خانه / مشاوره فردی / از مادرم متنفرم | نظر کاربران در مورد خشم و تنفر از مادر
از مادرم متنفرم
از مادرم متنفرم نفرت دارم

از مادرم متنفرم | نظر کاربران در مورد خشم و تنفر از مادر

جهت مطالعه نظرات و تجربیات دیگران، به کامنتهای انتهای صفحه مراجعه نمایید

من یه مشکلی دارم که شاید عجیب باشه. من بعضی وقتا، تقریبا ۸۰ درصد موارد از مامانم بدم میاد و حس تنفر نسبت بهش پیدا میکنم.. نمیدونم دقیقا دلیلش چیه و چرا، ولی مخصوصا مواقعی که مسائل جنسی یا زنونه هم بهش مربوط میشه، تنفرم بهش بیشتر میشه.

مثلا اگه لازم باشه بره دکتر زنان، یا با فامیل درباره مسائل اینطوری صحبت کنن، یا مثلا وقتی که صدای رابطه جنسیش با پدرم رو میشنوم، تا چند روز ازش بینهایت متنفر میشم و نمیتونم خشمم رو بخوابونم. خیلی اوقات از همه چیزش، هم ظاهری و هم باطنی و رفتاری، بدم میاد و خیلی اذیت میشم.
اینو خودم هم حس میکنم که مثل مادر و دخترهای دیگه نیستیم. احساس میکنم برای من از مادری، همین غذا درست کردن و رسیدگی به کارهای خونه یا از این چیزها رو انجام میده و واقعا مثل یه مادری که همه مادرشون رو میپرستن، برای من نیست.

لطفا راهنمایی کنید.

مطالب مرتبط: خيانت مادرم به پدرم

پاسخ به پرسش  علت خشم نسبت به مادر

موضوع تنفر دختر از مادر در میان بسیاری از نواجوانان شایع است و شما در این احساس تنفر تنها نیستید. همه ما در طول روز احساسات مختلفی از جمله ترس، کینه، خشم، نفرت، غم و اندوه را تجربه می کنیم. به رسمیت شناختن این احساسات اولین گام برای مقابله با احساسات منفی است.

بسیاری از دختران به خاطر آسیب های کودکی یا کمبود محبت نوجوان از طرف والدین، احساس خشم و نفرت می کنند.

احساس می کنند آنگونه که شایسته است از اطرف مادر خود مورد توجه و محبت قرار نگرفته اند یا نیازهای عاطفی آنها توسط والدین برآورده نشده است.

این احساس رنجش به خاطر کوتاهی در انجام وظایف والدین در مقابل فرزندان این احساس را در دختر بر می انگیزد که آنقدر که شایسته است برای مادر خود مهم نیست. مادرش او را دوست ندارد. او یک مادر خودخواه است که فقط به فکر علایق خود است و توجهی به نیازهای من ندارد.

گاهی خود را با دخترهای هم سن و سالش مقایسه می کند،  می کند، احساس کمبود می کند و انگیزه لازم برای ادامه زندگی را ندارد. او مادرش را مقصر تمام بدبختی ها و مشکلات زندگی اش می داند.

هرچه این دختر بیشتر بر رفتار مادرش تمرکز می کند، این احساس تنفر بیشتر می شود، تا حدی که این احساس نفرت به مادر به احساس خشم تبدیل می شود.

در مقابله با احساس تنفر دختر از مادر باید نوع تفکر خود به زندگی را تغییر دهیم. بپذیریم همه ما انسان هستیم. هیچ انسانی کامل نیست. همه ما انسانها با ضعف و محدودیت هایی پا به این کره خاکی نهادیم و همه ما در دوران کودکی آسیبهایی دیده ایم.

همه ما در گذشته به خاطر ناآگاهی، اشتباهات فراوانی انجادم داده ایم. اگر به این طرز تفکر برسیم که هیچ انسانی مطلقا خوب با مطلقا بد نیست، هرگز انتطار جستجوی یک انسان کامل در این دنیا را نمی کنیم.

مادر شما هم یک انسان است. یک زن است. و در گذشته دختری شبیه به شما و از جنس شما بوده است. دختری که او نیز احتمالا توسط مادرش مورد بی توجهی قرار گرفته، کمبودهایی در زندگی احساس کرده و انتطاراتی که هرگز توسط مادرش برآورده نشده است.

دردهایی که او عمری در درون خود مثل یک راز نگه داشته و با کسی بازگو نکرده است. او نیز همانند شما احساس ندارد. نیاز به توجه دارد. آرزوهایی دارد، دردهایی دارد، خارطرات خوب و بدی در سینه دارد.

او از نگاه خود مادری خوب و ایده آل است و هرگز باور ندارد که دخترش از تو متنفر است. او از کجا بداند که دخترش چه افکار و احساساتی در درون دارد؟

گاهی در یک رابطه عشق به نفرت تبدیل می شود. به این دلیل که انسان از عشقش توقع دارد. او از یک فرد معمولی انتطاری ندارد و هرگز احساس نفرتی هم شکل نمی گیرد. اما انسان از کسی که برایش در زندگی مهم است انتطار توجه دارد و گاهی این عدم توجه تبدیل به نفرت می شود.

خبر خوب اینکه با گفتگو و همدردی، می تواند این احساس نفرت را دوباره به عشق تبدیل کرد. عشقی محکم تر از قبل. شاید بهتر است در مورد مسایل، مشکلات و هر آنچه در ذهن دارید، در زمانی مناسب با مادر خود صحبت کنید. این گفتگوی صمیمی می تواند احساس تنفر دختر به مادر را تاحد زیادی کاهش دهد.

احساس نفرت به مادر

سلام، من اصلن نمیدونم باید از چی بگم و از کجا شروع کنم. دخترم و 21 سالمه، از تابستون امسال یه حس غم شدیدی بی دلیل تو وجودم رشد و ریشه کرده و دوره ای هم هست، یعنی دفعه ی دوم که اومد خیلی خیلی شدید تر از تابستون بود، افکار خودکشی خیلی زیاد و شدیدی هم دارم، میدونم انجامش نمیدم، چون میترسم ولی شدت افکار انقد زیاده که یه وقتایی مطمئن میشم قراره انجامش بدم، استرس های بسیار بسیار شدید و بی دلیل دارم و خیلی رو موضوعات حساس میشم و خیلی هم فکر میکنم، فکر مثبت نه، فکری که به آدم استرس میده و آدم رو اذیت میکنه، از طرفی با خانواده هم مشکل دارم مخصوصا مادر، چون فقط ظواهر رو میبینه و به قولی اصن مشکلات روحی رو به حساب نمیاره، بحث زیاد داریم، حتی گاهی اوقاتم که من کاری به کارش ندارم یه مساله ای رو پیش میکشه تا بحث کنه، بیشترین چیزی که احساس نفرت درونم به وجود میاره مادرمه، در حدی که بعضی اوقات حس میکنم با تمام وجود ازش متنفرم، و فکر می‌کنم بیشتر احساسات بدی که تجربه میکنم به خاطر رفتار اون در گذشته و حاله، به شدت هم آنتی سوشال شدم و همش به کنج تنهایی میگریزم:) خیلی نیاز به کمک دارم ممنون میشم راهنماییم کنید.

مشاوره رایگان

پاسخ مشاور به پرسش از مادرم نفرت دارم

سلام دوست عزیز خیلی باعث خوشحالی است که تصمیم گرفتید مسئله‌تان را با ما در میان بگذارید و چقدر خوب که نسبت به مسئله‌تان بینش دارید و خیلی خوب آن را توصیف کردید. می‌فهمم چقدر عبور از این روزها برای شما سخت و طاقت‌فرساست. به نظر می‌آید حس می‌کنید در این راه تنها هستید و کسی قرار نیست حس و حال شما را درک کند. همه ما ممکن است روزهایی را با افکار خودکشی و تنهایی سپری کنیم و کاملاً قابل‌درک است که چقدر آزاردهنده است. می‌فهمم که شاید از قضاوت و سرزنش اطرافیان بترسید و نتوانید این مسائل را با کسی در میان بگذارید؛ اما همه ما فرد امنی داریم که می‌توانیم به او اعتماد کنیم و بدون اینکه خودمان را سانسور کنیم افکارمان را با او در میان بگذاریم.

خبر خوشحال‌کننده این است که این افکار معمولاً موقتی است و قابل درمان است. اگرچه ممکن است به نظر می‌رسد که درد و ناراحتی شما هرگز به پایان نمی‌رسد، مهم است که درک کنید بحران معمولاً موقت است. اگر بتوانید این افکار را با کسی در میان بگذارید مقدار زیادی از این بار روانی که به تنهایی به دوش می‌کشید کاسته می‌شود.

اگر می‌ترسید و کسی را ایمن حس نمی‌کنید پیشنهاد من به شما این است که حتماً به مشاور یا روانشناس متخصص مراجعه کنید. همان‌طور که عرض کردم این مسئله‌ای نیست که فقط شما با آن مواجه شده باشید و از قضاوت بترسید. اما بااین‌حال اگر باتوجه‌به شناختی که از خانواده خود دارید اگر حس می‌کنید شما را قضاوت می‌کنند و حمایت نمی‌کنند برای آنها نامه‌ای بنویسید؛ بدون این که بخواهید خودتان را سرزنش کنید یا احساس گناه داشته باشید هر چیزی که باعث شده است این مقدار نسبت به خانواده‌تان و به‌خصوص مادرتان حس تنفر داشته باشید را مطرح کنید.

افسردگی در نوجوانان

اگر او را باعث‌وبانی حال بدتان می‌دانید به او بگویید. خودتان را سانسور نکنید و احساساتتان را به رسمیت بشناسید. نکته دیگری که باید مدنظر قرار دهید این است که این افکار چه زمان‌هایی معمولاً و بیشتر به سراغ شما می‌آیند و به اوج خود می‌رسد؟ چه افکاری  باعث استرس شما می‌شود؟ همه آنها را مکتوب کنید و بنویسید.

تکلیف دیگری که از شما تقاضا دارم آن را انجام دهید این است که در روز چهار بار زمان‌های ثابتی را در نظر بگیرید و به افکارتان به مدت 15 دقیقه فکر کنید می‌خواهیم با این افکار بازی کنیم آن‌ها را به ذهنتان بیاورید و هر کاری دوست دارید با آنها بکنید؛ می‌توانید آنها را رنگی کنید، مچاله کنید، در یک قابی که دوست دارید بگذارید، آن‌ها را در یک فیلم طنز تصور کنید یا آنها را با حالت لکنت بیان کنید. می‌توانید با کلمات من در آوری افکارتان را تصور کنید و کلماتی نامفهوم را بیان کنید. شاید به نظرتان این تمرین خوشایند و کمک‌کننده نباشد؛ اما مطمئن هستم که اگر آن را جدی بگیرید خودتان نتیجه‌اش را می‌بینید. توجه داشته باشید بیشترین کسی که می‌تواند به شما کمک کند خود شمایید.

این شما هستید که می‌توانید انتخاب کنید که حالتان را تغییر دهید یا نه. این شما هستید که می‌توانید از خودتان مراقبت کنید؛ خودتان را دست‌کم نگیرید. اگر تمام دنیا هم به شما پشت کند شما خودتان را دارید. توانمندی‌هایتان را دست‌کم نگیرید. همه چیز بستگی به شما دارد که چقدر برای تغییر حالتان تلاش کنید. تلاش کنید تا دوباره فعالیت‌هایی که به آن علاقه دارید را آغاز کنید. از روابط اجتماعی غافل نشوید و افراد امن زندگی‌تان را پیدا کنید و با آنها افکار و احساساتتان را مطرح کنید. از ورزش کمک بگیرید حتی شده است روزی 30 دقیقه پیاده‌روی را در برنامه‌تان قرار دهید.

به توانمندی هایتان ایمان دارم و مطمئن هستم بر افکارتان غلبه می‌کنید و حالتان به دست خودتان تغییر میکند.

