خانه / اصرار خانواده به ازدواج | ازدواج اجباری توسط والدین

اصرار خانواده به ازدواج | ازدواج اجباری توسط والدین

0
0
من ۲۰ سالمه، سال ۹۷ به اجبار خانواده با پسر داییم عقد کردم ولی خانواده به خاطر اینکه این آقا نماز خون و آدم خوبیه گفتن شوهر خوبی میتونه برات باشه .. قبلنا هم مشکلاتی بین خونواده من و خونواده این آقا بود (ینی بین مامانم و زنداییم) ولی بخاطر اینکه این آقا آدم معتقد و با ایمانی بود بخاطر همین اصرار داشتن که باهاش ازدواج کنم. من با این آقا ۱۳ سال اختلاف سنی داریم برا همین تو همه مسائل کوچیک و بزرگ اختلاف نظر داریم همیشه بحث میکنیم باهم رو هر موضوعی فرهنگ و سواد رابطه اصلا نداره بلد نیست تو جمع با من حرف بزنه، همیشه هم طرف خونوادشو میگیره. حرفا و دلیلی ک برا چیزی میاره خیلی غیر منطقیه. از یه طرفیم ما با پدر و مادر و برادر مجرد ایشون تو یه خونه زندگی میکردیم(با اینکه پسردایی تو حیاط خونشون یه خونه جدا برا خودش ساخته) ولی میگفت باید صبح تا شب پیش پدر و مادرم باشی و کاراشونو انجام بدی. موقع خواب بریم خونه خودمون منم دوسال با همون شرایط زندگی کردم باهاشون ولی دیگه نمیتونستم ادامه بدم الان ۶ ماهیه اومدم خونه مامانم حالا این آقا میگه بیا تو اون خونه ای که برا خودم ساختم زندگی کنیم ولی من با شناختی که از شوهر و خونوادش دارم مطمئنم بازم به مشکل بر میخوریم. اگرم قبول کنم نمیتونم با اخلاق و اختلاف نظراتی با شوهرم دارم کنار بیام. ازش سرد شدم تو این دوسال خیلی اذیتم کردند. هم خودش هم خونوادش نمیتونم باهاشون کنار بیام. الانم خیلیا میگن احساسی رفتار میکنی ولی واقعا دیگه نمیتونم قبولش کنم هیچ حسی به شوهرم ندارم.

