جهت مطالعه نظرات و تجربیات دیگران، به کامنتهای انتهای صفحه مراجعه نمایید
دعا برای رفع محدودیت خانواده
سلام من 23 سالمه دختری هستم که خونواده سختگیر ازهرنظر داشتم وپدرومادرم منوتویجمع خارمیکنن ازخودشون به من حرف میزنن منوادم خیلی بی عرضه ای خطاب میکنن واینکه حتی محبت کلامی ندارن واگرم کاری انجام بدم ودلسوزی گنم به چشمشوم حتی نمیاداما کاراشونوانجام ندم من میشم یه ادم خیلی خیلی بدودعامیکنن توزندگیم خوشی نبینم من ارزو دارم بامادرم خوش باشم وصمیمی اما حتی باکوچکترین حرف باخونوادم معمولادعوامون میشه احساس میکنم منوادمحساب نمیکنن حتی ازبس کهخودشون خوب میدونن ومنو بد. من فرزندبزرگ خانواده هستم ویک برادر کوچکتر که10سالش هست دارم. کلا خونواده پدریم همچین اخلاقی دارن ولی خب الان هم پدروهم مادر من روی کوچکترین حرف من حساس شدن والان حس میکنم که وجود اضافی دارم توی خونه وبهترهرچه زودتر ازطریق درس یاازدواج برم ازاین خونه. هرچی میگذره بدترمیشن واقعا حس میکنم مادرم خیلی منودوس نداره چرابمونم توخونه ای که کسی دوسم نداره همیشه توی یچگی تاالان مورد مقایسه قرارگرفتم دیگه نمیخوام ارتباطمو ادامه بدم باخونوادم.
پاسخ مشاور به پرسش ” رهایی از محدودیت های خانواده “
میتونم درک کنم که شما در چه شرایط آزار دهنده ای قرار دارید. خانواده شما باهاتون رفتار مناسبی ندارند، رفتارهای خوب شما به چشمشون نمیاد و مدام شما رو با دیگران مقایسه می کنند. این موضوع موجب شده که شما از خانوادتون قطع امید کنید و به دنبال قبولی در کنکور یا ازدواج باشید.
ببینید دوست عزیز، یکی از دلایلی که گاهی موجب پیش اومدن مشکلاتی مشابه مشکل شما میشه این هستش که افراد نزدیک ما به رفتارهای خوب ما عادت کردند یا حتی اون رفتارها رو بخشی از وظایف ما میدونند؛ به همین دلیل دیگه خوبی های ما به چشمشون نمیاد. در حقیقت رفتار اونها لزوما به این دلیل نیست که ما رو دوست ندارند. ممکنه متوجه خوبی های ما نباشند و صرفا نقاط ضعف ما به چشمشون بیاد.
برای حل این مشکل شما میتونید با روش های متفاوت تری علاقه خودتون به خانوادتون رو نشون بدید. ببینید که پدر یا مادرتون با چه کارهایی خوشحال میشن و تا حدی که در توان شماست تعدادی از اون کارها رو انجام بدید. این ابراز محبت باید به شکل محسوس تری باشه تا اونها بتونند به چشم رفتار شما رو ببینند. برای مثال خریدن یک کادو یا گل. بیان کردن علاقه به صورت زبانی. در آغوش گرفتن و…
افراد در برابر چنین رفتارهایی عموما واکنش های مثبت خواهند داشت و بهتر متوجه چنین ابراز محبت هایی میشن.
شاید به دلیل ناراحتی هایی که از اونها دارید انجام چنین کاری بنظرتون دشوار بیاد اما نکاتی وجود داره که باید اون ها رو به خاطر داشته باشید:
۱. به طور طبیعی ما با محبت کردن محبت خواهیم دید. شما با انجام رفتارهای محبت آمیز مهر خانوادتون رو راحت تر میتونید به دست بیارید.
۲. ما قربانی والدین هستیم و والدین قربانی والدینشون. این حرف بدین معناست که نه شما بخاطر رفتارهای پدر و مادرتون تقصیر دارید و نه اونها. افرادی که فرزندانشون رو مقایسه میکنند یا رفتار مناسبی با بچه های خود ندارند خودشون هم در کودکی مقایسه شدند و مورد بدرفتاری قرار گرفتند. بنابراین ما قربانی قربانیان هستیم. درک این مسئله به ما کمک میکنه که راحت تر بتونیم والدینمون رو ببخشید، باهاشون کنار بیایم و کمتر رفتارهاشون رو به دل بگیریم.
یکی از راهکارهای دیگه در مورد مقایسه گری های خانوادتون این هستش که باهاشون مستقیما و به صورت مثبت صحبت کنید. بپرسید چه معیارهایی برای یک فرزند خوب مدنظرشون بوده که شما نتونستید اون رو برآورده کنید. همچنین میتونید در ادامه در مورد احساسات بدی که در برابر مقایسه گری های اونها میگیرید توضیح بدید و اجازه بدید که متوجه تاثیرات رفتارشون روی شما بشن.
در نهایت یکی از اثربخش ترین راه ها در جهت اصلاح روابط شما با والدینتون کمک گرفتن از مشاور هستش. در صورتی که اونها تمایل دارند و با حضور در جلسات مشاوره موافق هستند میتونید به یک مشاور متخصص خانواده مراجعه کنید. مشاور سعی در اصلاح روابط شما با خانوادتون میکنه و نتایج مثبتی رو احساس خواهید کرد. حتی در صورت عدم همراهی خانواده شما میتونید از مشاور مدرستون به صورت فردی راهنمایی بگیرید و راهکار هایی برای تعامل مثبت تر با اونها پیدا کنید.
به عنوان حرف آخر باید خدمتتون بگم که فکر به ازدواج برای رهایی از خانواده مثل پریدن از چاله به چاه هستش. ازدواج نیازمند مولفه های خاصی هستش که باید به اونها دست پیدا کنید تا آماده ازدواج بشید. بنابراین با چنین فکری شما خودتون رو در معرض خطر بزرگ تری قرار خواهید داد.
در تمامی مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.
کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
مطالب مرتبط: از مادرم متنفرم
خانواده سخت گیری دارم بهم گیر میدن
سلام چجوری میتونم با مشاور در رابطه با افسردگی شدید حرف بزنم؟؟خانوادم خیلی تحت فشارم میزارن و دلم میخاد که از خونه برم راهی هست؟؟
پاسخ مشاور به پرسش سخت گیری والدین به نوجوانان
ای کاش توضیحات بیشتری راجع به شرایط خودتون میدادید تا به صورت متنی راهنمایی های سودمند تری رو خدمتتون ارائه میدادم.
در مورد حالات افسردگیتون که فرمودید ناشی از فشارهای خانوادتون هستش باید بگم که برای حل این مشکل نیاز هستش که اطلاعات بیشتری در مورد تعاملاتتون با خانوادتون داشته باشیم. اما در مورد احساس افسردگی تلاش خواهم کرد که راهکارهایی رو خدمتتون ارائه بدم تا بتونید حال بهتری پیدا کنید.
