خانه / پرسش و پاسخ مشکلات زن و شوهر در زندگی زناشویی / شوهرمو دوست ندارم میخوام طلاق بگیرم

شوهرمو دوست ندارم میخوام طلاق بگیرم

سلام. من سال اخر دبیرستان بودم با کلی امیدو آرزو، عاشق درس خوندن بودم. که یهو یکی از بستگان که ساکن قم بود یکیو ورداشت آورد محلمون. آمدن خونمون.گفتش اومدیم خواستگاری من. من گفتم‌ نمیخوام. رفتن دوباره فردا اومدن با اصرار که فقط با هم کمی صحبت کنید هرچه اصرارکردم که نه. اما انگار تقدیر چیز دیگه برام رقم زده بود.

اون صحبت کردن مقدمه ازدواجمون شد هرچه بهونه آوردم قبول کرد وعده ها یی هم به من داد که اجازه ادامه تحصیل بده و به دانشگاه برو. اما همش دروغ بود، توحرفها یی که به من گفته فقط دلم براش سوخت قبول کردم.

اما بعد ازدواج متوجه شدم صرع شدید داره. نمیتونه بیرون کارکنه. توخونه نقاشی می‌کرد گه گاهی اونارو میفروخت. اینقدری که اجاره خونه بدیم و مقدار کمی هم برا خوراکمون. بعد پنج سال بچه دار شدم. بااینکه بچه داشتم یک بار دانشگاه قبول شدم نذاشت برم. حوزه شرکت کردم قبول شدم بازم نذاشت.

من به آینده خوب فکر می‌کردم و تلاش میکردم. اما اون همیشه تو توهم زندگی می‌کرد با بدبختی یه خونه با کمک مادرش و وام بنیاد شهید گرفتیم. آخه فرزند شهید بود. ده سال قم بودیم بعد رفتیم شمال مستاجر شدیم خونمونو اجاره دادیم تا یه چیزی از کنارش برامون بمونه.

خلاصه من خیاطی یاد گرفتم و کار میکردم چند سالی همینطور گذشت پسرم سیزده سالش شده بود پسر بعدیم بدنیا اومد چند سال کار نکردم بخاطر بچه داری.خونمونو تو قم فروختیم. یه خونه تو شمال خریدیم. الان 14 ساله که شمال هستیم. همسرم یه اتاق داره فقط نقاشی میکشه  و از درآمد خبری نیست. از سال 98 دوباره کار کردم وگرنه بچه هام از گرسنگی میمردن. البته با بد بختی ماشین خریدم الان باهاش کار میکنم همسر همیشه در حال دخالت کردن تو کار من یا بچه هاست. مغزش از یه بچه دوساله هم کمتره.

به هیچی اهمیت‌ نميده. پسرم سرخورده شده عاطل و باطله و داره به بیراهه میره خیلی. چند ساله عذاب کشیدم. میخوام مهرمو اجرا بزارم طلاق بگیرم چون دوستش ندارم.

پاسخ مشاور به سوال ” شوهرم رو دوست ندارم میخوام طلاق بگیرم”

سلام دوست عزیز بابت گذراندن این روزهای سخت متأسفم. می‌دانم تجربه زندگی بدون عشق و علاقه چقدر سخته. شما حق دارید هر تصمیمی برای زندگی خودتان بگیرید؛ اما پیشنهاد من این است که در اوج بحران تصمیم نگیرید. شما در حال حاضر به دلیل مسئولیت‌های زیادی که دارید و نگرانی بابت فرزندتان، هیجان‌های منفی زیادی را تجربه می‌کنید؛ بنابراین من فکر می‌کنم بهتر است رابطه خود را به طور آگاهانه بررسی کنید و با پذیرش نقش خود تصمیم درست و آگاهانه‌تری بگیرید.

می‌خواهیم فرض را بر این بگذاریم که شما با بدترین مرد دنیا ازدواج کردید؛ اما اگر اجازه دهید می‌خواهیم اکنون به نقش شما در این رابطه بپردازیم:

  • – شما در انتخاب همسرتان کاملاً آزاد بودید. کسی شما را مجبور به این اتفاق نکرده است. اینکه دلتان سوخته است و ازدواج کردید از سهم شما برای انتخابتان کم نمی‌کند. بنابراین نمی‌توانید بگویید من از اول این رابطه را نمی‌خواستم و دوستش نداشتم. زمانی که شما با چنین نگرشی وارد رابطه با همسرتان شوید، هیچ تلاشی برای بهبود و مراقبت از رابطه نمی‌کنید چرا که تصور می‌کنید او این رابطه را می‌خواسته و او باید برای این رابطه تلاش کند.