پاسخ مشاور به سوال ازدواج فامیلی اجباری

درود بر شما
قطعا زندگی با فردی که درک درستی از شما نداره، توانایی لازم برای برقراری ارتباط با همسر رو نداره و از همسر خودش در برابر دیگران حمایت نمیکنه کار بسیار دشواریه.
من به شما حق میدم اگر قصد ادامه ندادن به زندگی با ایشون رو داشته باشید. اعتقادات دینی ملاک کافی‌ای برای ازدواج موفق نیست. خصوصیات مورد نیاز برای ازدواج شامل منظومه‌ای از ویژگی‌ ها در فرد میشه که باید با منظومه ویژگی‌ های طرف مقابل همسو و هم جهت باشه‌. این منظومه شامل ویژگی‌ها و مهارت‌هایی مثل مهارت برقراری ارتباط با همسر، درک افکار، همسویی عقاید و اتحاد بین زوجین میشه. بنابراین داشتن اعتقادات دینی ممکنه از شخص، آدم خوبی بسازه اما تضمین کننده یک همسر خوب بودن نیست.
با توجه به این موارد در حقیقت تصمیم شما برای جدایی یک تصمیم منطقی بوده و نباید حرف دیگران که میگن احساسی فکر میکنید رو مورد توجه قرار بدید. شما چندین سال صرف شناخت این آقا کردید و بعد از گذشت این زمان به این نتیجه رسیدید که نمیتونید زندگی خوبی با ایشون داشته باشید. علاوه بر این اختلاف سنی زیاد بین شما و ایشون ممکنه باعث بشه که هردوی شما نگاه متفاوتی به زندگی از خودتون نشون بدید و یکی از عوامل درک نکردن همدیگه همین مسئله باشه‌‌‌.
شما فرمودید که ایشون بیشتر مواقع طرف خانواده خودش رو میگیره و از شما میخواد که کارهای خانواده ایشون رو انجام بدید بنابراین زندگی کردن در خونه‌ای که در حیاط خونه خانواده پسرداییتون وجود داره میتونه این مشکلات رو تشدید کنه و مرزگذاری‌ هایی که موجب استقلال زندگی زناشویی شما میشن رو زیر سوال ببره.
با همه این تفاسیر باز هم تصمیم گیرنده خود شما هستید. شما باید سطح علاقه خودتون نسبت به ایشون و علاقه ایشون نسبت به شما رو بسنجید، توانایی انطباق پذیری خودتون با خواسته‌های ایشون و همچنین انطباق پذیری ایشون نسبت به انتظارات خودتون رو ارزیابی کنید و ببینید چه احساس و فکری نسبت به این رابطه دارید. من به شما پیشنهاد میکنم که حتما از یک مشاور کمک بگیرید تا هم بتونید نگاه باز تری برای تصمیم گیری داشته باشید و هم اگر تصمیمتون جدایی بود بتونید دلیل محکم تری برای قانع کردن اطرافیان از بابت درست بودن تصمیمتون داشته باشید. مشاوره هم میتونه به صورت فردی باشه و هم با حضور طرف مقابل شما‌. توصیه من به شما اینه که یک جلسه به صورت فردی برید و اگر مشاور لازم دونست از پسرداییتون هم بخواید که در جلسه مشاوره حاضر بشن.
با آرزوی موفقیت و خوشبختی در تمامی مراحل زندگی
کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