ما آدم ها در طی روز با فشارهای مختلفی دست و پنجه نرم می کنیم. این فشارها میتونه ناشی از درس، خانواده، دوستان و… باشه. شاید ما کنترلی بر این منابع فشار نداشته باشیم و نتونیم همشون رو تغییر بدیم ولی نباید فراموش کنیم که با وجود همه اینها مسئولیت سلامت روان و حالمون با خود ماست. اگر ما فشارهایی رو جانب خانواده تحمل میکنیم چند راه برای ما وجود داره. یا به روش صحیحی در جهت کمتر کردن اون فشارها تلاش کنیم و یا راه هایی رو پیدا کنیم که اون فشارها تاثیرات منفی کمتری روی ما داشته باشن. راه اول نیاز به بررسی روابط شما با خانوادتون داره اما مورد دوم کاملا بستگی به خودتون داره. برای مثال برای فردی ورزش کردن میتونه راهی برای کاهش تاثیرات منفی فشار ها باشه و برای فردی هم وقت گذروندن با دوستانش.
شما باید امکاناتی که براتون وجود داره و سلایق خودتون رو بررسی کنید. سپس چند فعالیت رو برای بهبود وضعیت روحیتون انتخاب کنید. در نظر داشته باشید که افسردگی دائما تلاش میکنه که از ما فردی منفعل بسازه؛ بنابراین باید با این حس مبارزه کنیم و کاری انجام بدیم. در ادامه من چند فعالیت رو به عنوان نمونه خدمتتون ذکر میکنم:
۱.یاد گرفتن تمرینات پرآگاهی(مایندفولنس)
پرآگاهی یا ذهن آگاهی و یا مایندفولنس به تمریناتی گفته میشه که شما با کمکشون میتونید بر فرایندهای ذهنیتون کنترل بیشتری پیدا کنید و در نتیجه افکار و احساسات منفی رو از خودتون دور کنید. تمریناتی که برای پرآگاهی وجود داره بسیار متفاوت و زیاده و شما میتونید با یک سرچ ساده تعدادی از این تمرینات رو پیدا کنید.
۲.ورزش کردن
شاید پیش خودتون بگید که ورزش کردن و یا تمرینات پرآگاهی که دردی از من دوا نمیکنه و ربطی به مسائل من ندارند. اما همونطور که اول حرف هام گفتم مسئله اصلی شما یک مسئله جدا از احساس افسردگی شماست. شما در کنار اینکه نسبت به منبع اصلی مشکلاتتون آگاهی دارید و سعی در حل اون مشکلات میکنید با کمک چنین تمریناتی با احساس افسردگی خودتون هم مبارزه میکنید. چرا که هرچقدر دیگران موجب حال بد ما بشن باز هم خود ما مسئول احساسات خودمون هستیم. ورزش کردن هم یکی از دشمنان اصلی افسردگی هستش. در صورتی که براتون مقدوره میتونید در یک باشگاه ثبت نام کنید. با چنین کاری علاوه بر اینکه مدتی از خانواده فاصله میگیرید با افسردگی خودتون هم مبارزه میکنید. همونطور که گفتم افسردگی میخواد مارو منفعل کنه بنابراین ورزش و فعالیت به افسردگی چنین اجازه ای رو نمیده.
۳.وقت گذرانی با کسانی که دوستشون داریم.
شما میتونید با افرادی که دوستشون دارید مثل مادربزرگ و پدربزرگ، خاله، عمه و دیگر افراد فامیل و یا دوستان وقت بیشتری بگذرونید و سعی کنید که اوقات خوشی رو برای خودتون بسازید.
۴.انجام فعالیت هایی که دوست دارید.
این مورد کاملا بستگی به سلیقه خود شما داره که از چه کارهایی لذت میبرید و موجب آرامش شما میشه. مثل نوشتن، نقاشی، رقصیدن و…
اینها تنها چند نمونه از کارهایی بودند که شما میتونید برای مقابله با افسردگی انجام بدید. تنها مسئله ای که اهمیت داره ایستادگی در برابر احساسات منفی هستش و شما میتونید تعداد بی نهایتی به این تمارین اضافه کنید.
در رابطه با مشکل اصلیتون هم حتما از مشاور کمک بگیرید و شما حتی در پرسشها میتونید به طور کامل تری مشکلتون رو شرح بدید تا من و یا همکارانم بهترین راهنمایی رو خدمتتون ارائه بدیم.
در تمامی مراحل زندگی پیروز و موفق باشید.
کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
مطالب مرتبط: پدر بداخلاق و عصبی
توی خونه پدر و مادرم سختگیرن
من از همه چی محدودم. خوانوادم به من اعتماد داشتن تا اینکه من رل زدم توی عید و بعد از چند مدت بابام فهمید و منو از گوشی و تفریح محروم کرد و با من سرد رفتار کرد چند هفته از این اتفاقات میگذره من بابام رفتش سفر بهد به هفته برگشت وقتی برگشت صبح زود بود اما عصر که بابام رفت بیرون من چون میدونستم اونا محدودم کردن و نمیزارن برم پیش دوستام یواشکی رفتم خونه رفیقم که بابام فهمید و دعوام کرد و دوباره منو از همه چی محدود کرده. منم دخترم ازادی میخوام عاشق میشم دوست دارم برم تنها بیرون نباید محدود بشم خیلی دارم اذیت میشم من با گوشی برادرم با شما صحبت میکنم.
پاسخ به پرسش چیکار کنم خانوادم بزارن برم بیرون؟
علاوه بر این، شما میتونید در مورد بعضی از این حساسیت ها به صورت منطقی و مودبانه با خانوادتون گفت و گو کنید. براشون توضیح بدید که شما نیاز به آزادی هایی دارید و رفتارهای محدودیت آمیزی که با شما دارند موجب رنجش شما میشه. اونها باید از این مسئله آگاه بشن، در صورتی که والدین قابل اعتمادی برای فرزندشون باشن شما هم از اعتماد اونها سواستفاده نخواهید کرد.
در تمامی مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.
کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
از طرف خانوادم سختگیری دارم
سلام وقتتون بخیر من از طرف خانوادم سختگیری دارم و سر هر اتفاق کوچیک مامانم از خود بی خود میشه. ۱۶ دختر مجرد تجربی شغل ندارم واقعا از اینکه بهم بعضی اوقات سختگیری میکنند منو اذیت میکنه یا رفتار های خیلی خشن تصمیم دارم ک ازشون فاصله بگیرم و خیلی دوست داشتم ک بعدا تنهایی زندگی کنم و پیششون نباشم و فکر میکنن اینجور ایراد ها مراقبته. بله من الان باید باهاشون چیکار کنم؟پدرم اجازه نمیده از خونه بیرون برم و مادرم رفتار های خشن انجام میده من نمیخوام کنارشون باشم ازشون متنفرم
پاسخ مشاور به طرز رفتار با خانواده سخت گیر
خشونت و سختگیری در خانواده ممکنه به دلایل مختلفی از جمله فرهنگ، تربیت، تجربههای گذشته و موارد دیگه شکل بگیره. این نوع رفتار معمولاً شامل نقض حقوق و آزادیهای فردی، اعمال فشار روانی و جسمی، تحریمهای سختگیرانه و غیره هستش که میتونه برای افراد خانواده آسیب زا باشه.
همچنین خشونت و سختگیری ممکنه به دلیل عدم آگاهی از روابط بین فرد و خانوادگی، عدم توجه به نیازهای روحی و جسمی فرد، عصبانیت، استفاده از قدرت برای کنترل دیگران و … شکل بگیره.
