جهت مطالعه نظرات و تجربیات دیگران، به کامنتهای انتهای صفحه مراجعه نمایید
طرز برخورد با شوهر وابسته به خانواده
سلام وقتتون بخیر. ببخشید من شوهرم شدید وابستگی به خانوادش داره و مداوم خبرهای خونه رو به اونا اطلاع میده وخانوادش دخالت در زندگی ما میکنن اما اون نمیتونه جلوشون خانوادش وایسته. بگید چیکارکنم وابستگی شوهر به خانواده کم بشه؟ چطوری شوهر وابسته به خانوادش رو عاشق خودم بکنم؟
پاسخ مشاور به چطور وابستگی شوهر را به خانواده اش کم کنیم
میفهمم که در شرایط سختی قرار گرفتید و حس میکنید که همسرتان خانوادهاش را در اولویت میگذارد و اهمیت بیشتری برای آنها قائل است. میفهمم که چقدر رفتار همسرتان شما را آزار میدهد؛ اما اولازهمه باید این را مدنظر داشته باشید که همسرتان با شما خصومت شخصی ندارد و به این روند عادت کرده است که البته مسلماً باید تغییر کند. گویا همسرتان از اینکه بدون خانوادهاش تصمیمی بگیرد میترسد و خود را ناتوان میبیند.
چه کارهایی میتوانید برای مدیریت وابستگی همسرتان و دخالت خانواده همسرتان انجام دهید؟
- 1- روی رابطهتان متمرکز شوید؛ یعنی بهجای اینکه تمرکز خود را بر این بگذارید که من از این موضوع ناراحت میشوم سعی کنید همسرتان را به این آگاهی برسانید که رفتارش چه آسیبهایی برای رابطهتان دارد. شما اکنون یک خانواده هستید و باید مرزهای رابطه را حفظ کنید. این رابطه حرمت دارد و هیچکس بهاندازه خودتان نمیتواند در حل مسائل و مشکلات زندگیتان به شما کمک کند. حتی مشاور خود شما را برای تغییر فعال میکند و الا تا زن و شوهر نخواهند مشاور هیچ کاری از دستش بر نمیآید.
- 2- همسرتان را متهم نکنید و سعی کنید او را درک کنید. همانطور که گفتم همسرتان احساس میکند در حل مسائل بدون کمک خانوادهاش ناتوان است؛ بنابراین شما میتوانید در مواردی که بهصورت مستقل عمل کرده است دست بگذارید و از نحوه عملکردش تعریف کنید و این حس را برای ایجاد کنید که فرد توانمندی است.
- 3- به خانواده همسرتان همواره احترام بگذارید و عیبجویی نکنید. شما و همسرتان اگر روی خود کار کنید و احساس کنند خودتان از پس مسائلتان برمیآید اجازه دخالت به خانواده همسرتان ندهید مطمئن باشید آنها دخالت نمیکنند؛ بنابراین تمرکز خود را تنها روی رابطه و همسرتان بگذارید. نگذارید همسرتان حس کند خصومت خاصی با آنها دارید.
- 4- مشورت از یکدیگر و استقلالتان را از مسائل کوچک شروع کنید. اهداف مشترکی در نظر بگیرید. مثل اینکه با یکدیگر سوپرمارکت بروید و با مشورت یکدیگر برای خانه خرید کنید.
مطالب مرتبط: فرق گذاشتن بین عروس ها
شوهرم خانوادش روبه من ترجیح میده
سلام وقتتون بخیر. در مورد همسری که خیلی رو خانواده اش حساس هست و همین باعث تنش در منزل میشه باید چکار کرد؟
مثلا وقتی میخوای حرفی در مورد خانواده همسرم صحبت کنیم انگار میخوای در مورد پیامبر حرف بزنی. همیشه همین طور بوده و همین حساسیت بیش از حد نسبت به خانواده اش باعث میشه که من احساس کنم به من یا بچه هام بی احترامی میشه. مثلا ساعتها پای صحبت خانواده خودش میشینه ولی حوصله گوش دادن به حرف و درد ودل ما رو نداره. ما که میگم من و بچه ها. این که این حساسیت در طول یکسال هست که بیشتر شده، به علت فوت پدرشون و من خیلی ناراحت میشم. هر وقت به صورت جدی راجع به موضوعی میخوام باهاش صحبت کنم، بحث رو عوض میکنه و به شوخی و خنده تمومش میکنه بدون نتیجه گیری و همین باعث ناراحتی من شده. با وجودی که خیلی دوسش دارم ولی بعضی موقع ها دوست دارم نباشه. در ضمن وقتی هم که هست همش درگیری ذهنی خانواده اش رو داره،که الان فلانی کجاش درد میکنه،شوره اینو بزنه،اونو بزنه. از بس این رفتارها رو تکرار کرده، حاضرم بره با خانواده خودش زندگی کنه….بهرحال که خیلی حساسیت بیش از حد داره، تا حدی که بچه هام هم متوجه شدن. این موضوع رو وقتی هم بهش میگم قبول نمیکنه.
مطالب مرتبط: سیاست های عروس برای مادر شوهر
پاسخ مشاور به سوال ” شوهرم به خاطر خانوادش با من دعوا میکنه”
شوهرم اولویت اولش خانوادشه
من ۱۸ سالمه ۱۵ سالگی رفتم خونه خودم. دوران عقد خیلی خوبی داشتم اما وقتی رفتم خونه ی خودم تازه فهمیدم چه همسر و چه خانواده ای داره.خیلی خیلی همسرم به خواهرش وابسته ست. همسرم ۳۰ سالشه خواهرشم 33 ساله.حرف حرف خواهرشه.اون برا زندگیمون تصمیم میگیره.خونش کنار خونه ی ماست .همسرم روزی نیست کهخونه ی خواهرش نره .کلا بیشتر وقتشو با اونا میگذرونه. من هیچ محبتی از همسرم نمیبینم. من خیلی دوسش داشتم اما الان هیچ مهری نداره. یه دختر یک سال و نیمم دارم.تصمیم گرفتم جدا بشم. اومدم خونه مادرم. اونم دوسم نداره چون چند دفعه که با داداشو باباش اومده .میگه بچمون بده مهرتم نخواه طلاقت میدم.
مطالب مرتبط: نکات مهم همسرداری
پاسخ مشاور به سوال شوهر وابسته به خواهر
اتکا به نظرات خانواده عموما به دو دلیل اتفاق میوفته. همسر شما یا دچار وابستگی و عدم استقلال فکری هستند یا نظرات خواهرشون به عنوان یک مشاور خوب در نظرشون میاد که سعی می کنند از ایدههای ایشون استفاده کنند.
اینکه شما مدام درباره وابستگی شوهر به خواهرش بحث کنید باعث میشه که همسرتون فکر کنه شما از روی حسادت اینکار رو انجام میدید؛ بنابراین سعی کنید به طور واقع بینانه به همسرتون مشورت بدید و حتی اگر گاهی نظرات شما مطابق با نظرات خواهر ایشون هست هم عیبی نداره که بیانش کنید. اینکار باعث میشه همسر شما متوجه این بشه که شما خیر و صلاحش رو میخواید و شما هم به عنوان شریک زندگی ایشون مشاوره دهنده خوبی هستید. اگر اینکار رو به درستی انجام بدید شوهر شما ترجیح خواهد داد که با همسرش همفکری کنه بجای خواهرش.
علاوه بر این ممکنه بخاطر یک سری کارکردهای مختل بین شما و همسرتون این وضعیت تشدید شده باشه که همسرتون ترجیح داده با شخص دیگهای مشورت کنه. مثلا سرکوفت زدن یا دست کم گرفتن یا مدام ملامت کردن میتونه از دلایل فاصله گرفتن باشه. بهتره که شما این ویژگیهای مخرب رو در رابطه رو بررسی کنید و اگر حس کردید که تو مکالماتتون با همسرتون اونها رو به کار میبرید سعی در اصلاح اونها کنید.