گلسا بمانیان

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده

مطالب مرتبط: خانوادم درکم نمیکنن

391 دیدگاه

  1. بخاطر انگور نشسته که توش حشره با بال بزرگ بود و من تشر زدم چرا خوب نشستی بهم گفت الهی بری زیر خاک ایشالا چون رفتم جلو سینک ظرف شویی دهنمو قرقره کنم وقتی مامانم فهمید کیسه ی شیر نشت داده تو کیسه متهم شدم که من از عمد انجامش دادم شدم “این بی‌شعور پدرسگ”
    چون خودش کار با واتساپ رو بلد نیست من متهم شدم که یه پست چرت مسخره برا تمام لیست مخاطبینش که با چندتاشون رو دربایستی داره فرستادم. بچه بودم منو بیشتر میزد تا الان ، الان فقط تو خونه مون هر روز خدا صدای داد و دعوا و فحش بلند میشه
    میدونی چرا بچه بودم زدن منو متوقف کرد ؟ چون آثارش رو تو رفتارم دید که پرخاشگر شدم تا خواهر زاده ی عزیزشو زدم آبروش رفت بس کرد
    الان فقط مودم و گلدون میشکنه و بازخواستش کنی میگه نشونت میدم و فلان میکنم ، اصلا زدن نه انگشتت بهش بخوره تا ده بار نزنتت ( نه اونقدر شدید) آروم نمیشه تهشم برای دق دلی میگه الهی خیر نبینی.منم میگم به عنوان پدرم دوستت دارم ولی بمیری ناراحت نمیشم. بدترین قسمتش اینه که من شدم ورژن دوم خودش بیرون خونه جانفدا فقط بقیه رو راضی نگه دار بشکن بزنن همه کاری براشون انجام بده حتی اگه آسیب ببینی دقیقا مثل خودش ولی تو خونه مثل سگ ، بی اعصاب ، خسته عنق بی رمق دهن نگو فاضلاب .حاضره کلی پول برام خرج کنه حتی به خودش فشار بیاد ولی ده دقیقه پدر دختری نمیتونیم حرف بزنیم اشتباه میکنم نصیحتم نمیکنه حرف دلمو میزنم باهاش مخالفه میگه خفه شو یه وقت این چرت و پرتا رو جلو بقیه نگی یا آبروت میره یا میزنن شکمتو پاره میکنن و فلان. مامانمم بهتر نیست وسواسیه و همش تذکر میده باعث شده منم کم تحمل بشم و وقتی دیگران اشتباه میکنن براشون غیر قابل تحمل ، بخدا خودش بارها با حرفاش ا ثابت کرده که همه اشتباه میکنن. مامانمم بهتر نیست وسواسیه و همش تذکر میده باعث شده منم کم تحمل بشم و وقتی دیگران اشتباه میکنن براشون غیر قابل تحمل ، بخدا خودش بارها با حرفاش ا ثابت کرده که همه اشتباه میکنن ولی من هیچ وقت ! فلان کارم برا اینه که فلان بینش رو داشتم فلان دلیل پشتشه من هیچ وقت اشتباه نمیکنم
    همه از بیرون به ما نگاه میکنن از نگاه چپ همسایه ها خبر ندارن بهمون غبطه میخورن میگن خانواده ی نمونه با بچه ی مثبت و اروم و درس‌خونشون وقتی معدل امسالم ۱۱ شد. ما خیلی گول زنکیم? هیچ کس نمیبینه از درون چقدر مرده ایم. زورشون کردم تا نرن پیش مشاوره برای خودشون من نمیرم ولی اعتقاد دارن اونی که افسرده است و زود جوش و فلان فقط منم بعدم وقتی به مامانم میگم من آیینه ی اعمال خودتم ببین دیگه چیکارا کردی تو زندگی دیوونه میشه فقط میگه خفه شو خفه شو بعدم بهم میگن بی انگیزه و بی برنامه ولی جلو فامیل دهانشون فقط به تعریف از من باز میشه ولی فقط پز و اداست

  2. از دست مادرم خسته شدم.سواد نداره.زبون درست و حسابی نداره‌.اصلا به عنوان مادرم قبولش ندارم.امروز دوستم اومد جلوی درمون تا باهم صحبت کنیم. قدم زنان رفتیم کوچه بغلی و برگشتیم جلوی درمون چندتا پسر که هم محله ای مون بودن و با صدای بلند از پنجره گفت غلط کردی …خوردی رفتی رفتی کوچه بغلی من خورد شدم غرورم تیکه تیکه شد. اومدم خونه کلی دعوا کردیم هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم آخرش هیچی دارم دیونه میشم آبروم رفت داغون شدم چجوری از این به بعد برم بیرون

  3. من یه دختر 19 سالم به خدا که خیلی دختر ساکت وارونیم فقط خیلی ریزه میزم جوری که هرکی منو میبینه فکر میکنه ابتدایی هستم تاحالا نه دوست پسر نداشتم ونه باجنس مخالف به خدا قسم که ارتباط نداشتم فقط میرم دانشگاه میرم تو دانشگاه حتی بچه ها بهم میگن فلانی حتی باپشه نرهم ارتباط نداشته مامانم مدتی هست که 2سال از پدرم جداشده ما سه تابچه ایم کوچکترین مسئله ای که پیش میاد به من فحش های ناموسی وجنسی میده خیلی جسارته میگه ج نده میگه میخوای بری باپسرا میخوای بامردا باشی بازم عذر میخوام جسارتع به خدا انقدر باهاش مهربونم همه دکتراشو میبرم بهش محبت میکنم بقلش میکنم از من متنفره همیشه طرف خواهرامو میگیره قبلا که ازم متنفر بود هرچی میشد دعوا بین بابام به قصد مرگ منو میزد یاتوهین میکرد بع فاطمه زهرا که من کاریش نداشتم مدام اضطراب دارم همش بهم میگع توزشتی قیافت شبیه بچه های دبستانیع . به خدا نه ارایش میکنم نه دست به صورتم زدم تاحالا میگع ایشالا سرطان بگیری بمیری میگه توخرابی .توخونه هر اتفاقی که میفته منو مقصرمیبینه اصلا منو دوست نداره هی یکاری میکنم خودمو تودلش جا کنم بامحبت انگار بزور یه ذره باهام خوب میشع ترس دارم همش از وقتی جداشدن بیشتر به مامانم وابسته شدم چون هیچ دوستی ندارم اونم بخاطر مامانم قطع ارتباط کردم باهاشون توخیابون یه پسر که ازکنار رد میشه میگم نکنه فکرکنن بقیع من دختر بدی ام ازکنارش رد شدم یاجریت ندارم توخیابون راه برم همش حرفای مامانم میاد توذهنمه میگم بالاخره اون مادر منو بدنیا اورده شاید میدونه من ذاتم بده قراره دراینده دختر بد یاجسارتا خرابی بشم میترسم ازهمه چیز همه کس تودانشگاه باهیچ کس ارتباط ندارم حتی میترسم برم ساندویچی میگم نکنه بعدا مامانم بگه رفتم دنبال کار خلاف جسار

  4. مثل بقیه از مامانم متنفرم تنها چیزی که می‌شنوم ازش نه هست دوستام مو رنگ میکنن مو کوتاه میکننن ناخن میذارن آرایش میکنم من چرا نمیتونم مثل همسن هام باشم دلم نمی‌خواد مثل خودش دهه ۶۰ بزرگ شم که هیچ کاری نمیکردن من مثل اونا نیستم .

  5. سلام من دختر 14 ساله هستم که هم از مادرم وهم از تمام خانوادم متنفرم مادرم هر ثانیه به همه دروغ میگه حاضره ابروی من بره اما ابروی خودش نره همش به من فش میده وقتی یخچال باز میکنم چرا باز میکنی فش میده وقتی آب میخورم به من میگه همش آب میخوره انگار ماهیه خانوادم مسخره میکنند توی همچی من خواهرم که به من حسودی میکنه که همش میخواد بامن دعوا کنه پدرم که اصلن به من اهمیت نمیده نه صحبتی نه علیکی مادرم همش به فکر خواهر بزرگمه که ۱۴ سال ازم بزرگتره فکر میکنه براش همچی میخره مادرم میخواد منو از مدرسه ایی که میرم بنداز منو بیرون همش هم دروغ میگه وهم ابروی منو علیکی میگه تو باید بی سواده باشی خواهرم برادرم درس که مدرسه اشون تموم شده فقط من باید بی سواد باشم مادرم هر ثانیه چرت پرت وهمش با خواهرم غیبت میکنند ولی وقتی من حرف میزنم باید به عرض سه ثانیه ساکت هنوز بحث باز نکردم میگن چقدر حرف میزنی ????? لطفا به من کمک کنید

  6. مادر و پدر بهترینن چون مادر به شما ها بدرفتاری نمیکنه مادر خوبی شماها را میخواد نمیدونین وقتی ماها میخواستیم به دنیا بیایم مادرامون چقدر درد کشیدند و چقدر مراقب ما بودند اگر دوستون نداشتم شمارا سقط می کردند یا میدادند به پرورشگاه من نظرم اینه حالا خودتون به حرف های من خوب فکر کنین تازه پدر هم همش زحمت میکشه یه پولی در میاره که به شماها غذا بده پدر مادر فرشته هستند فرشته هایی که خداوند فرستاده اگر انها نبودند ماهم نبودیم پس هی نگویید که پدر مادر بده پدر مادر ها عالی هستند راستی تو که می گفتی مادرم الان رفته سرکار که دارم پیام میدم بدون که مادر تو برای خودش نمیره سر کار میخواد شکم ترو سیر کنه

    • پدرمادر تا وقتی روح و روانشون رو درمان نکردن حق ندارن بچه بیارن. پدرمادر حق ندارن چون میرن سرکار و ما رو زاییدن بهمون احساس بدبختی و ذلت بدن. حق فرزند بر گردن پدرمادر خیلی بیشتر از چیزیه که فکر میکنی نیا چهارتا حرف کلیشه ای رو تکرار کن

  7. سلام من ۳۷ سالمه و متاهلم و روی یکی از حرکتهای مامانم به شدت تیک دارم و واقعا بهم میریزم و اون اینکه سرش رو خیلی بد تکون و قولنج میده و شاید خنده دار باشه ولی این مسیله باعث شده که سالهاست مثل دخترهای دیگه سمت مامانم نمیرم اصلا جایی که اون بشینه پیشش نمیشینم یا جایی میشینم که دیدم بهش نخوره هر چی هم بهش میگم فایده نداره تازه من رو که میبینه بدتر میکنه ولی نه از روی عمد اون هم عادت کرده.این مسیله باعث شده رابطم خیلی باهاش سرد و بی احساس باشه حتی اگه مدتها نبینمش اصلا دلم براش تنگ نمیشه همش چیزای بد ازش توی سرمه.تورو خدا کمکم کنید چکار باید بکنم

  8. من ۱۶ سالمه مامان من تو این ۱۶ سال منو عذاب روحی داده حتی تا حالا چاقو ورداشته به قصد کشت بهم حمله کرده خواهرم هم در عذاب ولی کمتر از من

  9. چقدر بده که بیماری اسکیزوفرنی داشتی باشی و اونا بهت بگن داری قیلم بازی میکنی چقدر بده که روانپزشک بهت قرصایی میده که حالت ادمیو داری که نه مردست و نه زنده
    میدونی…؟ مردن بهتر از این حالته و چقدر بدتره که اونا میخوان به زور بهت اون قرصارو بدن(ولی من نمیخورم دیگه هیچوقت) چقدر بده که درکم نمیکنن مسخرم میکنن حالمو بد میکنن و بهم میگن باید چادر سرت کنی (حجاب زوری) حالم از اونا و مادر اشغالم که فتنه عالمه و چادر لعنتی متنفرم، من فقط 15 سالمه؛

  10. مشکلم مادرم ازم متفر از وقتی همچی شناختم مادرم هیچوقت دوصم نداشت احساس مرگ میکنم خیلی زیاد دلم خدکشی میخاد با مادرم بحثم شد گفت ک ازم متنفره گفت لعنت ب روزی ک بدنیا اومدی بهت شیر دادم اشکام پشت هم میریزه چرا اخه مگ گناهم چیه:)؟

