند و فقط توقع دارند خیلی عادی به همه چیز ادامه بدم و من فکر میکنم محیط خونم سمی هست و انقدر روم تاثیر گذاشته که دیگه زندگیم از حالت نرمال در اومده و همش در حال اذیت شدنم نمیدونم باید چیکار کنم چند سال از زندگیم با اذیت روحی از یکی اعضای خانواده گذشت و الان اونقدری روحم اذیت شده که نمیدونم باید چیکار کنم خیلی از زندگی خسته شدم و حس درجا زدن میکنم و حس میکنم از زندگی عقب موندم و عمرم تلف شد و گاهی دلم میخواد بمیرم و همه چیز تموم شه نمیدونم باید چیکار کنم تا به زندگی نرمال بدون درد و رنج برگردم و چیزی اذیتم نکنه این حس که از زندگی عقب موندم و بهترین سالهای عمرم با اذیت و زجر گذشت بیشتر آزارم میده که عمرم تلف شد و اینکه الان به شدت حساس و آسیب پذیر شدم ولی کسی درک نمیکنه و با وجود سمی بودن محیطم همه ازم توقع دارن عادی باشم و رفتارهای سمی خودشونو نمیبینن و براشون خیلی عادیه انگار فقط من دارم تو این محیط اذیت میشم و بگم تو خانوادم خشم و خشونت رفتاری زیاد هست و براشون کاملا عادیه و الان با این همه چیز منم تا حد زیادی پرخاشگر و زود از کوره در میرم شدم چون تنها راه دفاع از خودم تو این خونه همین بوده ولی خودم دوست ندارم و تو هیچ محیطی غیر از خونه اینجوری نیستم البته الان هیچ دوستی ندارم و خودم با همه قطع ارتباط کردم و از خونه بیرون نمیرم و خیلی نا امید و غمگینم و از زندگی کردن خسته شدم و گاهی دلم میخواد بمیرم و گاهی نه

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      متاسفانه در محیط سمی قرار گرفتی و افسرده شدی، بهتر است اول به روانپزشک مراجعه کنید، بعد دنبال کاری باشی تا بتوانی مستقل باشی و از آن محیط سمی نجات پیدا کنی. متاسفانه انتخاب نکردیم در چه خانواده ای به دنیا بیاییم و بزرگ شویم بنابراین خواسته یا ناخواسته به ما آسیب زدند و نگاهمان به خودمان ،دیگران و دنیا تغییر دادند. پس وقتی امیدی به آن خانواده نداری باید تلاش کنی راه رهایی پیدا کنی.

  26. سلام وقت بخیر. من دخترم ۲۰ سالمه نمیدونم از زندگی چی میخوام. بی هدفی باعث شده روزامو به بطالت بگذرونم و انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشته باشم. دوست داشتم زندگیم مرحله به مرحله با موفقیت پشت سر گذاشته بشه ولی اینطور نشد. کنکور دادم که تو استان خودم یه دانشگاه خوب قبول بشم، همونجا پاره وقت مشغول به کار بشم و خرج دانشگامو بدم ولی متاسفانه نشد و من ازاد حسابداری ثبت نام کردم رشته ای که همه میگن بازارکار داره و میتونی توش موفق باشی اما خودم نمیدونم که از کجا باید شروع کنم. دانشگاهی که الان مشغول تحصیل هستم دانشگاه سخت گیری نیست و کم کاری اساتید و دانشجوها باعث شده بی انگیزه بشم نسبت به دانشگاه و از لحاظ درسی هم خیلی افت کردم(بیشتر وقتا غایبم چون همکلاسی ها هم سرکلاسا حاضر نمیشن و من تنهام). در‌کل بگم وقت زیادی رو تو خونه بی هدف میگذرونم و این اذیتم میکنه در حالیکه میتونستم مثل خیلی از دوستام همزمان با تحصیل، شغلمو داشته باشم و خیلی مهارت های دیگه کسب کرده باشم. برای شروع من باید چیکار کنم؟ اینم بگم پدرم یه مغازه ای دارن که به من فرصت دادن قبل اینکه اونو اجاره بدن فکرامو بکنم اگه کاری میتونم توش راه بندازم که درامد روزانه داشته باشه و هروزه مشغولم کنه، مغازه رو اجاره ندن و به من بسپرن. بنظر شما من به کمک پدرم میتونم یه حرفه ای رو شروع کنم که به رشتم هم رتبط داشته باشه و همزمان با تحصیل شاغل بشم؟

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      تنبلی را کنار بگذارید و از این فرصت بهترین استفاده را ببرید، وقتی درآمد خوبی پیدا کردید بعدا می توانید در رشته مورد علاقه تان در یک دانشگاه با سطح علمی بالاتر ادامه بدهید.

  27. ۲۳ سالمه ، بی انگیزه و بی هدفم به هیچی علاقه ندارم ، ب امید قبولی کنکور چندسال پشت کنکورم. همینجوری سنم داره می‌ره بالا و هیچ کاری بلد نیستم. استعداد و هنریک ندارم که برم کارای آرایشگری . مگه میشه یه آدم به هیچی علاقه آیی نداشته باشه هیچ کاریو یاد نگیره؟؟ بخدا دیگه نمیدونم چیکار کنم وضعیت خونوادگیمم اصلا خوب نیست که بگم دلم ب اونا خوش باشه دارم عذاب میکشم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      ما همه مثل هم نیستیم، هر کدام از روان شناسان هوش های مختلفی را مشخص کردند، حتی روان شناسی به نام گیلفورد ۱۲۰ نوع هوش را مشخص کرده است. احتمالا رشته ای مد نظر شماست شرایط سختی دارد، بهتر است رشته دیگری را انتخاب کنید که زودتر به شغل و درآمدی برسید. در ثانی اگر احساس می کنید در درس موفق نیستید دنبال حرفه ای بروید، کار را زود رها نکنید، در آن بمانید ، تمرین و تکرار کنید تا مهارت لازم را کسب کنید.

  28. سلام ببخشید من خیلی حس میکنم خنگم و همیشه از بر هر کاری برنمیام یعنی اینقدر خنگ هستم که هیچ کاری را خوب انجام نمی دهم

    • نه شما خنگ نیستی، شما باید بری دنبال اون چیزی که بهش از ته قلب دوستش داری و براش حاضری در روز چندین ساعت وقت صرف کنی بدون احساس خستگی و لذت ببری از انجام دادنش. شما خنگ نیستی. کتابهای عزت نفس و اعتماد به نفس را مطالعه کن.

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      احتمالا خانواده این برچسب را به شما زدند یا چند مورد موفق نبودید و این را به همه حوزه های زندگی تان تعمیم دادید. پس باید این باور خود را به چالش بکشید، خودتان را با چه کسانی مقایسه کردید؟ آیا هیج جایی نبوده که خوب عمل کرده باشید؟ جاهایی که خوب عمل کردید را یادداشت کنید. و جایی جلو چشمتان بگذارید. هر جا حس نا امیدی به شما دست داد، به آن موارد نگاه کنید. در کاری که دوست دارید بسیار زیاد تمرین و تکرار کنید و از متخصصان آن حوزه خاص کمک بگیرید.