بهبود رابطه عاطفی با همسر

  • چیزی که من در صحبت‌های شما دریافت کردم این است که شما تمام مسئولیت‌های زندگی را قبول کردید و تمام تلاشتان را برای آینده کردید؛ اما برای رابطه‌تان چه تلاشی کردید؟ چقدر سعی کردید به او اعتماد کنید و کارها را به او بسپارید؟ یا چون همیشه فکر می‌کردید مغزش از یک بچه دوساله کمتر است همواره او را در حاشیه گذاشتید و بدون اینکه بخواهید مسئولیت‌ها را از او سلب کردید؟ چیزی که به نظر من می‌آید شما با مسئولیت‌های زندگی و فرزندتان از مشکلات رابطه خود فرار کردید و به‌جای حل آن، روزبه‌روز از هم فاصله گرفتید و همسرتان روزبه‌روز بیشتر به حاشیه می‌رود. او احساس می‌کند در هیچ کاری خوب نیست و به نقاشی پناه برده است. اینکه همسرتان اجازه کارکردن و درس خواندن را به شما نداده است اصلاً تأیید نمی‌کنم و حق نداشته است در مورد چیزی که با هم توافق کردید این‌گونه عمل کند؛ اما اگر دلیلش را از من بپرسید می‌گویم همسر شما در زندگی قدرتی نداشته است و این‌گونه می‌خواسته به شما بگوید من هم هستم من قدرت اینو دارم که تورو کنترل کنم.
  • شما به همسرتان اجازه پدری‌کردن نمی‌دهید: به عبارتی که برای من نوشتید دقت کنید: همیشه در حال دخالت‌کردن تو کار من یا بچه‌هاست. این بچه فرزند هر دوی شماست؛ بنابراین اگر نظری در مورد فرزندتان دارد می‌توانید گوش کنید و دلیل مخالفت یا موافقت خود را مطرح کنید. این را حتماً در نظر داشته باشید که فرزندتان حتماً باید با پدرش وقت آزاد و دونفره بدون حضور شما داشته باشند. شما اگر  تصمیم به طلاق و قصد جدایی از همسرتان را داشته باشید حتماً باید مراقب باشید تا فرزندتان آسیب کمتری از این موضوع ببیند؛ بنابراین بسیار مهم است که با پدر خود ارتباط مناسبی داشته باشد. شما هرچقدر هم در مادری‌کردنتان باکفایت باشید نمی‌توانید جای پدرش را برای او بگیرید.

این‌طور که به نظر میاد شما خشم زیادی نسبت به همسرتان دارید و تا نتوانید در مورد هیجان‌های منفی خود برون‌ریزی داشته باشید نمی‌توانید تصمیم درستی  برای آینده زندگی تان بگیرید. مراجعه به زوج درمانگر را به شما و همسرتان پیشنهاد می‌کنم و برایتان آرزو می‌کنم که بهترین تصمیم را در خصوص آینده خودتان و رابطه‌تان بگیرید.

گلسا بمانیان

کارشناسی ارشد مشاوره خانواده

شوهرم رو دوست ندارم میخوام جدا شم

سلام من می خوام طلاق بگیرم ولی شوهرم ازم جدا نمیشه از وقتی فهمیده که می خوام ازش جدا شم و باهاش صحبت کردم میگه اگه ازم جداشی و طلاق بگیری من خودمو میکشم ولی من دیگه دوسش ندارم چون خیلی بهم بدی کرده ازش متنفر نیستم ولی نمی تونم باهاش زندگی کنم حتی وقتی بهم دست میزنه از خودم متنفر میشم دیگه نمی خوامش لطفا کمکم کنید چیکار کنم وقتی میگه خودمو میکشم دلم براش میسوزه نمی خوام بمیره به مرگش راضی نیستم ولی با این زندگی نمی تونم زندگی کنم.
اره خیلی بهم بدی کرده همیشه باهام بد رفتاری میکرد و بعضی وقتا کتکم میزد ولی من تحمل کردم الان که می خوام جدا شم اون میگه اگه بری من خودمو میکشم بحث من الان اینه چیکار کنم هم جدا شم هم اونو راضی کنم که کار دست خودش نده.

پاسخ مشاور به پرسش ” طلاق به دلیل دوست نداشتن همسر “

بنظر میرسه که شما در رابطه ای گیر کردید که علاقه ای به ادامه دادنش ندارید اما با اصرارها و تهدیدهای همسرتون نمیتونید اون رو تموم کنید.
همونطور که شاید خودتون هم متوجه شده باشید رابطه‌ای که علاقه در اون خشکیده باشه رو نمیشه حتی با زور و تهدید زنده نگه داشت. احتمالا رابطه شما هم دچار چنین حالتی شده باشه. شما دیگه علاقه ای به همسرتون ندارید اما ایشون با اصرار سعی در نگه داشتن شما دارند. شما میتونید علت اصرار ایشون برای حفظ رابطه رو جویا بشید. آیا این اصرارها از روی عشق و علاقه هستش یا از روی وابستگی؟ یا اینکه همسرتون بخاطر منافع خاصی اصرار به حفظ رابطه داره؟
رسیدن به پاسخ این سوال به شما کمک خواهد کرد که بتونید واکنش های بهتری به حالات ایشون بدید و از طرز فکر ایشون آگاه بشید.
در مرحله بعد توصیه میکنم که همسرتون رو قانع کنید تا با شما به مشاور خانواده مراجعه کنند. لازم نیست که حتما به ایشون بگید که مشاوره به منظور کسب آمادگی برای جدایی هستش‌. میتونید بهشون بگید که رابطه شما دچار تناقض شده به طوری شما دلتون میخواد برید اما ایشون اصرار به موندن شما داره و فقط مشاور میتونه که این تناقض رو برطرف کنه.
مشاور با همسرتون صحبت خواهد کرد و ذهنش رو برای پذیرش این جدایی آماده میکنه‌. همچنین سعی میکنه اوضاع رو به گونه‌ای مدیریت کنه که همسرتون تهدید مجددی برای آسیب رسوندن به خودش نکنه و بجاش بر به دست گرفتن اوضاع زندگی بعد از جدایی تمرکز کنه.
به عنوان آخرین نکته، شما باید به خاطر داشته باشید که موندن در رابطه ای که علاقه در اون مرده فایده ای نخواهد داشت و تنها موجب آسیب دیدن سلامت روان شما خواهد شد. بنابراین سعی نکنید که به این وضعیت ادامه بدید. شما در مرحله اول باید احساسات خودتون رو با مشاور در میان بذارید. اون ها رو بررسی کنید و ببینید آیا واقعا امیدی به بقای رابطه نیست؟ یا هنوز امیدی وجود داره؟ و سپس بهترین تصمیم رو بگیرید. با توجه به تهدیدهای همسرتون و همچنین اصرار شما برای جدایی هیچ اقدامی بدون کمک گرفتن از مشاور توصیه نمیشه‌‌.
در تمامی مراحل زندگی پیروز و موفق باشید‌.کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما

37 دیدگاه

  1. سلام من 18ساله ازدواج کردم سنم کم بود. سه سال نامزد موندم در اون دوران فهمیدم که نامزدم الکل می خوره بهش گفتم دوست ندارم ازم قایم می کرد بعد عروسی دیدم که دوتا سیگار هم توی جیبش است گفت نمی کشم الان هم می کشه اما از م قایم می کنه اخلاقش خوبه باهام کاری ندارم همش می گه دوستت دارم دوتا پسر هم دارم یکی 15ساله یکی 10ساله بهش می گم روزه بگیر نماز بخونم باز هم نمی گیره می گه به بدنم ضرر می رسونه ولی تو این 18سال نتونستم عاشقش شوم همش بهم محبت می کنه اما افکارش خیلی قدیمیه بعضی وقتا احساس می کنم که بی فرهنگه چکار کنم دوستش داشته باشم چکار کنم اخلاق های بدشو تر کنه

  2. شوهرم اوایل ازدواج سر کوچک ترین مسئله کتکم میزد ینی اصلا رو اعصابش کنترل نداره ازدواجمونم فامیلی هست و متاسفانه من هیچ وقت نفهمیدم صبر و درکش کمه وهمین رفتارهاش باعث شد ازش بدم بیاد حتی ب خاطر رابطع جنسی بارها کتک خوردم شب عروسی گریه منو در اورد تو نامزدی کتکم زد بد چن سال قهر کردم خانوادم منو بخاطز بچم فرستادن خونه حالا چ در رابطع جنسی ازش متنفر میشم چ درحالت عادی مثلا عادت باهاش زندگی میکنم خیلی اذیت میشم

  3. من حسی به همسرم ندارم متنفرم ازش به اجبار خانوادم عقد کردم تو عقدم شرایط مالیش خوبه من 17سالمه و همسرم 30سالش ازش خیلی بدم میاد چطور طلاق بگیرم

  4. در مورد حسی که نسبت به همسرتون دارید ببینید ما آدم ها مجموعه ای از احساسات مثبت و منفی ایم همونجوری که احساسات مثبتمون رو میپذیریم باید احساسات منفی خودمون رو هم بپذیریم . ما نمیتونیم خاطرات تلخی که داشتی رو از ذهنت پاک کنیم ولی به مرور زمان با درک این موضوع که زندگی همیشه روند رو به خوب نداره و همه آدما قرار نیست همیشه با ما مهربون باشن و هیچ اشتباهی نکنن میتونی به خودت کمک کنی که خشمی که نسبت به همسرت داری رو کمتر کنی . تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه خودتی اینکه به اون احساسات منفی که داری محکم نچسبی رهاش کنی من بهت حق میدم ولی حتی خوده من و شما هم شده ناخواسته اطرافیانمون رو اذیت کردیم قصدمون این نبوده که دیگران رو اذیت کنیم به خاطر شرایط روحی بد اینکارو کردیم یا شاید نسنجیده فکر کردیم حرفی که میخوام بزنم شوخیه طرف مقابلم ناراحت نمیشه

  5. رابطه ام با شوهرم بد شده چند روزی هست که با هم قهر هستیم او مرا درک نمی‌کند همیشه به فکر خودش و شغلش هست خیال میکنم مرا دوست ندارد او یک فرد شهرت طلب است و من یک فرد بسیار احساسی من برای اینکه او بتواند خانه و ماشین تهیه کند تمام طلاهای خودم را فروختم و پولش را به او دادم همیشه کم پوشیم و کم خوردم تا او به اهدافش برسد حالا که به اهدافش رسیده دیگر به من اهمیتی نمیدهد من یک دختر شش ماهه هم دارم دلم میخواد طلاق بگیرم اما شرایطش را ندارم .با من رابطه برقرار نمیکند از من عذر خواهی نمیکند حتی از من نمی‌پرسد چرا ناراحتم .حتی اگر خیلی گریه کنم هم برایش مهم نیست .آبرویم را جلوی پدرو مادرم برده و من نمیتوانم اورا ببخشم .دلم میخواهد از او انتقام بگیرم

  6. سلام من با همسرم خیلی مشکل دارم همش عصبیو ناراحتم از دستش دوستش دارم درعین حال بخاطر رفتارایی ک میکنه ازش متنفرم نمیدونم باید چیکار کنم هرروز حالم بده