شما میتونید طی گفت و گوهاتون احساساتی که دارید رو ابراز کنید و بگید که حس میکنید کمتر از گذشته به شما محبت و توجه میشه و از همسرتون بخواید اگر این مسئله علتی داره به شما بگه و شما حتما به مسئلهای که موجب اذیتش شده توجه خواهید کرد. باید توجه کنید که این گفت و گوها نباید تبدیل به بحث یا رفتارهای پرخاشگرانه بشن و باید صبوری و محبت و توجه به خرج بدید.
به عنوان توصیه آخر در صورت همراهی همسرتون کمک گرفتن از یک مشاور خانواده خوب هم میتونه تاثیر بزرگی در ترمیم رابطه و استقلال در تصمیم گیریهای همسرتون داشته باشه. مشاور خانواده میتونه با بررسی سیستم خانواده شما و کودکی همسرتون علت مشکلات فعلی شما رو شناسایی کنه و راه حل هایی برای اصلاح رابطه پیشنهاد بده و خودش هم بر روند تغییرات رابطه ناظر باشه.
موفق و پیروز باشید.
کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
مطالب مرتبط: چگونه به همسر خود محبت کنیم
سلام من تو عقدم و با شوهرم جای مادر شوهرم و خواهر شوهرم دعوامون شد من نه فحشی دادم نه هیچی فقط صدام رفت بالا و شوهرم و خانوادش منو از خونه بیرون کردن حالا شوهرم میگه تو مقصری و باید بیای معذرت خواهی کنی شوهرم میگه تو زنی و حق هیچ تصمیمی نداری و مشاوره هم نمیاد نمیدونم واقعا
دوست عزیز شما همان موقع که وارد بحث شدید باید با روش جراتمندانه جواب پدر یا مادرشوهرتان را می دادید. همان موقع جواب مناسب ندادید، از همسرتان طلب کار شدید و خشم و کینه از همسر و پدر و مادرش به دل گرفتید. معلوم هست پدر همسرتان به راحتی تحت تاثیر دیگران قرار می گیرد، پس با روش جراتمندانه در مقابلش رفتار می کنی ، خواهی دید کم کم از شما خوشش می آید. پس تنفر را از وجودت دور کن، مرتب نشخوار نکن، هر موقع فکر ها به سرت آمدند فرض کن تکه های ابری از بالای سرت عبور کردند، سعی کن هر کاری انجام می دهی ذهنت منحرف نشود و ذهنت را به این کار متمرکز کن . بعد از این هم در مراودات اگر مشکلی پیش آمد، خشم خودت را کنترل می کنی، احترام می گذاری و حرفی که در دل داری می زنی تا تبدیل به کوه خشم و نفرت نشود و خودت را از پا درنیاورد. با آرزوی صبر و سلامتی برای همه دوستان
سلام من دو سال ازدواج کردم جفت خونه پدر شوهرم نشسته م شوهرم از نظر رابطه جنسی سرد زود انزالی شدید داره به خانوادش وابسته س ی جورایی بچه ننه س میگه نمیام خونه بابات خوشم نمیاد .مهرومحبت نداره از نظر عاطفی خیلی سرده نمیاد بریم سفر
سلام خسته نباشید،من مشکلم اینه همسرم خانوادش وبه من ترجیح میده مثلا من یروزمیگم خستم نمیتونم بیام خونه برادرات میگه نه بایدبریم خواهرش بگه بیادنبالم من وببرجایی بایدحتمابره اصلا به نظرمن احترام نمیزاره خانوادش توهمه چی دخالت میکنن اونم باحرف اوناتصمیم میگیره به خودم وخانوادم اصلا احترام نمیزاره سرخانوادش بامن درگیرمیشه واینکه ماسنتی ازدواج کردیم و۱۵سال هم فاصله سنی داریم من قلبم یکم مشکل داره ولی اصلا اهمیت نمیده وهمش اذیتم میکنه یه بچه یکساله هم دارم واقعاخسته شدم نمیدونم چیکارکنم
من یک سال و چند ماه هست که با شوهرم زندگی مشترکمون رو تشکیل دادیم قبلش ۸ ماه نامزد بودیم. طبقه بالای خونه پدر شوهر و مادر شوهرم زندگی میکنیم. از همون اول زندگی وابستگی مالی و عاطفی شدیدی به خانواده ش داشت با اینکه خودش در آمدش بد نیست. اوایل چون خیلی حرف همدیگر رو نمیفهمیدیم مدام جر و بحث داشتیم. در حد دو هفته یکبار که هر دفعه با بالا رفتن صدای ما مادرشوهرم بالفور خودش رو به طبقه بالا میرسوند و در اکثر مواقع حق رو به پسرش میداد در حالیکه حق با من بود. چند بار نذاشتم دخالت کنه و از خونه بیرونش کردم که متاسفانه منجر به بدتر شدن ماجرا شد. الان کم کم حرف همدیگه رو میفهمیم و رابطه مون خوب شده. تونستم قانعشون کنم که طبقه بالا خودم پخت و پز کنم اما متاسفانه شوهرم هیچ خریدی برای خونه نمیکنه و همش میگه هر چی نیاز داری از پایین بیار و اینکه موقع استراحت کردن ظهر همش میگه پایین میخوابه. اصلا هم به من توجهی نمیکنه که ناهار پختم و منتظرش هستم تا بیاد بخوریم و بخوابیم. با اینکه طبقه پایین به شدت پر رفت و آمد هست و سرو صدا زیاده اما اونجا خوابیدن رو ترجیح میده. هر وقت ازش میخوام چیزی برام بخره مثلاً لباس میگه فردا با مادرم برو بازار و بخر. من واقعا خسته شدم چون دوست دارم شوهرم برام لباس انتخاب کنه و خودش برام همه چیز بخره اما متاسفانه خیلی خسیسه و فکر میکنه اگه من با مادرش برم خرید خیلی جلو میفته در حالیکه در آمدش واقعا عالیه و همیشه هم از در آمد زیادش تعریف میکنه. مدام جلوی داماد هاشون از خودش تعریف میکنه برا خانمم فلان مانتو رو خریدم فلان غذا رو خریدم در حالیکه نصفش رو دروغ میگه و نصف دیگه هم با پول باباش بوده. من هم تعریف دست و دلبازیش رو همه جا میکنم و به روش نمیارم که خسیسه چون به این کلمه حساسیت داره. جالب اینه که در مقابل تمام این مشکلات مادرشوهر و پدر شوهرم حس میکنم دارن به ما خوبی میکنند که نمیزارم آب تو دل بچشون تکونی بخوره
سلام.. خسته نباشید.. من نزدیک 4 ساله ازدواج کردم.. 3 سال عقد بودیم و الان 9 ماهه که عروسی کردیم.. تو این مدت، خیلی با همسرم دعواها و بحثها داشتیم.. خیلی دلم شکست ازش.. همیشه تو تنهایی خودم گریه میکردم و به هیچ کسی نمیگفتم.. همسرم قبلا گفته بود که خونه مستقل میگیره حتی اگه اجاره ای باشه، اما خواهرش با یکی تو شهر دیگه ازدواج کرد، و چون اینا همین یه دختر و پسر هستند و پدرشون مریضه، گفت من باید با بابام زندگی کنم.. طبقه بالاشون.. من خیلی مخالف بودم،. هیچ وقت دوس نداشتم با پدرشوهر و مادرشوهر، یه جا زندگی کنیم.. تو یه ساختمون.. من گفتم مخالفم و نمیخوام.. گفت خب اگه مخالفی باید یه تکلیفی مشخص کنیم که ببینیم اصن میتونیم با هم زندگی کنیم یا نه.. همین حرفش باعث ترس من شد و قبول کردم بیام اینجا.. ولی با نارضایتی تمام.. این مدت که اینجا زندگی میکنیم، من هربار میرم پیش مامانش، یه سری بهشون بزنم، یه تیکه ای، کنایه ای بهم میزنن، یه بی احترامی میکنن، یه دخالتی میکنن.. من جواب نمیدم که حرمتا شکسته نشه و همش تو دلم نگه داشتم و به همسرم نگفتم.. همین امشب جلو همسرم، مسئله ای به وجود اومد که منظورشون این بود پسرشون که همسر من باشه، وظیفه ای در قبال کمک کردن به من در خونه نداره و من خودم به تنهایی باید همه کارها رو بکنم(کما اینکه من خودمم سرکار میرم از صبح تا شب و خرج خودمو میدم و اگه همسرم نیاز داشته باشه، کمکش میکنم و اونا اینو میدونن..).. من بازم جوابی ندادم و اومدم به همسرم گفتم،.. و گفتم چقدر ناراحت شدم، اون حقو به مامانش داد.. گفتم ما باید از اینجا بریم چون من دارم تحمل میکنم و میترسم یه روز تحملم تموم بشه و با مامانت دعوام بشه، گفت اگه دعوات بشه، یه اتفاقات دیگه میفته.. و سمت مامانم هستم و نمیگه بیا بریم دکتر.. الانم که فهمیدم پشتم نیست تو هیچ شرایطی.. حس میکنم واقعا هیچ محبتی ازش تو قلبم ندارم و اصن واسه چی ازدواج کردم.. خسته ام خیلی..
