خانه / مشاوره فردی / از مادرم متنفرم | نظر کاربران در مورد خشم و تنفر از مادر
از مادرم متنفرم
از مادرم متنفرم نفرت دارم

از مادرم متنفرم | نظر کاربران در مورد خشم و تنفر از مادر

جهت مطالعه نظرات و تجربیات دیگران، به کامنتهای انتهای صفحه مراجعه نمایید

من یه مشکلی دارم که شاید عجیب باشه. من بعضی وقتا، تقریبا ۸۰ درصد موارد از مامانم بدم میاد و حس تنفر نسبت بهش پیدا میکنم.. نمیدونم دقیقا دلیلش چیه و چرا، ولی مخصوصا مواقعی که مسائل جنسی یا زنونه هم بهش مربوط میشه، تنفرم بهش بیشتر میشه.

مثلا اگه لازم باشه بره دکتر زنان، یا با فامیل درباره مسائل اینطوری صحبت کنن، یا مثلا وقتی که صدای رابطه جنسیش با پدرم رو میشنوم، تا چند روز ازش بینهایت متنفر میشم و نمیتونم خشمم رو بخوابونم. خیلی اوقات از همه چیزش، هم ظاهری و هم باطنی و رفتاری، بدم میاد و خیلی اذیت میشم.
اینو خودم هم حس میکنم که مثل مادر و دخترهای دیگه نیستیم. احساس میکنم برای من از مادری، همین غذا درست کردن و رسیدگی به کارهای خونه یا از این چیزها رو انجام میده و واقعا مثل یه مادری که همه مادرشون رو میپرستن، برای من نیست.

لطفا راهنمایی کنید.

مطالب مرتبط: خيانت مادرم به پدرم

پاسخ به پرسش  علت خشم نسبت به مادر

موضوع تنفر دختر از مادر در میان بسیاری از نواجوانان شایع است و شما در این احساس تنفر تنها نیستید. همه ما در طول روز احساسات مختلفی از جمله ترس، کینه، خشم، نفرت، غم و اندوه را تجربه می کنیم. به رسمیت شناختن این احساسات اولین گام برای مقابله با احساسات منفی است.

بسیاری از دختران به خاطر آسیب های کودکی یا کمبود محبت نوجوان از طرف والدین، احساس خشم و نفرت می کنند.

احساس می کنند آنگونه که شایسته است از اطرف مادر خود مورد توجه و محبت قرار نگرفته اند یا نیازهای عاطفی آنها توسط والدین برآورده نشده است.

این احساس رنجش به خاطر کوتاهی در انجام وظایف والدین در مقابل فرزندان این احساس را در دختر بر می انگیزد که آنقدر که شایسته است برای مادر خود مهم نیست. مادرش او را دوست ندارد. او یک مادر خودخواه است که فقط به فکر علایق خود است و توجهی به نیازهای من ندارد.

گاهی خود را با دخترهای هم سن و سالش مقایسه می کند،  می کند، احساس کمبود می کند و انگیزه لازم برای ادامه زندگی را ندارد. او مادرش را مقصر تمام بدبختی ها و مشکلات زندگی اش می داند.

هرچه این دختر بیشتر بر رفتار مادرش تمرکز می کند، این احساس تنفر بیشتر می شود، تا حدی که این احساس نفرت به مادر به احساس خشم تبدیل می شود.

در مقابله با احساس تنفر دختر از مادر باید نوع تفکر خود به زندگی را تغییر دهیم. بپذیریم همه ما انسان هستیم. هیچ انسانی کامل نیست. همه ما انسانها با ضعف و محدودیت هایی پا به این کره خاکی نهادیم و همه ما در دوران کودکی آسیبهایی دیده ایم.

همه ما در گذشته به خاطر ناآگاهی، اشتباهات فراوانی انجادم داده ایم. اگر به این طرز تفکر برسیم که هیچ انسانی مطلقا خوب با مطلقا بد نیست، هرگز انتطار جستجوی یک انسان کامل در این دنیا را نمی کنیم.

مادر شما هم یک انسان است. یک زن است. و در گذشته دختری شبیه به شما و از جنس شما بوده است. دختری که او نیز احتمالا توسط مادرش مورد بی توجهی قرار گرفته، کمبودهایی در زندگی احساس کرده و انتطاراتی که هرگز توسط مادرش برآورده نشده است.

دردهایی که او عمری در درون خود مثل یک راز نگه داشته و با کسی بازگو نکرده است. او نیز همانند شما احساس ندارد. نیاز به توجه دارد. آرزوهایی دارد، دردهایی دارد، خارطرات خوب و بدی در سینه دارد.

او از نگاه خود مادری خوب و ایده آل است و هرگز باور ندارد که دخترش از تو متنفر است. او از کجا بداند که دخترش چه افکار و احساساتی در درون دارد؟

گاهی در یک رابطه عشق به نفرت تبدیل می شود. به این دلیل که انسان از عشقش توقع دارد. او از یک فرد معمولی انتطاری ندارد و هرگز احساس نفرتی هم شکل نمی گیرد. اما انسان از کسی که برایش در زندگی مهم است انتطار توجه دارد و گاهی این عدم توجه تبدیل به نفرت می شود.

خبر خوب اینکه با گفتگو و همدردی، می تواند این احساس نفرت را دوباره به عشق تبدیل کرد. عشقی محکم تر از قبل. شاید بهتر است در مورد مسایل، مشکلات و هر آنچه در ذهن دارید، در زمانی مناسب با مادر خود صحبت کنید. این گفتگوی صمیمی می تواند احساس تنفر دختر به مادر را تاحد زیادی کاهش دهد.

احساس نفرت به مادر

سلام، من اصلن نمیدونم باید از چی بگم و از کجا شروع کنم. دخترم و 21 سالمه، از تابستون امسال یه حس غم شدیدی بی دلیل تو وجودم رشد و ریشه کرده و دوره ای هم هست، یعنی دفعه ی دوم که اومد خیلی خیلی شدید تر از تابستون بود، افکار خودکشی خیلی زیاد و شدیدی هم دارم، میدونم انجامش نمیدم، چون میترسم ولی شدت افکار انقد زیاده که یه وقتایی مطمئن میشم قراره انجامش بدم، استرس های بسیار بسیار شدید و بی دلیل دارم و خیلی رو موضوعات حساس میشم و خیلی هم فکر میکنم، فکر مثبت نه، فکری که به آدم استرس میده و آدم رو اذیت میکنه، از طرفی با خانواده هم مشکل دارم مخصوصا مادر، چون فقط ظواهر رو میبینه و به قولی اصن مشکلات روحی رو به حساب نمیاره، بحث زیاد داریم، حتی گاهی اوقاتم که من کاری به کارش ندارم یه مساله ای رو پیش میکشه تا بحث کنه، بیشترین چیزی که احساس نفرت درونم به وجود میاره مادرمه، در حدی که بعضی اوقات حس میکنم با تمام وجود ازش متنفرم، و فکر می‌کنم بیشتر احساسات بدی که تجربه میکنم به خاطر رفتار اون در گذشته و حاله، به شدت هم آنتی سوشال شدم و همش به کنج تنهایی میگریزم:) خیلی نیاز به کمک دارم ممنون میشم راهنماییم کنید.

مشاوره رایگان

پاسخ مشاور به پرسش از مادرم نفرت دارم

سلام دوست عزیز خیلی باعث خوشحالی است که تصمیم گرفتید مسئله‌تان را با ما در میان بگذارید و چقدر خوب که نسبت به مسئله‌تان بینش دارید و خیلی خوب آن را توصیف کردید. می‌فهمم چقدر عبور از این روزها برای شما سخت و طاقت‌فرساست. به نظر می‌آید حس می‌کنید در این راه تنها هستید و کسی قرار نیست حس و حال شما را درک کند. همه ما ممکن است روزهایی را با افکار خودکشی و تنهایی سپری کنیم و کاملاً قابل‌درک است که چقدر آزاردهنده است. می‌فهمم که شاید از قضاوت و سرزنش اطرافیان بترسید و نتوانید این مسائل را با کسی در میان بگذارید؛ اما همه ما فرد امنی داریم که می‌توانیم به او اعتماد کنیم و بدون اینکه خودمان را سانسور کنیم افکارمان را با او در میان بگذاریم.

خبر خوشحال‌کننده این است که این افکار معمولاً موقتی است و قابل درمان است. اگرچه ممکن است به نظر می‌رسد که درد و ناراحتی شما هرگز به پایان نمی‌رسد، مهم است که درک کنید بحران معمولاً موقت است. اگر بتوانید این افکار را با کسی در میان بگذارید مقدار زیادی از این بار روانی که به تنهایی به دوش می‌کشید کاسته می‌شود.

اگر می‌ترسید و کسی را ایمن حس نمی‌کنید پیشنهاد من به شما این است که حتماً به مشاور یا روانشناس متخصص مراجعه کنید. همان‌طور که عرض کردم این مسئله‌ای نیست که فقط شما با آن مواجه شده باشید و از قضاوت بترسید. اما بااین‌حال اگر باتوجه‌به شناختی که از خانواده خود دارید اگر حس می‌کنید شما را قضاوت می‌کنند و حمایت نمی‌کنند برای آنها نامه‌ای بنویسید؛ بدون این که بخواهید خودتان را سرزنش کنید یا احساس گناه داشته باشید هر چیزی که باعث شده است این مقدار نسبت به خانواده‌تان و به‌خصوص مادرتان حس تنفر داشته باشید را مطرح کنید.

افسردگی در نوجوانان

اگر او را باعث‌وبانی حال بدتان می‌دانید به او بگویید. خودتان را سانسور نکنید و احساساتتان را به رسمیت بشناسید. نکته دیگری که باید مدنظر قرار دهید این است که این افکار چه زمان‌هایی معمولاً و بیشتر به سراغ شما می‌آیند و به اوج خود می‌رسد؟ چه افکاری  باعث استرس شما می‌شود؟ همه آنها را مکتوب کنید و بنویسید.