  11. احساس خیلی بدی دارم که چرا کودکی من قربانی عقاید کلیشه ای نسل قدیم شد مادرم من رو از 5 سالگی به صورت وحشیانه کتک میزد حتی تا چند ساعت بعد کتک هاش سر درد میگفتم یه سری مواقع گاز هم میگرفت میتونم ازش شکایت کنم ؟

  12. سلام مشکل من مادرم ادم خیلی تند بد اخلاقی تا ی چیز بهش می گی میپره به ادم امروز مدرسه م گفت برای ثبت نام سرویس به دفتر شرکت یا مدرسه بیاین منم به مادرم گفتم بیا بریم مدرسه هی میگه شهریور خوب نیست این حرف ها الانم داره داد فریاد می زنه که نمی خوام برم اونجا دیوانم کرده یا هی دختر همسایه می زنه تو سر من من فقط چون پوست صورتم چرب ی زره روتین پوستی دارم حالا هی میگه مگه فلانیم این کارا میکنه برو ببین دخترای مردم فلان امان میشه راهنمایم کنید واقعا ازش خسته شدم

    • سلام منم دقیقه مثل تو هستم فقط با این اختلاف که واسه کاری که نکردم مادرم بهم میپره و میر پیشه بابام برای کاری که من انجامش ندادم اعصاب بابام رو خورد میکنه و آخرش بعد از چند روز که اخم رای مامان و بابام با هم تموم میشه با من لجه و باید واسه کاری که نکردم برم بگم قلت کردم و بخشید و به دست پای مامانم بیفتم و التماسش بکن بعدش روز از نو و روزی از نو مثل همین امروز دیشب به دست و پای مامانم افتادم التماسش کردم تا واسه کار نکرده من رو ببخشه بعد امشب داشتیم من و بابام و مامانم فیلم نگاه میکردیم تو خونه تخمه داشتیم پاشدم تخمه ورداشتم میگم مامان بابا تخمه می خائن یا نه میگن نه نمی‌خوایم گفتم باشه نشستم به تخمه خوردن داخل آس خونه بعد مامانم میگه یواش تر تخمه بخور صدا نده منم گفتم باشه داشتم به یواش ترین روش ممکن تخمه میخوردم ولی بلاخره هرکار کنی یکم صدا رو که داره بعد یک داشه یک سال و نیمه دارم و داداشم دسته جارو رو پرت کرده سمتش خورده بهش بعد پاشید به من میپره میگه که اون از اون طرف مثل حیوان تخمه میخوره اون طرف هم داداشش دسته جارو رو پرت میکنه رفته داخل اتاقش بعد بابام رفته باهاش حرف بزنه می گه اون یکی رو یک ساعته بهش میگم یواش تخمه بخور محل خر هم بهم نمیزاره

  13. من یه دختر ۱۵ ساله ام که به دلایلی با مامانم زندگی میکنم به دلیل مشکلی که مامانم با بابام داره مامانم بیشتر موقعا اعصابش خورده و وقتی هیچکی نیست سر من خالی میکنه منم واقعا از این قضیه خسته شدم

  14. مادرم بقیه هرچی ازش بخوان رو جواب میده حتی تا پای مرگ اما من وقتی یک چیز ساده ازش میخواهم قبل از اینک درخواست تموم بشه میگه نه به هیچ وج و کلماتی که نشانه ی نه دارند و یا در مجالس من را مسخره می کند و با خاله و مادر بزرگم به من می خخندند و اگر اعتراض هم کنم تنبیه می شوم و یا جلوی جمع کتکم می زند

  15. من با مامانم خیلی خوب و صمیمی بودیم تااینکه خود خرم بردمش تو جمعی و دوست پیدا کرد از اون موقع تاالان دیگه من شدم درجه چندم براش مدام سزش تو گوشیه،هرجا میریم میخواد زودبرگرده مه با دوستاش حرف بزنه همه اش دوره باهم اصلااینا باعث شده تا حد مرگ ازش بدم بیاد انگار دیکه منی که ۳۰ سال تنها کسش بودم مردم و فقط این دوستای جدیدش مهمن بهشم میگم میگه نه و اخرم با دعوا میگه بااینا بهم خوش میگذره فقط آرزو میکنم کاش میمردم و نمیبردمش توواون جمع الانم دلم میخواد گوشیشو بشکنم و تو خونه زندانیش کنم

  16. صلام من 5۴ سالمه. نمیدونم از کجا شروع کنم ولی خیلی از مادرم متنفر اصلا بهم توجه نمیکنه من تنها چیزی که ازش می خوام محبت ولی تنها چیزی که بهم میده ناراحتی هربار که می خوام باهاش حرف بزنم هردفعه یه بحث بی ربط و ربط میره و باهام دعوا میکنه هرروز که بیدار میشم دعوا دعوا دیگه خسته شدم هر روز آرزوی مرگ و دارم قصد خودکوشی دارم ولی میترسم واقعا وقتی با مادر های دوستام یا دیگران مقایسه ش میکنم احساس تأسف میکنم که چنین مادری دارم اصلا عاطفه نداره وقتی مریض میشم بهم توجه نمیکنه میگه نمیمیری که پاشو کارت دارم ولی اگه بردرام بگن وای سرم مثل پروانه دورشون میچرخه هروز بهم فحش میده الکی الکی منو پیش پدرم و فامیلامون سبکم میکنه و میگه کاشکی نداشتمش هرکاری میکنم ازم راصی نیس همیشه کارهای خونه رو میکنم میگه وظیفه ت باید تو انجامش بدی همین الانم مغزم داره میترکه همه‌ی دخترهارو میکوبه تو سرم وقتی حق بامن طرف یکی دیگرو میگیره وقتی می خوام یکم تنها باشم نمیزاره میاد دعوام میکنه دیگه نمیدونم چیکار کنم از دستش

  17. سلام وقتتون بخیر ببخشید من با مادرم خیلی دعوام میشه مادر من به شدت پرخاشگر و با من خیلی بحث میکنه و از طرفی ام دلم نمیخواد ناراحتش کنم و از طرفی ام دیگه تحمل پرخاشگریش رو ندارم من باید چکار کنم ؟

  18. 14سالمه دخترم کلاس هشتم. با مادرم دعوام شد و داد زدم سرش الانم خیلی ناراحتم مامانمم باهام قهره و هر کاری باهام آشتی نمی کنه بیچاره مامانم گناه داره این همه منو بزرگ کرده که من آخرش سرش داد بزنم خاک تو سر من من لیاقت ندارم باید بمیرم

  19. مادرم همیشه من را نفرین میکنه و پیش هر کی من را کم میاره سرزنش میکنه فکر میکنه من بد هستم واقعین خیلی خسته شدیم از این حالت

  20. سلام مادر من آدم کثیف و خودخواه و بی شرفیه و همش باهام کار داره و همش میخواد گوشیمو ازم بگیره بهش میگم به تو چه ربطی داره که من چی کار میکنم میگه نه و باید گوشیت پیش من باشه همه جور زور بهم میگه میگه تو چرا شبا دیر می‌خوابی و میگم به تو چه ربطی داره خستم کرده از زندگی دلم میخواد یک روز تو دستای خودم خفه اش کنم و بعد روی جنازه اش برقصم خیلی ازش بدم میاد در حد مرگ آدم فاجعه ایه

  21. سلام از کوجا شروع کنم من پسری ۲۱ ساله هستم مادرم اصلا با من رفتار مناسبی نداره منو به چشم یک حیوان نگاه میکنه تا میام درس بخونم مدام صدای تلوزیون رو زیاد میکنه با گوشی بلند بلند حرف میزنه تا من بازم مثل همیشه بیفتم تا میام با کبوترام بازی کنم حمین که قریب میاد میشینه روی پشت بوم میاد از قصد یه کاری میکنه پرنده بپره بده مدام مزاحمت ایجاد میکنه پدرم رو در اورده خدا شاحده منم روم نمیشه بهش چیزی بگم تو اومرم به مادرم از گل نازک تر نگفتم اما اون اصلا مراعات منو نمیکنه روز به روز حم رو مخی تر میشه سنی حم نداره بنده خدا تقریبن یه ۲۰ سال از خودم بزرگ تره چیکار کنم به خاتر کاراش مدام دارم خود زنی میکنم چن چیزی نمیتونم بهش بگم

  22. به شدت با تمام وجودم از مادرم متنفرم. من 35 سالمه به شدت از مادرم خشم و نفرت دارم مادرم اگر بفهمه شخصی از رفتار یا عملی عصبی میشه و واکنش نشون میده به انجام اون رفتار اصرار میکنه و وقتی اون شخص عصبانی میشه و واکنش نشون میده یه برق خوشحالی و پیروزی در چشماش معلوم میشه که این رفتار رو در مورد منم انجام میده و وقتی میرسم به مرحله ای که خودزنی میکنم انگار که به هدفش رسیده خوشحال میشه و بعدش با مظلوم نمایی احساس گناه بهم میده. از شنیدن خبر فوت کسی و رفتن به مراسم تشییع و ختم به شدت خوشحال میشه و همون برق خوشحال تو چشماش میشینه. به شدت از جلب توجه خوشش میاد و همیشه سعی داره به همه القا کنه که کسی دوستش نداره در حقش ظلم میکنن. من تا سنی که بزرگتر بشم و عقلم برسه به خاطر بدگویی های مادرم از پدرم خیلی از پدرم بدم میومد و خیلی مرد ستیز شدم تا اینکه متوجه شدم پدرم نسبت به مادرم ادم نرمال تریه و اشکال از مادرمه و دروغ میگفته. از زمانی که یادم میاد مریض بوده و من همیشه به خاطر اینکه فکر میکردم به خاطر ما اینطوری میشه به شدت احساس گناه و عذاب وجدان داشتم تا اینکه بزرگ تر شدم و متوجه شدم که مریض نیست و تمارض میکنه از اینکه انقدر بی مسیولیتانه مارو ازار داده ازش خشم دارم و این خشم اونقدر زیاده که بدون اینکه خودم متوجه باشم سالها به چهره اش نگاه نمیکردم چون دیدنش باعث میشه از شدت خشم و نفرت فوران کنم و این موضوع و چند ماه پیش متوجه شدم که به عکسش توی گوشیم نگاه کردم و متوجه شدم چقدر پیر شده و اصلا عوض شده اما تو ذهن من همون چهره ی قبل و داشته بس که نگاهش نمیکردم. به شدت از ما سو استفاده میکنه مثلا از ما میخواد که پولامونو خرجش کنیم و وقتی من به خاطر محیط بد کارم و اسیب های اون میخواستم استعفا بدم بهم میگفت نباید این کارو کنم چون اگر تو کار نکنی به منم پول نمیدی یا برام وسیله نمیخری. مادرم انقدر نسبت به ما بیتفاوت بوده که حتی بعد از چهار ماه از اولین دوره پریود من نمیدونست که من بلوغ شدم یا وقتی بزرگ میشدیم برامون لباس زیر مناسب نمیخرید من اولین لباس بالاتنه مو خواهرم برام خرید. این رفتار مادرم در مورد همه بچه ها صدق میکنه فقط خوبی که نسبت به خانواده های مشابه داریم اینه که خواهر و برادری هم با هم خوبیم و همدیگه رو همایت میکنیم در صورتیکه مادرم با تبعیض گذاشتن بینمون سعی میکرد که بین مونم تفرقه بندازه و ما رو با همم بد کنه. ممکنه بهم بگید مشکل مادرم چیه و من برای حل مشکلم چیکار باید بکنم؟ تورو خدا کمکم کنید سالهاست که دارم اذیت میشم و داغون شدم.