در واکنش به چنین رفتارهایی راهکارهایی وجود داره که چند مورد رو ادامه خدمتتون ارائه می کنم:
1- صحبت کنید:
شما میتونید به صورت کاملا مودبانه و در فرصتی مناسب با والدینتون در مورد رفتارهاشون با شما و تاثیرات منفی رفتارشون صحبت کنید. همچنین سعی کنید به دلایل و نگرانی های اون ها هم گوش بدید و اون ها رو درک کنید. سپس اگر جواب منطقی ای برای دلایلشون داشتید اون ها رو ارائه بدید. این گفت و گو باید کاملا خارج از جدل باشه و حتی اگر اونها واکنش منفی ای دادند، شما سعی کنید با واکنش های مناسب اون ها رو آروم کنید. گاهی اوقات افراد از تاثیرات مخرب رفتاراتشون آگاه نیستند و ما باید سعی کنیم که از طریق همین گفت و گوها اون ها رو آگاه کنیم.
2- برای تغییر رفتارها تلاش کنید:
شما باید تلاش کنید تا با صبر و حوصله، رفتار اونها رو به سمت مثبت تغییر بدید. شما میتونید با استفاده از فرصتهای مناسب اعتماد اونها رو نسبت به خودتون جلب کنید و نشون بدید که فرد عاقل و قابل اعتمادی هستید، قادرید که از پس خودتون بر بیاید و درک درستی از مسئولیت پذیری دارید.
3- جستجوی پشتیبان: در صورت لزوم، شما میتونید از بعضی از نزدیکانتون که رابطه خوبی باهاشون دارید به عنوان پشتیبان کمک بگیرید. مثل خواهر یا برادر بزرگتر، پدربزرگ یا مادربزرگ، عمو یا دایی، خاله یا عمه و…
این افراد به دلیل اینکه از لحاظ سنی به والدین شما نزدیک تر هستند ارتباط بهتری میتونند باهاشون برقرار کنند و در مورد رفتارهای نامناسبشون اون ها رو آگاه کنند.
4- کمک گرفتن از مشاور:
در صورت تمایل و همکاری والدینتون شما میتونید با هم به یک مشاور خانواده مراجع کنید و مشکلاتی با همدیگه دارید رو اونجا مطرح کنید. مشاور شیوه های ارتباطی خانواده شما رو مورد ارزیابی قرار میده و سپس تلاش برای اصلاح رفتارهای نامناسب می کنه. همچنین در صورتی که مدرستون مشاور داره میتونید از مشاور مدرسه هم کمک و راهنمایی بگیرید.
بنابراین شما راهکارهای مختلفی در پیش روی خودتون دارید که مهم ترینش صحبت مستقیم با خانوادتون هست. اگر اینکار رو به درستی انجام بدید تاثیرات مثبتی رو خواهید دید. در مرحله بعد شما میتونید اعتماد و توجه مثبت خانوادتون رو نسبت به خودتون جلب کنید و همچنین میتونید از حمایت اطرافیانتون هم کمک بگیرید. در نهایت مراجعه به یک متخصص از کارهای بسیار اثر بخشی هستش که در صورت همراهی خانوادتون میتونید انجام بدید.
در تمامی مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
خانوادم خیلی محدودم میکنن چکار کنم؟
پاسخ مشاور به پرسش رفع محدودیت خانوداه برای فرزندان
در مورد علت چنین رفتار هایی اگر بخوام توضیح بدم عوامل مختلفی میتونند دخیل باشند. مثل عقاید و نوع تربیت خود والدین. در حقیقت بسیاری از ما قربانی والدینی هستیم که خودشون هم قربانی والدینشون بودند. احتمالا اونها هم وقتی همسن شما بودند بسیاری از آزادی هاشون توسط خانواده سلب میشده و همین موضوع در رابطه با شما در حال تکرار شدنه.
اما چه کارهایی میتونیم انجام بدیم تا جلوی این مسئله رو بگیریم؟
در جواب به این پرسش من در ادامه چند راهکار رو خدمتتون ارائه می کنم که امیدوارم براتون مفید باشند.
۱- صحبت کنید:
شما میتونید به صورت کاملا مودبانه و در فرصتی مناسب با والدینتون در مورد رفتارهاشون با شما و تاثیرات منفی رفتارشون صحبت کنید. همچنین سعی کنید به دلایل و نگرانی های اون ها هم گوش بدید و اون ها رو درک کنید. سپس اگر جواب منطقی ای برای دلایلشون داشتید اون ها رو ارائه بدید. این گفت و گو باید کاملا خارج از جدل باشه و حتی اگر اونها واکنش منفی ای دادند شما سعی کنید با واکنش های مناسب اون ها رو آروم کنید. گاهی اوقات افراد از تاثیرات مخرب رفتاراتشون آگاه نیستند و ما باید سعی کنیم که از طریق همین گفت و گوها اون ها رو آگاه کنیم.
۲- برای تغییر رفتارها تلاش کنید:
شما باید تلاش کنید تا با صبر و حوصله، رفتار اونها رو به سمت مثبت تغییر بدید. شما میتونید با استفاده از فرصتهای مناسب اعتماد اونها رو نسبت به خودتون جلب کنید و نشون بدید که فرد عاقل و قابل اعتمادی هستید، قادرید که از پس خودتون بر بیاید، درک درستی از مسئولیت پذیری دارید و توانایی تشخیص انتخاب های درست از نادرست رو دارید.
۳- از مشاور کمک بگیرید:
اگر با صحبت کردن موفق نشدید که تغییری در نگرش و رفتار والدینتون ایجاد کنید سعی کنید که اون ها رو برای مراجعه به مشاور راضی کنید. مشاور با صحبت با شما و والدینتون کمک خواهد کرد که تعاملات ناسازگار موجود بین شما خانوادتون تبدیل به تعاملات مفید و اثر بخش بشه و شما بتونید به اندازه لازم استقلال خودتون رو به دست بیارید.
۴- شرایطی رو برای خودتون فراهم کنید که زمینه ساز استقلال شما باشه:
برای مثال شما با ورود به دانشگاه حتی اگر در شهر خودتون تحصیل کنید زمان زیادی رو در خارج از خانه صرف خواهید کرد و همین مسئله میتونه زمینه ساز استقلال در شما باشه. حتی الان هم میتونید از طریق فعالیت هایی که براتون مقدوره مقداری از محیط خانواده فاصله بگیرید مثل درس خوندن در کتابخانه.
۵- جستجوی پشتیبان:
در صورت لزوم، شما میتونید از بعضی از نزدیکانتون که رابطه خوبی باهاشون دارید به عنوان پشتیبان کمک بگیرید. مثل خواهر یا برادر بزرگتر، پدربزرگ یا مادربزرگ، عمو یا دایی، خاله یا عمه و…
این افراد به دلیل اینکه از لحاظ سنی به والدین شما نزدیک تر هستند ارتباط بهتری میتونند باهاشون برقرار کنند و در مورد رفتارهای نامناسبشون میتونند که اون ها رو آگاه کنند.