تکلیف دیگری که از شما تقاضا دارم آن را انجام دهید این است که در روز چهار بار زمان‌های ثابتی را در نظر بگیرید و به افکارتان به مدت 15 دقیقه فکر کنید می‌خواهیم با این افکار بازی کنیم آن‌ها را به ذهنتان بیاورید و هر کاری دوست دارید با آنها بکنید؛ می‌توانید آنها را رنگی کنید، مچاله کنید، در یک قابی که دوست دارید بگذارید، آن‌ها را در یک فیلم طنز تصور کنید یا آنها را با حالت لکنت بیان کنید. می‌توانید با کلمات من در آوری افکارتان را تصور کنید و کلماتی نامفهوم را بیان کنید. شاید به نظرتان این تمرین خوشایند و کمک‌کننده نباشد؛ اما مطمئن هستم که اگر آن را جدی بگیرید خودتان نتیجه‌اش را می‌بینید. توجه داشته باشید بیشترین کسی که می‌تواند به شما کمک کند خود شمایید.

این شما هستید که می‌توانید انتخاب کنید که حالتان را تغییر دهید یا نه. این شما هستید که می‌توانید از خودتان مراقبت کنید؛ خودتان را دست‌کم نگیرید. اگر تمام دنیا هم به شما پشت کند شما خودتان را دارید. توانمندی‌هایتان را دست‌کم نگیرید. همه چیز بستگی به شما دارد که چقدر برای تغییر حالتان تلاش کنید. تلاش کنید تا دوباره فعالیت‌هایی که به آن علاقه دارید را آغاز کنید. از روابط اجتماعی غافل نشوید و افراد امن زندگی‌تان را پیدا کنید و با آنها افکار و احساساتتان را مطرح کنید. از ورزش کمک بگیرید حتی شده است روزی 30 دقیقه پیاده‌روی را در برنامه‌تان قرار دهید.

به توانمندی هایتان ایمان دارم و مطمئن هستم بر افکارتان غلبه می‌کنید و حالتان به دست خودتان تغییر میکند.

گلسا بمانیان

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده

مطالب مرتبط: خانوادم درکم نمیکنن

392 دیدگاه

  1. سلام وقت بخیر ،مشکل من مادرم هست که از بچگی عین نامادری بوده برام همیشه ذوقم کور کرده همیشه نادیده میگرفته و جلو همه کوچیکم میکرده اعتماد به نفسمو گرفته از همون بچگی از وقتی یادمه همیشه با من مشکل داشته هیچ وقت نتونسته منو قبول کنه از همون بچگی یه روز خوش برام نزاشته هر روز حتی تو خونه هم راه برم دعوام میکرده سر هرچیز و ناچیزی اونو به یه بمب تبدیل میکرده الان ۲۵ سالمه دیگه خسته شدم یه روز خوش نزاشته برام هزار تا مشکل بهم زدم اظراب و استرس های شدید دارم انقدر از بچگی کوچیکم کرده حتی ارتباط گرفتن با بقیه برام سخته ، تازگی ها که خودم بیشتر باهاش حرف میزنم بهم گفت از همون بچگیت که یکم قد کشیدی احساس می‌کردم تو منو کنار میزنی و من میرم کنار ، نمیدونم چرا اینجوری بهم گفت ولی دنیا تو سرم خراب شده هنوزم همون اوضاع رو دارم و البته شدید تر ، با ازدواجم هم پدرم مخالف بوده میگفته زوده ، نه اجازه ازدواج دارم نه دیگه تحمل این خونه رو دارم ، شما یه راه حل بدین

  2. سلام راهکاری بهم بدین برای مادره حسود من ۳۶ سالمه و مادرم به شدت به من حسادت میکنه من با مادرم زندگی میکنم حتی نسبت به سگم هم منو دوست داره حسادت میکنه هی اونم سمت خودش میکشونه وای به وقتی یکی از من تعریف کنه قشنگ حالش بد میشه همه کاری میکنه بگن از من بهتره هرجا من میرم میاد هی خودشو نشون میده من هیچکس ندارم همه رو از من گرفته گاهی اوقات رفتارشو از بلد نبودنه گاهی اوقات از حسادت نه دیگه به خودم میرسم چون انگیزه ندارم نه حس و حالی برای تغییر هرکاری میکنم سرزنش میکنه میگه تو نمیفهمی تو همیشه از من کسی تعریف میکرد میگفت یه پسر دارم همه عاشقشن همیشه منو از چشم همه میندازه نمیدونم چطور باهاش رفتار کنم مجبورم به زندگی کردن فعلا پیشش جایی ندارم ولی خسته شدم همس میخوابم تو خوابم میاد بیدارم میکنم میگه چرا همش میخوابی. احساسه ناکافی بودن میکنم دیگه هیچی برام قشنگ نیست هیچی خوشحالم نمیکنه حتی میفهمم خیلی ویتا برای اینکه به موقعیت از من بگیره دست به یسری کارها میزنه

  3. من ی دختر 11 ساله هستم پدر و مادرم رو اصلا دوسشون دارم چر چون از شون متنفر خیای از شون بدم میاد خیلی خیلی ما می خواستیم بریم عروسی پدرم گفت اکی بری اما مادر چون بار دار است گفت من میونم منم خیلی ناراحت شدم چون ماردم هروز منو میزنه ای کاش همتون اینجا بودین میدین الان اینقدر منو زده چشمام همش کبود شده ای خد به کمک کن ی سوال واقعا ی دختر 11 ساله باید ارزوی مرگ داشته باشه انق دوست دارم بمرم اما خب

  4. سلام من یک دختر ۱۰ساله هستم مادرم خیلی منو دعوا میکنه پدرم هم همینطور منو با همه مقایسه میکنن همش میگن برو از فلانی یاد بگیر هیچکس رو ندارم حمایتم کنه مادر و پدرم خیلی بی تفاوت هستن دیروز به مامانم گفتم خون دماغ شدم گفت به من چه ربطی داره میشه کمکم کنید واقعا به کمک احتیاج دارم

  5. سلام. من ۳۲ سالمه و یه ادم افسرده شدم.
    از بچگی باهوش بودم ولی مادرم باهام خوب نبود جلوی مهمون میزد توی دهنم و با دخترای فامیل گرم بود. یادمه وقتی پنج سالم بود جوری که من نفهمم با پچ پچ با دخترعمه ده ! سالم در مورد س.ک.س صحبت میکرد و تا من میومدم پیششون دعوام میکرد! همش منو با بقیه دخترها مقایسه میکرد و از من متنفر بود.
    هیچوقت برام لباس قشنگ نمیخرید به بلوغ رسیده بودم عادت ماهانه شدم برام نواربهداشتی نمیخرید بهم پارچه میداد میگفت استفاده کن! حتی لباس زیر برام نمیخرید دوم دبیرستان خودم با خجالت رفتم خریدم و قایم میکردم.
    سن ازدواجم شد با اینکه خوشگل و تحصیلکرده بودم جلوی همه فامیل از بدیام میگفت و بقبه مسخرم میکردن و بهم میگفتن بدرد نخور! وقتی خواستگار برام میومد و نظرش رو میپرسیدم بهم میگفت پسره از تو سره!!! یعنی التماد به نفسم رو ازم گرفت و منو تبدیل کرد به یه دختر منزوی ضد اجتماعی
    ۳۲ سالم شده خانمی شدم مثل یه بچه و یه دشمن باهام برخورد میکنه …. اگر کسی بهم هدیه بده ناراحت میشه.اگر لباس بخرم ناراحت میشه و تو ذوقم میزنه
    از اتحاد من و خواهر برادرام ناراحت میشه و سریع یه فتنه بینمون بپا میکنه!! قیافش مظلومه و موقع دعوا میزنه زیر گریه و کسی به حرفای من توجه نمیکنه و حق رو به اون میدن
    چند روز پیش تو مهمانی کسی به من توهین کرد به من گفت ابله و ترشیده و همه رو برعلیه من شوروند چون میدونن پشتم خالیه من بغضم ترکید مادرم تا ته مهمانی باهاشون گفت و خندید و به من گفت تو زیادی حساسی
    صدها بار به خودکشی فکر کردم حتی وصیت نوشتم ولی ترسیدم
    به خاطر عدم التماد به نفس نه کار خوبی دارم و نا ازدواج کردم و پول ندارم مستقل بشم
    اینم بگم موقع بدبختیاون فقط منم کمکشون کنم
    نمیدونم چرا ازم متنفره شاید از قیافم خوشش نمیاد چون بارها گفته فلانی خوشگله کاش دختر من بود منو از همه پنهون میکنه
    توروخدا بگید از ابن جهنم چطور بیرون بیام

  6. مادر من خیلی بهم توهین می‌کنه بهم میگه هیچکس سمتت نمیاد مگر از بدبختی بیاد با تو ازدواج کنه شببیه سرطانیایی خجالت میکشم ببرمت بیرون

  7. ببخشید من واقعا دیگه از دست مامانم خسته شدم من خیلی وقت پیش یعنی ۷ سال پیش پدرم از مادرم جدا شد و پدرم یه آدم بی مسئولیت بود که من یه مدت اونجا زندگی میکردم بعد خانواده پدریم منو خیلی اذیت میکردن و پسر عموم هام منو آزار میدادن من اومدم پیش مامانم من از قضا قد خیلی بلندی دارم و نسبت به هم سن و سال هام بلندم و الان ۱۷ سالمه از ۹ سالگی که از اونجا اومدم با مامانم خیلی کردم هنوزم دارم کار میکنم هم درس میخونم ورشته م تجربی هست ولی نمیتونم با مامانم کنار بیام چون مامانم الکی بهم گیر میده و همش غر غر میکنه و میگه من بخاطر قد بلند تو نمیتونم ازدواج کنم و تو باعث ازدواج نکردن من هستی من از دستش خسته شدم ولی نمیتونم جایی برم یا خونه بابام چون اونجا منو اذیت میکنن واقعا نمیدونم چکار کنم