  7. من ده سال ک ازدواج کردم همسرمم پدرومادرشون هجده سال داشته فوت کردع سه سال اول زندگیم خیلی خوب بودیم شوهرم خیلی مهربون با محبت بود واینکه خیلی اهل رفیق ایناس اویل کم بود بعدش رفته رفته با رفیقاش رفتن تو خط مشروب اینا همش بیرون بود اصن خونه نمیموند سر اینا من خیلی بحث میکردم ولی گوش نمی‌کرد. الان بیشتر شده از پارسال رفته تو خط گل و مواد اینا بد دهن شده یکسرع داد وبیداد میکنه و کتک کاری اینا یبار خیلی کتکم زد با چاقو اینو میخواس بکشتم خفم می‌کرد الان یکسرع توهم میزنه بمن بدل شده شکاک شده اونموقع هیچ کاری نکردم ن شکایتی ن چیزی بخاطر بچهام رفتم سر زندگیم گفتم درس میشه دوتا بچه دارم ی پسر ۹ساله با دختر سه ساله دارم بازم قهر کردم اومدم خونه پدرم دیگ نمیتونم تحملش کنم نمیدونم چیکار کنم زندگیمم خیلی دوست دارم نمیدونم طلاق بگیرم یا نه. من زندگیم وهمسرمو خیلی دوست داشتم ولی با این کارش دیگ حالم ازش بهم میخوره ازش سرد شدم هیچ حسی ب زندگی ندارم فقد مندم با بچهام با خودم چیکارکنم؟

  8. ۱۷سال هست که ازدواج کردم دوتا بچه دارم ۱۴و۷ساله ،،شوهرم یه مرد بداخلاق هست ،،دیروز با هماهنگی خودش رفتم خونه خواهرم که برای اثاث کشی کمکش کنم ،سعی کردم وقتی بیام خونه که نیومده باشه اما متاسفانه هم زمان رسیدیم .کلی دعوا وفریاد راه انداخت که این حق منه زنم قبا از خودم خونه باشه ..گفتم کارم یه کم طول کشیده من که شام رو هم حاضرکرده بودم ..اما خیلی دعوا کرد وبعدش هم قهر تا عصری که از سکوت زیاد خونه وقهر خسته شده بودم برای اینکه اعتراضم رو یه جوری نشون بدم صدای تلویزیون رو که اذان بود بلند کردم از اتاق اومد بیرون ولجبازی بامن که صداش رو ببند گفتم از سکوت خونه خسته شدم اما بامن بحث کرد وگفت کاری میکنم که بزاری بری یه سیلی محکم به من زد ،،البته چند بار دیگه هم اوایل زندگی دست روی من بلند کرده بود …الان ازش متنفرم ودیگه نمیخوام ببخشمش خیلی عصبی هست وخیلی هم حسوده به خواهر وبرادر من …از بچه هام نمیتونم جدا بشم ،از بودن در کنار همچین آدمی هم متنفرم الان باید چکار کنم ؟

  9. من هیچ میلی به همسرم ندارم ومیخوام طلاقم بده امانمیه خوشم ازش نمیاد چون منو کتک میزنه از طرفی نمیتونم

  10. سلام،شوهرم مدت زیادی هست که نسبت به حرفهاوخواسته های من بی توجه هست و دایما رفتاری میکند که حسادت من را برانگیزد ؟به اسم کار دایم مرا تنها میگذارد و یمن اجازه نمی‌دهد که هنگامی که سر کار است با او تماس بگیرم ،اگر هم تماس بگیرم سربالا جواب من را میدهد و میخواهد زود قطع کند.ایا باید مشکوک به خیانت باشم ؟همسرم تنها زمانی مرا بغل میکند که نیاز جنسی داشته باشد و پس از رفع نیاز با فاصله از من میخوابد،الان احساس شکست میکنم چون. برای نجات زندگی هرجور که شد سازگار شدم،اما تلاش هام بی فایده بود ،ازش متنفرم،دلم میخواد زودتر بمیره،تصمیم دارم که من هم مثل خودش بی تفاوت باشم ,با مرد دیگه ای وارد رابطه بشم و ازش جدا بشم ،خسته

  11. سلام من 18 سالم هست که ازدواج کردم. دوست دارم از همسرم جدا شم به دلیل نداشتن مدیربت در زندگی وهمیشه سر ندونم کارهاش از زندگی عقبیم ولی چون از خودم درآمدی ندارم ونمیتونم جاای هم بمونم. نمیدونم چیکار کنم؟در ضمن دیکه ازش بدم میاد

  12. من ۱۵ ساله که ازدواج کردم بعضی وقت ها شک دارم بهش چون دوسال بعد از ازدواج با یک دوست شد ورابطه رو قطع کرد ولی بعضی وقت ها من از زنانی که حس میکنم میخواهن با او دوست شوند میفهمیم ورفتارم باهاش عوض میشه وخودش میفهمه وبا من دعوا میکنه وکتک میزنه من هم سه بچه دارم حالا دعوا کردیم ودیگه دوستش ندارم ازش متنف شدم چکار کنم ادامه بدم یا چکار کنم در ضمن خودش مرد چشم کثیف نداره ودنبال این کاره نیست