  23. از مامانم متنفرم حالمو بهم میزنه هرکاری که میخوام انجام بدم میگه دخترای خراب و .‌‌.‌ این کارو انجام میدن. نمیزاره تنها برم بیرون نمیزاره برم خونه دوستم نمیزاره کاری رو بدون خودش انجام بدم . وقتی نمیگم که دوستامو ببین چقدر خوبن خانوادهاشون خوبن هر دقیقه با دوستاشون بیرونن نیرنگ خونه همدیگه ولی من تنهایی تاحالا نرفتم میگه اونا خرابن هرزن میخوای مثل اونا شی؟ واقعا کاری میکنه هرشب تو اتاقم گریه کنم

  24. خب من و مامانم تقریبا هر روز بحث داریم و این خو منو خیلی عصبی میکنه و نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و مثل خودش رفتار میکنم واقا رفتاراش زنندس و واقا اذیت میکنه نمیدونم چیکار کنم ؟

  25. مادر و پدرم وادارم میکنن سنتور بزنم ولی من دوست ندارم ساز بزنم از صدای ساز بدم میاد ولی اونا اهمیتی نمیدن و دعوام میکنن تهدیدم میکنن که اگه نزنی مثلا گوشیو ازت میگیرم هیچی برات نمیگیرم اذیتم میکنن بخاطر اینکه چاقم مدام دعوام میکنن منو با دوستام مقایسه میکنن نمیتونم هیچ کاری کنم خونمون بیرون شهره و برای کلاسام باید از اتوبان برم برا همین نمی تونم از تونه برم جایی ندارم برم کسیو ندارم که پشتم باشه کل خوانوادم دشمنم شدن تو سنی نیستم که بخوام رو پای خودم وایسم مدام عذابم میدن اذیتم میکنن چون دخترم داداشم حق ار کاری داره ولی من نه اونا بین منو داداش بزرگم مقایسه میکنن داداشمو بیشتر میخوان تا من هیچ کذوم منو بخواطر خودم نمیخوان دلم میخواد خودمو بکشم ولی جرعتشو ندارم تو خونه ما وقتی من گریه میکنم خولنوادم مسخرم میکنن از بچه گی هیچ کسو نداشتم نه دوستی نه رفیقی هر کی باهام دوست میشد بخاطر خانوادم ازم جدا میشد

    • ببین برو خدا رو شکر کن من ارزومه یه هنرجدید یاد بگیرم مامانم نمیزاره یه ارزو شده برام یه حسرت اونوقت دوستام میان تو روی من پز پایه بودن ماماناشونو میدم وای مامانم برام البوم خرید وای با مامانم رفتم کنسرت وای خواهرم برام ویولن خرید و کلاس ثبت نام کرد وای من و مامانم باهم میریم باشگاه وای مامانم برا تولدم یه گوشی خرید

  26. ۱۳ سالمه با مامانم مشکل دارم احساس میکنم از من متنفره و درکم نمیکنه و براش مهم نیستم هر روز حداقل یه بار با مامانم بحس میکنم به خاطر همین خیلی وقتا احساس میکنم ازش متنفرم

  27. من از مامانم الکی احساس تنفر دارم چیکار کنم؟

  28. خب من ۱۸ سالمه و تازه دیپلم گرفتم اصلا با مامانم رابطه خوبی نداریم مثلا دشمن باهام رفتار میکنه ارزش بيشتري ب برادرم میده من خیلی دوست دارن درس بخونم ولی سطح فکرش پایینه و کمکی بم نمیکنه گاهی با حرفاش خیلی آزارم میده خیلی غر میزنه کاری میکنه هر روز ب خودکشی فک کنم و من میخام برای کنکور شروع کنم اما انگار انگیزه من کشته شده اصلا ب درسم توجه نمیکنه و ارزشی در این باره قائل نیست و درکم نمیکنه شاید در روز ۱۵ دقیقه سر جمع با هم صحبت کنیم اخلاق خوبی نداره همش تیکه میندازه و اخمو و مریضه

  29. من همین مشکلات دارم پدر و مادر من اصلا به فکرم نیستن من ۱۱ ساله که دارم شاگرد اول میشم بدون کمترین توجهی از طرف خانواده چون دخترم هیچ کس منو نمی خواد ولی داداشم با وجود اینکه درساش خوب نیس اصلا ازش انتظار شاگرد اول شدن ندارن امسال هفتم بود بهش گفتن تو اگه قبول بشی برات گوشی می خریم و وقتی قبول شد براش خریدن
    اونوقت من ۱۷ ساله هنوز گوشی ندارم منی که اینقدر درسام سخته ک وقتی وقت کم می آوردم ساعت ۳ صبح از خوابم می زدم تا درس بخونم و بهترین نتیجه بگیرم من ایا نمی تونستم مثل بقیه همکلاسی هام برا ۱۷ یا ۱۸ درس بخونم چرا می تونستم پس این حق من نیست اونا می تونن اصلا برام چیزی نخرن ولی حداقل یکم بهم توجه کنن من سال دیگه کنکور دارم چطور می تونم با چنین روحیاتی درس بخونم فقط اینا نیس ک اینقدر راه مدرسه ام دوره ک ایقدر راه رفتم این همه سال ک کشکک زانوم جابه جا میشه حتی بهش فکرم نمیکنن ک یه سرویس بگیرن برام همش بهشون میگم باید پام عمل شه توی اینترنت نوشته می گن نه چون لاغری این جوریه اصلا جدا از اینا یه نوجوان همسن من باید ۴۰ کیلو باشه ایا همه دوستام بالای ۵۰ من بدبخت اینقدر زجر می کشم ک وزنم ندارم تازه به داداشه سیام همش میگن خوشگل منه به این خوشگلی همش می گن تو زشتی مثل چینی هایی

  30. سلام مادر من یک کثافت به تمام معناست مدام داره منو تحقیر می کنه سرکوفت میزنه منو با داداشم مقایسه میکنم دلم میخواد بمیره از شرش راحت شم.بعضی اوقات که تنها هستم کاراش و حرفاش میان تو ذهنم می‌شینم زار زار گریه می کنم من فقط ۱۶ سالمه اما از مادرم خیلی کینه دارم و همین الآنم بهم کلی فحش ناجور داده و منو از خونه انداخته بیرون سر چیزای کوچیک دعواهای بزرگ درست میکنم از کاه کوه میسازه نصف بدنم زخمه از دستش.دلم میخواد یکروز حسابی بزنمش و تلافی همه ی کتک هایی که از سال ۹ سالگی داره بهم میزند رو بدم و تو دستای خودم جون بده.خیلی از این گوسفند کوتوله بدم میاد یک پسردوست و یک جانی هست.انقدر که منفور و بدبخته بابام الان ۳ ساله ولمون کرده نتونست با اخلاق گوه این زن کنار بیاد.آخخخ که چقدر خوشگله اون روز که این عوضی پس بیفته