  29. سلام وقتتون بخیر باشه. بنده دانشجو ترم ۶ مترجمی زبان هستم و در حال یادگیری خوشنویسی و برنامه نویسی هستم.
    تو زندگیم گیج شدم هدف خاصی ندارم اصلا تمرکز ندارم و انگار چند میلیارد فکر تو ذهنمه و هیچ کاری نمیتونم بکنم تمرکزم کلا از دست رفته و این موضوع به شدت منو داره عذاب میده لطفا در صورت داشتن وقت و البته حوصله راهنماییم کنید که چه کار باید بکنم. چجوری تکلیف خودمو روشن کنم ممنون از همگی

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      احتمالا آدمی هستید نسبتا کمال گرا دوست دارید خیلی موفق شوید، افکار متعددی برای آینده در سر می پرورانید. اما چون واقعیت چیز دیگری است و نمی توانیم همزمان چندین کار را با هم انجام دهیم دچار گیجی و سردرگمی می شوید. پس از بین همه آن افکار یا هدف هایی که در سر دارید، فقط چند مورد را یادداشت کنید که قابل دسترس تر باشند، با توجه به اینکه توان خودتان را هم در نطر می گیرید. برای رسیدن به آنها برنامه ریزی کنید. و با جدیت پیگیر آنها باشید.

  30. سلام این زندگی خیلی برام بیهوده شده یه نوجوونم که به خدا هیشکی نه دوسش داره نه برای کسی ارزشی داره چهره خیلی خوبیم ندارم خستم خیلی عقبم همه آدمای هم سن من دارن رشد میکنن و پیشرفت میکنن میترسم از آینده

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      شما در سن نوجوانی هستید، سن هویت یابی احتمالا اختلاف نظر هایی با اطرافیان داری که ممکن است خیلی خوشایند دیگران نباشد، اما این دلیل بر دوست داشتنی نبودن شما نیست. در این سن با تغییرات بدنی هم مواجه می شوید که ممکن است خیلی خوشایند خودتان نباشد، چون نوجوان فکر می کند مرکز توجه عالم است همه دارند او را نگاه می کنند، بنابراین هر چه تلاش می کند باز هم خودش را نازیبا می بیند.‌

  31. سلام من هیچ انگیزه ای ندارم افسردگی تنهایی ولی می خواهم بهتر بشوم می خوام تو تابستون رو به پیش زبان یاد بگیرم ولی انگیزه ندارم. در حال تحصیل امسال میرم 12 ،محصل ، حس الآنم پوچی نا امیدی امید ندارم انگیزه ندارم برای ادامه هیچ استعدادی ندارم هیچ مهارتی هر موقعه می خوام پیشرفت کنم گذشته ام یاد می یاد 6 ماه افسرده ام فن بیانم ضعیفه خجالتی ام همش تنها تو خونه هستم سرم تو گوشی

  32. من مدتی هست فکر میکنم افسرده شدم و حال روحی چندان مساعدی ندارم و احساس الانم هم اصلا خوب نیست و بخوام حالمو توضیح بدم خیلی حرفام زیاد میشه تا حالا هم پیش مشاورو روانشناس نرفتم و از این لحاظ هم مشکل مالی دارم و نمیتونم برم. واقعا به وجود مشاور تو زندگیم نیاز دارم. سلام من مدتی هست همیشه احساس غمگینی و تنهایی میکنم بی انگیزه شدم و دوست ندارم با کسی معاشرتی کنم. دیگه چیزایی که قبلا برام جالب بود الان هیچ حسی بهشون ندارم. حس میکنم یه هاله ای دورم رو احاطه کرده و همجوره داره بهم فشار روحی وارد میکنه. احساس بی هدفی میکنم. هرچقدم میخوام حالمو خوب کنم برنامه میریزم برای خودم که فیلم ببینم مدیتیشن کنم تو خونه ورزش کنم ولی اینارو فقط در حد کلمه میتونم روی کاغذ پیاده کنم و عملی نمیشه یعنی خیلی دوست دارم اینکارو بکنم ولی نمیتونم انگار خستگی و این حس و حال بد منو سمت خودش میکشونه

  33. همه کامنت ها را خواندم. دوستان شما اول باید روی عزت نفس و اعتماد به نفستون کار کنید. سخته ولی شدنیه، و شما میتونید به قله های موفقیت کار یا رشته و هدف مورد علاقه تون برسید. چند پیشنهاد: اول اینکه لباس های شاد و رنگی بپوشید، تلاش کنید همیشه در بهترین حالت و وضعیت تیپ خودتون باشید و بهترین لباس ها را بپوشین منظورم لباس گرون نیست، لباس شیک و تمیز. همیشه بهترین ادکلن که دوست دارین به خودتون بزنید، همیشه روبرو آینه بایستید و از خودتون تعریف کنید، آهنگ شاد گوش بدید، همیشه صاف و شق و رق راه برید مثل یک سلطان راه برید، غوز نکنید لطفا، ورزش کنید و باشگاه برید و حسابی روی بدن و غذایی که میخورید کار کنید، همیشه با صدای بلند و شمرده حرف بزنین، توی چشمای طرف مقابلتون نگاه کنید موقع حرف زدن، همه مون یک روز میمیریم، برو دنبال آرزوی واقعیت، برو دنبالش، هر چی که هست، اگر هفت بار ناامید شدی و خوردی زمین بار هشتم پاشو و از نو شروع کن، تو میتونی، تو موفق میشی، تنها چیزی که مانع رسیدن تو به آرزوهاته، نه خداست نه پدر و مادر و نه هیچکس و هیچ چیز دیگه، فقط خودتی خود خود خودت، بلند شو جا نزن و یک اثری از خودت به جا بزار تا همه حسرت نبودت را بخورن. فقط کافیه انجامش بدی
    روز خوش

  34. من یه دختر 1۸سالم پشت کنکوریم چند وقتیه حس میکنم نسبت به همه چی بی حس شدم فعالیتا و عادتای روزانم مثل قبلا حسای خوبی بهم نمیدن تمرکز حافظم دچار اختلالات شده انگیزه کافی واسه ادامه ندارم افکار خودکشی میاد سراغم میدونم افسردگیه چون قبلانم سابقه دارم اما نمیدونم این بار چیکار کنم دیگه. فک میکنم این اتفاق بیشتر بخاطر فعالیت اجتماعی خاصی نداشتنم رخ داده توی چند ماه اخیر من تقریبا هیچ مکان خاصی یا ارتباط خاصی نداشتم چیزای معمول مثل(خانواده،مهمونیای فامیلی اشناها که احساس تنهایی بیشتری داره چون هیچ دختر هم سن یا دوستی تو این محیطای فامیلی ندارم بیشتر خسته کنندس) یه دوستم از دوران دبیرستان داشتم که بخاطر اجازه ندادن نمیتونستم از وقتی مدرسه تموم شد ببینمش خلاصه ارتباط زیاد و خاصی به خصوص با همسن سالای خودم نداشتم دوتا دوست فقط از طریق مجازی در ارتباطم. اینکه نمیتونم مثل قبلا فکر کنم احساس کنم خیلی ناراحتم میکنه خودم متوجهم عملکرد مغزم پایین اومده.بیقراری وسواس فکری بیشتری دارم افکار آزاردهنده بیشتر شده. تا حالا به روانشناس مراجعه نکردم سابقه افسردگی دارم که خودم درمان کردم از طرف دیگه یه مشکل بزرگ دیگه داره دیوونم میکنه من تا کلاس نهم و کلا دوران راهنمایی جزوه شاگردای خیلی برتر بودم اما وقتی وارد دبیرستان شدم همه چیز بهم ریخت و خیلی وحشتناک بود من این سه سال قاطعانه میشه گفت هیچ درسی نخوندم ینی از نظر سطح علمی دانشی که داشته باشم حساب کنیم صفر میشه همینجوری با مجازی پیش اومدم تا سال دوازدهم که پارسال میشه ۶ تا از درسای نهایم افتادم موندم تا امسال هم دیپلمم بگیرم هم باز کنکور بدم رشته مورد علاقم بیارم اما امسال تنهایی درس خوندن سخت تر شد و هرچی خوندم فهمیدم پایه درسیم بخاطر این دوری ضعیف شده جوری که لازم میدونم از کلاس اول شروع کنم چیزای ابتدای لنگ شدم و الان چندتا کتابم خوندم اما خب اون قدر عالی نیست و باز امتحانایی نهایی این ماه افتادم تنهایی درس خوندن سخته کمتر متوجه میشم و اینکه پایمم ضعیف تر شده دارم دیوونه میشم نمیدونم چیکار کنم خانوادمم خبر ندارن هنوز دیپلم ندارم امتحانارو افتادم گفتم بخاطر ترمیم معدله الان هنوز مونده لطفا جواب بدین خیلی ممنونم