  13. من یه مدت باهمسرم خیلی مشکل دارم. سرهرچیزی دعوامون میشه هرچی از ناسزا بهم میگیم ایندفعه هرچی از گذشته تودلش مونده بود گفت حتی کتکم خوردم ناراحت که چرا دختری گرفته چیزی نداشته چرا به ثروت نرسیده .دیگه هیچ حرمتی بینمون نیس واقعا نمیدونم باید چکارکنم

  14. همسرم تک فرزنده ۲۸ سال دارم همسرم دوسال از من بزرگتره ۱۰ ساله ازدواج کردیم از همون اوایل به شدت رفیق باز بود هر شب به بهانه ای نصف شب خونه میومد به شدت به مادرش تعصب داره….خیلی لجباز هست و اینکه همیشه دیر میاد خونه و من با یه بچه هرزمان تنهام به شدت افسردم کرده تا چیزی هم میگم با لجبازی قهر میکنه و بهانه دستش میاد چندروز نیاد خونه.‌‌.‌بارهاحسمو با راههای مختلف بهش گفتم هیچ فایده ای نداشت…طلاق شده آرزوم ولی بخاطر بچم که دختره و حرف مردم میترسم. رفیق بازی همسرم ده ساله زودتر از ۲ نیومده خونه. جوابشون اینه که من همینم نمیخوای میتونی بری طلاق بگیری…در بدترین موقعیت و در هرشرایطی دست از اینکار برنمیداره همین الان هم دو شبه نیومده منزل ،هرشب میلرزم از ناراحتی از غصه. خانواده آبرومند و آرومی دارم پدر و مادرم از لحاظ روحی اونقدر قوی نیستن که بتونن قبول کنم طلاق بگیرم با یه دختر بچه برگردم خونشون طوری که میترسم طوریشون بشه و بچمو ازم بگیره نمیتونم زنده بمونم. از لحاظ روحی داغونم همیشه احساس غم و تنهایی دارم. بنده تحصیلاتم لیسانس هست قراربود ادامه بدم و شاغل باشم ولی ایشونبعد ازدواج زد زیرش هیج جوره کنار نیومد با شاغل شدنم و اینکه کسب درآمد کنم و باز گفتن نخواستی طلاق بگیر …با اینکه خودشونم نمیتونن از عهده زندگی بیان و بخاطر هر نانی که میارن غرورمو میشکنن و میگن نونتو بخور صدات درنیاد، من اگه میتونستم درآمدی داشته باشم کمی غرورم و روحیمو میتونستم بدست بیارم و سرگرم میشدم

  15. با همسرم مشاجره داشتم و حرفای خیلی خیلی بدی بهم زدن .و من دیگه مثل قبل دوسشون ندارم .و متاسفانه چون قبلا یکبار طلاق گرفته بودم اینبار به هیچ قیمتی نمیتونم طلاق بگیرم و اینکه دارم این زندگی رو تحمل میکنم. متاسفانه تو مشاجره ها دهنشونو باز میکنن و هر توهینی که دوست دارند میکنن .توهیناشون زشت بود و همش تو مغزم تکرار میشه

  16. قبل از ازدواج متوجه عصبیو دست بزنش بودم کامل اما انقددوسش داشتم نمیتونستم ازش دل بکنم بدون رضایت خانوادم ازدواج کردم،اماطی این سه سال انقد کتکم زده سر مسائل هیچ مثلا یه شب ساعت۳ گفت بیدار شو نون سبزی بخور گفتم نمیتونم با مشت زد تو دماغم دماغمو شکست یه شب خونه مادرش بودیم ساعت ۱۲ گفتم بریم خونه برگشتی وسط خیابان پیادم کرد کلی کتکم زد که چرا گفتی بریم پس پرده جفت گوشمو پاره کرده پامو شکسته بینیمو چند بار شکسته حتی گاهی با چاقو بهم حمله ور شده انقد التماس و فحش به خودم دادم تا ولم کرده جلو همه تحقیرم میکنه با این که خیلی زیبا و قدبلندم میگه شکل عقب مونده ها میدی لاغری دستپختت افتصاحه در صورتی دستپخت و دیزاین غذاهام زبان زد تمام کساییه با ما در ارتباطن هیییچ محبتی نداره صب میره ساعت ۱ شب میاد رابطه جنسیمون من باید کاملا اونو اماده کنه اما اون حتی دستشم به من نمیخوره کارشو میکنه میگیره میخوابه ۳ ساله حتی یکبار ارضا نشدم میگه تو هیچ ارزشی برام نداری فقط مادرو خواهرم مهمن حتی یک کلمم باهم حرف نمیزنیم هزاران بار مشاور رفتیم نتیجه همه جدایی بوده اما به خاطر بچم صبر کردم ولی چیزی درست نشد بدترم شد از لحاظ اطمینان اعتماد کامل بهم نمیخوام هیچ وقت شرایط باعث بشه خدایی نکرده به راه بد کشیده بشم حالا دیگه حتی ذره ای دوسش ندارم اصلا برام مهم نیست از یه طرفم نیاز به محبت همدم رابطه جنسی درست دارم که هیچ کدوم از سمت شوهرم ارضا نمیشه میخوام طلاق بگیرم چند بار اقدام کردم نذاشته همش گفته بریم مشاور درست میشه اما نشد دیگه نمیخوام یک درصدم بمون تو این زندگی باید چکار کنم چطور باهاش حرف بزنم راصی بشه حتی اگه بشه همون ادمی که میخوام باز نمیتونم ادامه بدم نمیخوام چیزیو درست کنم فقط میخوام تمومش کنم