من ۱۹ سالمه و تازه دانشگاه رفتم و یه خواستگار برام اومده که ۲۴ سالشه و تازه داره سربازیشو تموم میکنه منو یه آشنایی بهش معرفی کرده و فقط یبار دیدمش پسررو من از همون اولش بی میلی خودمو به همه گفتم و اینم گفتم ک قصد ندارم ازدواج کنم ولی خانواده و همینطور پسره اصرار دارن که زمان بدم یکم هم دیگرو بشناسیم من حس میکنم که هنوز خیلی برام زوده و خیلی کارهایی هست که دوست دارم قبلش انجام بدم و اصلا تا الان تو حس ازدواج نبودم الان نمیدونم زمان اشنایی و بدم یا ن (اگ زمان بدم و واقعا پسر خوبی بود ولی من بازم دلم به ازدواج راضی نشد بی منطقی نیس؟)
سلام. من با یه پسری در ارتباط بودم و قصد ازدواج داشتیم اومد خاستگاری پدرم اجازه ازدواج نداد. ب زور با یکی از اقوام ازدواج کردم ک اصلا دوسش نداشتم من خیلی دانشگام برام مهم بود ولی ایشون اجازه ندادن ک درسمو تموم کنم. حتی دیگه اجازه ندادن برم سرکار دوران عقد بودیم میخاستم جدا شم خانوادم اجازه ندادن خیلی روم فشار بود. همسرم یه دونه پسره خیلی بچه ننس اصلا ب من اهمیتی نمیده و خیلی رک میگه دختر عمه شو میخاد. الان بعد گذشت 7 سال یه دختر دو ساله دارم ولی الان باز میگه منو نمیخاد خسته شدم😑میخام جدا شم ولی خانوادم اجازه نمیدن. یه وقتایی میگم خودمو بکشم راحت شم
سلام ۱۸ سالمه دخترم از یه خونواده متوسط توی روستا زندگی میکنم قیافه خوبی دارم و توس شهر تو رشته انسانی درس میخونم و امسال کنکور دارم ادم بلند پرواز و بلند بینی هستم روی دو چیز هم حساسیت دارم ۱_ازدواج ۲_درس برای من این دو موضوع حیاتی هستن …مادرم رو خیلی دوس دارم و خونواده هم منو خیلی دوست دارن پدرم معتاده و از ما جدا زندگی میکنه و خیلی ها بخاطر پدرم دور بر ما نمیان با اینک ما ازش جدا زندگی میکنیم ….الان سه چهار روزه یه خاستگار برای من اومده پسره ۳۰ سالشه و ۱۲ سال با من اختلاف سنی داره قیافش بدک نیست و مصالح فروشی داره و میگن دستش به دهنش میرسه ماشینشم شاسی بلنده میگ خونه مشهد هم میتونه بخره….به دلیل اینک من پدرم معتاده و خونواده فک میکنن خیلیها رو سر من قیافه میگیرن مادرم میگه کسی دیگ نمیاد تورو بگیرهو فلان …و منم اصلا دوست ندارم یه درصد که بخوام ازدواج کنم هم بخاطر اینکه الان بنظرم کلا امادگیشو ندارم میخوام درس بخونم تئاتر شرکت کنم باشگاه برم کلی کار دیگ و اصلا حال و حوصله ی ازدواج کردن ندارم …دلم میخواد ک بهم بخوره و دوست ندارم قبل ۲۰ سالگی ازدواج کنم …الان هم توی فشار و شرایط بدی هستم دلم نمیخواد ازدواج کنم و امشب قراره برام خاستگار بیاد امیدوارم بع خوشی خود خونواده ها بهم بزنند…بهم بگید چیکارکنم اصلا حالم خوب نیست اصلا ازدواج تو کتم نمیره میگن دختر سنش اگ بالاتر بره دیگ ب درد نمیخوره یکم راهنماییم کنید.