    • سلام
      من الان دوازدهمم و هفته دیگه کنکور دارم و دقیقاااااااااااااا مثل شما هستم از نظر درسی و…
      شما چیکار کردید ؟ نجات پیدا کردید؟
      یه لحظه حس کردم انگار خودم اینا رو نوشتم

  35. من خانومی مطلقه هستم چهل ساله هدفی ندارم خیلی احساس تنهایی میکنم خیلی خستم از زندگی اصلا نمی‌دونم چه شغلی انجام بدم موندم

  36. هيچ انگيزه اي براي كارام ندارم دائم خستم و هيچ انرژي ندارم انگار هيچ چيزي نيس كه حالمو خوب كنه چند وقت هم هست پشت هم برام اتفاقاي بد ميوفته مادرم مريض شد دوست پسرم بعد دو سال يهو خيلي بي دليل باهام كات كرد و گف ما به درد هم نميخوريم

  37. من انسان زودرنج و از نظر روحی تخریبم و از درون تنها هستم،من زندگی بدی داشتم و دارم و فقط روزهامو سپری کردم،ارزوهامو دفن کردم و همه چیز را باختم و دفن کردم،ارزوهایم را دفن کردم،یک مرده ی متحرک برای ادامه ی زندگی فقط به جسم احتیاج داره نه روح،و روح من نابود شد

  38. من خیلی وقته به دلیل مدرسه و دوستام … دچار استرس و اضطراب شدم همش دلم میخواد گریه کنم انگیزه برای انجام هیچ کاری ندارم از زندگیم خسته شدم احساس میکنم قرار یه اتفاق خیلی بد تو زندگیم بی افته. از استرس شبا خوابم نمیبرع

  39. من 16 سالمه ریاضیه ولی خانوادم میگن باید تغییر رشته بدی به تجربی . درسم امسال خیلی افت داشته به طوری که دوتا رو افتادم شهریور . دلم میخواد خانوادم اینقد راجب ایندمو و کنکور و رشتم بهم سخت نگیرن میخوام خودم راهمو برم ولی اونا برام راهو مشخص کردن و منو مجبور میکنن . راستش ادم درسخونی نیستم چه برسه به این که بخوام تو رقابت کنکور تجربی با بیام . تنها چیزی که دلم میخواد اینه که خانوادم ولم کنن و راهو برام سخت نکنن

  40. احساس بی ارزش بودم میکنم مدام با مادرم دعوا میکنم ولی بعد که همه چی تموم میشه پشیمون میشم وگریه هام شروع میشه از خودم متنفرم باید چیکار کنم که این حس رو نداشته باشم و مدام پشیمونی نداشته باشم میخوام یه جوری یه هدف تو زندگی داشته باشم الان یه ساله که این اتفاق ها داره میوفته به جایی رسیدم که از همه متنفرم

  41. ۱۶ سال، دختر،مجرد، پایه دهم ، حس بی انگیزه بودن و این که کارهایم را به روزهای بعد و بعد می اندازم و یک جورایی برایم کارها بی اهمیت شدن ؛ اما دلم میخواهد نتیجه مطلوب و اون چیزی که دلم می خواد باشه ولی براش تلاش آنچنانی نمی کنم ، یک چند وقته اینطوری شدم یک حس بلاتکلیفی ، خیر

  42. من تو شرایط بدی هستم. هیچ حرفه و شغلی بلد نیستم. ۴۰ سالمه و مجرد و خونه پدرم زندگی میکنم. یه مدت نگهبانی یه کارخونه کار میکردم ولی نتونستم تحمل کنم و انصراف دادم. مدت زمان زیادی هم بی کار بودم. الان هم هیچ آینده و هدفی ندارم. ماشین و خونه هم ندارم. در واقع هیچی ندارم، بجز پدر و مادر دلسوزم. واقعا چکار کنم

  43. سلام بیشترین مشکلی ک منو خیلی اذیت میکنه اینه ک به هیچ چیزی امید ندارم و انگار واسه ایندمم هیچ هدفی هم ندارم و مدام این فکر اذیتم میکنه و سردرگمم … احساس میکردم وقتی ۲۰ سالم بشه به چیزی ک میخام میرسم اما متاسفانه هیچ علاقه ب هیچ چیزی ندارم و بیشتر اوقات ب این فک میکنم ک چرا بدنیا اومدم و هدفم چیه

  44. سلام من خانم ۳۳ ساله ام هستم و ۱۱ سال پیش از همسر اولم طلاق گرفتم و با کسی ازدواج کردم و پدرم فوت کرد نبود و دوتا برادرم جوان مرگ شدن و بعد دوسال مادرم فوت کرد اعتیاد دارم افسرده شدم. و بچه دار نشدن علتشو نمی‌دونم ناامید و بی انگیزه ام

  45. من خانم۳۵ساله هستم خانه دار،کارشناسی حسابداری دارم واینکه کلاسهای مختلفی رو شرکت کردم واسه اینکه بتونم یه شغلی واسه خودم داشته باشم تا بتونم یه حقوقی واسه خودم داشته باشم ،ولی با اینکه در خیلی از زمینه ها شرکت کردم ولی الان فکر میکنم خیلی بیهوده روزهام گذروندم واینکه شوهرم بهم میگه تو مثل یه زنبور بی عسل هستی که هیچ فایده ای نداری واقعیت اینکه من اصلاً نمیدونم این کارایی که انجام دادم هیچ فایده ای داشته یانه آخه هر کاریم که شرکت کردم چون خیلی ذوق داشتم شرکت کنم ولی درست یه هفته می‌گذشت کلا بی انگیزه میشدم واگه دنبالم کردم بدون هیچ گونه انگیزه بوده اصلا نمیدونم تو چه زمینه ای استعداد دارم که دنبالش رو بگیرم ،کلاسهایی که شرکت کردم نقاشی بوده،پتینه، آشپزی بوده ، موسیقی که اول راه ولش کردم. خصوصیت اخلاقی که دارم اینه اگه یه کارم درست پیش نرفت ویا شوهرم گفت حالا این به چه درد میخوره انگیزه ام رو از دست میدم واگه ادامه بدم دیگه فکر میکنم من واقعاً نمیتونم تو این کار موفق بشم فقط کلاسو میرم بدون اینکه انجامش بدم ،یه چیز دیگه شوهرم بهم میگه حالا تو این کلاسای که رفتی ببین در حد من هست یا نه مثلا رفتی ‌پتینه یاد گرفتی بری تو بازار کار آیا در حدی هست که وقتی میگن خانم فلانی این کارو انجامیده مورد تمسخر قرار نمیگیرم یانه ،الانم من نمیدونم باید چیکار کنم میتونین راهنماییم کنین