  17. سلام وقتتون بخیر یه زن متاهلم ویه دختر شیش ساله دارم سه ساله که عاشق یه پسر شدم اونم منو دوسداره وبدون هم نمیتونیم ادامه بدیم.. و زندگیه خوبی باهمسرم ندارم قبل از اومدن این پسرهم زندگیه من با همسرم بدبوده وهمش دعوا داشتیم اومدن این پسرو تو زندگیم واقعا معجزه میدونستم حالم باهاش خوبه خیلی دکم میکنه همجوره عالیه ولی ازاونور خانوادم رضایت به طلاق نمیدن وهرسری که میرم تمومش کنم نمیزارن و منو وادار میکنن به خونم برگردم بنظرتون چیکارکنم

  18. خانمی هستم با ۴۲ سال سن و شاغل هستم دارای دو فرزند پسر و دختر با سن ۱۶ و ۱۴ سال و ۲۳ سال ازدواج کرده ام که هر دو شاغل هستیم و کارمند متاسفانه همسرم بسیار نسبت به من و حتی خودش بی توجه هستند حدود دوازده سال ارتباط جنسی نداریم و حتی اتاق جدا میخواین و بسیار عصبی و افسرده هستند مدام با کوچکترین حرف داد و بیداد می کنند و بیماری دیابت دارند فقط هزینه خورد و خوراک بقیه مسایل مثل خانه خریدن ، ماشین هزینه مدرسه و لباس و وسایل منزل با من می‌باشد توی این بیست و سه سال حتی یک هدیه کوچک برای من نگرفته اند با توجه به اینکه خودم فوق لیسانس و از نظر اینکه حقوق و درآمدم بیشتر بوده و حتی خانه به نام خودم هست بخاطر بچه ها و بخاطر بیماریشان دلم میسوخت و خودم را کاملا نادیده گرفتم ولی الان دیگه تحمل ندارم خودمم افسرده شدم و در ضمن جز یک برادر تمام خانواده ام رو از دست دادم فقط استرس ابرو و بچه هام و دارم شوهرم راضی به طلاق هست فقط میگه دو میلیارد به من بده من برم تو رو خدا شما بگید من چکار کنم؟

  19. ببینید من با شوهرم مشکل دارم کار درست و حسابی نداره منو دوس داره ولی نمیتونه نیازای منو بر طرف کنه اصن از چشم افتاده دلم نمیخاد دیگه ادامه بدم ولی باهاش مهمونی میرم و از دوستاش چ دختر چ پسر خوشم میاد یعنی باهاشون خوش میگذره ولی دیگه دوس ندارم ب عنوان شوهرم ازش نام برده بشه دیگه خسته شدم و هزار بار حتی فکر خودکشی ام کردم حتی خود کشی ام کردم ولی زنده موندم لعنتی. سلام وقت بخیر من از زندگیم واقعا خسته شدم دارم روانی میشم چکار کنم حس میکنم بعد طلاقم بیچاره ترین آدم روی زمین میشم

  20. الان من ۱۳ ساله ازدواج کردم دوتا فرزندپسردارم ولی ااز وقتی ک تو عقد بودم شوهرمو نمیخواستم چون غریبه بود نمیشناختمش از طرف خواهرم آشناشدیم و بااوازدواج کردم یک ماه تولد بودم ک‌میخواستم طلاق بگیرم.داداشم بامن بحث می‌کرد ک اگه طلاق بگیر میزنمتووووو. الانم هیچ احساسی بهش ندارم هرروز شب بحث و دعوا داریم ولی هر بار خواستم طلاق بگیرم بخاطر بچه هام نتونستم بدل هم هس هرجا میرم تعقیب میکنه فحش میده کتک میزنه تحمت میزنه بهم ولی بخاطر بچه هام تحمل میکنم بااینکه خودش بهم میگه برو طلاق بگیر چرا نمیری برو گمشوخیلی حرفاشو بخاطر بچه هام تحمل میکنم یه زره هم دوسش ندارم و احساسی ندارم بهش

  21. می خوام از همسرم جدا بشم،بیست و دو ساله ازدواج کردم ولی هنوز نتونستم باهاش کنار بیام،دارم زجر می کشم،اوایل حسی بهش نداشتم ولی الان ازش متنفرم،همه ته دلم رو خالی می کنن که طلاق واسه بچه ها بده و از یه طرف هم ادامه دادن واسم خیلی سخته
    نمی دونم چکار کنم. نمی تونم ادامه بدم،احساس می کنم دارم افسرده میشم،دوبار تا حالا خودکشی ناموفق داشتم،خسته ام،خیلی فکر کردم،حاضرم برم گدایی کنم ولی تو این زندگی نمونم.ادعا می کنه دوستم داره،ولی همش بخاطر ترس از دست دادنمه،چون بچه هاش رو دوست داره نمی خواد من برم،تو این خونه هیچ دلخوشی ندارم،هیچوقت نتونستم بپذیرمش،خیلی سخته برام