توجه داشته باشید که افکار خودکشی میتونه پیش زمینه ای برای افسردگی باشه و نباید به سادگی از کنار این مسئله عبور کرد. توصیه اکید من به شما مراجعه به مشاور هستش. در صورت لزوم میتونید در مورد افکاری که دارید با خانوادتون صحبت کنید تا اونها مجاب بشن که شما رو در جلسات مشاوره همراهی کنند. به هر جهت خانواده تا یک جایی امکان دخالت و تصرف در امور فرزندانشون رو خواهند داشت و رفته رفته شما استقلال بیشتری از طریق کار یا دانشگاه کسب خواهید کرد.
در تمامی مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.
کارشناس مشاوره باما
مامان بابام بهم گیر میدن
من دخترم ۱۶ سالمه، مامان و بابام همش بهم گیر میدن و بیرون نمیزارن برم. بهترین نمره ها رو میام باز میگن چرا بد گرفتی مثلا یه درسمو ۱۹ و ۷۵ شدم بهم میگن چرا کم گرفتی. چون همش تو گوشی و اینا خیلی بهم گیر میدم اصلا درکم نمیکنن من وقتی پریود میشم کمرم خیلی درد میگیره ولی توقع دارن همه کار های خونه رو من انجام بدم ، لطفا راهنماییم کنید.
پاسخ مشاور به پرسش ” خانوادم همش بهم گیر میدن “
یکی از مشکلات اصلی در دوران نوجوانی احساس درک نشدن از جانب خانواده هستش. در حقیقت ما احساس میکنیم که درک نمیشیم بنابراین دست از برقراری ارتباط با خانواده میکشیم. صحبت هامون با خانواده محدود میشه و کمتر احساس رضایت از رفتارهاشون میکنیم.
شما احتمالا فشار زیادی رو از جانب خانواده تحمل میکنید. نکته مهمی که فرمودید همراهی خانواده در دوران عادت ماهانه بود که حداقل انتظار شما از خانوادتون بود که نسبت به اون توجهی نمیکنند.
توصیه من به شما احیای ارتباط خودتون با خانواده هست. در حقیقت ما باید قبول کنیم که خانواده هامون متوجه مسائلی نیستند و این ما هستیم که باید سعی کنید اون ها رو به این مسائل آگاه کنیم.
حالا چجوری؟ روشهای مختلفی وجود داره که چند مورد رو خدمتتون ذکر میکنم:
لازمه تمامی این روش ها حفظ آرامش شماست. یعنی نباید با پرخاشگری یا عصبانیت این موارد رو به خانواده بیان کنید. در حقیقت هرچه با محبت و بیان نرم تری صحبت کنید، اثر گذاری بیشتری خواهید داشت.
یکی از این روش ها صحبت مستقیم با والدین هستش. مثلا شما میتونید در مورد دوران قاعدگی خودتون با مادرتون صحبت کنید و توضیح بدید چه شرایط سختی دارید و نیاز دارید که کمتر بهتون سخت گرفته بشه. قطعا مادرتون که با شما همجنس هست درک خوبی از این مسئله میتونه داشته باشه.
روش دیگه ارسال مطالب مرتبط از طریق فضای مجازی هست. برای مثال شما میتونید در اینستاگرام مطلبی که در مورد سخت گیری های والدین هست رو برای والدینتون ارسال کنید. اینکار باعث میشه که خانواده شما نگاه روشن تری به شیوه رفتارشون داشته باشند. البته باید دقت کنید که این ارسال محتوا نباید انقدری زیاد باشه که دیگه خانوادتون بهش بی توجه بشن و در صورت زیاده روی میتونه برداشت های بدی ایجاد کنه.
همچنین معرفی کتاب و فیلم های مرتبط با مسائل شما میتونه کمک کننده باشه. برای مثال کتاب والدین سمی به بررسی رفتارهای نادرست والدین و اثراتش میپردازه.
روش آخری که میتونه تاثیر زیادی داشته باشه کمک گرفتن از مشاور مدرسه هستش. شما میتونید مسائلی که دارید رو با مشاور مدرستون مطرح کنید و بعد از بررسی جوانب مختلف مشکلتون با والدینتون، مشاور خانواده شما رو دعوت خواهد کرد و سعی میکنه از طریق صحبت با والدینتون اونها رو از رفتارهای نامناسبشون آگاه کنه.
خانواده ها عموما سخت گیری هایی نسبت به فرزندانشون دارند چون فکر میکنند که این سخت گیری ها به نفع بچه هاشون هست. احتمال داره که این فکر اونها در مواردی اشتباه باشه. بنابراین این شما خواهید بود که باید با روش های مناسب اون ها رو از این مسئله آگاه کنید.
در تمامی مراحل زندگی موفق و پیروز باشید.
کوشا کوچک آملی
کارشناس مشاوره باما
خونوادم خیلی سختگیرن منو خیلی محدود کردن نمیزارن با دوستام برم بیرون یبار ب مادرم گفتم با ی پسرری دوستم سر همون محدوده کرد گلا قفلم تو خونه با پسره بهم زدم ک ذهن مادرم درگیر این چیزا نباشه ولی بهش میگم باور نمیکنه پیش مشاور ک میرم میگن حق داره چ دلیل داره با دوستات بری بیرون با مادرت برو رفیق اصلا برای چیه چیکار میتونم بکنم؟
سلام دختری ۱۶ ساله هستم خانوادم خیلی سخت گیری میکنن بخصوص مادرم که روز به روز سخت گیری هاش بیشتر میشه اصلا نمیزاره با رفیقام بیرون برم نمیزاره مغازه برای خرید برم میگه من به تو اعتماد دارم ولی جَوِ جامعه خرابه خودمم چادری و مذهبی هستم اما این سخت گیری ها واقعا بعضی وقتا میزنه به سرم که برم خودمو بکشم توی همه چیز احساس میکنم برام کم میزاره توی همه چیز ، مثلا چند روز پیش تولدم بودم رفیقایی قابل اعتمادی دارم که مادرم خودش میشناسه اینارو اگر که دخترای بدی بودن نمیزاشت باهاشون باشم ولی چند روز پیش تولدم بودم همین رفیقام میخواستن برام کافه تولد بگیرن نزاشت که برم روز تولدم بقدری گریه کردم خیلی ناراحت شدم ،من پدرمم هم بیمار هست الان دوماه بیمارستان هست یکسره درگیر پدرم هست اصلا با خودش فکر نمیکنه که این بچه هم نیاز به تفریح داره واقعا خیلی تو فشارم خیلی این زندگی برای من مثل این میمونه که انگار تو قفس دارم زندگی میکنم خیلی برام سخته تازه خودشم بهم پول خرجی نمیدن و تنها خرجی که برای من میکنن اینه که ماهانه ۳۰۰ هزار شهریه باشگاه میدن و کرایه ماشین تا مدرسم