    • چهقدر شبیهه همیم?
      منم دقیقا همینم شوهرم همش بهم میگه تو ققط استارتری
      واقعیتم بگم هر کلاسی برم هرکاری انجام بدم همه میگن تو چهقدر با استعدادی کلی تعریف و تمجید میشنوم ولی فقط یکی دو هفته اول بعدش همش با خودم میگم خوب که چی مثلا یاد گرفتی این کارو به چه دردی میخوره ، احساس میکنم هیچ کاری و دوست ندارم موسیقی نقاشی ورزش اشپزی زبان و خیلی کلاسای دیگهرو رفتم ولی هیچ کدوم و ادامه ندادم
      اصلا نمیدونم چی دوست دارم،چی میخوام،هدف و انیگزه ندارم،همه میگن بگرد ببین به چه کاری علاقه داری،واقعا هیچی دوست ندارم??

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      احتمالا مهارت حل مسئله بلد نیستید، خانواده زیادی از شما حمایت کردند یا اصلا حمایتی نکردند. وقتی به چالشی برمی خورید و احساس می کنید کمی سخت هست، به جای اینکه به راهکارهایی فکر کنید که چگونه می توانند به افزایش مهارت شما کمک کنند، بلافاصله از آن کار منصرف می شوید. و زود تحت تاثیر حرف های دیگران قرار می گیرید و باور می کنید که نمی توانید.

  46. سلام راستش من معتاد خودارضایی شدم، تنهام و از زندگی بیزارم، واقعاً نمیدونم چکار کنم دیگه باز قبلا یه هدف و انگیزه‌ای داشتم برای ادامه اما الان حتی یخورده از اون هدف و انگیزه تو زندگیم وجود نداره

  47. خُب خودارضایی روترک کن به همین سادگی ازنوشروع کن بروبیرون بادوستات بگردتنهاتوخونه نمون…

  48. سلام،من یه مدتی هست خیلی خیلی بی انگیزه شدم هیچ کاری نمیتونم انجام بدم حوصله هیچ کاری رو ندارم،خواب درست وحسابی هم ندارم کلا ازهمه چی ناامید شدم حتی زندگی،فکرمیکنم افسردگی دارم ولی هرکاری میکنم نمیتونم روحیه خودمو عوض کنم از اینکه روزام به بطالت میگذره ناراحتم ولی نمیتونم کار مفیدی انجام بدم دستم به هیچ کاری نمیره حتی کارایی که قبلا دوست داشتم،ممنون میشم راهنماییم کنید چیکار کنم واقعا خسته شدم

  49. سلام نمازتوسروقت بخون باخدارازونیازکن چهارستونه بدنت سالمه خداروشکرکن تنهانمون بااونایی که دوستشون داری درارتباط باش بروبیرون توهوای آزادبگردصبح زودپیاده روی کن…امیدوارم خیلی زودخوب بشی

  50. سلام دختری هستم ۱۹ساله از بچگی به محض ورودبه کلاس اول هیچ علاقه ای به درس نداشتم خانواده خیلی سعی کردندمخصوصاپدرم ولی ذهنم اصلا درس رونمیپذیرفت دوسه سال عفب موندم یانرفتم یا مردود شدم یکی دوسالی هست که مثلا علاقمندشدم به درس ولی چون پایم ضعیفه درس هارونمیفهمم دیگه مامانم گفت برو سراغ یه هنرولی متاسفانه به هیچ چیزی علاقه ندارم اصلا هدفی ندارم نمیدونم چکارکنم حس بی مصرفی دارم دوستدارم پول دربیارم ولی نمیدونم برم سراغ چکاری الان سیکلمو بزور گرفتم ومامانم میگه دیگه درس بدردت نمیخوره خیلی اذیتشون کردم بخاطر نرفتن مدرسه من چکار کنم چطوری هدفمو پیداکنم

  51. ۱۶ سالمه مرد یازدهم تجربی. نمیدونم چمه حالم خوب نیست تنهام با هیچکس کنار نمیام حتا نمیدونم چیکار میکنم سرگردون شدم دلم میخاد درس بخونم ولی نمیخونم دلم میخاد بدنو بسازم ولی اسلان تلاشی نمیکنم واسش بیشتر اوقات نگران ایندم همش تو فکرم شبا به چیزایی فکر میکنم که اسلان منو بچمو زنم نمیدونم شایدم افکارم خیلی بزرگه بقول رفیقم فقد میدونم که حالم خوب نیست. احساس الان خستم از زندگی از پدر مادر دوست رفیق از همه از خودم. چند بار فکر فرار زده به سرم ولی فکر میکنم کجا برم باکی برم اسلان چرا فرار کنم؟ اسلان چرا من زندم؟ هیچی رو نمیدونم تقریبا میشه گفت ۲ سه سالی هست اینجوریم هر روزم بدتر میشه نمیدونم داش امیدم بتوه

  52. من دو ماه پیش ختدمتم رو تموم کردم و آمدم خونه البته ای کاش نمیومدم. خانواده ام از لحاظ اقتصادی نسبتاً ضعیف است و من الان هدف اینه که درس بخونم و فرهنگیان قبول شم ولی میبینم شدنی نیست انگار .همه رو میبینم به امید فرهنگیان قبول شدن درس میخونن و سهمیه دارن تو کنکور ولی من چی .این یه مورده و مورد دوم ضعف شخصیتی بسیاری دارم بلد نیستم با دیگران تعامل برقرار کنم سردرگمم دوست دارم یه کار ثابت داشته باشم یا دانشگاهی قبول شم و ازین خونه برم نمی دونم از کجا شروع کنم سردرگمم دوست با کسی در ارتباط باشم. از لحاظ روحی.،دستم به هیچ کاری نمیره خدایی همه چیو فراموش کردم حس میکنم تو یه روز از گذشته گیر کردم موقعه ای که فک و فامیل نوشته بودن از بچه هاشون میگفتن ومن تو اون لحظه هیچ بودم انگار نمی تونم اون روز رو فراموش کنم .از خودم می پرسم کی هستی چی میخوای به کجا قراره برسی ولی هیچ جوابی ندارم البته شاید هم دارم ولی حس میکنم تلاشم بی فایدست چون حس میکنم دانشگاه فرهنگیان قبول نمیشم الان هم چند ماهی تا کنکور نمونده وتازه دارم شروع میکنم یعنی اگه قبول شم شق القمر کردم نمی دونم دیگه چه بگم سوال پیچم کنین ممنون.به دادم برسید تروخدا.