  8. سلام من خانم هستم ۳۰سالمه پسرم ۱۳ ازبچگی خانوادم خیلی خیلی زجرم دادن وبا کتک شوهرم دادن و ۶سال شوهرم فوت کرده ومستقل شدم و هرکاری میکنم نمیتونم خانوادم ببخشم آرزوی مرگ دارم پسرم خیلی منو اذیت میکنه تحقیرمیکنه با اینکه خودمو سوزوندم پابه پاش اومدم درحد توانم خواسته هاش برآورده میکنم و اینکه حس تنفر داره ازم البته ۲سال اینطوریه قبلا خیلی باهم خوب بودیم چشم خوردیم و بعضی وقت میگه میخاد خودکشی کنه و حتی روسفره هم غذابامن نمیخوره البته منم ازبچگی درون‌گرا بودم و باخانواده غذانمیخوردم و الانشم این طوریم همیشه هرجا که میرم حرف نمیزنم فن بیان ضعیف دارم با اینکه باسوادم چون مقصر خانوادم هستن حس بدی بهشون دارم خیلیییییییییی چرا منو به دنیا آوردن

  9. سلام دکتر من هجده ساله ازدواج کردم و متاسفانه مادری دارم که دوست داره طبق میل اون زندگی کنم و فکر می‌کنه کارش درسته من یه جاهایی که ببینم حرفش درسته گوش میکردم ویه جاهایی فقط گوش میدادم عمل نمیکردم به خاطر حرف مردم که نگن مادر نداره خیلی خودمو نسبت به دخالت ها ش به خری کری کوری زدم چون نمیتونم یه زن شصتو پنج ساله رو عوض کنم ولی الان تمام تصمیمات و دخالتهاش روی خواهر و برادرم که تو خونه ان تاثیر گذاشته واونها هم مثل اون فکر میکنن به نظرتون من چه کار کنم

  10. من آدم گوشه گیر و آرومی هستم در واقع فقط وقتی تنهام سعی می‌کنم فعال و شاداب باشم. مخصوصا وقتی کنار مادرمم اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم اگه به کسی بگم با مادرم مشکل دارم همه حق رو به اون میدن با اینکه اون واقعا بهم توهین می‌کنه کنایه میزنه منو با بقیه مقایسه می‌کنه حالا هم که سعی می‌کنم باهاش زیاد هم صحبت نباشم تا دعوا نشه همش اعتراض می‌کنه که بهش کم محلی می‌کنم واقعا از دستش خسته شدم بارها باهاش منطقی حرف زدم اما هوچی گری راه انداخت و بدتر منو متهم کرد من با چنین مادری که حتی نمی‌تونم در مقابلش برای آرامشم سکوت کنم و بسیار خودرای هست چه رفتاری داشته باشم؟

    • مثل خودمی. درکت می‌کنم. ندیده، دوستت دارم. ندیده، از مادرت بیزارم.

      مادر من هم مثل مادر توئه؛ اما از مادر تو نفرت‌انگیزتره. آخه یه خانوم‌جلسه‌ای ازخودراضیه. یه مار خوش‌خط‌وخاله. خرمقدس و خرافاتی هم هست.

  11. سلام من دحتری 9 ساله هستم خیلی حوشحال هستم که برادر یا خواهر کوچک تر ندارم اما پسرخالم پنج سالشه هر موقعه میرم خونه خالم یا هر موقعه میاد خونمون من مجبورم با اون بازی کنم اگر نکنم مامانم میگه چرا باهاش بازی نمی کنی منم میگم اون از من کوچک تره بعد مامانم میگه ربتی نداره من بعضی موقع ها که با دوستام چت می کنم میره به مامانم میگه که سپیتا به من بازی نمی کنه و با دوستاش چت می کنه وقتی اهنگ با هدفونم گوش میدم میاد بلوتوث گوشیم رو قت میکنه بعد اهنگ دافی پلی میشه بعد میره به مامانم میگه سپیتا داره اهنگ های لاتی گوش میده بعد مامانم میاد کلی سرم داد میکشه که تو داری بزرگ تر از سنت کاری میکنی بعد هتفونم عزیز ترین چیزم رات ازم میگیره وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دیوونه شدم از دست پسرخالم

  12. سلام من ۱۸ سالمه به مدت دو ماهه که با مامانم به مشکل خوردم همه چی از اونجا شروع شد که یه دوست جدید وارد زندگیمون کرد یه آدمی که خیلی زبون باز بود و خیلی زبون میریخت خودش میگفت از مامانم خوشش میاد و مامان منم که کمبود داره عاشق اون شد اینقدر اون حرفای محبت آمیز زد که مامانم جذبش شد هرروز یا زنگ میزدن یا میومد خونمون یا میرفتن کافه کلا با هم بودن ولی مشکل من از اینجا شروع نشد از اونجا شروع شد که یه روز رفتیم استخر مامانم و اون جوری دست همو میگرفتن با هم اینور اونور میرفتن انگار ده ساله همو ندیدن منم اصلا محال نمیکرد نمیگفت با دخترم که کنکور داره و بعد مدت ها اومده بیرون وقت بگذارم همش با اون بود حتی من رفتم پیشش پشتشو به من کرد صداش زدم اصلا محل نذاشت موقع برگشت تو ماشین قهر کردم بهم اصرار کرد از خوراکی های دوستش بردارم منم قهر بودم گفتم نمیخوام یه دونه زد تو سرم جلوی همه منم بغضم پاره شد گریه کردم اونم بدون توجه به من با اهنگ که صداش خیلی زیاد بود بادوستش میخوند دابیمش میکرد همو بغل میکردن و منم اینور گریه میکردم هبچی دیگهمه چی شروع شد زنگیم از اونجا نابود شد اون روز بزرگترین دعوای زندگیمو باهاش کردم دست و پاهام میلرزید حالم اصلا خوب نبود تا چند روز غذا نمیخوردم ولی انگار اصلا براش مهم نبود تازه به من میگفت تو خیلی حساسی و همچنان به دوستش زنگ میزد منم که کنکور داشتم کلا درسو کنار گذاشته بودم خلاصه اینقدر من گریه کردم که دیگ بیناییم ضعیف شده بود که اینقدر بابام نصیحتش کرد نمیدونم چی شد که اومد آشتی و گفت من دوستمو کنار میذارم منم قبول کردم وگفتم باشه. تا اینکه یه روز اومد مدرسه دنبالم میخواست بره بیرون گفتم گوشیتو بزار اهنگو و عوض کنم گفت نه یه تماس دارم میبرم منم شک کردم گفتم
    این شکاکیت هنوز هم هست من خیلی دارم اذیت میشم به همه چیز شک میکنم و مادرم اینجوریه که همه چیزو از بچگی از من قائم میکنه ولی وقتی دقت نکنم متوجه نمیشم ولی بعد اون اتفاق دقت من خیلی بالا رفته و میبینم همه چیو قائم میکنه همش بهم دروغ میگه من با دروغ خیلی اذیت میشم حتی به دوستش که قبلا با هم تلفنی حرف میزدن شک نمیکردم الان دارم شک میکنم اون همبشه بلند حرف میزنه بعد یهو شروع میکنه آروم حرف میزنه من میدونم یه چیزی رو داره پنهان میکنه دیگ حتی نسبت به رابطه ی جنسیش هم شکاک شدم هی میگم نکنه الان داره این کارو میکنم از پیش اتاقشون رد میشم میبینم نه بعضی وقتا درو میبندن حالم خیلی بد میشه من از بچگی تو وجودم این فضولی و کنجکاوی و وسواس فکری بوده ولی همیشه بد نبوده.زمانی بد میشه که یه ویزی اونو تحریک کنه و اون دوست عوضی مامانم اون احساس منو تحریک کرد به خاطر همین الان اینجوری شدم و حالا من کنکوریم میخوام این شکاکیت از بین برره وقتی مامانم با تلفنحرف میزنه گوشامو تیز میکنم ببینم چی میگه و تازه یه مشکلماینکه من کنکور داره و اون دوستشو میاره خونمون بهش میگم نیاد میگه مگه چی میشه حالا یه بار اومده دیگ اونم میاد با هم یهو اروم حرف میزنن یهو بلند منم دوباره حالم بد میشه فک میکنم چیو دارن از من پنهان میکنن کلا مامانم از بعد ۴۰ سالگی خیلی عوض شده اصلا انگار یه ادم دیگ شدع بهشم میگم میگه نه حتی خالم هم میگه عوض شده خودش میگهنه من همونم میدونی چی شد رفیق باز شده رفیقاشو به خونوادش ترجیح میده مثلا من خواسته ای داشته باشم سریع انجامش نمیده ولی دوستش بگه سریع میره و انجاممیده همش میره خونش یا بیرون میرن هروز بیش از ۵ بار تلفنی حرف میزنن امکان نداره یه روز همو نبینن یا تلفن نزنن اینقدر ازش بدم میاد که
    من خیلی تنهام همیشه مامانم باهام بود و اینو حس نمیکرردم ولی الان که فقط با دوستاشه میفهمم من روابط اجتماعیه خوبیم ندارم زیاد دوستم ندارم فقط مامانمو داشتم که اونم دوستاش ازم گرفتن تورو خدا کمکم کنین خواهش میکنم????