  31. فکر میکردم فقط خودم از مامانم بدم میاد. مادر من سرآمد همه تعریف های شماست، همه اینها رو بزاری رو هم اندازه سر سوزن در برابر رفتار های غیرقابل تحملش نیست. من ۳۹ سالم شده و با اینکه از مرحله نفرت ازش‌ گذشتم و اصلا انتظار مادری ازش ندارم ولی از هیچ تلاشی برای سیر شدن ادم از این زندگی فروگذار نمیکنه.
    از زندگی ناراحت نیستم افسرده نیستم از زندگی سیرررررم. ذره ای محبت در وجود این آدم نیست، محبتش حساب کتابی هست. خودخواه ترین و نفهم ترین آدم روی زمینه. همه چیز باید موافق میل اون باشه نظرت سلیقه ات دوستات کارت حرف زدنت وقتت. هر چیزی که در لحظه اراده میکنه باید انجام بشه، اگر بگی نه، کاری میکنه که ادم میگه بابا گه خوردم دست بردار. تمام وجود حرص و بغض و کینه است به من و در عمل تظاهر به دوست داشتن. همیشه طلبکاره، همیشه در حال نقد و توصیف و نظر راجع به آدمه،
    من نمیدونم دردش چیه! هر قدم که تو زندگی بخوام بردارم اگه سد راه نباشه هر کاری میکنه تا نشون بده حمایتت نمیکنه و خودتم داری الکی وقتتو تلف میکنی و که چی بشه؟ خونه رو کرده پانسیون سگ و گربه، ۳ نفر ادمیم تو این خراب شده ۱۰-۱۲ تا حیووت.
    تنگی نفس دارم تمام تنم آلرژی هست ولی براش اهمیت نداره.
    از تو کوچه سگ و گربه مریض جمع میکنه و یکسره احساس حمایتگری داره. یه جای تمیز تو این خونه خراب شده نیست که رغبت کنی بشینی. هرچی میگی انگار داری با دیوار حرف میزنی.
    اگر یه نفر یه کلمه تعریف ازت بکنه حتما درجا یه چیزی میگه که اون حرف رو نقض کنه. دست رو‌هر چی بزاری و سرت رو بهش گرم کنی کاری میکنه اون یه ذره آرامشت هم مختل بشه. اگر بگی اینکارو نکن دقیقا همون کار رو میکنه. بگی دست به این وسایلم نزن حتما دست میزنه برات تصمیم میگیره که اینا آشغاله یا ضروری، میریزه بیرون، برش میداره و هرار تا کار میکنه که نکنه چیزی باشه که تو احساس راحتی کنی. انقدر رو اعصابت میره و انقدر عصبی ات میکنه و چرند و پرنذ میبافه و بارت میکنه تا تبدیل بشه به جنگ و کاسه صبرت لبریز بشه و دیگه جوابشو بدی و داد و بیداد کنی، در همون لحظه یهو نقشش عوض میشه و خودشو میزنه به مظلومیت که تو یه آدم مریض و روانی هستی و وحشی و عصبی و برای چه چیزهای کوچیکی اینجوری داری دعوا میکنی و چقدر همه دلشون میسوزه که چقدر بدبخت و مهربون و از خود گذشته است و چطور منو تحمل میکنه و …
    دو روزه یه چپر چلاقی گفته میخوام زن بگیرم ادم رو گاو فرض میکنه یکی دیگه رو میندازه وسط که اون بهت بگه و‌ مثلا اصلا خبر نداره اون واسطه به تو اینو گفته و این داشته برای اون واسطه جریان یارو رو تعریف میکرده!!!! حالا جوابت نه هست و صد جور توضیح و تفسیر که به فلان دلیل من از این ادم خوشم نمیاد و نمیپسندم،
    واااای نه شنید، یه جور حالا نوبت حرف زدن خودش شده و باید به تو اثبات بکنه که اینجوری نیست و تو چرت میگی و چقدر طرف اتفاقا مورد خوبیه. یعنی از جرز دیوار هم شده بهانه میگیره و جنگ به پا میکنه و بی ربط و با ربط خوردت میگنه تحقیرت میکنه فحش میده نفرینت میکنه تحلیلت میکنه تمام بدیهای دنیا رو در تو جمع میکنه و سر تا پات رو ایراد و مشکل میکنه و انقدر میگه میکه میگه تا یه دعوا درست کنه و ۴ تا وسیله پرت کنه و بشکنه و خودشو بزنه و تورو بزنه و صد بار خودشو تو قبر کنه و بگه الهی بمیره که ما راحت شیم و از زندکی با ما بیزاره و ،..
    ۳ روزه سر این موضوع به هر بهانه جنک راه انداخته و منم دستش رو خوندم و ریلکس فقط سکوت کردم
    یه بار اومده از ملافه تخت ایراد گرفته و ملافه رو ختم کرده به اینکه من چی ام و زندگی برام چطوره و نمیتونم مثل آدم زندگی کنم و وجود من مایه عذابه و چقدر غیر قابل تحملم میره از خونه بیرون که ریخت ما رو نبینه و وجود من در تمام زندگی آسایش و راحتی و خوشی رو ازش گرفته و اون یه زینب ستمکشه که هیچ خیری از زندگیش ندیده
    دوباره دو ساعت بعد از اینکه چرا همش میری تو اتاق و درو میبندی و چیزی نمیخوای بخوری شروع کرده، حالا روز روزش از گشنگی بمیری هم مهم نیست، میگه اون گاز اون یخچال هرچی میخوای درست کن مگه بچه ای‌؟ یعنی از درد به خودت بپیچی و پخش زمین بشی و بگی فلان جام درد میکنه میگه مگه من دکترم یا کلا واکنشی نداره جوری که اصلا انگار نمیشنوه و بعد ده بار میگی یه چیزی خوب بگو میگه چی‌ بگم، میگی حالت خوب نیستش دیگه پاشو مثلا یه گل گاو‌ زبون دم کن بخور.
    حالا یهو نگران این بشه که چرا همش تو اتاقی و چی خوردی!!! این میشه بهانه و‌استارت برای اینکه چرت و پرت چرند و پرند بگه و صدجور محکومت کنه و انقدر بگه تا از کوره در بری،
    دوباره من سکوت کردم و فقط نگاهش کردم کفتم خدا شفات بده
    میدونستم دردش چیه دیگه، برای همین اصلا به مزخرفاتش نه اهمیت میدادم نه جواب.
    منم انقدر کار دارم و سرم شلوغه و کامپیوترم هم خراب و کند که وقت و حوصله یکه به دو ندارم گفتم باشه من همه اینایی که میگی هستم، هرچی تو میگی درسته. خوب فکر کن من نیستم. بیخیال من شو. منم خیلی کار دارم اصلا بلاکتون میکنم
    چند ساعت بعد رفته دامپزشکی منم اومدم یه چیزی بخورم که ظرفها رو شستم جارو کردم جمع و جور کردم که الان اینا نشه سوژه دعوا، رسیده خونه مونده چی بگه یه چرخ زده سوژه نبوده یه دفعه گفت تو منو بلاک کردی؟ گفتم ای بابا، آره همتون رو بلاک کردم حالا نکرده بودما، یهو درو کوبیده داد و هوار که الهی بی مادر بشی الهی بمیره که انقدر این زندکی جهنمه و دوباره منو نقد و تحلیل و هز مشکلی رو به من نسبت دادن و قشنگ میگرده ببینه با چی اعصابت خورد میشه و خیلی برات سنگینه همونو ده بار به صد مدل تکرارش میکنه تا حالت رو بد کنه و اشکت در بیاد و دلت بشکنه اونوقت دلش خنک بشه و پیروزی نصیبش شده و حالا باید جریان به محکومیت من و بی گناهی اون ختم بشه ، میگه ای بایا بهانه جدید. حالا گیر بده به یه حرف و یه داستان جدید بساز و … در صورتی که این توصیف خودشه دقیقا و همه کار کرده که به این جا برسونش. حرفهاش خیلی ناراحتم کرد و واقعا از بدبختی خودم گریه ام گرفته بود ولی تحمل کردم گفتم هیچییی نگو چون همه اینا بهانه است که چرا میگی نه و جهنمی میخواد درست کنه که بگی چیکار کنم ول کنی، گه خوردم غلط کردم چی میخوای بشنوی هر کار تو بگی همون کارو میکنم فقط دست از سرم بردار، دستش رو خونده بودم و تو دلم جواب میدادم ولی عادی انگار نه اتگار چیزی میشنوم، یهو دید اون حرفا تکراری شده و من چیزی نمیگم یهو شروع کرد به نفرین کردن. من فقط با تعجب نگاهش میکردم که فازت چیه واقعا؟ الان مشکلت چیه؟ اصلا چه خبره چی شده؟ من فقط تایف خوردم و تو دلم فقط میگفتم خدایا کی میشه بمیرم خلاص شم. چرا اینهمه مادر تو دنیا اینهمه ادم چرا این ادم باید مادر من باشه، پول نمیخوام کار نمیخوام یه لقمه نون باشه مادرم معتاد کارتن خواب باشه ولی به اندازه یه روز من بفهمم مادر مادر که میگن کیه، اگه اونا مادرن اینی که من دارم چیه. لعنت به روزی که من پا تو این دنیا گذاشتم چجوری بگم خیلی ممنونم صرف شد کافیه. چجوری بگم اینهمه تو‌ روز مبمیرن چرا یکیش من نیستم. هر خوشی و لذت و هرچی قراره بعد این باشه پیشکش. همینقدر کافیه.
    شب تموم شده و من تا صبح اشک چشمم خشک نشده، رفته سر کار منم انگار نه اتگار اصلا اتفاقی افتاده و چیزی شده.
    دوباره شروع کرده که چیه بدو سریع بدو تو‌ اتاق دوباره ریختت رو‌ دیذی یه نگاه به آینه کردی صورتت چقدر لاغر شده دستت چرا اینجور شده پات چرا اونجوره، چقدر زشت و بد شدی و هیکلت چقذر بد شده (و هیچوقت هیچ خوبی در آدم وجود نداره) و یه کم به خودت برس فلانی هر ماه میره چقدر ژل میزنه و مژه میزاره و … میگم من بدم میاد از ژل و انقدر پول اضافی ندارم که به این خرجها برسه وگرنه یه ۳۰ متر اتاق میگرفتم میرفتم توش اختیاررو ارامش داشته باشم، در این حد درامدم کفاف نمیده ژل و مژه پیشکش.
    حرفهای دعواش امروز جدید بود چون دیروزی ها اثر نکرد، امروز از این در شروع شد که همینه دیگه، وقتی ادم میکه مایه زجر و‌عذابی همینه. ادم بچه اش بره شب خونه نیاد معتاد باشه خراب باشه ولی مثل تو نباشه. خدای نکرده ادم دخترش بره هرزه باشه با یه شکم حامله برگرده خونه تحملش از تو راحت تره. حالا من انقدر کار دارم و‌درگیرم تو اتاقم و پای کارهام نشستم که وقت خستگی هم ندارم، ادم هر بچه ای داشته باشه قابل تحمله اما اینجوری نره تو اتاق، پیله دور خودش نتنه!! میگم اینارو از کجات درمیاری؟ زنک زدم به خواهرم اونم یه گوساله مثلا تحصیل کرده و دکترا گرفته و … خبر ببر بیار و همدست خانوم خودشو‌ میزنه به اون راه که چی شده؟ مثلا من طرف توام و ولش کن بابا و نقش فرد قابل اعتماد که تو دهنت رو باز کنی حرفی که نمیزنی رو بزنی و مامان ۶ ساله من یه حرف از من بگیره و پیرهن عثمون کنه
    گفتم اینهمه بحث و دعوا برای چیه؟ الان چرا تو‌ اتاق بودن من انقدر مشکل و دغدغه شده؟ دردش چیه؟ اون پسره است؟
    این همه چرت و‌پرت و جیغ و دعوا واسه اینه؟ آقا غلط مردم ایشون خیلی هم خوبه عالیه من نمیخوام. تو برو زنش بشو اون یکی بشه خود مادرت بره زنش بشه. به من اصلا کسی معرفی نکنید. من اگه قسمتم باشه خودم یکی رو ببینم خوشم بیاد یا برعکس میرم اشنا میشم دلم خواست ازدواج میکنم نخواستم هم نمیکنم ولی تنها باشم بهتره تا از این خراب شده برم ته یه چاه دیگه و دلم خوش باشه ازدواج کردم.
    این فقط یک سوژه چند روزه است وگرنه هر روز ما یه مدل داستانه. و آرزو‌ به دلم‌مونده یه بار این زن زنگ بزنه بگه حالت چطوره خواستم حالت رو بپرسم
    یا دلم برات تنگ شده بود یا حتی یکبار با این زبونش بگه دوست دارم با بغلت کرده باشه، چه از روی خوشی و‌ شادی چه از روی حمایت و دلداری و بگه از چی ناراحتی؟ چیزی شده؟
    اگر اتفاقی بیفته من ناراحتیم یه وره اینکه مامانم چیزی نفهمه و حالا سرزنش و شماتت و‌پتک تو‌سرم نشه یه ور، از بچگیتو میکشه جلو چشمت که خاک بر سرت که اینجور شده و همه اتفافات دنیا تقصیر توئه که ادم نیستی و فکر نداری و شعور نداری و چنین هستی و چنان
    من همه کارهام رو‌خودم انجام میدم و از پس مشکلات خودم برمیام و کار بقیه رو‌هم خیلی اوقات راه میندازم
    اگر در لحظه کاری انجام بدم که کسی تعریف کنه و بگه وای چجوری اینو بلد بودی شروع میکنه منو مسخره کردن که باهوش نیست چون خیلی فضوله سر از همه چی درمیاره و حالا صدجور چرت و پرت میگه و‌هزار جور بقیه رو‌هم وادار میکنه بهت بخندن و بعد اگر ناراحت بشی میگه واقعا خیلی بی ظرفیتی، ادم میگه با تو نباید حرف بزنه ها ولی عبرت نمیگیره
    اگر روی خوش ازش ببینی و یه کلمه خوبی ازت بگه و مهربون شده باشه یعنی کار داره و باید یه کاری که میدونه نمیخوای و یا سخته و زور قراره بشنوی رو انجام بدی وگرنه این روی خوش تبدیل میشه که ما چقدر بیشعوریم و اون احمقه که اصلا از ما درخواستی کرده و غریبه شرف داره ادم محتاج شما نشه حرمتش حفظ بمونه و‌ بچه های مردم جی هستن و این همه زندکیش شانس نداشته خدا هم تکمیلش کرده و اسیر ما شده
    نمیدونم از چیش بگم از کجا بگم فقط میدونم از این زندگی خسته ام، بیزارم،
    از بخت و‌اقبال خودم شاکی ام، هرکی دیگه هیچی نداشته باشه دلش به خانواده و مادر و پدرش لااقل خوشه، براش دلگرمی هست، یه پناهه، ما که ندیدیم فقط اینجور شنیدیم، من اونم ندارم
    حسرت محبت مادر و پدر به دلم مونده، بابام که بیست ساله مرده و‌ چیزی ازش تو ذهنم نیست که حالا اگه بود چجور بود اینم از مادرمون خواهرام هم که هرکی فقط منفعت خودش رو میبینه. دوستی شون به تار مو بنده، پشت سر مامانم یه جورن و بهش فحش میدن و میگن ولش کن بزار بگه به جاش به اون چیزب که میخواستم هم رسیدم هرجا منفعت باشه زیر پا میزارنت و قربون صدقه مامانم میرن و‌ اونا هم مثل خودش معامله میکنن. یه غذا میپزن که پشت بندش بگن انقدر پول بده به خونه جمع میکنن که در عوضش بگن مامان اینکارو‌ برام کن.
    به مدد و‌ لطف مامانم هیچ دوستی هم برام نمونده و ندارم، اگر با کسی دوبار حرف بزنی و دوست بشی تا یه کار نکنه که اون دوستی هم تموم بشه و کنج خونه بشینی آروم نمیگیره، یا هربار که میخوای بری بیرون صدجور هرزه و خراب بهت میبنده که اب میگرده چاله پیدا میکنه و مردم بچه هاشون دارن میرن دبیرستان و ما میگردیم ببینیم کی خراب و فلانه با اونا دوست شیم و چهارتا علاف و بی مسئولیت لنگه خودمون پیدا میکنیم
    اگر طرف انقدرررر موجه باشه که این از تو حرف و نگاه و لباسش یه چیز نتونه گیر بده انقدر شروع میکنه آبروریزی کردن و خوردت میکنه و خجالت زده ات میکنه که یا خودت روت نشه یا طرف یه جوری نخواد دیگه باهات رابطه ای داشته باشه. اینا دخترها، پسر هم که بهتره اصلا حرفی نزنم که انقدر بد دهنه و چیزهایی به ادم میگه که تو هیچوقت روت نمیشه درد و دل کنی با کسی که این مادر منه، این حرفا رو بهم میزنه
    ولی در جمع جوری رفتار میکنه که چقدر کول و باحاله و خوش به حالتون که مامانتون اینه و چقدر باهاش خوش میگذره و مهربونه و …
    فقط میتونم بگم خدایا امیدوارم راست گفته باشی و‌یه قیامتی هم‌باشه من ازت بپرسم به چه گناهی من مستحق این زندگی باید باشم؟ چه گناهی کردم و چه خطایی کردم که انقدر بدبختم؟
    محبت و‌توجه برام عقده شده، تمام وجودم کمبود عاطفه مادره، نیاز به محبته، انقدر نداشتم که اگر کسی یه لطف کوچیک بهم میکنه تو‌دلم شک هست فقط که چرا اینکارو میکنه؟ چی پشت قضیه است؟
    نمیدونم ازش بدم میاد دوستش دارم از متنفرم ازش بیزارم بی تفاوتم برام عادی و غریبه است یا من از ته دلم عاشقش هستم چون کسی جز اون اصلا نیست و ندارم،
    واقعا نمیدونم احساسم بهش چیه، تمام اینها هست ولی انقدر لحظه هایی که حاضرم هر شرایطی رو به جون بخرم و از جایی که اون باشه برم یه جایی که نه ببینمش نه اسمش رو بشنوم انقدر زیاده که هیچی تو زندگی دیگه خوشحالم نمیکنه، فقط احساس میکنم از زندگی کردن خسته و‌ سیرم، اونقدر که باید زندگی میکردم کردم.