زندگیه اینجوری خود ازاریه
سلام و عرض ادب.در خانواده من در هر شرایطی به هم کمک میکنیم و یک برادر زاده دارم که یتیم است.من اگر ۱۰ بار برای بچه ام کاری میکنم یک بار برای برادزاده ام کاری کنم زنم تا یک ماه خونه رو به هم میریزه.الان ۷۰ میلیون خرج خانه ام کردم.برادرزاده ام گفت عمو پله های خانه من را هم درست کن وقتی فهمید علم شنگه به پا کرد.حتی یک بار برادرم که مریض بود که بعد به رحمت خدا رفت من مداوم دکتر میبردمش(ولی واسه زنم کم نمیزاشتم)پدر خانمم به جای اینکه بگه افرین به دامادم گفت تو حق نداری برادرتو دکتر ببری!!حتی برادرهای خانمم یک بار یک هزاری به خواهرشون یا بچه هام کمک نکردن ولی خواهرم و یا برادرم مرتب واسه بچه هام چیز میخرن.حتی برادرزاده ام رفته بود مشهد واسه دخترم جوراب خرید با اینکه ۹ سالشه برادزاده ام.
لطفا بگید چکار کنم
همسرم نمیزاره برم خونه بابام وقتی امروز برم برای فردا نمیزاره دیگه برم میگه تازه اونجا بودی ولی باید هروز از صبح تا شب خونه مامانم باشی چون تنهاست نمیدونم چیکار کنم همیشه میگه مامانم مامانم یچیزی هم بهش میگی بر میخوره و قهر میکنه و من باید نازش رو بکشم
همسر من وابسته به مادر هستن.و حتی به خاطر مادرش حاضر هست از من و بچمون دل بکنه و بذاره بره.به قول خودش مادرش خط قرمزش هست و بسیار دهن بین مادرش هست.ما سه ساله ازدواج کردیم و تو این مدت همش سر لوس بازیای مادر شوهرم و وابستگی های شوهرم جروبحث داشتیم تا جایی که گفته من نباید خونه باباش برم و اون هم به خاطر اینکه من نمیرم خونه باباش خونه پدر و فامیل من نمیاد.خانواده هامون شهرستان هستن و خودمون تهرانیم.من موندم باید چکار کنم اصلا برم خونه پدرم؟چون برام سخته اینجوری.تنهایی رفت و آمد کردن. مادر شوهرم شهر دیگری هست ولی با تلفن هر روز در تماس هستن.اگر ساعت تماس همسرم دیر بشه خودش زنگ میزنه.تو این سه سال زندگی نشده روزی که همسرم به مادرش زنگ نزنه، تحت هر شرایطی باید زنگ بزنه و گزارش روزانه زندگیم به مادرش بده. پدر شوهر دارم اون آدم خوبیه ولی اختیار زندگی دست مادر شوهرم هست که یک زن زورگو و تندمزاجیه. خیلی خودخواه و حالت مدیریتی داره.دوست داره امر و نهی کنه.با کی برید با کی بیاین، به کی زنگ بزن و ….شوهرم خیلی به حرفاش گوش میده و کاراش میکنه.از بچگی براش کار میکرده و بله قربانگوش بوده و خیلی توقع ایجاد کرده و همسر من برای مادر شوهرم نقش شوهر داره.اینقدر که نسبت به اون احساس مسئولیت داره نسبت به من و بچم نداره.مادر شوهرم از لحاظ جسمی سالمه و 60سالشه ولی شوهرم همش میگه پیر و ناتوان من باید کمکش کنم.وقتی میرفتیم اونجا فقط در خدمت مادرش بود.مادرش بهش گفته شما اونجا پیش همید اینجا که میاین دیگه واسه ما باش. مادرشوهرم دختر نداره خواهرم نداره و در کودکی هم پدرش از دست داده و خیلی هم زبون چرب و نرمی داره.از این مسائل سواستفاده میکنه و میگه خیلی سختی کشیدم و … شوهرم احساسی میکنه. پدر شوهرم میگه شوهرم بیسته اونم حرف مادرشوهرم میزنه ولی اون حاضر به خاطر زندگی بچش از خواسته هاش کوتاه بیاد ولی مادرشوهرم اصلا حاضر زندگی بچش به هم بخوره ولی پسرش ذره ای از توجهش بهش کم نشه. شوهرم بارها شاهد دروغگویی هاش بوده و دروغاش واسش رسوا شدن ولی بازم حرفاش باور میکنه و وقتی یه چیزی من میگم میگه تو دروغ میگی
دوست من مادر شوهر شما یه آدم رها شده بوده ، برای جبران آن سفت و سخت به بچه اش چسبیده طوری که همسر شما هویت مستقلی از خودش نداره، خودش را هنوز جزئی از مادرش می دونه، حاضر هست هر کاری براش بکنه ، حق و حقوق خودش را نمی شناسه، حتی حاضر هست خودش و شما را قربانی مادرش کنه، باید یه جایی سرش محکمبه سنگ بخوره شاید به خودش بیاد، اگر راضی می شن، شما ببرید پیش درمانگر ، اینقدر وابسته اند که نه خودشان را می شناسند و نه توانمندی خودشان را باور دارند، حتی ممکنه همسرت ندونه از چی خوشش میاد ، کدام غذا را دوست داره، چه لباسی باید بپوشد. می دونم زندگی را به کامتان زهر کرده حالا خدا را شکر قهر دیگری هستند هر چه همسرت ازش دور تر باشه امیدی هست که اصلاح بشه اما اگر مرتب ادامه بده همین طور خواهید بود.اکثر وسواسی ها اول فکرهای وسواسی سراغ شون میاد، فکر هایی که خیلی ناخوشایند هست و تحمل آن را ندارند احساس می کنند اگر این فکر را بکنند انگار که همان کار را کردند، مثلا کشتن کسی تو ذهنش میاد و برای فرار از اون فکر دست به عمل وسواسی می زنه؟ منظورم این بود راجع به فکرش هیچ وقت با شما صحبت نکرده؟
سلام خواهش میکنم منو راهنمایی کنید، من و همسرم سر خونواده همسرم دعوامون میشه (ماطبقه بالای خونه مادرشوهرم میشستیم که جداشدیم و از وقتی که اومدیم خونه خودمون دعواهامون بیشتر شده همسرم فک میکنه من اونو ازخانوادش جدا کردم چون راضی به مستقل شدن نبود و همش اصرار من بودو حالا کینه به دل گرفته)، شوهرم خیلی دعوارو کش میاره و به اصطلاح کینه ایه، الان یه هفتس یه کلمه بامن حرف نزده، همیشه من میرفتم سراغش و اروم حرف میزدم و سعی میکردم دعوا تموم شه ،همش قهر میکنه و سرد و بی محبت میشه و فاصله میگیره و اصلا حرف نمیزنه ، همیشه وقتی دعوامون میشه میگه ولم کن ، نیا سمتم ، بذار تو خودم باشم ، اما من واقعا از این همه کش اوردن خسته شدم ،