  22. سلام روزتون بخیر من دختری هستم ۲۵ ساله و پرستار از یه خانواده متوسط ۲سال هست عقد هستم و همسرم ارزش و احترامی برای من قائل نیست و چشمش به دهان پدر و مادر پیرشه که چیکار کنه چیکار نکنه ازدواجم زورنبود ولی از روی علاقه نبود بهش کم کم علاقمند شدم اما دروغ زیاد تحویلم داد الان دلسرد شدم دیگه بهش علاقه ای ندارم من آدمی هستم صبرم کمه حاضرجوابم اما زمان عصبانیتش سکوت میکردم و حرف زور تو کتم نمیره براش ولی کم نزاشتم و خ محبت کردم اما آخرش مرتب اسم طلاق می آورد آخرین بار اومد خونمون داد و بیداد به مامانم که دخترتو طلاق میدم اصلا قهرم که ۲۰ روز بود و ناراحتیم براش مهم نبود مادرش که به مادرم زنگ زد به مادرش گفت بیاد حرف بزنه مرتب میگه دوسش دارم ولی دیگه من نه دوسش دارم نه بهش اعتماد دارم چیکار کنم خودم میخوام جدابشم اطرافیان نمیگذارند.

  23. شوهرم ۴۰ ساله. ۱۱ ساله که ازدواج کردیم. اخیرا احساس میکنم اصلا دوستش ندارم و تمایلی به رابطه جنسی هم باهاش ندارم. فکر میکنم دلیلش این باشه که فرد پرخاشگری هست و هیچوقت نمیتونستم مکالمه خوبی باهاش داشته باشم. الان تصمیم دارم جدا بشم. ولی اون میگه طلاق نمیدم و حتی تهدید به خودکشی کرده. روانشناسی که تا حالا باهاش در تماس بودم تشخیص دادن که ایشون افسردگی شدید داره. من واقعا درمونده شدم، نمیدونم باید چیکار کنم

  24. من ۲۵ ساله ازدواج کردم دو فرزند پسر دارم رابطه عاطفی با همسرم نداشتم. از هم جدا شدیم طلاق گرفتم. الان پشیمونم بچه ها با همسرم زندگی میکنند حاضر نیستن به تماسهای من حتی پاسخ بدهند بشدت دلتنگشان هستم از نظر مالی هم اوضاع خوبی ندارم نمیدونم باید چیکاز کنم بر گردم به اون زندگی بخاطر بچه ها وشرایط مالی بدن عشق وعلاقه زندگی کنم بسوزم وبسازم یا تنهایی زندگی کنم دوری بچه ها را تحمل کنم وسعی در بهتر کردن وضعیت زندگی خودم بکنم تا عشق جدید وفرد درستش وارد زندگیم بشود لطفا کمکم کنید خیلی فکرم درگیره قدرت تصمیم گیری ندارم دیگه. درک متقابل از هم نداشتیم از هم سرد شدیم ومن علاقه ای نداشتم به ایشون وهمیشه ایشون میخواست منو تغییر بده به اون شخصی که خودش میخواست مدام از من انتقاد میکرد ومن هیچ وقت خود واقعیمو با ایشون زندکی نکردم کم کم باعث شد از ایشون خشم ونفرت داشته باشم. واین امر باعث شد به کسی دیگه ای علاقمند بشم و ایشون متوجه رابطه من با شخص دیگری شد و از هم جدا شدیم ..الان هم هیچ حس و علاقه ای به ایشون ندارم. چطوری میتونم دوباره باهاش زندگی کنم بدون حس و علاقه موندم بچه ها رو چیکار کنم خودم تنهام نمیدونم چیکار کنم برگشتن به اون زندگی هم برام عذاب اوره واطرافیان هم منو شماطت میکنند که زندگیتو به راحتی از دست دادی واقعا شرایط بدی دارم

  25. میخام جدا بشم خیلی از بی توجهی همسرم رنج میبرم از لحاظ عاطفی صفر هست و من دیگه نمیتونم تحملش کنم عین دوتا هم خونه هستیم ۲۲ سال ازدواج کردم و از اول همینجور بوده میخاستم از تو عقد جدا بشم و ب خاطر پا درمیونی بزرگترا همش برگشتم ب خونم و همسرم رو با این اخلاقش تحمل کردم. مهریه مو بخشیدم و حق طلاق رو گرفتم ازش اما اون همش میگه برگرد ب خاطر بچه ها اما من واقعا دیگه بریدم ازش

  26. من ۱۱سال با همسرم زندگی می کنم خیلی اخلاق بدی داره. می خام جدا شم. ویک پسر ۷ ساله دارم اگه بخام زندگی کنم. همسرم دوست ندارم. مدام خونه دعوا هست بچه وخودم به شدت آسیب روحی داریم پسرم بخام ببرم جای رو ندارم که ببرم. کسی رو ندارم می خام تنها برم. و بچه بمونه پیش پدرش می ترسم. بچه بیشتر آسیب ببینه دارو می خوره پسرم پیش فعالی. دارد کمکم کنید لطفا

  27. سلام من وقتی مجرد بودم عاشق و دیوانه پسر خالم بودم ولی الان ازدواج کردم همسرمو دوس ندارم هر وقت پسر خالمو مییینم دیوانه میشم چون دوسش دارم چیکار کنم؟