  13. من مامانم از نظر بچه هایی که الان پیام هاشون رو خوندم واقعا بهتر ببینید منم مامانم طوری هستش که واقعا نیاز به مشاوره داره و من هم برم با مشاور صحبت کنم و اخلاق مامانم و خودم رو بگم بچه ها واقعا مامانایی که ما داریم از نظر خودشون اخلاقاشون خوبه ولی باید فکر کنن به کاراشون ببینن درسته این کار یا نه فکر نمیکنن و همش ما بچه ها رو مقصر میدونن فکر میکنن ما وقتی بزرگ شدیم عادت میکنیم به سیگار یا به مواد مخدر ولی ما آینده مون یک جور دیگه مامانا زود قضاوت میکنن ولی ما هم مقصریم بچه ها ما چقتی میبینیم مامانامون از یک چیزی متنفرن ما بد تر اون کار رو میکنیم و میریم رو مغزشون من اینقد گریه کردم که کنار ابرو هام و پیشونیم اینقدر درد گرفته دیگه دارم روانی میشم امیدوارم مامانامون اخلاقاشون خوب بشه و زود قضاوت نکنن و ما هم بچه های خوبی هستیم و بهتر بشیم

  14. جامعه پر شده از مادر پدرای تاکسیک و احمق که هیچی از نحوه بزرگ کردن بچه هاشون و رفتار باهاشونو نمیدونن و در اصل بزرگترین آسیب رو خودشون به بچه ها میزنن و تهش هم خود بچه هارو مقصر میدونن. واقعا هرکسی نباید مادر بشه. کاش لاقل قبل ازینکه تصمیم بگیرن بچه دار بشن پیش یه روانشناس برن که درصورت داشتن هرگونه مشکلات از بچه دار شدنشون جلوگیری کنن در غیر این صورت اون بچه ی بیچاره یه وسیله میشه که مادر فقط خشم و عقده های از سر بچگی خودشو سر اون بیچاره خالی میکنه… آخه ما چه گناهی کردیم که نمیتونیم خانوادمونو تغییر بدیم؟ مگه تقصیر ماست؟ اینجا فقط ما بچه هاییم که میسوزیم و مادر پدر احمقی که فکر میکنن بهترین مادرو پدر تو دنیان درصورتی که یه مشت بی فکرن که مشکلات عاطفی و روانی از سر و روشون میباره. نه میشه تغییرشون داد نه میشه درستشون کرد نه میشه از دستشون فرار کرد.. تنها راه خلاصی از دست این هیولاها اینه که صبر کنیم بشینیم تا بمیرن. من خودم از مادرم از ته وجودم متنفرم چون اون نه منو دوست داره نه داداش کوچیکمو نه بابامو… میگه هی منو مامان صدا نکن احساس میکنم پیر شدم… سر هرچیز کوچیکی جنگ و دعوا راه میندازه وقتایی که از مدرسه برمیگردم میبینم اتاقمو بهم ریخته و همین دیروز بوم نقاشی ای رو که وقتی 10 سالم بود کشیده بودمش رو پاره کرده بود داداش کوچیکمو انقدر کتک میزنه که بچه 5 ساله از خود مامانش میترسه ولی با این حال من پشت داداشم هستم تا الانم که چی بگم میشه گفت تقریبا خودم بزرگش کردم. ما از لحاظ مالی مشکل نداریم ولی وقتی پای منو داداشم وسط باشه مامانم جوری خسیس رفتار میکنه که انگار ما دشمناشیم. پیش بابام میشه انقدر از منو داداشم بد میگه و به معنای واقعی دروغ و تهمت میزنه بهمون که گاهی اوقات خود بابامم متوجه این میشه که داره دروغ میگه و جدیدا دیگه جدیش نمیگیره. خیلی اذیتم میکنه و منم توی درسام ضعف زیاد دارم چون واقعا توی یه همچین زندگی ای واقعا سخته تمرکزتو بزاری رو درسات منم یازدهمم درسام واقعا سختن و واقعا نیاز دارم که یه امید یا حداقل یکم انرژی داشته باشم که بتونم ادامه بدم واقعا دیگه خسته شدم از دستش فقط منتظرم که بمیره از دستش خلاص شم نمیدونم شایدم دیگه نتونم دووم بیارم و خودمو خلاص کنم ولی اونوقت داداشم چی میشه…؟

  15. من ۱۶ سالمه و با مادرم زندگی میکنم(پدر و مادرم خیلی وقته طلاق گرفتن) مادر من به شدت سختگیر و عصبیه در حدی که چند بار وقتی دفوامون شده مجبورم کرده از داخل جلوی در خونه بخوابم و چند سالی هست که هروقت بحث میکنیم میگه دیگه نمیزارم بری مدرسه و واقعا چندین بار هم اینکار رو کرده یکبار یک هفته نزاشت برم مدرسه تا وقتی از مدرسه خواستنش و من هر باز باید مدت ها التماسش کنم تا بزاره برم امروز صبح با اینکه بارون شدید میومد بهم گفت باید بدون هیچ کاپشن و کتی برم مدرسه و الان هم بهم میگه فردا هروقت دلم خواست از خواب بیدار بشم میبرمت مدرسه و جالبیش اینه که اگه نمره هام کمتر از ۱۹ بشه زندگی رو واسم جهنم میکنه من جدی باید چیکار کنم ؟

  16. باهاش صحبت کنم ? اگر وقت داشت چشم مامان من اینقدر که به خیاط هاش اهمیت میده به من اهمیت نمی ده صبح تا شب که سرکار وقتی خونه است یه مشت نفهم فقط بهش زنگ می زنن ما قرار پنج شنبه مسافرت بریم ولی من اصلاً دلم نمی خواهد برم چون می دانم اونجا هم همش حرف کار کار کار دعا کنید هر چه زودتر از این خونه خلاص بشم

  17. سلام من هم مشکلم همینه چیکار کنم بخاطر همین مشکلم درسم ضعیف شده ۱۴ساله هنوزم خانواده ام به من اهمیت نمیدن

  18. سلام ، پسرم و 15 سالمه، نمیدونم چجوری بگم ولی نمی دونم چرا از مادرم خوشم نمیاد و یجورایی حس نفرت دارم بهش، تنفرم از اونجایی شروع شد که داداشم به دنیا اومد،(8 سالشه) هر دعوایی میشه باعثش داداشمه و مادرمم پشت اون بیشتر وایمیسه، آخرش دعوا رو به یه جا دیگه ربط میده که اصلا ربط خاصی نداره به موضوع دعوا، یا اینکه منو پدرم در مورد یه چیز خیلی خیلی ساده و ابتدایی بحث میکنم و قراره که خاتمه پیدا کنه ولی مادرم همیشه پیاز داغش رو زیاد میکنه بحث رو خیلی جدی میکنه (مثلا قرار بوده یه تخته چوب رو ببرم انباری و سه روز طول کشیده چون امتحان داشتم وقت نکردم ببرم پایین و پدرمم این رو میدونست، بعد سه روز رفتیم جایی، مهمونی .چون یه استراحت بین امتحانات بود رفتیم، بعد اینکه برگشتیم در خونه رو که باز کردم تخته چوب پشت در افتاد زمین و صدای تقریبا بلندی داد، قبل اینکه پدرم چیزی بگه مادرم هعی میگفت چند روزه بهش گفتم ببره پایین این تخته چوب رو ولی گوش نکرد، پدرمم نمی دونم چجوری خام حرفش شد) این یکی از کارای پیاز داغ کنش بود. نمی دونم چرا بیشتر وقت ها دهاتی بازی در میاره، همش میخواد با کلاس رفتار کنه، در حالی که عادی رفتار کنه بهتره، یا وقتی که یه سریال میبینه که مادر خونه بخاطر کمبود غذا، کم غذا میخوره، ادای اونو در میاره در حالی که غذا زیاده، همیشه منو جلو بقیه خجالت زده میکنه در حالی که میدونه اون چیزو نباید بگه یا دروغ میگه، من همیشه دیر دیر پاشم 9 صبحه مگه اینکه شبش تا دیر وقت بیدار باشم تا 11 میخوایم، ولی جلو همه میگه به زور تازه 11، 12 پا میشم واقعا زبونش تلخه نمی دونه چیو کی و چه زمانی بگه مثلا بعد دعوای منو داداشم که طرف اون بود(طبق معمول) ازش پرسیدم واقعا من بچه ی توعم؟چرا همش طرف اونی؟ گفت :نمی دونم دوست دارم! گفتم یعنی چی؟گفت :شاید اصلا بچه ی من نیستی! (خب این یعنی چی که به بزرگ ترین بچه ت و بزرگ ترین پسرت همچین حرفی رو میزنی؟) واقعا دارم دیوانه میشم، داره مثل یه نامادری و زن بابا رفتار میکنه یا مثلا بین داداشم و دختر خالم دعوا میشه ولی حتی یه کلمه هم چیزی نمیگه این رفتاراش داره حرص منو در میاره ، دارم کلافه میشم حالم بد شده از این که ازش میپرسن این پسر بزرگته؟ اونم میگه اره لطفا یه راهنماییم کنین، ممنون میشم

  19. سلام من یه مادرم دخترم تو سن ۱۴ سالگی هست ومن یه اشتباهی کردم دخترم‌پیام های من رو دید و الان میگه ازت متنفرم ولی من توزندگی هیچ چی براشون کم نزاشتم همیشه اولویت زندگیم دخترام و همسرم بودن نمیدونم الان باید چطور برخوردکنم که این حس رو ازبین ببرم بهش گفتم من اگراشتباهی هم کردم به من فرصت بده ولی اصلا کوتاه نمیاد و میگه فرصتی بهت نمیدم نمیدونم شاید با گذر زمان دوباره برگردیم به روزای خوب لطفا راهنمایی کنید

  20. نمیدونم از کجا شرو کنم من ی دختر 13 سالم ک از همه چی محروم نمیتونم مو رنگ کنم نمیتونم برم خونه دوستام نمیتونم برم بیرون با دوستام برم تو گوشی زیاد برم مدام از طرف مادرم سر زنش میشم و یکاری کرده سر چیزای الکی دعوا کنم باهاش حتا شاید باورتون نشه من نمیتونم بیدار بمونم شبا بیشتر از ساعت 12نمونش همین الان ک یواشکی تو گوشی ام واقن نمیدونم چیکار کردم باهام اینطوریه میشه کمکم کنید؟

  21. دختری که کمکتون میکنه

    بذارید به همتون کمک بکنم همتون همتون و همتون خوب بخونید چی میگم میبینید که متنفرید! زمانی که حالتون خیلی خوبه و ریلکسین تو مغزتون بگین هنوزم ازش متنفری؟ به خودتون دروغ نگین چون فقط شماعید حالا اگه جواب اره بود بذارید بگم چی کنید این نظر تغییر نمیکنه و تا اخرش همین میمونه حالا چرا گریه چرا ناراحتی؟ ادم هرچقد از یه نفر متنفر باشه کمتر بهش اهمیت میده گریه کردن برای اون فرد ینی براتون اهمیت داره و انقد دوستش دارین که وقتی باهاتون بد بوده گریتون گرفته و ناراحت شدید اهمیت ندید به هیچ وج براتون مهم نباشه حرفاشون و تا اخرش ادامه بدین اونا دست بر نمیدارن اوکی؟.؟؟.