تروخدا بگین چیکار کنم ، بهترین واکنش برای من چیه ؟؟؟؟
ببینین من تو رابطه احساسیم مشکل دارم و اینکه ۲ سالی هست که تو رابطم و با پارتنرم واقعا احساس خوشبختی میکنیم و اینکه ایشون با خانوادش در جریان گذاشتن وجود منو قراره طی سال اینده ازدواج کنیم ولی مشکلی ک هست من ۱۹ سال تک فرزند بودم و به شدت ادمه حساس و حسودی شدم نسبت به اطرافیان خصوصا رو ایشون بخاطر علاقه زیادم جوری که دوست ندارم حتی با خاهرشون زیاد ارتباط داشته باشن بیرون برن برا هم هدیه بگیرن و مسئولیت کارایه پارتنرم با خاهرش باشه عصابمو خورد میکنه یا حتی احساساتی که نبست به خاهرشون نشون میدن کلافه و عصبیم میکنه همچنین نسبت بع بقیه دخترا و خانومایه اطرافشون میشه لطفا کمکم کنین این اخلاقمو درست کنم
ببخشیدنزدیک ازسال۹۲عقدکردم۹۳عروسی سال۹۹بچه دارشدم این مدتم بندرعباس زندگی کردم اصالتااهوازی ام شوهرم ارتشیه نیروی دریایی هرسال هم میرف دریاماموریت یانگهبان یارزمایش کلن همیشه ازهم دوربودیم استفاده انچنانی ازش نداشتم ب عنوان شوهریاپدربچم همیشه خداهم بحثودعواوقهرداشتیم همیشه خداوقتایی ک بهش نیازداشتم نبوده انچنان ک میخواستم حمایتم نکرده وپشتم نبوده درهمه حال حتی وقتی تقصیرمن نبوده پشت خونوادشه حتی اگه بکشنم هم میگه حتمن یکاری کردی ک کشتنت کلن همیشه خداطرفداریشونومیکنه خداشانس بده بخدااصن نمیگه اینادشمنمم ن خونواده بااینکه همه پولاشومصرف میکنن ازش سواستفاده میکنن خرگیرش اوردن ازشون دوربودیم این مدت یکم خوب بودولی امسال ک بهمون توشهرمون انتقالی دادن وضع بدتره باباش هی میخواد بچاپتمون هی هم دخالت توزندگیوتربیت بچم میکنه شوهرمم مخالفتی نداره باطلاق ولی میگه برم زندون کسی نیس مهریتوبده اگه خیلی اصرارداری توافقی باشه اینقدک ازخداخواستست همه چیشم ازصدقه سری من داره حتی همین انتقالیش ک چندین ساله سگدومیزنه براش من ازسال۹۵بیماری صعب العلاج دارم داروخاص مصرف میکنم بخاطرمن موافقت کردن باکارش همین خودش مریضم کرده بدبختم کرده خودشوخونوادش حالاهم ک چسبیده بغل خونشون مثه زباله بام رفتارمیکنه هیچ ارزشواهمیتی بم نمیده ب خواسته هاش رسیده،بادخالت پدرش بحثم شد۴روزبم زنگ نزدادم حسابم نکردچندین بارخواستم ازازارواذیتای روحی روانیش خودکشی کنم نتونستم با ی بچه چ کنم ازدستشون قلبمم دردمیکنه ازناراحتی همیشه خداهم بیپوله ونیازاموبراورده نمیکنه چ مالی چ احساسی درکل حال دلم خوب نیس…..
سلام ممنون دوست عزیز ببین شما منبعد هیچ وقت نسبت به محبتشون به خانواده شون عکس العمل نشون ندین .و سعی کنید بعضی رفتارهای ایشون رو ندید بگیرید ما اخلاق آدما رو نمیتونیم عوض کنیم فقط میتونیم نگرش خودمونو تغییر بدیم زاویه دیدت رو نسبت به مسائل زندگی تغییر بده انعطاف پذیری توببر بالا در وهله ی اول به فکر آرامش و سلامت روان خودت باش.بزار پشت خانواده باشه متاسفانه اینکه مردان در زندگی خیلی به خانواده وابسته هستند به سنین ۱۵،۱۶ سالگی شان برمیگرده که تفکیک خویشتن نشدند و روی این مساله تا خودشون نخوان نمیشه کار کرد با توجه به بیماری که دارید آرامش شما در الویته گاهی سعی کنید شما به سمت همسرتان بروید و به ایشان نزدیک شوید بدون طعنه و زبان تلخ
زن ،۳۵ ساله،دیپلم ریاضی،خانواده شوهرم از همون روز اول از من متنفر بودن و الان تونستن بعد از دو سال زندگی روی ذهنیت شوهرمم تاثیر بزارن و اون برای سومین بار در امسال به من بی احترامی کرد و حرفایی گقت که دلمو شکسته!،الانم خیلی ناراحتم دارم به جدایی فکر میکنم…. لطفا کمکم کنید
سلام من مشکلم باهمسرم هست به شدت وابسته برادرش هست اولویت زندگیش ایشون هستن هیچ وقتی برای من نمیزاره همش درحال کار یا برادرشون هستن به شدت آدم بی منطقی هست ومن خسته شدم ازادامه ی زندگی باایشون
سلام وقت بخیر. من۲ ساله که ازدواج کردم.تو این ۲ سال شوهرم مارو تنها نبرده بیرون.همش یا باید مادرش یا خواهراش باهامون باشن. از این موضوع خیلی ناراحتم.چندین و بار غیر مستقیم بهش گفتم که میخوام تنها بریم بیرون.اما فایده ای نداشته.به شدت به خانوادش و خواهراش حساسه. طوری که مجبورم میکنه برای خانوادش کار انجام بدم و وظیفه من میدونه این کارهارو.
من الان چند ماهی هست عقد کردم و تازه متوجه این رفتار شوهرم شدم که سعی میکنه همه چیز رو راجب شغل درآمد و خانوادش از من پنهون کنه و من خودم هر از گاهی متوجه بعضی چیزا میشم و زمانی که بهش میگم یا انکار میکنه یا بحث رو عوض میکنه مشکلی که باهاش داره و خیلی اذیتم میمنه خانوادش هست به خصوص پدرش و الان از انتخاب خودم پشیمون شدم سر همین مسائل اما خیلی همسرم رو دوست دارم در بقیه زمینه ها فرد خوبی هست حس میکنم خیلی به خانواده ش وابسته است و نمیتونه از کمک کردن مالی ی هر چیز دیگه از اون ها دریغ کنه مادرش فوت کرده و از اون زمان حس میکنه باید بار تمام خانواده رو اون به دوش بکشه
سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه.