    • عزیز من شما39 سالته و میری اتاق تا فاصله بگیری و این مادرت رو رنج میده و شروع دعوا همینه . ای کاش واقعا به ناراحتی مادرت گوش جان می دادی و واقعا ناراحتیشو درک می کردی .ولی شما همینجا ناراحتی مادرت رو اصلا مهم ندونستی .فک نمی کنی شما یک طرف رابطه رو قطع کردی؟!خب یه مدت برو پیشش همراهش شو کمکش کن .چطور تو توقع داری اون همونی بشه که تو می خوای ولی تو به خواسته هاش گوش ندی و عمل نکنی ؟من خودم بچه بزرگ دارم پسرم 24 سالشه هر روز ساعت 11 میاد از اتاقش بیرون برای سیر کردن شکمش و بعد میره رو مبل دراز می کشه و بازی می کنه . حس های بسیار بدی منو اذیت می کنه بهش میگم رو مبل دراز نکش حداقل برو دنبال کار شروع به دعوا می کنه که چرا تو از من ایراد میگیری ولی واقعا من از هر لحظه حضورش زجر می کشم .خودتو بزار جای من یا مادرت .چرا باید اینقدر احساسات مادر رو بی اهمیت بدونید ؟

    • عزیزم درست زندگی من را توصیف کردیم من ۴۸ سالمه و زندگی پر ازنکبتی دارم خدا بدانه

  32. مادرم خیلی بد دهنه حرفای زشت میزنه تاحالااا بالای ده بار دعوا سنگین کردیم و حتی توهین بهش کردم و گفتم خودتی بهش گفتم که بدم میاد بعضی مواقعه عذرخواهی میکنه اما بازم پافشاری رو حرفاش میکنه میگم من اینطور ادمیم میگه نه اما بازم حرفارو میزنن

  33. سلام من هر کاری که دوست دارم و حتی خیلی خوب اون کار رو انجام می دم مادرم سرزنش میکنه اون فکر میکنه هر کاری که خودش دوست داره من باید انجام بدم دیگه خسته هر وقت هم اگه کاری که اون میگه رو انجام ندم کنم می زنه یا تنبیحم می کنه

  34. سلام خوبید من به مامانم یه چیزی میگم مثل سگ منورمیزنه میترسم باهاش حرف بزنم امروز منو با دمپایی زد حالم خیلی بده اینجوری نبود هی میگه تو نباید بت دنیا نیومدی جلو دوستام و دوست صمیم گفت میمون بیا خیلی دارم درد میکشم. من ۱۱ سالمه

  35. سلام عزیزم خوبی من مادری بودم بی احساس وحشی معتاد پرخاشگر بچمون میزدم خیلی خاطره خوبی تو ذهن بچم نبود خیانت کردن منو دید الان ۸ جدا شدم چهار سال با من بود چهار سال با پدرش الان ۱۶ سالش آوردمش پیش خودم پرخاشگر توهین میکنه وفقط میگه مادر من نیستی

  36. سلام من پانزده ساله هستم.خانواده ی پدر و مادرم اصلا طوری نیستن که بشه بهشون پناه آورد.مادرم فرهنگی و پدرم کارمند و هرچیزی خواستم خداروشکر برام فراهم بوده اما مشکل من اینه که پدرم هیچ وقت برای من وقتی رو نگذاشته و گاهی احساس میکنم که فقط من را از نظر مادی تامین کردن در صورتی که این مطلب برای خواهر کوچکتر من صدق نمیکنه…پدرم خیلی کم حرف هست و مذهبی.مادربزرگم دو سال پیش فوت شدن و من فکر میکنم از انموقع است که اینطوری شدم و همش احساس میکنم این دنیا ساختگی است و همه در پی ازار و اذیت بنده هستن.در زمان تحصیل حداقل سر من به ان گرم میشد اما الان در تابستان واقعا دارم از دست مادرم عذاب میکشم.چند سالی هست که اینطور شده و همش اشکارا بین من و خواهرم تفاوت قائل میشه و حس میکنم همش دارن نقشه کشی میکنن و..مادرم همش غر میزنه هر سال یک جاش درد میکنه و همیشه با همه در حال دعوا است و همیشهههه ی خدا داره داد میزنه هیچی رو آروم بلد نیست بگه و خیلی عصبی و روانیه.اصلا منطقی نیست و گاهی احساس میکنم که پدرم هم از اون آزرده است چون مادرم اغلب چرت و پرت زیاد میگه و خانواده بابامم همینو میگن که خیلی چرت و پرت میگه? اما خواهرم خیلی زبر و زرنگه و همیشه مامانم به نفعش کار میکنه مامانم جدیدا من رو تحریم کرده که دیگه بهت پول نمیدم دیگه برات خوراکی نمیخرم چون تو واسم خوراکی نمیخری و واقعا حرفاش چرت و خنده داره??من واقعا عصبی شدم و همش افسرده هستم دیگه از هیچ چیز لذت نمیبرم از چیزایی که قبلا لذت میبردم الان دیگه نمیبرم و در سال تحصیلی هم که همش مشغول رقابت بودم چون فامیل همه تیزهوشانن و خیلی تحت فشارم.الان هم که دارم دیوانه میشم. مامانم اینطوریه که هرکاری میکنه انگار طلب داره و صدهابار بعد هم منت اش و میزاره و آدم و روانی میکنه و همیشه همه جا غیبت میکنه و همه چیز رو با دروغ و اغراق تلفیق میکنه در همه ی مسائل…واقعا اعصاب خورد کنه و هیچوقت از هیچ چیز راضی نیست .فکر میکنم نگاهی جنسی هم گاهی به من داره…واقعا درک نمیکنم و فکر میکنم سلامت روانی نداره.در سال تحصیلی نهم به خاطر آزمون های پیش رو خرج های زیادی کرد ولی باورتون نمیشه هزاران بار بعد غر هاش رو سرم زد و همیشه داره قلبمو میشکنه و عملا دیوانه ام میکنه و دست از سرم بر نمیداره…
    همیشه هم نفرینم میکنه ولی من نمیدونم باید چیکار کنم؟ انقدر عصبیم کرده که همش دارم سرش فریاد میکشم ولی باور کنید دارم دیوانه میشم و نمیدونم چیکار کنم.
    چند سالی میشه که هر روز خونه مون دعواست و همش از کن همه جا غیبت میکنه البته پیش خانواده بابام که نمیتونه چون هیچکدوم قبولش ندارن(خیلی خودش رو آخرش انسان مظلومی جلوه میده طوریکه خودم احساس پشیمونی میکنم همش اما یادم که میاد باهام چیکار کرده نمیتونم تحملش کنم و ازش بگذرم)
    توروخدا راهنمایی کنید

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز با توصیفاتی که از مادر کردید به نظر می رسد سلامت روان ندارند و به شما هم آسیب می زنند. در حال حاضر شما هم افسرده شدید، در فرصت مناسب بنشینید با پدرتان صحبت کنید، هر حرفی و احساسی دارید با او در میان بگذارید در ضمن از او بخواهید شما و مادرتان را ابتدا پیش یک روانپزشک و بعد پیش یک روان شناس ببرد.‌ شما که شرایط مادرتان را می بینید وارد چالش با ایشان نشوید، سعی کنید تحت تاثیر ایشان قرار نگیرید، حرف هایش را ناشنیده بگیرید. اگر ایشان مقایسه می کنند از سر نا آگاهی ، خودتان مقایسه نکنید ، هر کدام از ما توانایی های منحصر به فردی داریم.

  37. سلام ، من از دست مادرم خسته شدم.تمام تلاشش رو برای بد کردن حال من میکنه و حتی اگه توجه نکنم و حال خودمو خوب نگه دارم ترفند جدیدی برای بد کردن حالم استفاده میکنه و همیشه ازم طلبکاره و حالش ازم بهم میخوره و دائم تحقیر و اذیتم میکنه ، الانم میخواست روز فارغ‌التحصیلیم که باید با مادر بریم رو نیاد و وقتیم بابام مجبورش کرد بیاد داره تمام تلاششو میکنه تا حالمو بد کنه و بهم خوش نگذره ، خسته شدم ، پر از حرص و غم و درموندگیم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز از دست مادرتان به شدت ناراحتید و درمانده شدید، مادری که تحقیر می کند، آرامش شما را به هم می زند، دوست ندارد خوشی شما را ببیند، همواره از شما طلبکار هست. این آدم به نوعی خودخواه و حتی ممکن است خودشیفته باشد. احتمالا خودش در کودکی محبت ندیده، تحقیر شده یا خانواده ای داشته که تصور خود بزرگ بینی داشتند و دیگران را تحقیر می کردند و الان هم ضعیف تر از شما کسی را ندیده که تحقیر کند. پس تمام تلاشت را بکن خودت را قوی نگه داری، خودت را مظلوم، درمانده و بدبخت نشان نده، چون این تیپ آدم ها از آدم های ضعیف و مظلوم خوششان نمی آید و بیشتر اذیتش می کنند، حتی از دیدن ریختش به هم می ریزند احساس می کنند مایه شرمندگی و نقص شان هستند. با احترام و اقتدار رفتار کن، اما تمام تلاشت را بکن کمتر با او وارد چالش شوی، چون به نتیجه نمی رسی، از او انتظار مهر و محبتی نداشته باش، بیشتر به پدرت نزدیک شو، به اهداف بلندت فکر کن، برایش برنامه ریزی کن تا به آن برسی، این روز های سخت می گذرند، اما تو می توانی از آن درس بگیری، در آینده بدانی چطور با فرزندت رفتار کنی، چطور دوستانت را انتخاب کنی. برات آرزوی روزهای خوب و شیرین را دارم.

  38. من 12 سالمه اره دوازده سالمه و یه دخترم که به قدری تلاش میکنم که یه روز با یکی از دوستام از ایران برم و از خانواده ام فرار کنم خانواده ام فک میکنن من برا این تلاش میکنم که برم پولدار بشم ولی غیر از اون میخوام برم که دیگه نبینمشون بابام و مامانم طلاق گرفتن ولی با این حال من با مامانم زندگی میکنم ولی بابام رو همیشه بیشتر از مامانم و خواهر 20 سالم دوس داشتم مامانم همیشه از بچگی کتکم میزد و خواهرم معلم زبان انگلیسی هس من ترمم تقریبا بالاعه و در اموزش گاهی میرم که خواهرم تدریس میکنه ولی معلمم اون نیس اون همیشه که میرفتم کلاس چون زبان بلد بود میگفت معلمت بد یادت میده و خودم درست میدم و من دیگه نمیرم کلاس و خواهرم درسم میده و به قدری سخت گیره عین شمر میمونه که نمیخوام ببینمش من تازگیا به جای زبان میرم سیاه قلم و اونم خواهرم هی داره بهم میگه معلمت بده بده ولی من میگم تو بدی و دیگه توی کلاس های من دخالت نکن بعد غیر از نقاشی بعضی مواقع هم میرم اسکیت ولی معلم ندارم یعنی یکم معلمم یادم داد ولی نه دیگه نمیده . خواهرم چون که نقاشی و زبان بلده اینجوری داره تابستونم رو زهرمارم میکنه و اسکیت هم چون بلد نیستم به این صورت تهدیدم میکنه اگه نری من میدونم با تو ولی بعضی موقع ها حالش رو نداره و همینجوری داره تابستونم رو به گه میکشه و دلم میخواد برم کلاس زبان و اسکیت هم تفریح باشه و بهش میخوام بگم که تو دیگه حق نداری منو تهدید کنی و تابستونم رو به.. بکشی مگرنه ازت به خاطر تهدید کردنت شکایت میکنم حالم ازش بهم میخوره فکر کرده چه خری هست فک میکنه من خرم تازه همش هم به خاطر هدفم چون خودش نتونسته بره خارج داره به من حسودی میکنه انرژی منفی میده هه حالا بچرخ تا بچرخی نشونت میدم بالاخره بزرگ میشم میرم با دوستم شماره ات هم پاک میکنم و دیگه نمیبینت سرمو پایین میندازم مو میرم تا خواننده بشم و به رویا هام برسم تو هم بشین کنج اتاقت تا بپوسی?تازه برا لباس هامم تصمیم میگیره میگه اینو بپوش اینو نپوش منم تف بهش میکنم و میگه دلم میخواد اینو بپوشم به تو هیچ ربطی نداره برو به درک و میرم.. با ارزوی اینکه همه ی کسایی که مثل من هستن به ارزو هاشون برسن و همینطور خودم ?