  22. سی و شش سالمه مدیر یه مجموعه هستم از خانواده فقیر و بی فرهنگ خودم رو بالا کشیدم ارشد دارم و کلاسای رشد شخصی زیادی رفتم اما هم من هم خواهر برادرام نمیتونیم مسائل مادرم رو حل کنیم. مادرمن تو ابتدایی ترین مسائل ارتباطی اجتماعی مشکل داره خیلی بد و زیاد غذا میخوره همیشه دور دهنش غذا معلومه همیشه بوی عرق میده همیشه لباسهاش نامرتبه همیشه منو مورد بی احترامی قرار میده من چون خودم رو بالا کشیدم و فاصله فکری فرهنگی زیادی با خانوادم دارم الان نمیتونم از بین خواستگارام کسی رو انتخاب کنم حتی جرئت نمیکنم خونه راشون بدم از بس مادرم هر رفتارش موجب شرمساری و شرمتدگی و ابرو ریزی در همه عمرمنو خواهر برادرام نفهمیدیم باید با مادرم چیکار کنیم.به نظر شما من چیکار کنم دیگه تحمل مادرم رو ندارم انرژی روانی زیادی از من میگیره و حضورش باعث شده من نتونم ازدواج خوبی بکنم میترسم آبروم رو ببره چون برای دوتا خواهرم این بدبختی و شرمساری رو داشتیم و اونا خیلی غصه میخوردن و من واقعا نمیدونم باید باهاش چیکار کنم هرچی هم تلاش کردیم تغییرش بدیم نمیشه

  23. من از ۶ سالگی مادری داشتم که دنباله لاس زدن با مردهای همسایه و مردهای فامیل بود. الان که سنش به ۶۵ سال رسیده هنوز دنباله کثافت کاری می رود. خیلی علاقه به این کارها دارد. حتی خودش میگوید با همه مردی دوست دارم بخوابم. معلوم نیست در روز چند بار با مردهای غریبه رابطه دارد. نمی دانم چه کنم.

  24. من حالم از مامانم بهم میخوره حتی از بابام اینا اعتماد بنفسمو نوجونیو همچیو ازم گرفتن تو این دوره و زمونه یه لباس درست و حسابی ندارم نمیخرن برام با اینکه وضع مالیشونم خوبع
    من میخوام خودکشی کنم ولی هر دقیقه داداش کوچیکم میاد جلو چشمم من واقعا خستم شبو روزم شده گریه حتی نمیزارن بیرون برم اصلا زندگی نکردم انقد خودخواهن از نظر محبت من زیر خط فقرم

  25. سلام من با پدر و مادرم مشکل دارم و من و مادرم همیشه با هم دعوا می کنیم و من امروز از سر درد ۵ تا قرص خوردم تا خوب شدم مادرم زبون فوق العاده تلخ و زننده ای داره و همیشه من و با دیگران مقایسه میکنه و همیشه از من به پدرم بد میگه و وقتی دعوا می‌کنیم صحبت ها و حرف های من رو به پدرم میگه ولی نمیگه که خودش چه بی احترامی هایی کرده و همیشه منو نفرین میکنه و میگه شبیه فلانی هستی ولی تا به خودش میرسه میگه من بهترین مادر برای تو هستم و من هیچ عیب و ایرادی ندارم من مدرسه میرم و تجربی ام و فقط می خوام درس بخونم از این کشور برم و از دست پدر و مادرم رها بشم من هیچوقت تنهایی بیرون نرفتم هیچوقت با دوستم بیرون نرفتم و هیچوقت من به خونه دوستام یا دوستام به خونه ما نیومدند بخاطر اینکه مادرم خوشش نمیاد منو بیرون نمی برند یعنی واقعا افسرده شدم و فقط دلم میخواد این روز های مزخرف زندگی تموم شه من فقط از شما کمک می خوام که چی کار کنم با این پدر و مادرم که دست از سر من بردارند ممنون میشم راهنمایی کنید

  26. من از مادرم بدم میاد تا یه چیزی میشه نفرین و ناله میکنه میزنه من رو تنبیه میکنه حالم ازش بهم می‌خوره….من یه دختر ۱۳ ساله هستم که کقتی دوستام رو میبینم حصودیم میشه پدرم خیلی خوبه اما مادرم چیز های بد درباره من به پدرم میگه و اون هم اصبانی میشه ….واقعا خسته شدم بدون اجازه گوشیم رو میخواد چک کنه اتاقم رو میگرده و سعی میکنه چیزی پیدا کنه خب من تا الان چیزی بهش نگفتم صدام رو بلند نکردم ولی خسته شدم تروخدا بهم بگید چیکار کنم واقعا احساس میکنم هر روز میمیرم و زنده میشم بخاطر کوتک هایی که میخورم نمیزاره با دوستام زیاد بیرون بمونم زمانی که از خانواده پدر و مادر و خونمون دور هستم تازه احساس آرامش میکنم تازه میفهمم خوشحالی یعنی چی
    من فقط تا سن قانونی باید صبر کنم تا ازشون دور شم هرچند دوری پدرم رو نمیتونم تحمل کنم ولی دیگه نمیتونم بمیرم و زنده بشم .

    • ببین تو باید ببینی به چه چیزی علاقه داری و درون اون غرق شی خودتو تو رویاهات ببین و از دنیای واقعی دور بمون با خودت بگو هدفت چیه دنبالش برو اگه نقاشیه انقدر بکش تا درونش غرق شی تا به سن قانونی رسیدی از مادر و پدرت جدا شو ی فیلمی ، سریالی چیزی ببین و تا می تونی از دنیای واقعی دور شو ی بازی هست به اسم روبلاکس خیلی معروفه تو هر چیزی می تونی بازیش کنی لب تاب گوشی هر چیزی . همیشه ی کتاب درسی بزار کنارتاگه داشتی با لب تاب بازی می کردی و مامانت اومد سریع در لب تاب رو ببند و کتاب درسیت رو باز کن و تظاهر کن که داری درس می خونی اگر هم گوشی داری که هر موقع مامانت اومد سریع تو لباست قایمش کن بهترین فکر این که چراغ اقاقتو خاموش کنی و با گوشیت روبلاکس بازی کنی و در اتاقتم بسته باشه وقتی که دیدی که در اتاقت داری باز میشه گوشیتو زیر پارچه ی تختت قایم کنی و خودت رو به خواب بزنی واسه من که جواب میده اگه زیاد این کارو تکرار کنی می تونی تو یک ثانیه انجامش بدی فقط باید همیشه تو ذهنت استراتژی داشته باشی و آروم باشی وقتی مامان و بابات خونه نیستن با خودت هی تمرین کنی تو مدرسه اول از همه سر کلاس حاضر شو در حدی که حتی ناظمتم نیومده باشه اگه تمرین کنی می تونی اینجوری باشی چون منم اینجوری ام اول صبح ها می تونی تا بچه های کلاستون نیومدن با خودت بازیگری تمرین کنی برای غم باید یاد شرایط بد زندگیت بیوفتی برای ترس باید به چیز های ترسناک بیفتی برای شادی باید به یاد چیز های خنده دار و مسخره بیوفتی برای عصبانیت هم باید به یاد ظلم هایی که بهت شده بیوفتی اون وقت می تونی خوب جلوی مامان و بابات نقش بازی کنی راستی با باباتم درد و دل کن و بگو حقیقت چیه اگه بازیگر خوبی شده باشی میتونی ی گریه ی فیک هم براش بزنی اگرم نمی خوای گولش بزنی مهم نیست اما هر موقع هر اتفاقی افتاد سریع تر از مادرت حقیقت رو بهش بگو این جوری می تونی تا 18 سالگیت دووم بیاری .