من 8 ماه از عروسیم میشه. من 19 سال دارم. و شوهرم 45 سالشه. به خواست. زور فامیل نامزاد شدم. عروسی نمیکردم گفتم جدا بشم اما هرچی کردم نشد چون پسر نخواست. بعد از 2 سال نامزادی. فامیلم منو رو از دست گرفت به زور از خانه بیرونم کرد. و گفت دیگه نمیشه یا تو کوتاه بیا. یا نامزدت. گفت دیگه دختر. و یا خواهر به این نام ندارم. بیدون عروسی بیدون نکاح. ده خونه شوهرم استم الان چند هفته میشه که بادارم. ولی رفتار شوهرم به من خوب نیست به من دوکتور گفت استراحت کن. من توی اتاق خودم استم. اما شوهرم اصلا از من خبر نمیگیرن. از بیرون میاد پاین تویی اتاق مامانش خواهرانش. میباشد. وقت بیرون میرن میگه من رفتم چیزی کار نیست. ولی اصلا از من خبر ندارن. وقتی کدام گپ باشه به فامیل خود شریک میکنه به من نمیگه. هر کجا برن به مامانش خواهرانش میگه. وقتی من میپرسم میگه تو چی میکنی منو که کجا میرم. بعدش چیزی کارم میاد واسش زنگ میزنم پلان کارم اس میاری باشه الان بیکار نیستم تا به این چیزهات بپردازم. وقتی فامیل اش چیزی رو لازم داره وقت بهشون حاضر میکنه ولی به نمیکنه. میگه بینتفاقی میاد. وقتی میاد. چطوری. خوبی میگم اره خوبم. میگه من رفتم پاین پیش فامیلم.
سلام من شوهرم سر موضوع بیخود سر خانوادش انقدر کتکم زد ک بدنم کبود شده مریض شدم افتادم بیمارستان خانوادمم پشتم نیستن گفتن بزن بکشش اختیارش داری بخدا بی گناه میزنه میگه حقی نداری هیچ حرفی بزنی من چکار کنم جایی ندارم برم
با سلام و خسته نباشید پرسش من این است در برابر زنی که اولویت زندگی او برادرش است چه میتوان کرد ؟ خانه ما سه اتاق خواب دارد من دو فرزند دارم این در حالی است که برادر زن من ۱۰ سال است که کلید خانه را دارد زمانی بود که ازدواج کرده بود اما حالا جدا شده هر زمان که دوست داشته باشد در را باز میکند و داخل میشود آرزو من شده مانند دیگران اتاقی داشته باشم باید بت زنم در اتاقی نزدیک بچه ها بخوابیم اتاق سوم همیشه باید خالی باشد که هر زمان برادرش خواست اتاق آماده باشد کاریه جایی رسیده است مه آخر هفته ۲ روز بچه که از ازدواجش را دارد هم به خانه ما می آورد هیچ کاری انجام نمیدهد حتی بشقاب قضا خود را تمیز نمیکند چندین بار شد به خانه برگشتم کسی خانه نبود بیرون رفته بود و در خانه باز بود به زنم میگم آخرش دزد خانه را خالی میکند در جواب گفت به او گفتم گوش نمیکند در مخارج خانه کمک نمیکند چراق برق را در روز روشن میگذارد و بیرون میرود پول دستی میگیرد پس نمیدهد با تمام این شرایط زنم مبگوید او را بیرون نمیکنم بچه ها باید در یکاناق باشند آن هم در ین ۱۲ و ۹ سالگی به دلیل نزدیک بودن اتاقی که من و زنم در آنهستیم فاصله زمانی که با همسر خود رابطه دارمبه چند ماه میرسد همت نوع روس را امتحان کردم صحبت با دلیل و منطق ، داد و بیداد ….. هیچ فرقی نکرد. محل زندگی ما ایران نیست ، بردار زن من فعلا تنها است کلا آدمی نیست که مسئولیت پذیر باشد کار نقاشی ساختمان انجام میدهد پدر و مادرش ایران هستند به نظر من چون میداند خواهرش هر کاری برایش انجام میدهد حاظر نیست زندگی مستقل داشته باشه چون در این شرایط درآمد ش را برای خودش خرج میکند بدون داشتن پس انداز نه خرج قبض برق و آب و گاز دارد و نه مواد غذایی تازه پول دستی هم میگیرد دقیقا شده یک زالو تنها راه خارج شدن من از این زندگی است البته باید از نظر بچه ها خیالم راحت شود که بزرگ شدند دیگه آب از سر من گذشته ممنون از این که متن مرا جواب دادید. من همه این کار ها را کردم ، اول با منطق و آرامش مرحله بعد با داد و بیداد و مرحله سوم با بی توجه ای به برادرش اصلا کاری به کارش ندارم تصور کنید ۳۷ سال دارد حتی بلد نیست ساده ترین چیز ها را به عنوان غذا درست کند ، همه راه ها رفتم همسر من به هیچ راهب حاظر نیست به کارش ادامه ندهد. شده قصه خاله خرسه که به اسم دوست داشتن باعث بدتر شدن شرایط برادرش میشود با خود او همصحبت کردم گفتم باید از صفر شروع کنی اصلا شهر زندیگیت را عوض کن جواب داد من دارم درست زندگی میکنم این هم صحبت با خود طرف اگه مستقیم بگم بروبیرون همین ۱ درصد آرامش حال حاظر را هم از دست میدهم این حرف را از روی ترس نمیزنم بعد ۱۴ سال زندگی مشترک میدونم نتیجه چی میشه ،. البته مشکل اصلی ریشه در خانواده دارد این خانواده مهم ترین چیز جنسیت است آنقدر پسر پسر کردند که از ۴ پسری که دارند ۳ تا آنها کاملا مانند یک زالو زندگی میکنند دختر آنها هم اول ازدواج با من آنقدر اعتماد به نفس نداشت که خود را به عنوان یکانسان کامل نمیدهد محبت و توجه بی اندازه خود من به جایی رسید که اصلا خود مرا قبول ندارد خود بزرگ بین و پوچ ،
یکی از فامیل های شوهرم که اصلا ندیدمش به رحمت خدا رفته شبهای گذشته با هم مشورت کردیم که مراسم نمی ریم اما بعدا متوجه شدم خودش با خانواده اش رفتند گفتم چرا گفت رنگ زدند گفتند بیا زشته…….وقتی فهمیدم من چه قدر باهاش صادقم و اون نا راست هست و روراست نیست ناراحت شدم به شدت
سلام وقت بخیر من ده سال تو خونه مادرشوهرم هستم زندگی میکنم تا وقتی مادرش نیست بهم توجه میکنه و احساس مسوولیت ولی وقتی مادرش خونه است بی خیال من و دخترم میشه با پوفیوزی حرف نمیزنه چکار کنم
باسلام وروزبخیرخدمت اون هموطنان عزیزی که مشکلات خانوادگی این چنینی دارن عارضم که اگرمشکلتونوباهمسرتون درمیان گذاشتین وترتیب اثرندادن اگربخونوادت اهمیت میدی ونمیخوای ازهم بپاشه میتونی براخودت برنامه ریزی کنی وشماهم بهش زیادتوجه نکنی بی تفاوتی ادبش میکته وشماهم کم کم به این زندگی عادت میکنی درسته اولش سخته ولی اشیونه ات باوجودبچه هات ازهم نمیپاشه چون توایران هرکی طلاق بگیر به چشم بدبهش نگاه میکنن وازارمیبینی ..موفق وسربلندباشین وخوشبختتتتتت بشین ?
درود بر شما که تجربیات ارزنده تان را ارائه دادید.