  53. کامنت هارو خوندم و برام عجیبه همه مون از یک درد رنج می بریم. میدونید ما اکثر مواقع کنترل ذهن رو دست نداریم.. ناخوداگاه افکار و احساسات عجیب سراغمون میان و ما نمی تونیم جلوش رو بگیریم. مثل اینکه یهو بندازنت توی جاده مه الود، پر از حس های ناشناخته، گیج و خواب الود.
    اون لحظه فکر میکنی فقط خودت دچار این رنجی، اما نه واقعیتش اینه اکثرا همینیم خصوصا قشر جوان.
    جامعه ی غمگین، عصبانی، زودرنج و خسته ای داریم.
    انقدر خودتون رو سرزنش نکنید، واقعیتش رو بگم زندگی اصلا اسون نگرفته، هر تصمیمات اشتباهی که گرفتید هر گندی که تو گذشته زدید رو تو همون گذشته چال کنید بره چرا انقدر کندوکاو میکنید چرا انقدر دنبال دلیل میگردید
    سعی کنید از بیرون گود به زندگی خودتون و بقیه نگاه کنید
    سعی کنید ذهنتونو ازاد کنید از این چرخه بیایید بیرون این چرخه واقعا ترحم انگیزه هیچ چیز مثبتی نداره هر روز حالتون بدتر از دیروز میشه خودتون با چشمای خودتون نابودی روحتون رو تماشا میکنید
    قبول کنید که این احساسات به ما اجبار شدند
    که ما نمیخواستیم اینقدر افسرده باشیم
    افسردگی دروغ ذهنتونه، داره زورتون میکنه که هر روز ناراحت تر ناراضی تر از دیروز باشید
    امیدوارم حرفامو درک کنید چون فقط خودتونید که میتونید از این گرداب نجات پیدا کنید
    راهی وجود نداره، مسیری نیست، دفترچه راهنمایی برای ادامه زندگی بهتون نخواهند داد
    بلند شید و این لکه مزخرف رقت انگیز رو از مغزتون پاک کنید

  54. سلام، من ۲۳سالمه صاحب یک فرزند هستم و از لحاظ روحی داغونم ، هیچ انگیزه ای ندارم ، با مادرم دو ماهه قهرم از همه توقع دارم بهم زنگ بزنن معرفت نشان دهند ولی هیچکس یادشو من نیست، از همه بدم میاد ، با هیچکس بهم خوش نمیگذره ، اعتماد به نفس ندارم ،نمیدونم چکار کنم ،

    • چند سال دیگه متوجه میشی همه ی رفتارات از سر غد ویه دنده‌ای بوده واون. موقع دیگه دیر شده…تو الان یه پدری سعی کن به مادرت همسرت وفرزند ت محبت کنی مطمئن باش از اونا هم محبت میگیری وآرام میشی .سعی کن کارهای بزرگی انجام بدی وشخصیت خوبی از خودت بسازی چون اینها اعتماد بنفس رو بالا میبرن

  55. یه آدم بی‌هدف

    سلام، من یه دختر ۱۷ ساله‌م که تا کلاس نهم درسم خوب بود و انگیزه درس خوندن داشتم و به گفته خانواده‌م که میگفتن چون قدرت حفظ کردنم خوبه باید برم انسانی، منم چون هدفی نداشتم و نمیدونستم واقعا به چی علاقه دارم رفتم انسانی. تا آبان ماه اوکی بودم ولی از اواخر آبان متوجه شدم اصلا به انسانی علاقه ندارم، خلاصه بدبختیم، بی انگیزه‌ و بی هدف شدنم از اونموقع شروع شد، به خانواده‌م اصرار کردم من اگه الان تغییر رشته ندم، مدرسه نمیرم چون نمیتونستم فضای مدرسه، درساش تحمل کنم برام عذاب آور بود ولی خانواده‌م درک نکردن و گفتن دهم رو بخونم بعدش تغییر رشته بده، منم تمام سعی‌م رو کردم ادامه بدم و فقط بتونم قبول شم خرداد امتحان که دادم ۴ درس رو مردود شدم و بخاطر شرایط بحرانی که برای پدرم پیش اومد من نه تونستم تغییر رشته بدم نه اون ۴ درس مردودی رو شهریور امتحان بدم، با کلی درد و گریه یازدهم رو شروع کردم با همون رشته انسانی و راستش من اون سال بی‌انگیزه‌ترین و بی هدف‌ترین بودم، مدرسه کلا نمیرفتم یعنی خیلی کم میرفتم، هر روز گریه میکردم و فشار مدرسه و خانواده نابودم میکرد، و تا خرداد همینجوری پیش رفتم و باز ۹ تا مردود شدم چون واقعا حتی تمرکز درس خوندن نداشتم هیچی یاد نمیگرفتم، خواستم ترک تحصیل کنم کلا که خواهرم گفت از دهم دوباره هر رشته‌ای دوست داری بخون، من دو دل شدم چون نمیدونم به چی علاقه دارم و اصلا برای چی به دنیا اومدم؟، من فقط برای اینکه از شر این رشته و مدرسه خلاص شم مجبور شدم برم رشته آشپزی اونم از دهم، اما باز مدرسه نمیرم یعنی روتین زندگیم بهم خورده همش میخوابم الان یه ماه اصلا بیرون نرفتم همش تو اتاقمم از درس و مدرسه متنفر شدم، بخدا خسته شدم از این وضعیت، دو ساله اینجوری شدم و همش به فکر مرگ و خودکشی هستم چون یه آدم بی مصرف بی فایده‌م واقعا نمیتونم ادامه بدم هیچکس درکم نمیکنه و کمکم نمیکنه کاش جرات خودکشی داشتم:)

  56. سلام روزبخیر خیلی باحاله علایم من بابقیه تقریبا یکیه و کاملا بی حس و حال و بی انگیزم. دلم میخواد همه کاری بکنم نمیتونم شروعش میکنم فقط چن لحظه تحملشو دارمبعد دیگه خسته میشم و روانی میرم تو عالم هپروت نمیفهمم چیکار میکنم. 18سالمه و پشت کنکوریم 3ساله این اوضاع منه” حتی با اینکه میدونم اگ اینکارو انجام ندم بدترین عواقب در انتظارمه ولییییی بازم نمیتونم برم جلو درک نمیشم خانوادم نمیدونن چون نمیشه بهشون گفت چون پشت کنکوریم اذیت میکنن و میگن بهونه نیار دریغ از ی بیرون رفتن ساده دق کردم دلم میخواد درس بخونمااا ولی نمیتونم برم جلو نمیفهمم کتاب جلومه خودم ی جای دیگه. حس میکنم مزخرف ترین ادم ممکنم چون همش دارم عذاب میکشم

  57. من (17 سالمه) حدودا دو سه ماهی هست کاملا بی انگیزه شدم فقط میخوابم همش خستم دوست دارم کل وقتم رو استراحت کنم با آدما ارتباط نمیگیرم مثل قبلاً حس میکنم همه چی تکراری و کسل کننده شده با کوچکترین حرف کسی عصبانی میشم تند خو شدم حتی اینا توی مدرسه و فوتبالم هم تاثیر داشته کلی تضعیف شدم تو این مدت عدم تمرکز و بی انگیزگی تو وجودم داره هی بیشتر میشه مدام به اتفاقات آینده فکر میکنم …کلا احساس پوچی میکنم خب ، حس میکنم ی خلأ بزرگی توی وجودم هست که با هیچی پر نمیشه … با هیچی من نمیخوام اینطوری ادامه پیدا کنه هم درسم هم ورزشم رو دارم از دست میدم مهم تر از این دوتا زندگیم ، جوونیم لطفاً منو راهنمایی کنید که چیکار باید بکنم

  58. سلام دکتر من15سال دارو عساب می خورم افسردگی وسواسی همچی دارم هیچ انگیزه ندارم نمی دونن چکار کنم