  28. بنده دختری22 ساله هستم که با پسر عمم عقدهستم و حقیقت قبول این خاستگاری هول هولکی بود بدون اینکه دوستش داشته باشم ازدواج کردم و قبل عروسیم تصمیم گرفتم تادیر ترنشده جدابشم و همین هفته باید برم دنبال طلاق…نامزدم 29 سالشه و یک پاش قطع هست ایشون خیلی آدم بی توجهیه از رابطه هیچ درکی ندارع و مهمتر اینکه من هیچ حسی بهش ندارم…میخوام بگیدکه درسته که میخوام طلاق بگیرم چون معتقدم وقتی عشق و دوست داشتن وسط نباشه رابطه ارزشی برای ادامه دادن ندارع….آیا اینکه برم دنبال طلاق حالا معلوم نیست شاید توافقی بشه یانه…خیلی طول میکشه طلاقم؟باید چیکارکنم درکوتاه ترین زمان بدون دردسر طلاق بگیرم زودتر تموم بشه خسته شدم…ازتون میخوام درباره طلاق توضیحاتی بدین امیدوارم زودترطلاق بگیرم امیدوارم درک کنید احساسات یه دختر22ساله پراحساس که هیچ حسی به نامزدش ندارع واقعا دردناک و عذاب اوره

  29. من خانم متاهل هستم و ۲۱سالمه شوهرمو دوست ندارم ازدواج سنتی داشتیم و عاشقش نبودم و الان عاشق یک پسر شدم و اونم خیلی منو دوست داره نمیتونم به شوهرم بگم که میخوام طلاق بگیرم به خانوادم نمیتونم بگم اصلا دیگه نمیتونم با شوهرم کنار بیام و میخوام یه نامه براش بنویسم و برگه طلاقو یک طرفه امضا کنم و براش بزارم و با پسری که عاشقشم بدم

  30. زن ۲۷ ساله دو هفته ازدواج کردم اما ازدواج از روی اصرار بود والان اون مردی که باهاش ازدواج کردم رو نمیخوام مجبورم وانمود به دوست داشتنش کنم وگرنه خوانوادم خیلی تعصب دارن هنوز ازدواج اولم خوب بود خیلی همدیگرو دوست داشتیم عاشق هم بودیم دو تا دختر هم داریم به زور از هم طلاق گرفتیم هنوز دوسش دارم

  31. سلام شوهرمو دوس ندارم اصلن بهم نمیخوریم اون از ی دسته دیگس من از ی دسته دیگم اذیتم میکنه چجوری طلاق بگیرم

  32. سلام خسته نباشید من خودم احساس میکنم که شوهرم رو دوست ندارم ازش دل سرد شدم دیکه محبتی ندارم انگاری ازش بدم میاد اصلان هم رابطه جنسی خوبی ندارم دو تا هم بچه دارم یکیش دختره ویگیش پسره پسرم ۹سالشه ودختر ۳ سالشه من چگار کنم که محبتم به همسرم بیشتر بشه

  33. میخام رفتارم رو جوری کنم شوهرم طلاقم بده ازم بیزار بشع دوسش ندارم متنفرم ازش

  34. سلام من 15سالمه نامزدم 25 ساله 8 ماهه که ازدواج کردیم اصلا دوسش ندارم دلم می خواد طلاق بگیرم قبلا با یه پسر حرف می زدم قرار بود با اون ازدواج بعد که خواستگار اومدن بابام مامانم گفتن که پسر خوبیه اخلاقش خوبه دیگه منم مجبور شدم قبول کنم اولا دوسش داشتم ولی الان اصلا دوسش ندارم اصلا هیچ حسی براش ندارم می خوام اون پسرو از یادم ببرم ولی نمیشه فقط گریه میکنم اصلا به نامزدم زنگ نمی زنم باهاش حرف نمی زنم ولی مامانم به زور میگه باید دوسش داشته باشی بعضی وقتا نامزدم زود اعصبانی میشه اصلا منو محل نمیزاره خودش بهم گفته که دوست ندارم منم تصمیم گرفتم طلاق بگیرم. مامان بابام اجازه نمیدن طلاق بگیرم میگن ابرومون میره ولی من می خوام طلاق بگیرم چون دیگه تحملشو ندارم نمی خوام حرف بشنوم می خوام تنها باشم

  35. ببخشید من با پسر خالم الان دو ساله ازدواج کردم و بعد از یک ماه عشق و علاقه ام را نسبت به او از دست دادم و می خوام از اون جدا شم اما نمی توانم به او بگم می ترسم باعث چه کل خانواده از هم بپاشد

  36. من ۴ سال ازدواج کردم…باهمسرم دوهفته دوست بودم…ازامسرم خوشم میومد ولی هیچ حسی بهش نداشتم…حتی اینم بهش گفتم ک حسی ندارم…گفت دوست داشتنو توخونه میاد…بعد ۶ ماه نامزدی عقد کردیم..و من دوران عقد باردارشدن.. از روی ک اسم من رفت تو شناسنامش…منو اذیت کرد تاالان ک پسرم دوساله.. و من دوسش ندارم..هیچ حسی ندارم ..باید چیکار کنم؟

دیدگاهتان را بنویسید

مشاوره آنلاین روانشناسی

مشاوره آنلاین روانشناسی

جهت مشاوره با روانشناس از گزینه چت پایین صفحه ارتباط بگیرید.