با سلام عزیزان من هم همین مشکلات رو دارم .به شوهرتون بها ندین.به خودتون اهمیت بدین.یعنی اینکه نازشو نکشید هر حرفی میزنه فورا انجام ندین.اگر شوهر غر غر میکنه اصلا فکر کنید یه سگ داره وق وق میکنه از خونه برید بیرون.یا اصلا جواب ندین .اصلا باهاش دهن به دهن نشید اصلا نگاهش نکنید که بخواد باهاتون کنتاک کنه و اذیت کنه.سکوت کردن طولانی خیلی خوبه بستگی داره که چقدر طول بکشه اون آدم از روبره.یک روز 4 روز یا شاید 10 روز ..اصلا فکر کنید شوهر مبل است یا دیوار…زن اصلا نباید به شوهر محل بذاره…برعکس پیش فامیل شوهر باهاش صحبت کنید و ناز کنید اینجوری چون تشنه است خیلی بتون توجه میکنه و حرص مادرشوهر و بقیه شون درمیاد…موفق باشید عزیزان
وقت بخیر من 1وسال و نیم ازدواج کرده ام. همسرم 37سال دارد من 4ماه از ایشان کوچکترم. ایشان 6خواهر و مادری 66ساله داره 32سال پیش پدرشان فوت کرده مادرش تمام تمرکز و روزهاش رو بر اساس کنار ایشان بودن میگذراند. میتوانم بگوید دقیقا وسط زندگی ماست. بیا ببینمت دلم تنگ شده. بیا نان بخر. بیا پکیجم خراب. بیا برات فلان چیز رو پختم بیا بریم ختم بیا بریم خرید و اصلا زمانی برای خودمان نداریم. همچنین خواهر هایش هم ایشان را جای پدر خود گذاشته. خلاصه که یا سرکار یا مشغول امورات خانواده خودش بهشم که میگویم یا جبهه دارد یا میگوید حق باتوست اما باز روز از نو زندگی از نولطفا لطفا راهنمایی بفرمایید
سلام …من ۶ساله که ازدواج کردم و دوتا دختر ۱۸ماهه و ۴ماهه دارم ..از اول با همسرم تفاهم نداشتیم الانم که به خاطر خواهرش دعوا انداخت و منو اومدم خونه پدرم بچه ها هم پیش من هستن ایا با مردی که مدام به خاطر خانوادش تو خونه اختلاف میندازه و اجازه دخالت میده و به خانواده من و خوده من توهین میکنه چجوری باید درخواست طلاق داد اصلا قاضی این دلایل رو قبول میکنه
سلام من مادر شوهرم و پدر شوهرم تو زندگیم خیلی دخالت میکنن ارامش رو ازمون گرفتن من عقد کرده ام پدر شوهرم اجازه هیچی به شوهرم نمیده
شوهرم به خاطر همسر آینده ی برادرش باهام بحث و دعوا کرد یعنی اون براش مهم تر از منه؟
۵ساله ک ازدواج کردیم دوتابچه ۳و۴سال داریم.مدتیه زندگیمون کلا داغون شده مدام باهم قهریم ازهم سردشدیم سرچیزهای الکی وبیخوددعوامون میوفته مشکل اصلی اینه اصلاتواین زندگی درک نمیشم اصلا احساسات من حال روحی من اصلامهم نیس خیلی دلم گرفته همیشه همه چی تقصیرمنه دیگه خسته شدم مادرشوهرم باماتویک حیاط زندگی میکنه یعنی ماطبقه بالایی اوناییم توهمه چیزمون دخالت داره توخریدکردنمون توجایی رفتنمون توخوردوخوراکمون حتی توخوابوبیداریمون دخالت دارن خیلی حس ریاست میکنن فک میکنن همه بایدب روش اون زندگی کنن منوخیلی ب عذاب دارن من قبلا خیلی ازادترزندگی کردم پدرم هرچی میخواستموفراهم میکردمسافرتمون ب راه بودامااوضاع مالی شوهرم خوب نیست ماتاحالاتواین چندسال مسافرت نرفتیم چندان برای خودمونم وقت نمیزاریم من همه ایناروتحمل میکنم ولی مادرشون اعصابموبهم میریزه باعث میشه کنترلموازدست بدموعصبی بشم شوهرمم هیچ وقت طرف منونگرفته هیچ وقت برای من کاری نکرده من چیکاربایدبکنم مدام منومیزنه منوازخونه بیرون میکنه میگه بروخونه بابات دیگه ازدستت خسته شدم توروخدابگیدمن بایدچیکارکنم .ایشون اصلاکارای مادرشون روبدنمیدونن بارهاک گفتم زندگی اینجابرای من خیلی سخته میگه مجبورنیستی تحمل کنی بروخونه بابات واینکه من وقتی حالم ازکارهای مادرشون بدمیشه وعصبیم ایشونم بیشترروی من فشارمیارن توهین میکنن فحاشی میکنن هفته هابامن صحبت نمیکنن تازه انتظاردارن من باهاشون رابطه خوبی داشته باسم چ عاطفی چی جنسی ولی من نمیتونم وقتی حال روحی خودم خرابه وقتی برای هیچکس اهمیتی ندارم خوب رفتارکنم
شما از این شوهر و از این مادر شوهر انتظاری نداشته باشید. تحت تاثیر حرف هاشون قرار نگیرید، سرگرم بچه ها باشید، از وجود بچه ها لذت ببرید سعی کنید یک بار دیگر عشق و محبت را از وجود بچه ها بگیرید، خودتان را غمگین و افسرده و بدبخت نشان ندهید، دست بچه ها را بگیرید، بیرون برید، پارک برید و … برای خودت و بچه هایت برنامه ریزی کن ، زندگی کن، هر چه خودت را بیشتر تشنه محبت ایشان نشان بدهی ناکام تر می شوی، هر چه خودت را درمانده و بدبخت نشان دهی بیشتر تو سرت می کوبند، به خودت بیا سرت را بالا بگیر، لحظات با بچه ها بودن را از دست نده، وقتی بچه ها بزرگ تر شدند برای خودت کسب و کاری راه بینداز .
همسر من اولویتش خانوادش هس من میگم خانواده رو بزاریم کنار دوتامون برای هم زندگی کنیم اما چند روز ک میگذره لازم خانوادشو اولویتش قرار میده هر حرفی داره بهشون میزنه نمیزاره تو خونه یه حرف مخفی بمونه
این اولویت و مرزبندیها از غرور و تکبر میاد. اگه با چشمتون دیدین خانوادش مانع خوشبختی شما هستن قطعا اون مرد با شما و خانوادش مشاوره میاد اگه دیدین و مصداق بگین اگرم حدس میزنین یا بدبینی دارین یا توهم دیگه باید معالجه کرد.پیش داوری هرگز فقط وقتی مصداق و علنی دیدین اونا هم راضی میشن بیان با هم مشاور مساله رو حل کنین چون دوستتون دارن
سلام همسرم ۳سال پیش لب تاب منو بدون اجازه من داده برادرش الان که من درخواست کردم مدام باهام دعوامیکنه که چرا به برادرم زنگ زدی گفتی لب تاب بده اونو خودم زمان مجردی خریدم وسیله شخصی خودم هست الان که میخوام میگه واسه عهدبوقه اگه داداشم ناراحت بشه جلوت پرت میکنه وقتی بحث پیش بیاد بدون هیچ فکری فقط پشت خونوادش هست خیلی بددهنی میکنه
من یه دختر۲۴ ساله ام ۴ماهه نامزدم و دوسه روزه به مشکل خوردیم سر این موضوع که من رفتم تو جمع خانوادگیشون مدام یواش و درگوشی صحبت میکردن و ازاین رفتارخیلی بدم میاد و یسری حرفاهم شنیدم که ناراحتم کرد و وقتی قه نامزدم گفتم جبهه گرفت و جوری طرف خانوادش گرفت که من حق ندارم درمورد اونا هیچ صحبتی بکنم ینی همین الان اونارو به من ترجیح داده
من ۳ ساله ازدواج کردم ،همسرم آدم خوبیه ولی تمام مشکلات ما به خاطر خانواده اش ،پدر و مادر و خواهرانش پیش میان و اصلا با هم خودمون مشکل نداریم ، پدرش بسیار بددهن و بی ادب و با تمسخر و به قول خودش شوخی همه چی به من میگه ولی شوهرم از من دفاع نمیکنه و میگه شوخیه ،من حال دلم اصلا خوب نیست ، نمیتونم قبول کنم خودم به همه احترام میزارمش و رفتار و گفتار خوب ولی متقابلاً اونها بدن