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز چقدر خوشحالم با اینکه از خانواده ات آسیب دیدی، و هنوز هم می بینی به اهداف و آروزهات فکر می کنی و برای آن تلاش می کنی.
      شاید چون پدر و مادرت از هم جدا شدند و خواهرت بزرگتر بوده نسبت به شما احساس مسئولیت می کند و واقعا دوست دارد کمکتان کند، شاید هم استعداد و توانمندی شما را می بیند و نا خودآگاه خودش را با شما مقایسه می کند و احساس حسادت می کند. شما الان با مادر و خواهر گرامی در یک فرصت مناسب با آرامش و احترام بنشینید و از حرف های دلتان و نیاز هایتان بگویید، اگر با منطق باشند حتما در روابط شما تاثیر خواهد گذاشت. حتی اگر از دستشان خیلی خشمگین هستی و نمی توانی صحبت کنی در قالب یک نامه محترمانه تمام حرف های دلت را بنویس و بده بخوانند، بگذار مادرت و خواهرت متوجه اشتباه خودشان شوند و شما هم خودتان را از وجود خواهرتان محروم نکنید، اجازه بدهید خوبی هاش را هم ببینید و زندگی جدیدی در کنار هم تجربه کنید، حتی اگر رفتید و آدم موفقی شدید باز هم یک وقت هایی دلتان برای خانواده تان بتپد. امیدوارم روزی شما را هم آدم موفق و برجسته ای ببینیم و هم انسان خوش قلب و مهربان.

  39. همیشه با مادرم دعوا دارم همیشه بحث میکنیم عصابم خورده جوری که کاری کرده دلم میخاد از خونه فرار کنم

  40. ۲۹سالمه.مونث.دیپلم.از مادرم متنفرم . دوسدارم گاهی خونه رو آتیش بزنم .دوسدارم کسایی ک آزارم دادن بکشم.دوسدارم بمیرم. دوسدارم خونه جدا بگیرم تا نبینمش . غضه م میگیره ک چرا بخاطر یه سگ ک فقط زاییدن بلده بوده باید بفکر رفتن از خونه باشم.تا حالا دکتر نرفتم چون پول ندارم و نمیخام با حرفهای الکی مشاورها خودمو گول بزنم با حرفای مشاور چیزی از مشکلم کم نمیشه

    • به نظرم خودتو توانا کن . از اینترنت چیزهای جدید یاد بگیر یک هنر یا حرفه ای و توجه و تمرکزت رو از اطرافیان بیار روی خودت و یادگیری و توانمندیه خودت.

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز معلومه شما خشم زیادی از مادرتان دارید، مادرتان به شما آسیب زدند و احساسات بد در شما بوجود آوردند، به نظر خودتان آیا این آدم سالم بوده، به احتمال صد در صد مشکلات روانی یا شخصیتی داشته که اینقدر شما را آزار داده است. شما نتوانستید به موقع حرف خودتان را بزنید از احساسات خودتان بگویید . الان می خواهید با خشم و تنفر خودتان یا خودتان را از بین ببرید یا به دیگران آسیب بزنید، همان کاری که مادرتان کردند. شما الان نیازی نیست پولتان را به مشاور بدهید، اما بهتر هست بنشینید و باورهایی که مادر در شما بوجود آورند مورد چالش قرار بدهید، کارهای مثبتی که کردید و هیچ وقت ندید، آن ها را بنویسید، آدم های خوبی که سر راهتان قرار گرفتند و شما به خاطر نگاهتان آن ها را ندیدید یا بد و نا خواه دیدید، همه را بنویسید. با کودک آسیب دیده درونتان همدلی کنید، همه ما انسان های ارزشمند و دوست داشتنی هستیم اما در مسیر زندگی اتفاقاتی برای ما افتاده که نگاهمان را به خودمان و دیگران تغییر داده است. از این به بعد سعی کنید خودتان را دوست داشته باشید، به خودتان عشق بورزید، فارغ از هر قضاوتی، از کارهای کوچک روزانه شروع کنید ، حتی در حد غذای مورد علاقه تان، برای خودتان تهیه کنید و خودتان را میهمان کنید، لباس مورد علاقه تان را بپوشید و…
      به جای ماندن در گذشته ها اهداف و ارزش های خودتان را پیدا کنید، توانمندی های خودتان را پیدا کنید و در جهت رسیدن به اهدافتان تلاش کنید. ارزش های زیباتری برای خودتان در نظر بگیرید معنای دیگری برای زندگی تان پیدا خواهید کرد.

      • چرا به زور ميخواهيد كسي كه از مادري فقط نامش را دارد خوب جلوه دهيد. به نظرم از اين الكي مادر بايد فاصله گرفت از دور فقط به خاطر ژنتيك احترام نگه داريد محبتي نيست واقعا اين عقيده همه مادري بلدا يا مادره ديگه درست نيست مادري كردن اكتسابي نه غريزي

        • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

          دوست عزیز مادران مشکل دار و آسیب زننده زیادند ،اما ما باید قوی باشیم تحت تاثیرشان قرار نگیریم، بدانیم که ارزشمند و دوست داشتنی هستیم و با این نگاه به خودمان، دیگران، دنیا و آینده نگاه کنیم.

      • من از مامانم متنفرم چون به من اهمیت نمیده. من حتی خودم تو بدترین حالت ممکن باشم وقتی میبینم که حالش خوب نیس میرم یکم باهاش شوخی کنم تا اوکی شه ولی سرم داد میزنه و فش میده همیشه آبجیمو‌ ک بزرگتر‌ از منه بیشتر دوست داره. من اینو میفهمم حتی شنیدم ک میگفت بچه اول ی چیز دیگس من تورو بیشتر دوست دارم خیلی دارم از دستش عذاب میکشم همیشه بهم میگه کاش بمیری راحت شم اعتماد ب نفسم اومده پایین دارم از همه فاصله میگیرم تا میگم ایول امروز بهترین روزته ، این هفته میترکونی بازم ی مشکل جدید ب وجود میاد منو با بچه های دیگه مقایسه میکنه مگ من چند سالمه من فقط 15 سالمه دلم میخواد از خونه فرار کنم ولی میترسم نمیدونم چیکار کنم هیچکس موفق نشده حالمو خوب کنه

  41. از اون موقعی که خواهرم به دنیا اومد اون از من سفید تر و خوشگل تره دیگه هیچوقت محبت مادری حس نکردم دو روز پیش خواهرم اذیتم کرد زدمش یه فحش خیلی بد بهم داد مامانم یه چیز محکم پرت کرد تو کمرم چند ثانیه نفسم قطع شد بعدش همش به خواهرم میگفت این به تو حسودی میکنه الانم همش جلوی من رابطشون باهم خوبه کنکوریم میام دری بخونم یادم میوفته همش گریه میکنم

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز مادر شما، شما را با خواهرتان مقایسه کرده و شما احساس کردید که دوستتان ندارند و جایگاهی ندارید. امکان دارد گاهی این احساس به شما دست دهد اما همیشه این طور نیست، اگر سعی کنید دقیق باشید خواهید دید مادرتان هم در جاهایی خیلی کارها برایتان کرده، جاهایی نگران شما بوده، اما آن مقایسه چون براتون خیلی ناگوار بوده ، خیلی پر رنگ تر در ذهن شما مانده است، متاسفانه برخی پدر و مادرها هم از نسل های قبلی خودشان آسیب دیدند و الان دارند جور دیگر آسیب می زنند، یا نمی دانند که فرزند پروری هم یک مهارت هست که باید یاد بگیرند، ممکن هست مادر شما خیلی هم تحصیل کرده باشد اما این مهارت را ندارد.
      دخترم این را بدان هیچ دو انسانی قابل قیاس با همدیگر نیستند، تفاوت هاست که ما را زیباتر می کنه، ممکنه پوست خواهرتان از شما روشن تر باشه، اما در زمینه دیگر ممکن هست شما برجستگی و توانمندی دیگری داشته باشید. پس حرف مادر را ناشنیده بگیرید و به آن بها ندهید، علایق و توانمندی خودتان را پیدا کنید و سعی کنید در آن زمینه پیشرفت کنید. ممکن هست شما را یک روز نویسنده موفق یا هنرمند موفق یا مهندس موفق و … ببینیم. پس به اهداف بلندت فکر کن. برات آرزوی بهترین ها را دارم.

  42. سلام من مشکلم مادرم هست دعوا راه میندازه بینمون چشم دیدن ما رو نداره و بقیه رو تعریف می‌کنه و ما رو اصلا تعریف نمیکنه و فرق میزاره اگه یه کار بدی رو مثلا انجام بدیم می‌ره به همه میگه و کار خوبمون رو اصلا نمیره به هیچ کس نمیگه اونجوری مردم یجوری ما رو نگاه میکن. من با این مادر چجور رفتار کنم خسته شدم بخدا ممنون میشم از راهنماییتون

    • خوش ب حالت باز منی ک راهنمایی هستم از من درس سوال میکنه

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز با توصیفی که از مادرتان کردید، مادرتان فرد کما گرایی هستند، خوبی های شما را نمی بینند، دوست دارند همیشه بهتر از آن باشید و حتی اگر هم تلاش کنید باز هم نمی بینند و باز احساس می کنند دیگران کارشان بهتر هست، ایشان هم از نسل قبلی خودشان آسیب دیدند، شما سعی کنید نسبت به رفتار شان بی تفاوت باشید، آن طور که خودتان تشخیص می دهید درست و کافی هست انجام بدهید. از قضاوت و حرف دیگران هم نترسید، مطمئن باشید آدم های منصف واقعیت ها را خواهند دید و فقط به حرف ایشان اتکا نخواهند کرد.