سلام،من کاملا درست میکنم،قشنگ میفهمم چی میگی،خیلی از ما بخاطر مشکلاتمون به مشاور پناه میبریم در صورتی که اون مشاور اصلا نمیتونه مارو درک کنه چون هم خیلی از ما بزرگترها هم تجربه نکرده که بفهمه چی میگیم،منم دوستام تو پارک بانوان برام تولد گرفتن و مامانم جگر منو خون کرد نمیداشت برم،من اینقدر گریه کردم،اخرش بعد از کلی التماس قبول کرد و خودشم همرام آمد پارک،یعنی نمیرفتم بهتر بود،جلوی دوستام نشست و تا آخر بار ما حتی نتونستیم باهم حرف بزنیم زهره شد آخرشم خیلی زود برگشتیم،خانواده ها فکر میکنم فقط باید از لحاظ مادی تامینمون کنن
سلام وقتتون بخیر من ۱۶سالمه و درس میخونم من تو خونواده ای زندگی میکنم که هیچ درکی از دختر بودن و احساسات دخترونه ندارن پدر من جوریه که هیچ جوره راضی بهت بیرون رفتن من نمیشه و این مورد واقعا ناراحتم میکنه همیشه پیش رفیقام خجالت میکشم ن اینکه اونا چیزی بگن خودم خیلی خجالت میکشم از اینکه میگم بابام نمیزاره برم بیرون اصن فکرشون ب قدری قدیمیه ک من حتی لباسی ک تازه مد میشه رو نمیتونم بخرم و تا الان هیچ لباسی ک چندسال اخیر مد میشه رو نخریدم و همیشه باید مانتو های بلند و شلوار گشاد و اینا بپوشم از نظر اونا ی خواستگارم دارم که بابام اصلا راضی ب ازدواجمون نیس همه تاییدش کردن مامانم واقعا الان یکم درکم میکنه و راضیه با ازدواجم ولی بابام ن خودمم خیلی دوسش دارم تنها کسیه که تو زندگیم میتونم باهاش خودم باشم و همه چیو بهش بگم و چیزایی ک مامانم نمیدونه من بهت اون میگم واقعا همو دوس داریم چند بارم میخواستم خودکشی کنم اما اون باعث شده منصرف شم چون واقعا من طعم محبتو از خونوادم نچشیدم و ارزوی ی رفتار خوب به دلم مونده واقعا فک میکنم تو این خونه اضافی ام و هیچ نقشی ندارم نح میزارن من برم بیرون نه میزارن رفیقام بیان پیشم واقعا هیچ امیدی به خوب شدن رفتارشون ندارم چندبار تصمیم گرفتم فرار کنم ام میدونم باید از خونوادم واسه همیشه خداحافظی کنم ولی واقعا تحمل زندگی سخته برام بعضی وقتا ساعتا گریه میکنم که چشام قرمز میشه و واقعا معلومه اما هیشکی تو خونه نمیفهمه که گریه کردم حاظرم هرکاری براشون بکنم فقط بزارن منم مثل دخترای دیگه طعم خوشی رو بچشم واقعا بهشون حسودیم میشه من هیچوقت نمیتونم مث اونا باشم چون هیچوقت خونوادم تغییر نمیکنه واسه همینم میخام فرار کنم برم جایی که انقد دلشوره نداشته باشم این خونه به ش
مادرم و پدرم دیگه نمیزارن برم بیرون نمی دونم با خودشون چی فکر میکنن تمام دوستام کامل بیرونن و کلی خوش میگذرونن
افسردگی کامل گرفتم حس میکنم زندانی واقعا نیاز دارم خودکشی کنم ولی نمیدونم چرا نمیتونم
خستم کردن من ۱۴ سالمه ولی بیشتر از خیلیا میدونم . میدونم ک نباید وقتی اعتماد میشه بهم سو استفاده نکنم میدونم ک باید مراقب خودم باشم اتفاقاتی ک خانواده ام بخاطرش نمیزارن برم بیرون خیلی غیر منطقیه کلی دختر نابود بیرونه ک نمی تونن جمعشون کنن اون وقت منی ک هیچ کاری نمیکنم اینطوری ان باهام صد بار گوشیمو گرفتن دادن
خستم شاید این آخرین تکسیه ک می نویسم:)
منم 17 سالمه و دقیقا همین حسو دارم 🙂
ببخشید من خیلی مشکل دارم و نمیدونم از کجا شروع کنم اول محدودیت توسط والدینمه من 15 سالمه و من حتا نمیتونم تنها برم بیرون با دوستام نمیتونم لباسایی رو که دلم میخواد بپوشم هیچی چیزی توی زندگیم باب میلم نیست مشکلات مالی شدید داریم و من دوست دارم خودم یک حرکتی بزنم و لاقل بتونم یک حرکتی بزنم تا بتونم چیزایی رو که دوست دارم بخرم. من هیچ دوست صمیمی ای ندارم و این خیلی اذیتم میکنه تو کلاسمون به نظرم هیچکس نمیتونه دوست صمیمی من باشه دایره روابط بزرگی دارم اما با هیچ کدوم اونقدر صمیمی نیستم.
مامان منم بی گناه هستم مادرم من الکی میخواد من بزنه چطوری فرار کنم
وقتتون بخیر ،من یک نوجوان ۱۵ساله هستم و مشکل اصلی من با خانواده اینه ، من و دوستانم با همدیگه میخوایم بریم بیرون اما چون طرز پوشش من با بقیه اونا فرق داره مامانم نمیزاره برم و اگه بخوام چادرمو بردارم میگه نه نمیشه ، خب منم نوجوانم دوست دارم اونجوری که دلم میخواد لباس بپوشم ولی فقط مامانم با این موضوع کنار نمیاد و تهدید میکنه میگه مثلا به دایی میگم تا بیاد دعوا کنه باهات و…مثلا فردا شب ما میخوایم بریم بیرون امروز بهش گفتم فردا شب لباس چی بپوشم میگه تو که چادر داری منم بهش گفتم میخوام فردا شب سرم نکنم اونم گفت اصلا نمیزارم بری ، واقعا بابام هیچ مشکلی نداره میگه هرجوری دوست داری اما مامانم نمیتونه کنار بیاد ، شما بگید من چی بهش بگم؟؟؟؟ لطفا راهنمایی کنید