سلام من شوهرم همیشه واسه خونواده کم نداشته کلا تا تونسته وقتی مجرد بوده به خونواده داده وخرجشون کرده الان که ازدواج کرده حتی خونوادش حاظر نشدن یه هزار تومنی بهش بدن یا بیان درست خواستگاری کنند یه دور اومدن و رفتن واسه عروسیم هیچ کمکی نکردن آخرشم که شوهرم حتی ۱ملیون پول نداشت ولی خیلی منو میخاستبه من پیشنهاد فرار داد که متاسفانه قبول کردم و وقتی رفته بودیم کلی گریه وزاری که برگردیم خونواده شوهرم .اومدیم یه مراسم که اونم شوهرم پول قرض کرد گرفتیم بالاش حاضر نشد سر کیک بریدن هم حتی بیاد اصلا تو مراسم نبود بعدشم که با خونوادش هم خونه شدیم پول نداشتیم بهمون گفتن نوه بیارین خب ما که خبر نداشتیم گفتیم باشه بعد اون اذیتکردناشون شروع شد من حامله که حتی نمیتونستم یه آب بخورم بالا میاوردم میگفتن گوشت بخور با اینکه میدونستم ویار شدید به گوشت داشتم هرروز صدای مادر شوهرم از اتاق بغل نیومد که الهی بمیره بچمو میگف تو دوران بارداری عصبی شدم چیزی هم نمیگفتم چون جایی نداشتیم به بهونه های الکی دعوا میکردن بامن نمیتونستم غذابخورم به من میگفتن برو بیرون گردش کن پیاده روی کن جلو مهمونا میگفتن ما به این میگیم برو پیاده روی نمیره در صورتی که من یه روز رفتم مغازه دوغ گرفتم هیچ چی نمیتونستم بخورم از اون روز به بعد قشنگ تاسه ماه بهم تیکه مینداختن برید دوغ بگیرید بخورید ویار داشتم به گوشت هرروز تو خونه گوشت مرغ سرخ میکردن مجبورم میکردن بیام بخورم ویار شدید به پیارم داشتم تو غذا پیاز های بزرگ ریز میکردن که نتونم بخورم هی بهم میگفتن بخور بخور تا اینکه موعد خونه سر رسید.و ما جدا شدیم چون پول نداشتن اینجا خونه بگیرن ماهم یه زیر زمین اجاره کردیم ۱۰ ملیون وجداشدیم هیچ پولی نداشتیم تا توقرعه ۱۰ملیون برنده شد. وسایل خریدیم ناگفته نماند که هرکس دعوتمون کرد و به ما هدیه دادند اینا از ما گرفتن هیچی نداشتیم جز یه فرش ۶متری که اونم شوهرم خریده بود حالا هم که شده به هر بهانه ای آزمون پول میخان الآنم وقت خونشون رسیده میگن۲۰ ملیون بهمون پول بده هیچ جوره پس انداز نمیکنن شوهرم خیلی بهشون وابستس میگه دوتا خواهرام پیش نامادریم هستن نمیتونم کمکشون نکنم وقتی میگم اونا پدر دارن باهام دعوا میکنه هر دفعه میان میگن پسرم یا داداشمون خسیس شده چون دیگه خرجشون زیاد نمیکنه هر دفعه میرسم خونشون میگه برو مغازه روغن بگیر یا مرغ بگیر اینم میره هیچی نمیگه پدرشون باوقاحت تمام بر میگرده میگه ابجیات شلوار ندارن پول بده در صورتی که خودش پول داره. نمیدونم چیکار کنم شوهرم به حرفام گوش نمیده آخه ابجیاشم قبولش ندارن حاضر نیستند یکم حداقل طرفشو بگیرن ولی این بهشون چسبیده
سلام خسته نباشید شوهرم زندانه این ۲سال شد رفت زندان ازقبل که شوهرم بالا سرمون بود هم خانوادش بام جنگ ودعوا میکردند ومنو به چیزهای بی ربط فراری میدادند خودشوهرم هم حرف خانوادشون گوش میکنه ومن میبرد خونه آقام قهر الان هم این مشکلات سخت که پسرشون زندانه هم بهونه درمیارن تا میام خونه آقام منو بچه هام میگن چیه میری خونه آقام با اینکه تاکسی سرویس ازمحل شون میگیرم هم تهمت میندازند به شوهرم خبر بد میگن میگن ساعت ۲ رفتن چه وقت رفتنه بعد این حرفشون گوش میکنه منم بش میگم اصلا خونوادت نمیزارن بشینم سر خونه زندگیم با اینکه من باشون کاری ندارم نمیدونم الان دلیل شون چیه شوهر خواهرشوهر مدرمنو چندبار جوش میزنه تا اینکه من ازخودشون بفهم اینجا من خونه آقام این خبر روبمن میدن به پسرشون گفتم این چه کاریه که خونوادت دارن بامن میکنن میگه توخونه آقام باش ولی بچه هاروبفرست اونجا که درسشون بخونن آنجا غیر ازمن کسی نیست یادشون بده ولی یکی ازبچه هام پیششونه شوهرم میگه اشکال نداره تو بچه ها روبفرست خونه آقام درسشون بخونن الان خودش میدونه کسی اونجا یادشون نمیده میگه کارنداشته باش تو بمون خونه آقام نمیدونم این شوهرم چه نیتی داره.
سلام شوهرم چند تا برادر داره و خواهر نداره و مادر و پدرش هم فوت کردند اما در مقابل برادرهاش خیلی ضعیفه و اصلا آدم حسابش نمیکنند الان ک 7 ساله ازدواج کردیم هیچوقت نشده از من یا خودش در مقابل حرف و حدیث ها دفاع کنه با وجودی ک سالی یکی دوبار بیشتر خانوادش را نمیبینیم اما همیشه هر رفت و امدی با کلی بحث و گفتگو برای ما تمام میشه. البته منم اصلا اهل جواب دادن نیستم و نمیتونم حاضر جواب باشم. اینو هم بگم ک دو تا از جاری هام همسن و سال مامانم هستند نمیدونم واقعا با این وضع ک شوهرم ازم دفاع نمیکنه چکار کنم
اینا مشکل همه ا ست
شوهرم و مادرم منو از دست این خواهر برادراشون کلافه کردن اونا اصلا اینارو هیچ حساب میکنن فقط تا مشکل پیش میاد میان باید همجای زندگیم باشن شوهرش میره میاد خونه ما شیشه میکشه بیرونش میکنن خونه ما چند ماه میمونن خانواده شوهرم مامان رو اذیت میکنه خانواده مامانم شوهرم من این وسط گیرم چکار کنم
سلام من دو ساله ک ازدواج کردم اما شوهرم همش طرفداره اجیشه خیلی دوستش داره همیشه منو بخاطر اجیش دعوا میکنه اجیش ازدواج کرده تا بحثش میشه با شوهرش میاد بالا چون ما طبقه بالای پدر شوهرم زندگی میکنیم اما من همیشه گریه میکنم چون همش برای اجیش قهوه و هرچی دوست داره میخره براش اما بدون اصلا اهمیت نمیده خیلی از این موضوع رنج میبرم تا یچیزی ب شوهرم میگم میگه برو خونه مامانت من خیلی خیلی دوستش دارم اما شوهرم همش اجیشو دوس داره بیشتر وقتا میاد بالا پیش ما ولی من اصلا راحت نیستم بالاخره آدم حریم خصوصی داره وقتی ب شوهرم میگم بره پایین پیش باباش میگم من راحت نیستم شوهرم زود عصبی میشه نمیدونم چیکارکنم ن
من شوهرم شدیدن به خانواده شا وابستگی داره هر کاری هم میکنم که درست بشه نمیشه حتی محبت زیاد و توجه کردن هم پاسخگو نیست
سلام با همسرم خیلی مشکل دارم هیچ وقت او اولویت نیستم واقعا خستم چندین بار اصلا اعتماد به نفس ندارم خیلی منو محدود میکنه حتی واسه کارای ساده آرایشگاه تورخدا یه راه کار بدید بتونم کنار بیام با این شرایط نمیتونم طلاق بگیرم
سلام من ۱۸ سالمه شوهرم ۲۸ سالشه خیلی دوستش داشتم ولی شوهرم یه مدت بود ک مامانی شد هرشب روم دست بلند میکرد انقدر مند میزد ک تنم کبود میشه خانوادش براش نه عروسی کردن نه طلا و لباس ولی خانواده من همه کار کردن براش بهترین عروسی رو گرفتن شوهرم همش پشت خانوادم حرف میزد تااینکه متوجه شدم مادرش با پدرم زابطه داشتن خونه مجردی داشتن این موضوع رو شوهرم میدونست ولی از پدرم با میگرفت ساکت بود مادرم ک دیگ بعد این موضوع روانی شد بهمن ماه عروسیم بود سه ماه بعد عروسیم اومدم خونه پدرم اقدام ب طلاق کردم شوهرم بهم میگه برگرد سرزندگی ولی هنوز از مادرخودش دفاع میکنه دیگ نمیدونم چیکار کنم مادرشوهر من شیطان پدر منو گول زد از بس به زندگی من و مادرم حسادت میکرد الانم دارم طلاق میگیرم خیلی داغونم تو این سن بااین همه مشکل نابود شدم
همسرم خیلی وابسته خانواذه اش است.خواهر بزرگم هم قبلا جاری من بود و بنا به دلایل و مشکلاتی از شوهرش جدا شد. الان همسرم مشکلاتی که بین خواهرم و برادرش بود رو همیشه به روم میاره. احساس میکنم همسرم فقط خانواده اش و بچه هامون براش مهمه و من هیچ اهمیتی برای او ندارم. احساس تنهایی میکنم، نمیدونم چیکار کنم.