  43. حالم خیلی بده. مادرم اصلا درکم نمی کنه و مدام با حرفاش آزارم میده. خیلی خسته شدم. دیگه نمیتونم. دلم نمی خواد مادرم رو ببینم که خواهرم رو دوست داره ولی منو نه. چکار کنم که دلم آروم بگیره؟

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز دقیق نمی دانم چند سالتون هست و خواهرتان چند ساله هستند، اگر از خواهرتان بزرگترید و خواهرتان در سن کودکی هستید، باید در نظر بگیری که کودک نیازهای خاص خودش را داره، مخصوصا تا ۳ یا ۴ سالگی مراقبت دائم لازم داره و این ممکن هست مادر شما را خیلی درگیر کرده باشد، البته اگر پدر شما همراهی کنند مادر می تواند زمان های خاصی را به شما اختصاص دهد. علاوه بر این شما می توانید زمان هایی را با خواهر خودتان بازی کنید که هم او لذت ببرد و هم خود شما که باعث تقویت رابطه شما خواهران می شود. علاوه بر آن توجه مادر را هم به خودتان جلب می کنید با فراغتی که برای مادر ایجاد می کنید و نوع ارتباط شما ایشان را هم خوشحال می کند و باعث می شود نگاه مثبت تری به شما داشته باشند.
      اگر هر دو نوجوان یا جوان هستید و باز مادر شما را مقایسه می کنه، یا حرف هایی می زنه که باعث رنجش شما می شود و این احساس به شما دست می دهد که خواهرتان را دوست دارند اما شما را نه، باید بدون اینکه عصبانی بشید یا گربه کنید در یک شرایط مناسب با احترام و اقتدار چند مورد از خوبی هایشان را بگویید، تعریف کنید تا خوششان بیاید، آنگاه در مورد خواسته، احساس یا نیاز خود بگویید، من ناراحتم از این رفتار شما ، من احساس می کنم خواهرم را بیشتر دوست دارید و هر چیز دیگر که در دل دارید بگویید. موفق باشید دوست عزیز

    • منم مثل توهم دقیقا

  44. سلام من از مادرم متنفرم همیشه از نوجوانی تاالان که سی و دو سالمه جلو بقیه تحقیرم کرده طوری که باعث شده بقیه خواهر برادر ها سو استفاده از این موقعیت میکنن و ازم متنفرن باعث میشه لج و لجبازی بشه من همیشه تنها بودم احتیاج دارم یکی بیاد و حرفهایی که من دوس دارمو بهم بزنه هیچ وقت به هیچ کس اعتماد نکردم تا الان که دیگه تحملم تموم شده و ناراحتی اعصاب گرفتم و همه فهمیدن من مریضم مادرم هم هردفعه اینو تو سرم میزنه میگه همه میدونن تو ناراحتی اعصاب داری و هر کی جای تو بود میرفت خودشو می کشت همیشه یه مسا له ای جور میکنه برا بحث کردن با من

  45. سلام مادرم زن خیلی خودخواهیه از نوجوانی تا الان همش جلو بقیه تحقیرم کرده تا الان که سی و سه سالمه با کاراش و با حرفاش ناراحتی اعصاب گرفتم رفتارش باعث شده بقیه خواهر برادرام هم از من متنفر شن چکار کنم

  46. سلام من یه دختر ۱۴ سالم من اولین باره از یه حرفه ای خوشم میاد و میخام برم از رفتن به زبانکده بشدت خوشم میاد ولی مادرم نمیزاره که برم میگه چونکه پدرت سکته کرده کی ترو میبره و میاره من دختر عموم هم میخاد بره زبانکده و من به مادرم گفتم که منم باش برم ولی نمیزاره میتونم بگم که ما
    تو خونمون همیشه سرو صداس و همیشه مادرم راه میندازه دعوا هارو

    • ،❤️❤️❤️❤️❤️

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز رفتار مادرت ممکن هست دلایل متفاوتی داشته باشه که به این علاقه شما بی توجهی می کنه، علاقه ای که امروز یک نیاز اصلی است. احتمال داره مادرت از شرایطی که در آن قرار گرفته احساس خستگی می کند، شاید فکر می کند حتما باید خودش همراهی کند، شاید از این که شما آزاد هستید و می خواهید علاقه خودتان را پیگیری کنید و خودشان گرفتارند حسودی می کنند و یک جوری خودشان را با شما مقایسه می کنند، شما راه حل هم دادید که با دختر عموتان می روید اما مقاومت کردند، شاید هم به ایشان اعتماد ندارند. به هر حال به هر دلیلی با شما مخالفت می کنند.
      در یک فرصت خیلی محترمانه با ایشان صحبت کنید، چند مورد از خوبی های مادرتان تعریف کنید که خوشش بیاید، سپس خواسته خود را مطرح کنید، من دوست دارم کلاس زبان شرکت کنم به دلایل زیر( تمام مزایای کلاس زبان را مطرح کنید) ، من به خودم اعتماد دارم می توانم خودم بروم یا با دوستم بروم سر وقت می روم و سر وقت برمی گردم تا شما نگرانی نداشته باشید. امیدوارم با این سبک گفتن موفق باشی

  47. سلام من از مادرم متنفرم. دختری سی و دو ساله هستم از همون نوجوانی تا الان توسط مادرم تحقیر و توهین شدم تا جایی که الان ناراحتی اعصاب گرفتم. ازش متنفرم این مادر نیست باعث تمام بدبختیام شده الان که این پیامو مینویسم دستام میلرزه از عصبانیت شدید اگه مادرم نبود منم مثل بقیه خواهرام باید خوشبخت میشدم تو دوران نوجوانی دختر خیلی ارومی بودم ایقد توسط مادرم تحقیر و توهین شدم جلو بقیه خواهرام که بقیه هم سو استفاده میکنن فقط منتظرن مادرم یه ذره ازم ناراحت باشه بیان و طرفداریش و لجبازی با من. ترو خدا کمکم کنید یه راحلی بهم بدید دیگه نمیدونم چکار کنم حتی به خود کشی هم دارم فکر میکنم ولی میترسم

    • منم همینطور

    • ب نظرم باید بی تفاوت باشی و ب چیزای مثبت فکر کنی، به مرور زمان مشکلت حل میشه زیادم تنها نباش

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز متاسفانه مادرتان احساسات بدی به شما داده و شما هم باور کردید که بد هستید یا نقصی دارید، به موقع نتوانستید حرف هایتان را بزنید از احساسات خودتان بگویید، در مقابل مادرتان واکنش مناسب نشان بدهید، هر بار که خشم را فرو خوردید، این خشم ها روی هم جمع شدند و تبدیل به کوه خشم و نفرت شدند، شما از مادرتان متنفر بودید اما این نفرت را به سمت خودتان سوق دادید به طوری که مشکل اعصاب پیدا کردید، احتمالا مشکلات جسمی هم پیدا کردید. الان حتی به نابودی خودتان هم فکر می کنید، چه خوب که اینجا حرف ها تون را زدید احتمالا خیلی های دیگر این مشکل را دارند، همین تا حدی باعث احساس سبکی شما می شود. هم اکنون هم دیر نیست . در قالب یک نامه محترمانه تمام حرف های دلت را بنویس، از تمام احساساتی که عمری شما را اذیت کرده خطاب به مادرت، چند بار خودت بخوان، بعد در یک فرصت مناسب بده مادر گرامی بخوانند.
      باید باورهایی که مادر به شما القا کردند به چالش بکشی، این باورها باعث شده فقط بدی ها و کاستی ها را ببینی و از کنار وقایع مثبت به راحتی بگذری و توجه نکنی، از همین حالا بشین و تمام کارهایی که کردی بنویس و جلو چشمت بگذار یا داخل جیبت، هر موقع احساس بد دست داد آن را نگاه کن، توانمندی خودت را پیدا کن و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کن، روابط خوبی که با دیگران داشتی و دیگران خواستند به شما نزدیک شوند و خودت از ترس اینکه ناقصی و نزدیک نشدی در نظر بگیر. خواهی دید که می توانی باز هم از فرصت هات استفاده کنی، نگاهت نسبت به خودت و دیگران را تغییر بدهی. اگر با این کارها باز هم حالت خوب نشد به یکی از همکاران روانشناس که رویکرد طرح واره یا روانکاوی کار می کنند مراجعه کن. برات آرزوی روزهای زیبا دارم .

      • من ۴۸ سال دارم معلم هستم با مادرم زندگی میکنم بینهایت ازش متنفرم تمام زندگی من را نابود کرد چون خودش حس بدی به مردها داشت و با پدرم مشکل داشت از ۷_۸سالگی به من تلقین کرد مردها بد هستند فقط دستت تو جیب خودت باشه همه چیز مادی دارم ولی تنهاهستم برای یک تعمیر پکیج ناتوانم کسی نیست کمک کند من بشدت آرش متنفرم فقط می‌گفت کار داشته باشی همه منت تو را میبرند و لی کسی منت نبرد و ماندم

  48. متنفرم از مادرهای نفهمی که وقتی یه چیزیا میگی انگار داری به دیوار میگی

  49. سلام من بامامانم همش دعوام میشه جلو بقیه هی خوردم میکنه طعنه میزنه منومسخره مکنه بادوستام مقایسم مکنه

    • منم همینطور ولی وضع من بد تره به کارا و کلاسایی مجبورم میکنه که دوست ندارم نه مامانم کل خوانوادم

    • بدون که تنها نیستی

    • زیور رحمانی نژاد روان شناس بالینی

      دوست عزیز به شما حق می دهم که از رفتارهای مادرتان ناراحت بشید، احتمالا شما در سن نوجوانی هستید، دوست دارید به نظرات شما احترام بگذارند شما را به چشم یک بچه نگاه نکنند، به علایق شما احترام بگذارند اما متاسفانه این موارد را در نظر نمی گیرند و شما را عصبانی می کنند .
      اگر مادر شما از اول اینطور بودند، شما را تحقیر می کردند سرزنش می کردند مقایسه می کردند، مطمئن باش این مادر خودش یک آسیب دیده هست و الان یه جور دیگر دارد به شما آسیب می زند. پس باید تلاش کنی تحت تاثیر حرف هاش قرار نگیری، چون هیچ دو انسانی شبیه هم نیستند حتی دوقلوهای همسان، از طرف دیگر ما در خانواده های متفاوت دنیا آمدیم با ژنتیک متفاوت با هوش های مختلف ، ممکن هست شما در یک حوزه ای خیلی توانمندی داشته باشید و اون کسی که مادرتان شما را با او مقایسه می کند در حوزه دیگر .
      باید با مادر در یک موقعیت مناسب بنشینی و با آرامش با او صحبت کنی، با روش جراتمندانه، از دستش عصبانی نمی شوی ، گریه هم نمی کنی، بلکه با احترام و اقتدار چند مورد از خوبی هاشون را می گویید. بعد می گویید من از دست شما ناراحتم یا عصبانی هستم به خاطر سرزنش های شما، من دوست ندارم مرا با کس دیگری مقایسه کنید چون قابل قیاس با هیچ انسان دیگری نیستم، دوست دارم به علاقه منی هدی من احترام بگذارید و ….و به همین سبک ادامه می دهی و هر حرفی یا خواسته ای داری بیان می کنی.

    • مامان منم درست همین کار رو میکنع تو فامیل خوردم میکنع پری روز عمم اومدع بود خونع ما همع چیزو من انجام دادم همع کارا رو ولی برگشتع بهم میگع پاشو ظرفا بشور بهش میگم من خسته شدم از مدرسع اومدم منو گرفتی هرچی کار هست دادی من برگشتع میگع حرف اضافه نزن تحقیرم میکنع جلوی فامیل همش منو با داداش یا ابجیع کوچیکم مقایسع میکنع واقعا خسته شدم درستع مادر خوبیع پایس ولی تحقیر کردنش، تهدید کردنش، فحش دادنش، بهم میگع کاش تو بدنیا نمیومدی باهام دعوا میکنع سرم غر میزنع یجوری شد کع دیروز ابجیع کوچیکم کع از من ۷سال کوچیک ترع بهم زور گفت منم زدمش مامانم برگشت جلوی ابجی و داداش کوچیکم منو زد یجوری شدع کع بابامم دیگع بهم توجه نمیکنع تا ۹سالگیم همع چی خوب بود ولی الان کع ۱۵سالمه هیچ رفتار محبت امیزی نح از مادرم نح از پدرم ندیدم بخاطر همین خودمو بیشتر اوقات تو اتاقم زندانی میکنم مثل الان کع از دست غر زدناش اومدم تو اتاقم خیلی خستع شدممم بخداااا
      پدر و مادرم کاری کردن کع منی کع بچع اول خانوادم برادر یا خواهرم کع ازم کوچیکن بهم زور بگن و منم بخاطر اینکع پدر مادرم پشت خواهرم و برادرم هستن نتونم کاری کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مشاوره آنلاین روانشناسی

مشاوره آنلاین روانشناسی

جهت مشاوره با روانشناس از گزینه چت پایین صفحه ارتباط بگیرید.