  59. من ۲۴ ساله هستم فوق دیپلم دارم و چند ماهی هست که از خدمت برگشتم احساس رخوت میکنم و هرکاری که میخوام انجام بدم رو تحت تاثیر قرار داده دقیقا نمیدونم چکار کنم و جرات اینکه زندگی عاطفی داشته باشم رو ندارم و کلا بی انگیزگی زندگی من رو پر کرده ممنون میشم راهنمایی بکنید که چطور به خودم انگیزه بدم

  60. سلام خانم دکتر من آریا پسر 18 ساله هستم و حدودا یک سال پیش وقتی که کلاس دوازدهم بودم عاشق دختر خالم شدم وبعد یک سال فریب کاریش و پول گرفتن از من فهمیدم فقط برای اینکه از من پول بگیره داشت منو گول میزد بعد بحث خرید سوالات کنکور اورد وسط و من هم چون دوستش داشتم قبول کردم ولی همه چی الکی بود و سوالی در کار نبود این یه مطلب..بعد که پدرم فهمید یهو همون لحظه گفت عیب نداره برو درستو بخون ولی من خودم میدونستم که حال روحیم خیلی خرابه ولی کسی توجه نکرد..و خودم احساس میکنم از اون موقع تا الان چیزی که اجازه نمیده درست درس بخونم و به هدف ها و ارزو هام برسم همون اسیب روحی هست و این اینکه الکی توی ذهنم بهانه میگیرم پدر و مادرت تو رو اینچوری بدخت بار اوردن و بهانه های دیگه.. و این که من قبلا ادم خیلی خوشحالی بودم ولی الان دلم میخواد همش خمگین باشم دلم میخواد تو حالت افسردگی بمونم دلم میخواد بمیرم کلا دلم میخواد که حالم خوب نشه والان به نظرم خدا داره کمکم میکنه این پیامو بنویسم که کمکم کنید…و اینکه پدرم گفت عیب نداره اگه نتونستی درس بخونی میفرستم دانشگاه ازاد خوب حقوق بخون ولی من چون دلم نمیخواد همه فکر کنن ادم ضعیفی هستم و واقعا هم ضعیف نیستم میگم نه باید قضاوت قبول شم و از اون طرف وقتی میام شروع کنم به درس یهو حسی ناامیدی و افسردگی و پوچی میاد سراغم و دوست دارم بمیرم که توانایی کنکور قبول شدن ندارم یه جورایی خودم ازار میدهم چون درس نمیخونم و از یه طرف دیگه احساس میکنم که چون تا الان چون ادم درس خونی بودم هیچ تفریحی نداشتم برای این که پدرم از من راضی باشه الان فشار بهم میاد همش دلم میخواد برم تو خیابون راه برم از بسکه بیرون نرفتم و یه نظر شما اگر برم سربازی و بیام بهتر نسیت هم اینکه از رفا زندگیم در میام و میفهمم زندگی واقعی چی هست و هم اینکه یکم ازاد میشم بعد میام کنکور درس میخونم و در روانشناسی میگه هر وقت چیزی یاد نگرفتی یا به مشکلی برخوردی اونو ول کن بعد یه مدت دوباره برو سراغ مشکل میتونی حلش کنی….و یه سوال دیگه اینکه اگر تو این سن برم سربازی روی تاثیر زیادی نمیزاره و بعدا میتونم درس بخونم با انگیزه یا نه چون تنها راه من اینه یعنی اگر برم دانشگاه ازاد احساس میکنم ادم پوچی هستم و نمیتونم به زندگی ادامه بدم …و لطفا یه شماره تماس یا یه چیزی که من بتونم با شما درباره مشکلم صحبت کنم درکنار جوابم برام بزارید ممنون

  61. من از بچگی آدم خیلی پر جنب و جوش و شادی بودم ولی چند سالی میشه که خیلی احساس تنهایی و بی انگیزگی میکنم،و فکر کنم همهٔ اینها از دو،سه سال پیش شروع شد که من به طور خیلی اتفاقی یه دختری رو دیدم و عاشقش شدم جوری که همیشه دوست داشتم ببینمش و پیشش باشم ،همیشه بهش فکر میکردم شاید اگه بگم که هر ثانیه بهش فکر میکردم مبالغه نکرده باشم ، ولی به دلایلی حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم یا خیلی بهش نزدیک بشم، چون اون دختر عضو یه خانواده پولدار بود و آدمای خیلی بهتر از من دور و برش بودن و اینکه اون دختر اهل ایران بود و من اهل کشور افغانستانم. ولی بیشتر از همه از این میترسیدم که اگه برم پیشش و به من هیچ محلی نده و کلا آدمی نیستم که با یه دختر وارد یه رابطه بشم پس واسه همین خیلی احساس ناامیدی و پوچی میکردم، با این حال نز دیک به دوسال هرروز و همیشه بهش فکر میکردم ، و بیشتر از خودم بدم میومد که چرا هیچ کاری نمیتونم بکنم و باعث شد تا دیدم به دنیا و زندگی کلا تغییر کنه و یه آدم کسل،غمگین و افسرده بشم. توی دوسال اول همیشه احساس پوچی میکردم ولی گاهی اوقات این احساس بیش از حد آزارم میداد و باعث شده بود که دست به فکر خودکشی هم بیوفتم ولی لحظهٔ آخر وقتی به اطرافیانم فکر میکردم از این کار منصرف میشدم و دوسال هر روز برای من اینطوری تمام میشد ولی بعد از دوسال تصمیم گرفتم که قبول کنم که نمیتونم اینطور زندگی کنم و سعی کردم تا اون دختر رو فراموش کنم، الآن یک سال میشه که احساسم نسبت به اون دختر رو اصلا نمیدونم که هنوزم دوستش دارم یا نه؟ اما خیلی کمتر از اون اوایل بهش فکر میکنم.وهمهٔ اینا باعث شد تا مشکلاتم بیشتر از قبل بشه الآن دیگه هرچی فکر میکنم میبینم که هیچ هدفی ندارم و همه چیز توی این دنیا برام بی معنی شده. هیچ موقع نمیتونم از واقعاً از ته دلم بخندم ، از همهٔ آدم ها نفرت پیدا کردم و هیچ کسی رو نمیتونم دوست داشته باشم یا تحملش کنم، واسه هیچ کاری انگیزه ای ندارم ونمیتونم شاد باشم و دیگه چیزی برام لذت بخش نیست. با همه اینها تلاش میکنم که سرپا بایستم ولی هر بار امیدمو از دست میدم و نمیدونم چیکار کنم ، فکر کنم اینا رو روح و روانم تأثیر گذاشته چون نمیتونم کسی رو تحمل کنم و فقط حرص میخورم ، بعضی وقتا اینقدر با خودم فکر میکنم که سردرد میگیرم و احساس میکنم که دارم دیوونه میشم، اگه ساده بگم بیشتر از اینکه توی واقعیت زندگی کنم توی رویاهام و ذهنم زندگی میکنم و نمیدونم که چیکار کنم چون همیشه احساس پوچی ناامیدی و تنهایی میکنم و آدما رو نمیتونم تحمل کنم.