  27. سلام وقت بخیر…من ۲۶ سالمه و کارشناسی مهندسی دارم از یه دانشگاه خوب ..متاسفاته تا به امروز از وقتی که یادم میاد درگیر درس و کار بودم و همیشه هم دوایدم ..تو سن ۱۹ سالگی متوجه شدم که انتخاب درستی برای رشته تحصبلیم نداشتم و اینده ی مهندسی منو ارضا نمیکرد تصمیم به بازگشت گرفتم و خاستم انصراف بدم ولی مادرم به شدت مخالفت کرد و با گریه ها ی فراوان و وعده هایی ک به من داد که درستو بخون کار هم پارتی داریم پیدا میکنیم منو ترغیب کرد به ادامه دادن. درحالی که من قلبا میدونستم این راهم اشتباه و دنیای من نیس ولی ادامه دادم و درسمو تموم کردم برای ارشد تصمبم گرفتم رشتمو عوض کنم و یه رشته دیگ برم قبولم شدم ولی بازم اون اینده ی ک من میخاستم با اون رشته هم عملی نمیشد و انصراف دادم و امریه گرفتم و رفتم خدمت و بعد خدمت با اینک تصمبمو گرفته بودم که مجدد از صفر شروع کنم و مجدد کنکور سراسری بدم باز مادرم فشار روی من اورد که درستو خوندی خدمتم رفتی باید کار کنی من رفتم دنبال کار و یه کار غیر مرتبط مشغول شدم ولی درکنارش خاستم تلاشمو بکنم درسمو بخوتم بعد چند وقت اجبار مادرم روی ازدواج من شروع شد و خداروشکر این مسیله رو نزاشتم عملی بشه…الان ازادم سرکارم نمیرم و مشغول درسم برای کنکور ولی وقتی به سنم نگا میکنم وقتی به کسایی ک همسن خودم هستم نگا میکنم نسلت به مادرم حسر نفرت میگیرم ک منو به پوچی رسوند ..ضعیف میشم نسبت به هدفم و حس میکنم سردرگمم درحالی ک هدف دارم نقشه راه دارم ولی وقتی این افکار میاد تو ذهنم ناخودگاه میترسم از باختن و غرق افکار منفی میشم …میدونم بهترین راه بها ندادن به این افکاره ولی این سنی که من گذشته این همه مسبری ک من رفتم و بی ثمر بوده اونم فقد بخاطر اصرار مادرم منو اذیت میکنه ….نیاز داشتم با یه نفر صحبت کنم:)

  28. دختر ۲۷ سالمه و داداش ۱۱ساله دارم.نمیدونم چطور از کینه هایی که به دل میگیرم رها بشم . مادرم خیلی منو اذیت میکنه وقتی بیمار میشم خوشحال میشه. وقتی شکست عاطفی خوردم برا عروسی عشقم تمام و کمال آماده شد. هر روز دعا بد میکنه. تحقیرم میکنه وخودشو مظلومیت میزنه وقتی میبینه حق باخودش نیس. یاحتی فیلم بازی میکنه . از صبح تا شب شاید یکی دو ساعت آروم باشه بخنده بیشتر وقتا سرم غر میزنه از زمینو زمان راضی نیس. مثلا من چند سال بیماری شدید داشتم یکبار توی حیاط از حال رفتم اما اون از کنارم رد شد و رفت داخل خونه‌.حتی یکبار نشد قرصی به من بدهه یا موقعی که تب داشتم هوایم رو داشت و همش جلوی روم میگفت خداکنه بخوابی و صبح پانشی و بمیری با اینکه خیلی دختر آروم بودم همه هم میدونن تا الان تحمل میکنم.(شخصیتم طوری هست که دوست ندارم مشکلاتمو به کسی بگم حتی به دوست صمیمیم.و وقتی کسی ناراحتم میکنه دور میشم و تو حیاط قدم میزنم تا وقتی که آروم بشم یا حسمو تو دفتر مینویسم) من اینکارو میکنم تا هم آروم بشم هم مادرمو ببخشم و کارشو فراموش کنم اما اون هر روز یه رفتاربد جدیدی ازش سرمیزنه و باز دوباره ناراحتم میکنه و کینه میگیرم. میخوام آرامش داشته باشم .امسال به خودم گفتم هر کاری میکنه بیخیالش میشم حتی اگه حقمو بگیره فقط آرامش ذهنی خودمو میخوام اما بعضی اوقات به داداش ۱۱ سالم آسیب غیر مستقیم میزنه با حرفاش و زیرکاریهاش اونوقت باید ازش دفاع کنم دیگه مجبورم بحث کنم باهاش تا دستبرداره ازش. من بزور مسولیت خودمو تحمل میکنم حالا باید حواسم به ذهن داداشم باشه که آسیبی بهش نزنه. من فقط آرامش میخوام چطور ببخشمش و کینه به دلنگیرم؟ ۲ اگه بخشیدمش بازم رفتارای بدی میکنه دوباره دلگیر میشم!حتی یاد کارای قبلشم میوفتم به علاوه رفتا

  29. خب مامانم کار می‌کنه و کارش داخل خونه هست و مشتریا رو داخل خونه میزاره کار کنن واقعا دیگه حریم شخصی و چیزی ب اسم خونه نداریم همین خونه رو هم بابام بهم داده ولی مامانم اصلا نمیزاره یذره آسایش داشته باشیم نزدیک هفت ساله وضع خونه ما شبیه کارگاه ها بهم ریخته و بدون ارامشه مامانمم که اصلا مادر حساب نمیشه و واقعا کاری ک بشه اسمشو گذاشت مادری کردن انجام نمیده حالا این به کنار ازون پونزده میلیون یه هزاری به ما نمی‌رسه میخوام کارشو از خونه بندازم بیرون چیکار کنم واقعا آدم بدون پول حتی نمیتونه دو قدم راه بره واسه کوچیکترین ویزامونم پول نمیده خیلی حقیرمون کرده وقتی پولو میزنه ب کارت مامانم همرو میده ب مشتریاش

  30. سلام من ۴۰ سالمه خانم هستم دوپسر دارم اولی ۱۸ودومی۱۲ سالش هست منم از مادرم متنفر هستم ما ۶ خواهر هستیم ویک برادر داریم مامانم داداشمو خیلی دوس داره داداشم فرزند اول خانواده هست بعد اونم فقط دوس داشت پسر به دنیا بیاره ولی از شانس بدش همشون دختر بدنیا اومدن همیشه هم به جون داداشم قسم میخوره چون عزیزترینش اونه تو بچگی خیلی از داداشم ومامانم کتک خوردم مامانم همیشه دختراشو مسخره میکرد راه رفتنمونو مسخره میکرد یه جوری شده بود که من نمیتونستم از خونه برم بیرون فکر میکردم همه راه رفتن منو مسخره میکنن دوتا از خواهرامو دوس داشت چون درسشون خوب بود واز نظر ظاهر شبیه خودش بودن به من همیشه میگفت شبیه مادرشوهرش هستم منظور مادر پدرم با پدرمم رفتارش خوب نبود اونو هم تحقیر میکرد خیلی چیزا هست ولی نمیتونم بگم با غریبه ها بهتر از ما رفتار میکنه الان سه ماهه باهاش کلا قطع رابطه کردم اصلا سراغمو نمیگیره بدبختم کرده خیلی ازش متنفرم خیلی لطفا کمکم کنید

  31. من هم مثل شما هستم و شما رو کاملا درک میکنم چون خودم از شما بدترم مامانم تا وقتی خوشحال بود پیش داداشام بود اما وقتی کار داشت من رو صدا میکرد اصلا بهم اهمیت نمی‌داد اما ی چند روزی دیگه زیادی شورش رو در آورد من گوشیم رو بیشتر از خودم دوست دارم اما مامانم سعی میکرد همش منو از گوشیم جدا کنه و اونو ازم بگیره بدون هیچ دلیلی و منم ک حرفی میزدم سریع ب بابام می‌گفت و بابام هم ی مورد تنبیهع دیگه برام در نظر می گرفت کلا زندگی من فقط پر از درده تنها چیزی ک تو زندگیم بهم پا داد غم بود ک هیچ وقت هم ترکم نکرد من العان ۱۳سالمه تا اینکه ی روزی رسید مامانم خیلی باهام خوب شد و اصلا همه چی رو برام می‌گرفت منو با پسر دوستش آشنا کرد و موهامو خودش رنگ کرد اما واقعا باورم نمیشد تا اینکه فهمیدم در عوض این کارا ازم ی چیزی میخواد ک واقعا خودم نمیتونستم تصورش کنم درک کردنش واسم سخت بود ازم میخواست ک …….

  32. منم ی دخترم و ۱۵سالمه از مادرم متنفرم بخاطر اینکع همیشع منو مقایسع کردع، تحدیدم کردع، نفرینم میکنع، باهام دعوا میکنع، همیشع منو تحقیر میکنع جلوی هرکسی جلوی فامیل تحقیرم میکنع ی روز ندیدم کع ازم جلوی فامیل تعریف کنع همیشع از بردار و خواهر کوچیکم طرفداری کردع انقد پیش خواهر و برادرم تحقیر یا نفرینم کردع بردار و خواهرم هم مثل مادرم همون کار ها رو میکنن تا ۸سالگیم همع چیز خوب بود ولی بعد از ۸سالگی مادرم زندگی رو برام جهنم کرد محدودم کردع بهم میگع هرز.ه من الان ۱سالع با ی پسری دوستم و مادرمم میدونع ولی همیشع بهم میگع هرزع و نفزینم میگنع میگع کاش تورو بدنیا نمیاوردم جلوی فامیل تحقیرم میکنع از مدرسع میام خسته و کوفته شروع میکنع بهم دستور دادن مقایسم میکنع همیشع بهم سرکوفت میزنه کع تو اندازع خواهر کوچیکت نمیشی جلوی همع جوری رفتار میکنع کع انگار مادر خوبیع ولی وقتی میام خونع تحقیرم میکنع کتکم میزنع اذیتم میکنع تحدیدم میگنع دیگع خسته شدمممم
    یحوری شدع کع وقتایی کع مدرسع تعطیلع ی کاری میکنع کع ارزو کنم کاش هر روز برم مدرسع حداقل شدع ی چند ساعت ارامش داشتع باشم ولی وقتی میام خونع بابام رو هم تحریک میکنع تا باهم غر لزنن دعوام کنن در حالی کع هیچ کار اشتباهی نکردم و وقتی جوابشونو میدم شروع میکنن بع تحقیر کردنم نفرین کردنم منم برای خلاصی از دست غر زدناشون بع اتاقم پماه میبرم و خودمو اونجا زندانی میکنم و احساس میکنم تو خانوادع اضافیم تا الانم دوست مورد اعتمادی ندارم کع باهاش دردودل کنم چون بد ضربه خوردم افسردع شدم روحیم اسیب دیدع و الانم کع نزدیک امتحانا هست نمیتونم تمرکز کنم و درسمو بخونم ولی درسم خوبع و دختر ارومی هستم البتع تا ۹سالگی دختر شر و شیطونی بودم بعد اون ی افسردع شدم و الانم وقتی میریم مهمونی زیاد با فامیل حرف نمیزنم چون بعدش وقتی میایم خونع مامانم تحقیرم میگنع نفرینم میکنع و وقتیم تو مهمونی میرم تو گوشی میگع تو گوشی داری هرز.گی میکنی الان بگین من چیکار کنم همین الانشم دارم گریع میکنم و بع خودکشی فکر میکنم ۲بار خودکشی ناموفق داشتم و الانم میخام خودکشی کنم تا خلاص شم خسته شدم بخداا