من واقعا نمیدونم از کجا بگم چطور بگم
تو خانواده ای مذهبی در اهواز زندگی میکنم حدودا ۱۷ سال و ۶ ماهمه از بچگی این مشکلات داشتم ولی متوجه نبودم الان که برمیگردم و به گذشته نگاه میکمم میبینم اره اینمدلی بوده و من نمیفهمیدم ولی الان که به این سن رسیدم بهتر متوجه میشم از همون بچگی حق بیرون رفتن تداشتم یادمه حتی خونه همسایه رو به رویی هم نمیتونستم برم که یه بچه همسن خودم داشت تو مهدکودک هم باهام بود حتی تو دوران دبستان یه همسایه داشتیم که بچش همکلاسیم بود ولی بازم اون میومد پیش من و من نهایت زیر ۱۰ بار رفته باصم اونم با چه حرف ها و فشاز هایی روانی که قبل و بعدش بهم میومد تا اینکه شهرمون عوض کردیم رفتیم یه دطفول به خاطر کار پدرم از کلاس چهارم دبستان تا نیمه های پنجم دزفول بودیم و همین مشکلات دیگه ممن نمیتونستم برم بیرون و هیجوقت با دوستام نرفتم بیرون و همچنین بحث جدید تو اون سن پوشیدن چادر اجباری و کار هایی از جنله نمار و روزه که هنوزم بهشون اعتقاد ندارم از همون ۹ سالگی به زور و نمایشی انجام دادم که کتک نخورم و … خب داشتم میگفتم تا پنجم که برگشتیم اهواز مامانم تابستون زایمان کرد و برگشتیم دوبازه دزفول ششم تا دهم دزفول بودم و همین جریان ها طبق معمول ادامه داشت که بیرون نرم و بشینم تو خونه و … تا اینکه کرونا اومد سال دهم که بودم کلاس ها نیمه حضوری بود ۴ ساعت در هفته کلاس های تخصصی دوخت و طراحی حضوری و بقیه کلاس ها غیر حضوری ولی من حق رفتن به مدرسه نداشتم به قولی از خود کرونا من رنگ بیرون به ندرت میدیدم سال دهم پایه و اساس رشتم که خیلی مهم بود به تنهایی تو خونه بدون کمک هیچکی ردش کردم که یکی از درس ها هم افتادم ولی شهریور پاس شدم بعد ۲ مهر پارسال دیگه کلا اومدیم اهواز مدرسم اوردم اهواز و کلا مدارس حضوری شد از سال یازدهم و الانم که سال دوازدهم هنوزم که هنوز من حق بیرون رفتن ندارم فقط یک بار با دوستام و دبیرموت رفتیم بیرون لر حد ۱ ساعت که اونم هنوز که هنوز سرکوفت ها و توهین هاشون رو میشنوم
جدا از این بیرون نرفتن هر روز تحقیر شدن به خاطر هیکل و قیافه و اینکه همش تو اتاقمم یا میخوابم یا درسام افت کرده و فقط درحد قبولی میخونم و … خب قطعا رو درس و روحیم تاثیر میزاری وقتی هر روز میشنوم بهم میگن گاو سگ خر حتی بهم میگم حق داشنگاه رفتن تدارم میگن مگه از زیر بته عمل اومدم که برم دانشگاه من حتی هنوز نمیزارن تصمیم بگیرم چه لباسی بپوشم اونا واسم تصمیم میگیرن ن اینکه خودم بزارم خودم نمیخوام خیلی مبارزه کردم ولی هیچ فایده ای نداشته کتک خوردم تنبیه شدم ۶ ماهه حتی پول شارژ گوشیمو نمیدن و خودم شارژ میکنم که البته پولام تموم شد این ماه 🙂 یک میلیون پول عیدی و تولد ازم گرفتن چونکه از نظر اونا احتیاجی به پول ندارم تو کارتم زیر ۵۰ هزار هست ولی هیچ نمیتونم برداشت یا واریز داشته باشم چون برای هر هزار تومنش باید جواب هزار سوال پس بدم و فقط یه اکسکناس ۵ هزاری دارم و دیگه چی سر خرید هر تیکه وسیله و پارجه برای طراحی و دوخت باید کلی جواب پس بدم جالبیش اینجاس خانواده به هیچ عنوان مشکل مالی ندایم از هر لخاظ بخوای نگاه کنید وضع مال خوبه ولی دلیلی اینکارا رو نمیفهمم خیلی چیزا هست که اخرش به این چند مسئله میرسیم. حق بیرون رفتن ندارم حق انتخاب ندارم حق نماز نخوندن و انتخاب راه خودم حق انتخاب لباس حق نظر دادن حق هیچ کاری و حتی پول نداشتن واسه یه کار ساده (نمیدن دیگه)
سلام
من یک دختر درس خونی هستم ولی برای ترم اول همه رو خراب کردم اصلا نمره ام بالا تر از ۱۸ نرفت مادرم میدید که من دارم درس می خونم همه ی تلاشم رو می کنم ولی وقتی از اتاقم بیرون می اومد تا استراحت کنم میگفت که تو اصلا درس نمی تونی و سر کوفت میزد و یک روز هم برای امتحان ریا ضی گریه کردم و مادرم دلش برام سوخت و گفت که اشکال نداره همه ی امتحانات هر چی شد مهم نیست و من هم اعتماد به نفس گرفتم
و الان که نمره هایم رو دیده میگه من گوشی نمیدم لبتابت رو جمع میکنم و … از این حرفا .
نمی دونم باید چی کار کنم
من 18 سالمه و سال کنکورمه بخاطر فشار روانی ک رومه تمرکز برای درس خوندن ندارم ولی چون میخام از محدودیت های خانواده ک اجازه نمیدن پوشش خودم رو انتخاب نم یا با دوستام برم بیرون و… فرار کنم مجبورم دانشگاه قبول شم ولی نمیدونم چجوری ارادمو قوی کنم و درس بخونم هرروز افسرده تر از روز قبل میشم و هیچ دوستی هم ندارم و کلی اتفاق ک هرروز تو خونه میوفته و من خیلی تحت فشارم
منم ۱۹ سالمه دقیقا مثل توعه شرایطم بخاطر اوضاع روحی بدی که داشتم مجبور شدم پشت کنکور بمونم امسال رو …. فشاری که رومه الان ۲ برابر شده :)دوستام ازم فاصله گرفتن چون محدودیت زیادی دارم و نمیتونم باهاشون بیرون برم . حتی اجازه چت کردنم ندارم .منم تنها امیدی که دارم کنکوره . شاید یکم دور بشم هم خودمو بشناسم هم بتونم چیزایی که یه عمره دارم نگاه میکنم و حسرت میخورم بالاخره تجربه کنم .