  62. من چند وقتیه احساس پوچی دارم ، بخاطر حجم کاری زیادم و استرسی که میگرفتم از کار جدا شدم،بعد از اون یک الی دو هفته ای فقط در حال گریه بودم و عذاب وجدان شدید داشتم بابت اینکه یهویی از کارم اومدم بیرون ولی واقعا استرسم داشت اذیتم می‌کرد، از بعد از اون مدام حس میکنم هدفی ندارم و نمیدونم چه کاری هست که بتونه کمکم کنه اما هیچ ذوقی ندارم و بیشتر از همه به خواب پناه میبرم

  63. من یه پسر ۱۷ ساله هستم
    از وقتی به سن بلوغ رسیدم فهمیدم من فرق دارم من متفاوتم من مثل بقیه پسرا رفتار نمیکنم و انگار یه روح دخترونه ای دارم
    بعد کووید۱۹ و باز شدن مدارس این مسئله خیلی جدی تر شد و باعث میشد تا من هر سری با یکی صحبت میکنم خود واقعیم نباشم اما بعد اینکه مردم منو کامل میشناختن و میفهمیدن واقعا چه شخصیتی دارم در بهترین حالت ازم دوری میکردن و دیگه نمیخواستن که باهام باشن من به علاوه روح دخترانه ام خیلی ساده و مهربونم هستم تا حالا بد کسی رو نخواستم و همیشه برای همه آرزوی خوب کردم اما بقیه هیچوقت اینطوری با من رفتار نمیکنن مخصوصا تو دبیرستان هرروز برای من یا تنهاییه یا مسخره شدن از سمت بقیه پسرا برام شایعه درست کردن دیگه خودتون میدونین چه شایعه ای در حالی که من کل روز با هیچکس ارتباط برقرار نمیکنم
    خیلی دفعه خواستم خودمو تغییر بدم اما نشد من نتونستم عوض بشم و فکر نمیکنم در آینده هم بتونم از اون طرف از دبیرستان با حال گرفته میام خونه مامانمو میبینم که داره از درد ناله میکنه و پدرم که خودش افسردگی داره و تنها انگیزه زندگی اون منم اما اون نمیدونه که پسرش چقدر داره عذاب میکشه و خسته ست
    استرس دارم برای آینده میترسم از آینده و جامعه اضطراب اجتماعی گرفتم افسردگی گرفتم احساس تنهایی میکنم
    من دیگه اون آدمی نیستم که اجتماعی بود و خیلی خوشحال بود نمره هاش عالی بودنو فک میکرد زندگیش هرروز قراره بهتر بشه
    هیچ انگیزه و دلیلی برای زندگی ندارم حتی دیگه پول و خرید هم نمیتونه باعث خوشحالی من بشه حالم خیلی بده اگه بمیرم برای کسی مهم نیست تقریبا اولویت آخر همه آدمای زندگیم و دوستای دوست نمام هستم فقط پدر و مادرمن که واقعا دوستم دارن پس زنده بودن من فایده نداره
    تو این دوسال هزار تا روش خودکشی یاد گرفتم اما شهامتش رو ندارم شجاعتش رو ندارم تنها دعایی که از خدا دارم اینه که بخوابمو دیگه بیدار نشم
    خدایا چی میشه یه بار فقط یه بار دعای منو مستجاب کنی

  64. عزیزم فداتشم من درکت میکنم تواین مدت خیلی سختی کشیدی

  65. ناشناس هستم... ?

    سلام…15 سالمه. بنده آدم افسرده ای نیستم… وقتی کلاس اول بودم کم خونی داشتم هیچی تو مخم نمی رفت و سه تا از درسا رو نیاز به تلاش گرفتم و موندم وقتی دوباره اول رفتم به طور خوبی جبران کردم و خیلی خوب شدم و فقط ی خوب داشتم اونم فک کنم ریاضی بود.. اونجا فهمیدم خنگ نیستم حالم خوب نبوده اما هر کی میفهمه مسخرم میکنه که موندم بره همینم دیگه به کسی نمیگم… از ی طرف هم دعوا های خواندگی وقتی هفتم و.. شدم تا ترم ولی به دلایل دعوای خانوادگی و…… بره همینم واقعا… خستم با هیچ کس خوب نیستم بیرون مهربونم و خونه نه… البته تلاش می‌کنم خونه هم آروم باشم ولی چون بهم گیر میدن و من مهربون میشم اونا نه بد عصبانی میشم و میگم نمیخوام اصلا…. وسواس پیدا کردم افسرده شدم… از نظر خودم می گم من آدم بدی ام اینجوریم اون جوریم ولی به بقیه نشون نمیدم جوری میخندم که… انگار هیچیم نیس.. ولی خیلی از داخل داغونم حتا بعضی اوقات گریم میگیره…. به خاطر ی وسواسی کوچیک مثلا میگم دستم زخم شد… وایی واقعا زخمش کردم یا نه… واقعا ی همچین چیزیه…. همه هم مخصوصا مامانم تو خونه داد میزنه… همیشه میگه اینجا رو تمیز کن… اونجا رو… بد خودشم کار میکنه… فقط به خاطر اینکه پدرم به خانواده خودش خرج نمیده به خانواده پدرش میده….. مامانمم تقسیر نداره… میخواد طلاق بگیره ولی اینجوری منم و.. با پدرم مجبوریم بریم که اینجوری ما رو بد بخت میکنه…. ولی اگه هم نکنه خرجم نمیده و همین اوضاع 22 سال هست همینه! منم خستم ولی هیچی نمی گم خودمو خوشحال نشون میدم… حتا اگه هم حرف بزنم همچیو نمیگم… امسال رفتم هشتم درس میخونم میخوام هدف داشته باشم… نمره هام از نظرم بد نیس میخوام معدل راهنماییم 19 شه ی دبیرستان خوب قبول شم… ولی نمیدونم به چه رشته ای علاقه دارم از ی طرفم داییم همیشه میگه بیا بساتم مامانمم میگه برو و درس ها هم سنگینه و اتاق ندارم.. اگه ی جای خوب و موقعیت خوب داشتم… خیلی عالی تر از این درس میخوندم… میدونم… ولی اوضاع همینه پولی هم ندارم به زور لباس می خریم… من هم با اینکه همچین آدمی هستم از همه ی آدما بدم میاد به جز کسایی که واقعا خوبن با هیچ کس جور نمیشم دوست معمولی میشم ولی نه صمیمی البته راضیم چون واقعا اخلاقشونو دوست ندارم ولی مشکلاتی که برام درست میکنن نمیزاره حداقل کاری باهام نداشته باشن… بیشترشون عین همن بعضی هاشونم بد نیستن ولی اذیت میکنه منو…. نمیدونم میخوام چی کاره شم… دلم میخواد ی شغل خوب داشته باشم و برم کتاب خونه و هرچی دلم میخواد بخونم… احساس می‌کنم من دومین با مه که به دنیا اومدم.. چون احساس میکنم هیچ وقت همچین احساسی تو زندگیم نداشتم مهم نیس چه شغلی بردارم… مهم نیست فقط میخوام… از تنهاییم لذت ببرم از کسانی که عین خودمم دوست بشم الانم ی دوست دارم کوپ خودم… ولی من از اون به نظر آزاد ترم… ولی نه منم آزاد نیستم… ای کاش به دنیا نمی اومدم… ای کاش عضو این خانواده شش نفره ای که توش نمیتونم هیچ کاری کنم.. به دنیا نمیومدم…. ای کاش.. به خاطر این بدن ضعیفم اول و میموندم و اینو یادم رفت بگم میخوام این یک سال عقب موندیم و جبران کنم واس خودم…… ی جورایی من افسرده نیستم… فقط خستم… خسته تو مدرسه خیلی خجالتی و از همه متنفرم و نشون نمیدم و لبخند میزنم و.. بیرون ی آدمی که به هیچ کی اهمیت نمی ده و جرعتم بالاست و بازم از خیلی ها متنفرم به خاطر اخلاق گندسون به خاطر شونم نمیتونم از بیرون رفتن لذت ببرم… میترسم اگه اینجوری پیش بره ی بلایی سر خودم بیارم… الکی میخندم تا مثلا بگم شادم بد خواهرم میگه خیلی خوشحالی برو خونه رو تمیز کن درحالی که تو اوج ناراحتی و غمم و نشون نمیدم… من همیشه ناراحتیم و زجر کشیدنمم و با خندیدن و خوشحال کردن دیگران نشون میدم… اتاکو هم هستم… خیلی انیمه دوست دارم… چون شخصیت هاشون جالبن… عین این آدما نیستن عین پدرمن خودشون و خانوادشون نمیفروشن من حتا نمیتونم الگوی خودم کنمش… هیچ کس و به جز خودم و خودم… در واقع ندارم…. ندارم چون همچین کسیو نمیشناسم…. هر کی ی نقصی داره و لی من فقط اینجوریم.. نقصی هم داشته باشم براش دلیل دارم…. پس اینو برای همه افسرده ها می گم…. نمیخواد کاری کنید وسواس و تنها نیستید شما… خودتون و دارید حتا اگه قراره بمیرید اول به چیزی که میخواید برسید و به هیچی فکر نکنید دنیا بی ارزشه نمیخواد به خاطرش خودتون و نگران کنید فقط کاری که دوست دارید و انجام بدین و.. از زندگی و روزاتون همون طوری که دلتون میخواد استفاده کنید و لذت ببرید……. منم یکی از شمام فقط با ی تفکر دیگه…….. ???