  33. من با ۳۰ سال عمر از مادرم متنفرم کاش بجای پدرم چند سال پیش مادرم میمرد و من انقد بدبختی نم کشیدم

  34. منم از مادرم متنفرم چون تمام تصمیمات زندگیمو گرفته اصلا حریم خصوصی برام قائل نیست وقتی بهش میگم مظلوم نمایی میکنه عصبی خودشیفته ست هیچی براش مهم نیس دوس دارم تنها باشم اون یه روانیه ولی خودش قبول نمیکنه

  35. با سلام خدمت دوستان عزیز . من 35 سال سن دارم و در این سالها اتفاقاته بدی برای من افتاد. بچه که بودم دندان عفونتی داشتم. که حدود 7 8 سال این دندون بیچارم کرد. عفونت از این دندون بیرون میومد. اینقدر بوی بدی میداد که هیچ کس حاضر نبود از یک متری من رد بشه . این دندانه عفونتی تا وسطای دبیرستان مرا فلج کرد. اواخر دوره راهنمایی بود که کتفم درد گرفت.درد کتف بدتر از همه بود . من نمیتونستم از خونه بیرون بروم. یه زیرپوش یا رکابی نمیتونستم بپوشم. زندگیم فلج شده بود. به ناچار پولی جفت و جور کردیم و عملش کردیم. ولی فایده ای نداشت. من باید از صبح تا شب لخت و دولا دولا راه میرفتم. حالا این درد ها به کنار من پدرم معتاد بود. به همه چیز بی توجه بود. او حدود 15 سال از مادرم بزرگتر بود. از نظر زناشویی به مادرم بی توجه بود. مادرم هم از نظر جنسی خیلی فعال بود. بسیار ولنگار بود.حجاب درستی نداشت. با مردهای غریبه زود صمیمی میشد.با مردهای فامیل شوخیهای جنسی میکرد. و من تمام این اتفاقات را میدیدم. او اصلا اهل حرام و حلال نبود. گناه و غیر گناه را تشخیص نمیداد. روزی صدبار حرف زشت و ناپسند میزد. به خدا قسم به تمام پیغمبران قسم من با گریه و درد و ناراحتی به او غر می زدم تا حرف زشت نزند. اینقدر بد دهن بود که باور نمیکنید.پدرم غیرت و تعصب نداشت.حرفهایی با پدرم عنوان میکرد که من با شنیدنش آب میشدم. در مدت 30 سال کارهایی از او دیدم که از هیچ زنی ندیده بودم. در جوانیم با دو سه مرد دوست بود. کارهایی میکرد که باعث میشد من جلوی فامیل خجالت بکشم. این زن نگذاشت من در زندگی آب خوش از گلویم پایین برود. مثلا شوهر خاله ام اومده بود تو خونه کارهای بنایی انجام دهد. من روی پشت بام بودم خواستم بیام صداش بزنم که دیدم شوهر خاله ام روی مادرم افتاده است و دستهاشون تو دست هم گره خورده و دارند عشق بازی میکنند. من که دیدم شوهر خاله که در رفت. مادرم هم با عصبانیت گفت تو هیچی ندیدی. برو تو کوچه بازی کن. منم چون مریض بودم فقط گریه کردم و رفتم . .مردی بود به نام اسفندیار کمی مسن بود. ولی هیز بود.. میخاستیم کپسول گاز پر کنیم. اون مرد آمد . یک پیکان بار داشت. من میخاستم برم جلو ماشین پهلوی مادرم بشینم که مادرم نگذاشت.. با لحن تند گفت برو عقب بشین. اسفندیار و مادرم جلو نشستند. ماشین در حال حرکت بود که دیدم دست اسفندیار روی زانوی مادرم آمد. بعد جلوی مادرم را لمس کرد. گردن مادرم را گرفت و کشید طرف خودش . من بغض کرده بودم راه گلویم بسته شده بود. جوری رفتار میکردند که انگار من پشت وانت نیستم. . گردن مادرم را بوسه باران کرد. مادرم نه ناراحت شد. نه ازش دور شد. فقط میخندید. به خدای احد و واحد چنان حالی داشتم که تا کسی سرش نیاید نمیفهمد من چه کشیده ام. 30 سال است که این اتفاقات گلوی مرا گرفته است. ببخشید که ناراحتتان میکنم ولی اگر نگویم میترکم. یه مردی بود به نام مصطفی جگرکی که با او من و مادرم بیرون میرفتیم. من باید همیشه عقب سوار میشدم. و طبق معمول مادرم پهلوی اون حرامزاده می نشست. صد بار دیدم که دستهایش روی زانوی مادرم بود. مادرم هیچوقت خجالت نمیکشید. هزاران بار من به مادرم غر زدم. دری وری گفتم. ولی او اصلا حرفهای مرا نمیفهمید. منزل اقوام که میرفتیم این مادر احمق و ولنگار من همیشه پرچمش دنبالش بود. تا میخواست به دستشویی برود اول پارچه پریودش دنبالش بود. نه قایم میکرد و نه مخفی اش میکرد. همه پسران فامیل می دیدند که این زن با کهنه پریودش به توالت می رود. تا میتوانستند به من متلک و حرفهای زشت می زدند. هیچ وقت از هیچ کدام از خاله یا عمه یا زن عمو و زنهای دیگر همچین کارهایی نمیدیدم. نمیدانم چرا فقط مادر من تمام کردار زشتش آشکار بود. پدرم تنها که بودیم از مسائله زناشوییش و اتفاقاتی که بین او و مادرم رخ داده بود برای من میگفت. میگفتم بابا آخه اینا ربطی به من نداره . خودتون با هم باید مشکلتون رو حل کنید. گریه میکرد میگفت مادرت منو با حرفایه رکیکش آزارم میده. به قدری حرفهای زشت و کثیفی به پدرم میزد که اصلا نمیشه بازگو کرد. خلاصه چند سالی هست که پدرم به رحمت خدا رفته. و ما تقریبا زندگی آرامی داریم. مادرم نماز شبش ترک نمیشه. مسجد میره. توی بسیج عضو شده. خیلی فعاله. با خانما حوزه میروند. جهازیه برای مردم تنگ دست تهیه میکنند. خلاصه خیلی فکرم راحت شده بود. حالا فهمیدم با یه جوون دوست شده. والا دیگ خسته شدم. نمیدونم از چه راهی وارد بشوم. تو را خدا راهنماییم کنید.

  36. دیگه از خودم خوشم نمیاد و مامانم میگه باید تو خونه بمونی نمیدونم چیکار کنم منم دوس دارم مثل دوستام برم بیرون خوشبگذرونم ولی میگه فقط باید با من بیای بیرون ازشون متنفر شدم و دیگه دلم نمیخاد باهاشون حرف بزنم

  37. من مامان خیلی عصبی دارم می خواستم درموردش باهاتون صحبت کنم. من خودم۱۶ سالمه و یه خواهر ۴ ساله دارم مامانم کلا به هر چیزی گیر میده و همش عصبانی همش از دستم شاکیه واقعا دلیلشو نمیفهمم مثلا امروز برد منو بیرون واسم لباس و .. خرید همش میگه تو توی خونه بهم کمک نمیکنی بی دلیل عصبانی میشه باهام حرف میزنه ولی خیلی سرده باهام هرکاری بگه انجام بده همون لحظه باید انجام بشه وگرنه فورا عصبانی میشه خودش انجام میده و بی محلی میکنه سرحال نیس همش شاکی و ناراحت زیاد میخوابه مثلا تا ۱۱ یا ۱۲ بیدار میشه البته منم همینطوریم سرحال نیستم انرژی ندارم و اصلا علاقه ای ندارم وقت بگذرونم باخانواده یا کمک کنم من ادم استرسی و خجالتی هم هستم ابجی کوچیکم هم ناخوناشو میکنه به خاطر استرس

  38. اگه به مامانم بگه ازش متنفرم و آرزو می‌کنم بمیره متمم میزنه؟یا بلای بدتری به سرم میاره؟ مامانم خیلی آسیب دیده مطمئنم ناراحت میشه اگه منم ازش بدم بیاد دلم واسش میسوزه عاشقشم دوسش دارم نمیخوام بهش آسیب بزنم اما دلم میخواد زجر بکشه دلم میخواد با کارد آشپزخانه تیکه تیکه کنم مامانمو ازش متنفرم امیدوارم بتونه زندگی شادی داشته باشه اما خیلی سختی کشیده تا همینجا هم نمیتونم از خدا بخوام که بلایی سرش بیاد
    مامانم آدم بدی نیست من خیلی پر توقعم بهم خیلی بها داده شده اگه کمتر بشه اهمیتی که بهم میده عصبانی میشم ازش دلخورم ناراحتم حس بدی دارم نسبت بهش دلم میخواد ازش دور شم صداشو نشنوم اما دلم نمیاد که آزارش بدم