من پارسال با یه پسر دوست بودم بابا و مامانم فهمیدن گوشی ازم گرفتن بعد اون بهشون قول دادم که با پسر دیگه ای حرف نزنم و خودم به این نتیجه رسیدم که تهش هیچی نیست و دیگه با پسری حرف نمیزنم من دوست دارم مستقل باشم مثلا بابا یا مامانم در طول هفته یک یا دو روز رو اجازه بدن من با دوستام برم بیرون طی یک تایم خاص و در یک مکان امن اما این اجازه رو به من نمیدن امروز من به مدرسه رفتم برای کلاس تقویتی پول نقد نداشتم مجبور شدم به مغازه بابام که پشت مدرسه هست برم که بابام من رو دید ولی هر چی میگم باور نمیکنن و گوشی رو هم از من گرفتن من توی گوشیم چیزی نداشتم در حد یک پیامک عادی بود که برای دوستام میفرستادم که پدر و مادرم هم اون پیام ها رو میدیدند اما الان خیلی به من سختگیری میکنن زود هر اتفاقی میوفته گوشی رو ازم میگیرن با اینکه من مقصر نیستم دوستا و هم سن و سالای من حتی کوچیک تر از من اجازه دارن در طول هفته دو روز به مدت دو ساعت برن بیرون اما من این اجازه و ندارم و اینکه اصلا قصد داشتن دوست پسر ندارم فقط دوست دارم مستقل باشم و با دوستام وقت بگذرونم اینکه اینقدر محدودیت برای من گذاشتن جدیدا من اعتماد به نفسم رو کامل از دست دادم کلا خیلی عصبی و پرخاشگر شدم همش توی خودمم بیشتر اوقات با کوچیکترین حرف گریم میگیره دوست دارم خانوادم بیشتر درکم کنن و بتونم اعتمادشون رو جلب کنم بتونم باهاشون مثل یه دوست باشم میشه یه راهکار به من بدین
چن سالته؟
سلام من دخترم و ۱۸ سالمه با پدر مادری بزرگ شدم که با کوچیک ترین کاری من رو تحقیر میکردن و کتک میزدن هر چه بزرگتر شدم و بیشتر دور اطرافم را دیدم بیشتر تویه خودم رفتم که چرا من باید این همه محدودیت بی منطق رو تحمل کنم اجازه بیرون رفتن نداشتم تا سن ۱۷ سالگی گوشی نداشتم تو جامعه ای که بچه ها از سن ۱۰ سالگی گوشی دارن و مدام زیر سوال هم سن های خودم میرفتم پدرم یک سال من و خواهرم و برادرم رو مدرسه نفرستاد و من حتی از طریق مدرسه با کسی در ارتباط نبودم و ۴ بار با قرص خودکشی کردم و هیچکس متوجه این موضوع نشد خیلی یهویی وزنم کاهش پیدا کرد به خودم گفتم بزار این فرصت رو بهشون بدم و باهاشون صحبت کنم باهاشون صحبت کردم پدرم من رو پیش یه روانشناس برد ولی مثل اینکه من رو وارد یه بازی کرده بود روانشناس بعد از دو جلسه من رو پیش روانپزشک فرستاد و روانپزشک گفت که تو باید بستری بشی پدرم ازم پرسید میخوای بستری بشی منم چون توی اوضاع روحی خیلییی بدی بودم و دیگه تحمل تو اون خونه زندگی کردنو نداشتم گفتم اره میخوام بستری بشم بعد از این موضوع یهو همه چی عوض شد و بدتر شد پدر مادرم گفتن تو دروغ میگی همه چیو دروغ گفتی این موضوعات گذشت من باهاشون کنار اومدم و بعد از کلی تلاش اجازه روزی یه بار در ماه بیرون رفتن رو میگرفتم و دلم به همین موضوع خوش بود بعد از چند وقت پدرم که دید من سر حال ترم دوباره اجازه بیرون رفتن رو به من نمیده الان من با این سن با این همه کتک خوردنایی که جلوی همه منو تحقیر میکرد تو خیابون کتک خوردم جلوی کل فامیل کتک خوردم اجازه خودمم دست خودم نیست هیچ دلخوشی ندارم و حتی نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم کوچیک ترین حسی نسبت به هیچکس ندارم در حالی که هم سنای من حداقل یک بار یکی رو دوست داشتن یا کس
من یه دختر ۱۲ ساله هستم و برای امتحان ها خیلی اذیت میشم،مامانم فرد مذهبی ای است و من هم مذهبی هستم اما مامانم خیلی به مذهب اعتقاد داره مثلا اگه یک تار مو هام بیرون باشه دعوام میکنه یا اگه لباسم یکم کوتاه باشه مدام میگه میری جهنم و اینا البته من خودم با سلیقه خودم حجاب و اسلام رو انتخاب کردم ولی به نظر من یک سانت لباسم کوتاه باشه نباید برم جهنم،برای امتحان های مدرسم اگه نوزده بشم مامانم جیغ و داد میکنه و میگه خیلی خنگی باید بیشتر درس بخونی حتی اگه هفده یا هجده بشم منو میزنه مثلا تو صورتم یه چک میزنه با روی بازوم و من هررر شب گریه میکنم و از شدت استرس دل درد میگیرم،چند شب پیش در حال گریه بودم که نزدیک بود خفه بشم مامانم هم اومد پرسید چرا گریه میکنی گفتم برای امتحانمه باورتون نمیشه مامانم بعد ۶ سال بغلم کرد گفت نمره مهم نیست مهم اینه که تو یاد بگیری منم خیییلی خوشحال شدم اما امشب خواهرم از دهنش در رفت و گفت برات تو اینستا یه پیجی فرستادم مامانم هم خودش اینستا نداره و میگه چیزای بد داره و اینا منم هیچ وقت چیز های بد نمیبینم ولی امشب مامانم عصبانی شد و گفت دیگه به حرفت گوش نمیکنم و قشنگ معلوم بود جلوی خودشو گرفته تا جیغ نکشه و کتکم نزنه،الان هم میترسم دوباره سر نمره هام وسواس نشون بده و منم توی این ۶ سال چند بار میخواستم خودکشی کنم ولی وقتی یادم می اومد که گناهه دست میکشیدم الان هم دارم از شدت استرس میمیرم. مامانم هم اصلا اجازه نمیده من اینستا داشته باشم با اینکه همه دوستام دارن و اینکه برای امتحان های مدرسه من میمیرم و زنده میشم تروخدا بگید چیکار کنم دارم میمیرم
سلام خسته نباشید من با خانوادم زیادی تفاوت دارم و این داره هم من و هم اونا رو اذیت میکنه من عاشق هنر و تائترم با موسیقی زندگی میکنم اما اونا نه .. من آینده ایی رو برای خودم میخوام بسازم که اونا به شدت باهاش مخالفن و میترسم که نتونم به چیزی که میخوام برسم. خیلی بیش از حد هم برام محدودیت ایجاد کردن. ممنون میشم راهنماییم کنین من واقعا دارم دیوونه میشم
دختر هستم ۲۰ ساله خانوادم خیلی تحت فشار میذارنم دور گوشی نرو تا نصفه شب بیدار نباش با دوستات حرف نزن این کارو نکن با زنای ۳۰ ساله مقایسم میکنن خاهر برادرم درس نمیخونن منو مقصر میدونه سر من خالی میکنه حق بیرون رفتن تنهایی یا با دوستامو ندارم با دوستام حرف میزنم میگه با همینا حرف میزنی بد اخلاق شدی با مادرم اصلا صمیمی نیستم یعنی جوریه که نمیشه باش صمیمی شد سریع میزنه تو ذوق آدم با حرص جواب آدمو میده واقعا دیگه نمیکشم خسته شدم میشه کمکم کنید
سلام وقتتون بخیر من 14 سالمه(دخترم) و خانواده ی خیلی سخت گیری دارم همش تو خونه ام و حتی اجازه ندارم تا سر کوچه برم ،همه هم کلاس هام توی مدرسه بلااستثنا همشون از صبح تا شب بیرونن.من همچین توقعی ندارم که هر روز بیرون باشم ولی خب حداقل ماهی یکبار که باید بتونم با دوستام یجا برم تازه دوستایی که مامان بابام هم میشناسنشون و من حتی میگم خودتون منو ببرید بیارید ولی بازم نمی زارن. همین چند روز پیش یکی از دوستام بهم گفت برای انجام پروژه درسیمون دو ساعت بیا خونه ما(چون توی مدرسه به ما گفتن که گروهی باید یه کار عملی انجام بدیم) بازم مامان بابام نمی زارم حتی واسه درس خواندن!!!واقعا دیگه دارم دیوونه میشم حتی من همیشه نمره هام بالاعه نسبت به بقیه هم کلاسی هام خیلی ساده ام و هیچ کار خاصی ام انجام ندادم که بگیم شاید بهم اعتماد ندارن.