  66. من 18 سالمه و پشت کنکورم حالم اصلا خوب نیست ،هیچ امیدی نسبت به خودم ندارم ،احساس کلافگی و بیهودگی میکنم ،نمیتونم حتی ثانیه ای خودم رو ،شرایطم رو ،کتابام رو تحمل کنم ،خوابم بهم ریخته و رژیم عذاییمدهم همینطور ،یا وحشتناک خواب‌آلود و انرژی هیچ کاری رو جز خواب ندارم ،یا باید به صرف قرص و دارو بخوابم ،چیزی برام جذاب نیست ،نمیتونم لبخند بزنم ،نمیتونم کاری انجام بدم ذهنم همیشه بهم ریختست ،اعصاب آدمای دور و اطراف مو ندارم ،با حرف زدنشون واقعا روی اعصابم میرن و عصبیم میکنن ،حوصله و انرژی بیرون رفتن ندارم ،کلا علاقه ای ندارم با اینکه آدم برونگرایی بودم ،همیشه مودیم و سریع به هم میریزم ،کف دستام عرق می‌کنه و استرسی میشم ،حجم زیادی از این مشکلات بخاطر کنکورمه خودم میدونم که این حس ناکافی بودن به خاطر همینه ولی نمیتونم خودم رو قانع کنم و روز به روز بدتر میشم ،نمیتونم جلوش بگیرم ،بیماری های جسمی زیادی دارم یا اینکه سنم کمه و تازه وارد جوونیم شدم و این برام اوضاعو سخت تر می‌کنه که چرا باید همه این مشکلات و بدبختیا واسه من باشه ،چرا من از همه اطرافیان و دوستام عقب ترم ،همه دارن پیشرفت می‌کنن ،توی شغلشون ،توی زندگیشون، توی از واجشون ،توی تحصیلشون..ول یمن همچنان توی هیچی نشدن دارم دست پا میزنم ،از خودم متنفرم نیاز به آرامش دارم ،نمیتونم خودمو تحمل کنم..همه میگن باید خودت همشون درست کنی ،کاری از دست کسی جز خودت بر نمیاد..ولی من انرژی ندارم ،نهذاینکه نخوام ،نمیتونم .وقتی به کسی میگم نمیتونم میگه داری بهونه میاری ،ولی نمیتونم ،نمیدونم چیکار کنم برای خودم ،نمیدونم چطوری خودمو قبول کنم تا سرپا شم ،نمثتونم خودمو مقایسه نکنم‌‌..

  67. سلام . 34 سالمه پسر هستم، مهندسی صنایع خوندم . بعد از فارغ التحصیلی خیلی سراغ کار مرتبط با رشته ام رفته ام ولی نشد که نشد ، همه جا یا سابقه کار میخواستن یا انقدر متقاضی زیاد بود که میگفتن بعدا تماس میگیریم ، خلاصه سرخورده شدم رفتم سراغ کارگری توی کارخونه و یک کار پیدا کردم و شروع به کار کردم ، حتی خیلی از جمعه ها هم سر کار میرفتم و اینکه خیلی هم تحقیر میشدم و با خستگی جسمی و روحی برمیگشتم خونه ولی برای این که کارم رو از دست ندم چیزی نمیگفتم تا اینکه برای این که دو شیفت نمیموندم من رو بعد سه سال کار توی اونجا تعدیل نیرو کردن . بعدش هم هر از گاهی دنبال کار رفتم ، الان چند ساله بیکارم ، آدم شدیدا درونگرایی هم هستم هر چی آزمون شخصیت میدم و فکر میکنم اصلا نمیدونم به چه شغلی علاقه دارم ، فکر میکنم اصلا راه رو اشتباه اومدم و این رشته چیزی نبوده که میخواستم و با شناخت کافی این رشته رو انتخاب نکردم و البته کسی نبود که درست بهم مشاوره بده .من دوست دارم شغلی رو داشته باشم که آزادی داشته باشم توش ، چه از لحاظ ساعات کاری چه طوری که میخوام کار رو انجام بدم ولی اونم تخصص میخواد ،احساس میکنم تفکراتم با خیلیا متفاوته مثلا احساس بی هدفی دارم هیچ شغلی برام جذابیت نداره ، دوست دارم تو خودم باشم با کمترین تعامل با دیگران، دوست ندارم گوشت حیوانات رو بخورم چون میدونم اونا هم مثل انسان ها درد رو متوجه میشن ، دوست ندارم برای پول برده دیگران بشم . الان حوصله و اعصاب یادگیری هم ندارم . سال هاست افسرده ام حتی زمانی که اون کارخونه کار میکردم . از لحاظ جسمی هم آدم ضعیفی هستم ،به خاطر بیکاریم از طرف خانواده تحت فشارم ، شب ها فکر آینده آزارم میده ، کابوس میبینم ،الان شاید دیگه تقریبا به پوچی رسیدم

  68. سلام . یه مشکلی تو درس خوندنم به وجود اومده نمی‌دونم علت چیه ولی مثل قدیم انگیزه ندارم می‌دونم هدفم چیه ولی انگار سست شدم انگار یه صدایی بهم میگه که چرا میخوای درس بخونی ولی من می‌دونم می‌خوام چیکار کنم به رشته تجربی علاقه دارم ولی انگیزه کافی رو ندارم بعد از عید اینجوری شدم نمی‌دونم چرا . من تمام نمره هام خوبه و معدلم ۲۰ هست کلاس هشتم هستم . خیلی می‌ترسم و استرس دارم این بی انگیزگی باعث کم شدن معدلم بشه . از قدیمم خیلی استرس داشتم و هر روز استرس درس رهام نمی‌کرد. لطفاً راهنماییم کنید یک هفته یه امتحانات مونده.

دیدگاهتان را بنویسید