  39. از مادرم متنفرم حس میکنم ممکنه که بهش آسیب بزنم بچه که بودم وقتی مامانم دعوام میکردم ناراحت می‌شدم و دلم میخواست که خودمو بکشم اما الان عوض شده و دلم میخواد که بکشمش خیلی وقتا که ازش ناراحت میشم دلم میخواد بلند شم یه چاقو ور دارم و بهش حمله کنم اولش فقط در حد یک ثانیه فکر بود اما الان شدید شده و میدونم که یک روز واقعا قراره واسه قتل بهم حکم ابد بدن شایدم اعدام همین امروز حس کردم که دلیلش اینه که مشکل روانی دارم و به کمک نیاز دارم و اگر نه در آینده نزدیک به اطرافیانم آسیب میزنم پدر و مادرم از هم جدا شدن اما نمیتونم پیش بابام هم برم چون اونم آدم خیلی خوبی نیست و پیش اونم راحت نیستم و همچنین منو نمی‌خواد
    خواهش میکنم کمکم کنید دوست ندارم در آینده اسمم قاتل باشه و توی زندان از کارم پشیمون باشم

    • تو آدم بدی نیستی
      فقط به بعضی فکرهای تو ذهنت پر و بال نده
      دیدی یکسری چیزا رو وقتی بیرونی می‌بینی ولی وقتی بهش می‌رسی می‌بینی اونی نبوده که دیدی و سراب بوده؟ اینجور فکرها هم همینه. با اینکه میدونم نفرت زیادی از مادرت داری منم همینطور. تو ذهن من هم این فکرها اومده و فگرهای مختلف دیگه. ولی همه فکرهای تو ذهنمون به ما مربوط نیست و قرار هم نیست رنگ واقعیت به خودشون بگیرن.
      برای وضعیتت هم رو به جلو حرکت کن، سعی کن رو خودت و زندگی خودت متمرکز باشی(انگار دارم به خودم میگم) تا بقیه. همینطور تحمل کن تا بمیرن. بذار به روال طبیعی عمرشون رو بکنن و بمیرن. نه اینکه هیچ کاری نکنی و منتظر بمونی‌ها. تو کار خودت رو بکن و فوکوست روی مرگ شون نباشه.

  40. من ۱۵ سالمه و مادرم منو فقط بخاطر نمره میخواد حتی وقتی که نمرم بالا باشه هم بهم اهمیتی نمیده اما وقتی میرسه به ۱۹ و ۱۸ و ۱۷ منو فحش میده و تهدید میکنه هیچ وقت بهم اهمیتی نمیده و همیشه بهم دستور میده و همیشه خستم ولی وقت استراحت ندارم واقعا چرا باید برای موفقیت ما همچین کاری کنید؟ این بیشتر زندگیمون به باد فنا میبره یکم به فکر ما باشن زندگیمون از این رو به اون رو میشه

  41. من اگه به آخرت اعتقاد نداشتم، پدر و مادرم رو به طرز فجیعی می کشتم، بعدش هم خودم رو بی درد (با قرص خواب) می‌کشتم. خیلی دلم می خواد بسوزونمشون. بیشتر از ده ساله که در حسرت خردکردن استخون‌هاشونم، ولی حیف که اعتقاداتم دستهامو بسته. اعتقادات بازدارنده‌م فقط ترس از عذاب اخروی خودم نیست؛ امیدم به مجازاتشون توی اون دنیا هم هست.

  42. من از مادرم بدم میاد اون رو سرم داد میزنه گوشیمو میگیره وفلان فلان فلان الان 4 ساله باهام بد رفتاری میکنه همین الان سرم داد کشید و گفت گمشو تو اتاقت من میخام خودکشی کنم ازپس غر میزنه

  43. من در مورد پسرم سوال دارم ایشون هفت سال و نیمه هستن و دو سال از من دور بدون قبلا همیشه بیرون از خونه وقت میگذروندیم ولی توی این دو سال با تبلت و این جور بازی ها سرگرم بوده و علاقه ایی به بیرون رفتن نداره خواستم بدونم چجوری میتونم به بیرون رفتن تشویقش کنم البته جاهایی که دوست داره به عنوان انگیزه میگم ولی بازم پشیمون میشه.

  44. سلام من با مادرم دعوا کردم سر یک چیز کاملا مسخره و اون مثل همیشه بین دعوا بهم گفت الهی بمیری و کاش دختری مثل تو نداشتم حالم خیلی خیلی داغونه انگار دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم چ کار کنم ؟

  45. چرا من از مادرم بیزارم؟من ۱۵ سالمه و اینکه مادرم خود به خود مسئله ای رو میکشه جلو تا بحثی رو شروع کنه مثلا با خواهرم دعواش میشه تهش سر من خالی میکنه هميشه تو کارام دخالت میکنه اصلا به من اجازه نمیده هیچ کاری کنم وقتی خودم میخوام یه کاری رو انجام بدم باید آنقدر جواب پس بدم که خودم از همون انجام دادن کار پشیمون میشم هر وقت هم هر بحثی میشه سریع به بابام میگه. اصلا منطق حالیش نمیشه. انقدر منو عصبانی میکنه که وقتی داد میزنم سریع به بابام میگه. در صورتی که من اصلا مقصر نیستم

  46. من تو خونه با مامانم خیلی دعوام‌میشه مشکل دارم واقعا.یا این‌که نمیتونه جلوی حرکتا و حرفا و نظرات درستم پاسخی یا عکس عملی نشون بده و بهم میگه تو بدی. (مثال:این که من میگم‌مامان مثلا از این راه بیا دنبال من زود به مقصد میرسیم در حالی که گفته من درسته و منطقیه باز دیوونه میشه جوش میاره و میگه نه راهی که من میگم درسته.یا مثلا میگم مامان این غزایی که پختی باید شکرش و دیگر ترکیباطش تو این مقدار باشه که نه شیرین باشه نه بی طعم اون زودی جوش میاره میگه تو چرا باید به من ایراد دراری.درحالی که شکر هست فلان هست??من الان نمیدونم اون مغروره من مشکل دارم‌که گیر اضافی میدم اون مشکل داره با من یا نه .من چطور میتونم بهش بفهمونم از لحاض روانی که بهم‌ارزش بده و روم زود عصبانی نشو .من واقعا به اون جوش اوردناش دیگه خیلی حساس شدم جوری شدم‌که تو جوابش هر حرکتی هر حرفی میتونم بزنم و این داره رابطه مادرو پسری مارو خراب میکنه.من هی بهش میگم‌مامان منم اعصاب دارم‌منم ناراحت میشم شخصیتتو جوری بکن که به هم‌نخوره رابطه مادر پسری مون هم‌تو منو درک‌کن منم تو احترامت باشم ولی اون چیزی رو که من میگم‌رو نمیفهمه یا این که نمیدونم گفته من شاید درست نیست . ببخشید یکم تولانی شد ولی خب بتزم خیلی حرف هست از خیلی لحاظ و از خیلی جهت ها من همه چیزو میتونم توضیح بدم‌ولی خب دیگه .مرسی از شما

  47. سلام مادرم میگه تو اضافی هستی از این خونه بر گمشو بیرون چیکار کنم

  48. میخواستم بگم پدر و مادر من خیلی اذیتم میکنن هیچوقت از طرفشون حمایت عاطفی نشدم هر مشکلی که برام پیش میومد ، تنها کسی که از اون مشکل ضربه میخورد خود من بودم و این باعث میشد تا کسانی که از طرفشون بهم ضربه وارد میشد از این موقعیت سوء استفاده کنند و چیزهایی بگن که اصلا انجام اون کار ها به من نمیخوره . هر کاری که برا تمیز شدن محیط خونه انجام میدم از طرف مادرم نادیده گرفته میشه و فقط دیگران از نظرش خوبن و من به هیچ دردی نمیخورم چند باری قصد کردم که از خونه فرار کنم و به جایی پناه ببرم که ازم حمایت عاطفی بشه نه اینکه فحش بخورم و کتکم بزنن توروخدا کمکم کنید

  49. سلام من از مامانم متنفرم چون به من اهمیت نمیده بقیه آدما حتی خواهر بزرگترم براش بیشتر اهمیت دارن. همش تو خونه تحت فشارم. خواسته هامو برآورده نمیکنه. چند ماه پیش کنکور دادم، تو تمام این مدت که داشتم واسه کنکور میخوندم بهم حرف های مزخرف میزد. فروای کنکور هم شروع بهم خندید که مثلا کنکور دادم کجا میخوام قبول شم و مسخرم کرد. بعدش که جوابای کنکورم اومد رتبم شد ۳۰۰. ولی میدونم اصلا براش مهم نیست و خوشحال نشد. موفقیت های من هیچ وقت براش مهم نبودن
    الان هم با خواهرم حرف هایی بهم میزنن که دلم میخواد بمیرم همش ازم انتقاد میکنن

  50. من نمیدونم چرا من مادر رو اذیت میکنم و اصلا دوست ندارم ناراحتش کنم. من یک ادم خیلی احساساتی هستم و هر جی که مادرم به من میگه خیلی ناراحت میشم. من نمیتونم احساستم رو کنترل کنم و انچه که قلبم بهم میگوید انجام میدهم. من سی میکنم که به مادرم دروغ نگم اما نمیتونم این ادعت بدم رو ترک کنم و الان بهم اعتماد نمیکنه. زمانی که از خانه مادرم رفتم. مادرم زندگی من را جهنم کرد. او از من سوء استفاده کرد و نتوانست از من در برابر سایر سوء استفاده کنندگان محافظت کند. او به خواهران بزرگترم آموزش داد که مرا تحقیر کنند. او درمورد من خیلی حرف های بدی زد به دیگران. او حتی سعی کرد من را جن گیری کند. منم که خیلی ترسیده بودم از خانه مادرم رفتم و الان دارم تنها زندگی میکنم. اما الا دست از سر من بر نمیداره همیشه اذیتم میکنه. نمیدونم چرا من اصلا هیچکاری بدی نکردم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مشاوره آنلاین روانشناسی

مشاوره آنلاین روانشناسی

جهت مشاوره با روانشناس از گزینه چت پایین صفحه ارتباط بگیرید.