سلام .من ۳۲ سالمه وخانم هستم ۷ساله ازدواج کردم ویه پسر ۴ ساله دارم.اما بشدت احساس بی ارزش بودن میکنم بخاطر اینکه اولویت همسرم نیستم به خواسته هام احترام نمیذاره .باهام لج میکنه.فردخودخواهیه میگه هرچی که من دوست ندارم توام باید دوست نداشته باشی وانجامش ندی.هیچگونه آزادی ندارم مثلا یه نمونه اش اینه میگه من عروسی دوست ندارم ونمیرم شماهم حق ندارید برید .رفتاراش جنون آمیزه
سلام.بنده۱۱ماهه ازدواج کردم۳۰سالمه همسرمم۲۹سال ضمن اینکه ازدواج مجددم هست همسرم ازدواج اولشون،مشکلات ودعواهای ماسرخانوادش وگوش نکردن همسرم به خواسته هام هست ازش میخوام پشتم وایسه حمایتم کنه خانوادش خیلی تیکه میندازن میگه خودت جوابشونوبده بااینکه میدونه خونوادش منواذیت میکنن ولی خیلی بامحبت باهاشون رفتارمیکنه خیلی بدشم میادبهش میگم خانوادت این کارارومیکنن میگه توهرسری یه بهانه میاری،فقط کارم شده غصه خوردنوگریه کردن ممنون ازپاسخگوئیتان
سلام وقت بخیر من پنج ساله ازدواج کردم همسرم و زندگیمو دوست دارم یه پسر چند ماهه دارم تا الانم مشکلی نداشتیم واکه هم داشتیم سر همین موضوعات بود همسرم زیادی درگیر خانوادشه من نمیگم نباشه خدایی همسر من ب خانواده منم خیلی اهمیت میده اما خب بعضی از رفتاراش خیلی منو آزار میده مثلا من باردار بودم پدرش دچار سوختگی شد من نمبگفتم نرو ولی واقعا منم بهش احتیاج داشتم و تا از سرکار میرسید میرفت اونجا اگه منم زنگ میزدم باباش شاکی میشد همسرم کلا یکشنبه ها چهارشنبه ها شبا باشگاه میره این ب کنار الان یه هفته زواری ک باشگاه هم ندارن تا از سرکار میاد میره خونه مادرش سر بزنه دیشبم رفته صحرا کمک پدرش منم واقعا این یک هفته خسته شدم از نبودش امروزم ک اومپ خونه پدرش گفت برو فلان کار کن من میخام برم مامانت تنها نباشه شوهرم رفت من میگم مگه من غیر مامانتم منم تنهام میگه من اینجوریم میخام کلا با خانوادم باشم
سلام وقت بخیر من 42سالم هست و24سال هست که ازدواج کردم 4تا فرزند دارم داماد هم دارم ی موضوعی از شوهرم دیدم قسم خوردم بین خودمون بمونه اونم گفت باشه ولی اون همیشه ی شوخیهای بیجا میکنه واسم میاره که زن دوم مگه چه مشکلی داره منم ناراحت میشم ولی اون میخنده میگه شوخی میکنم مگه جنبه ی شوخی نداری چن بار هم کتکم زده اما کسی نمیدونه دیگه دارم دیونه میشم چکار باید کنم
سلام.ببخشید من یه مشکلی دارم و اونم اینه که مادرشوهرم همیشه از شوهرم میخواد که بره کاراشو بکنه.مثلا ببرتش بانک وام بگیره برای پسر کوچیکشون.درصوزتی که اینهمه کارشوهرم براش انجام میده بازم پسر کوچیکه عزیزه.خیلی اینکارشون زیاده یعنی هفته ای دوشه بار شوهر من باید بره دنبال مادرش ببرتش کافی نت و بانک و اینا درصورتی که من بهش میگم فلان کارو برای من بکن زورش میاد.بهش میگم مگه بچه ای جز تو نیست؟ دعوا راه میندازه و میگه وظیفمه.بخاطر پرو بازیای خونوادش خیلی ازش سرد شدم.توقع دارم حداقل میرم خونه مادرش خیلی احتراممو نگه داره نه که هنوز از عروسی که نگرفته برای پسر دومش حرف بزنه و همش تعارف دامادش کنه.پسر کوچیکش که حتی یه مغازه نمیره اگه نون نداتشه. باشن بگیره.مثلا ما بیرونیم هم پدر شوهرم خونس هم پسرشون زنگ میزنه به ما براش مثلا نون بگیریم.اوابل برام مهم نبود اما الان واقعا عصبی میشم.
میخاستم بدونم با شوهری که خیلی دستش خالیه ازدواج کرده ومادرش از لحاظ مالی عالیه وهیچ کمکی به پسرش نمیکنه که ما مجبور هستیم برای یک وام به صد جا رو بزنیم ولی اون هر روز بیشتر از قبل طلا بخره باید چه کار کنم ایا نباید توقع داشته باشم پس چرا برای پسر خود که میدونستن چیزی نداره زن گرفتن برای یه پسره دیگش طلا داده
همسرم به خانواده اش خیلی اهمیت میده. حرفشون براش سنده.و اینکه همیشه من اولویت دومش هستم.
سلام ،من 6ماهه عروسی کردم شوهرم زیر اختیار پدر ومادرشه ومنو مجبور میکنه که تو یه اتاق باهاش زندگی کنم وقصد جداشدن از پدر ومادرشو نداره و جدای از این موضوع پدرش منت سرم میذاره منو از خونش بیرون میندازه ،کلا اشکمو در میاره و شوهرم خیلی بی تفاوته نسبت به این موضوع ها میخواستم ازتون یه نظر بخوام که آیا زندگی با شوهرمو ادامه بدم یا ن