پاسخ مشاور به سوال فشار خانواده برای ازدواج دختر

با عرض سلام خدمت شما
دوست گرامی اینکه شما به درستی هدف هایی را برای آینده خود مشخص کردید نشان از مهارت خودآگاهی شماست. گاهی دختر یا پسر موقعیت خوبی برای ازدواج دارد اما آمادگی برای ازدواج و ورود به زندگی جدید و شریک زندگی دیگری شدن را ندارد.
بنابراین در مقوله ازدواج اینکه یک پسر یا دختر موقعیت خوبی دراد یا نه، یک طرف قضیه است و اینکه شما چقدر آمادگی ازدواج دارید و خودتان را آماده ازدواج می بینید یک طرف دیگر است.  این به خودآگاهی و ذهن آگاهی شما برمیگردد که چقدر از درون و اهداف خود آگاهی دارید.
پیشنهاد میکنم خانواده خود را مجاب کنید که در حال حاضر آمادگی ازدواج ندارید و تا زمانی که در خود آمادگی ندیدید و کارهای فردی و هدف های تعیین شده ای که قبل از ازدواج قصد انجام آنها را دارید انجام ندادید ازدواج خود را به تاخیر بیندازید.

من متولد 79 هستم ، در سن 15 سالگی نامزد کردم ، با اقوام مادرم ، به اصرار مادرم ، مادرم عامل ازدواجم بود ، همسرم 16 سال از من بزرگتره ، متولد 63 هستند ، مادرم چون با پدرم تفاوت سنی یک ساله داشتند معتقد بود باید تو با یه آدم سن بالا و پخته ازدواج کنی که من مثل من بچه راه نبری. ما نامزد که کردیم مشکلات زیاد داشتیم. تفاهم نداشتیم ، حتی پیش روانشناس هم رفتیم ، بیشتر دلیل درگیری هامون خانواده ها بودند ، و بلد نبودن رفتار همسرم با یه زن ، زبونش تلخ بود ، ولی قبول دارم که اونموقع منم بچه بودم ، کم بچگی نکردم ، بعد ازدواج مون همه چی خیلی خوب شد ، من دائم در حال تلاش برای درست کردن همه چی بودم ، همسرمم آروم بود حالت عادی ولی گاهی تند و عصبی می شد حالت پرخاشگری رو کم و پیش داشت چون تو خانواده ای بزرگ شده بود که طلاق عاطفی گرفته بودند خانواده و هر روز درگیری و دعوا بوده ، منو همسرم مشکلات زیاد داشتیم همسرم درسش تموم شده بود دوباره شروع کرد درس خوندن منم درس می خوندم هر دو دانشجو شده بودیم مشکلات مالی زیاد داشتیم ولی پا به پای هم تلاش می کردیم ، همیشه آزاد بودم ، من همیشه تلاش می کنم دختر سر حال و شادابی بودم وقتی همسرم سوپرایز می کردم مثلاً کادو تولد می گرفتم می گفت این چیه ، ولینتاین جشن می گرفتم می گفتم زود بیا می گفت اضافه کارم ، می گفتم برام گل بخر می گفت این همه پول بدی به گل بندازی آشغالی ، می گفتم بریم کافی شاپ می گفت برای یه ذره کیک باید 200 تومن بدی ، می گفتم بریم کوه می گفت کمرم درد می کنه می گفتم بریم بگردیم می گفت بزار بخوابیم ، مسافرتم فقط با خانواده ام می رفتیم که فقط تو خواب می رفت و می اومد ، اصلاً ام به نظافت شخصیش اهمیت نمیده ، کاملا بی احساس ، گاهی هم پرخاشگر ، فقط کار ، خواب ، درس . ولی تو نامزدی انقدر اینجوری نبود . ولی می دونم خیانت نمی کنه ، معتاد نیست. فقط مثل پدرشه . بعدشم من مریض شدم از دست بی احساس بودنش ترجیح دادم برم سرکار مشغول بشم . حالا اون هست من نیستم ، من هستم اون نیست. خیلی از هم دور شدیم . من دیگه هیچ احساسی بهش ندارم ، هیچ احساسی فقط مثل یه رفیق مثل همیشه. کنارمه هر چند وقت به حرفام ، درد و دل هام گوش می کنه. هیچ وقت نتونستم بهش حس همسر بودن داشته باشم همیشه رفیق بود ، الان نمی دونم جدا بشم یا ادامه بدم ، از آینده می ترسم ، روز به روز بدتر بشه ، دیگه هیچ علاقه ای نمونده ، از وقتی بهش گفتم دارم جدا میشم سعی کرده بهتر بشه ، ولی می دونم چند روزه ، دوباره به روال قبل بر می گرده ، از بی توجه ش از بی احساسیش ، از پرخاشگری ش ، از این که کاری به کارم نداره رنج می برم ، همیشه تنها بودم ، تو مهمونی ، تو مریضی ، تو تفریح ، تو خرید و….. میشه راهنماییم کنید لطفاً

  • نیکا درخواست شده در 2 ماه پیش
  • آخرین ویرایش 2 روز پیش
  • سلام اسم من نعمت است ۱۶ سالم بود به خاست بابا مامانم نامزد شدم بعد ۴ سال ازدواج کردم تا الان ۸سال میشه با خانومم زندگی میکنم از اول زندگی رازی نبودم با هم دیگه اخلاف داشتیم به خاطر آبرو خانواده دو طرف زندگی کردید گفتم شاید بهتر بشه یه دختر ۶ ساله داریم من خانومم دوست ندارم انتخاب مامانم و خانواده بود خودم تهران بودم نامزد شدم خانواده هم شهرستان بود میرفتم شهرستان دوباره به خاطر کارم میومدم تهران یک ساله که خانواده آوردم تهران زندگی میکنم باهم دیگه اخلاف داریم به خاطر نمیدونم چکار کنم من خانومم دوست ندارم چند وقته جدا میخوابم فکرم خیلی درگیره من باید چکار کنم مرتکب گناه نشم
نمایش 0 نتیجه
پاسخ شما
فیلد زیر را به عنوان مهمان پر کنید یا اگر عضویت دارید
نام*
آدرس ایمیل*
ایجاد URL