افسردگی شدیدی دارم، حال روحیم خیلی بده ،چن بار دست ب خودکشی زدم، از همه طرف تو فشارم حس میکنم هیچی اونطوری ک باید باشه نیست همه چی دقیقا برعکس چیزیه ک من میخوام و همه چی رو مخمه، درسام ی طرف باعث شده همش تو فشار باشم گیر دادنای خانوادم و محدود کردنشون و نزاشتن اینک تو حال خودم باشم ، نمیخوام اصلا آزادی زیادی فقط تنها چیزی که میخوام بزارن تو حال خودم باشم همش بدتر نکنن حالمو بجای اینک حالمو خوب کنن، حس پرنده ای ک تو قفس زندانیش کردن دارم، هرروز فقط یا گریه میکنم یا خودزنی، از لحاظ عاطفی هم بخاطر ی اتفاقایی افسردگی ک داشتم بدتر شده و همش استرس دارم… ۱۵ سالمه
سلام وقت بخیر من دختری 15 ساله هستم توی شهر کوچیکی زندگی میکنم که همه همو میشناسن مامانم یه ماهه گیرداده نباید با دوستات بری کلاس ریاضی اونا دوست پسر دارن و تو رو هم مثل خودشون میکنن منم میگم باید برم و هر روز سر این بحثه موضوع اینجاس که من خودم دختر عاقلی هستم و تا حالا دوست پسر نداشتم و مامانمم اینو میدونه منم که تو خونه از هیچکس نمیترسم مامانم هی تهدیدم میکنه اگه بری به خالت و داییت میگم و همش تهدید بسمه دیگه خسته شدم فقط میخوام بمیرم
این اتفاقات و تعارضات بین والدین و فرزندان در هر برهه ی زمانی میتونه رخ بده .و دلیلش عدم درک والدین و فرزند از یک دیگر است. شما سعی کنید با فن بیان خوب ،اعتماد مادرتونو جلب کنید .مادرتون نگران شماست ولی متاسفانه نمیدونن که این باعث ناراحتی و دلخوری شما شده. شما میتونید به مادرتون پیشنهاد بدید که تا یه مدت خودشون با شما به کلاس بیان تا رفتار شما رو ببینند و بدونن که شما در مسیر راه ،جلب توجه و شیطنت و …ندارید. از تکنیک ساندویچ استفاده کنید. در این تکنیک شما باید یه جمله ی مثبت بگویید بعد یک جمله ایی که خواسته اصلی شماست و بعد بازهم یه جمله مثبت.برای مثال : مادر عزیزم من میدونم که شما منو دوست دارین و نگران من هستید ، جمله مثبت + اما از اینکه فکر میکنید من هنوز به اون درجه از عاقل بودن نرسیدم و احتمالش هست که دوس پسر پیدا کنم این خیلی منو آزار میده ( بیان خواسته اصلی ). و من از شما میخوام بهم فرصت بدید که خودمو ثابت کنم من بخاطر دوست هام به کلاس درسی و…نمیرم من هدفم پیشرفته و دوست دارم موفق بشم و زحمات تونو جبران کنم.و در نهایت ،اگه لازم بود میتونید کلاس تونو عوض کنید تا اعتماد مادرتون رو جلب کنید. و به مادرتون بگید که رفیق و همدم من شما هستید و دوس دارم این رازها بین من و شما بمونه و دوست ندارم خاله یا دایی در جریان باشن. در کل اینو بدونین که هرچی با آرامش و سیاست بیشتر صحبت کنید .نتیجه ی بهتری میگیرین.و وقتی از کلاس برمیگردی زیاد درباره دوست هاتون صحبت نکنید و بیشتر از اساتید و مطالبی که یا گرفتید صحبت کنید و خودتونو مشتاق یادگیری نشون بدید
من میخواستم بگم که خیلی خانواده من گیر میدن خدم یه دختر ۱۶ سالم دوستام میرن بیرون بعد من یه رل دارم میخام برم باهاش بیرون ولی مادرم خیلی گیره میده با اینکه میفهمه من با رلمم ولی خیلی گیر میده. بعد من میخوام بهم بگین چیکار کنم مادرم راضی شه برم بیرون باهاش چه حرفی بزنم واقعا خیلی بده همش تو خونم یکماهه نرفتم بیرون و من خیلی دلم تنگ میشع واسش نمیدونم شاید الان بگید بچه ای یا هرچی ولی واقعا خیلی بده درسته بچم ولی درحد خیلی از بزرگ ها میدونم خیلی حص بدیه میخوام بهم بگید چیکار کنم که درست شه
سلام من ۱۵ سالمه برادر و بابام نه ولی مامانم بهم گیر میده حالا حجاب نه ها ولی نمیزاره با دوستام وقت بگذرونم باهاشون برم بیرون یا برم خونشون گاهی اوقات من ممکنه یه ماه حتی پامو دم درم نذارم تا اینکه خودشون بخوان جایی برن و منو ببرن دوست دارم درکم کنه و منم مجبورم تو مجازی برا خودم دوست پیدا کنمو وقتمو اونجا بگذرونم
سلام من یه دختر ۱۸ سالم که خانوادم نمیزارن تنها برم بیرون و اینکه من یه برادر دارم زن و بچه داره از مادر یکی هستیم و از پدر جدا برادرم شهرستان زندگی میکنه پیش خانواده پدریش من یه غریزه جنسی داشتم و دارم که با دختر و پسر اکیپی برم بیرون من این موضوع رو با مادرم در میون گذاشتم که بهم اعتماد کنه ولی بدتر بی اعتماد شد هیچ دوست و رفیقی هم ندارم خیلی تنهام اصلا حال روحی خوبی ندارم نمیدونم چیکار کنم خانواده من هم مذهبی هستن یعنی فقط خانواده مادریم مذهبی هستن و من فقط بی حجابم توروخدا کمکم کنید هنوزم دوست دارم با دختر و پسر برم بیرون:)
سلام وقت بخیر، میشه یه راه حل برای متقاعد کردن پدر و مادر بگین یعنی اینکه درک کنن که هر فردی حق انتخاب و تصمیم داره من دوست دارم بی حجاب باشم اما جفتشون مخالفت میکنن
من ۱۸ سالمه و کنکوری هستم خانوادم مذهبی هستن از بچگی خیلی بهم گیر میدادن اوایل خودم چادری بودم بعد گذاشتمش کنار .مامانم امسال راجب حجاب یکم سختگیری کمتر شده اما بابام ن هنوزم گیر میده خیلیم گیر میده .ی داداش کوچیک دارم مامانم خیلی بین ما فرق میزاره هر وقت داداشم ناراحت میشه حالش بد میشه میره باهاش حرف میزنه میپرسه چرا ناراحته داداشم درونگرا و آرومه اما من نه اونم بخاطر شرایطی بوده که خودشون برام ایجاد کردن من برونگرا و پرخاشگر و عصبی شدم اما ازونطرفم عاشق خانوادمم اما اونا نه مامانم وقتی ناراحتم اهمیتی نمیده با رفتاراش باعث شده بابامم بیشتر ب داداشم اهمیت بده اما من ارزشی براشون ندارم
سلام خوبید ؟ من ۲۰ سالمه و اصلا خاستگار ندارم نمیدونمچیکار کنم از تنهایی خیلی میترسم و خاستگارام سن بالان. هیچ پیشنهاد احساسی ندارم و میترسم ترشیده بمونم .پدر و مادرم نمیزارن با کسی دوست بشم و آدمی نیستم که بیرون برم خلاصه بگم کسی رو نداشتم و ندارم
چطور میتونم با پدر و مادری ک سر هر چیز بهم گیر میدن کنار بیام؟
سلام خوبین من مامانم خیلی بهم گیر میده نمیزاره تیپ مورد علاقمو بزنم اگرم بزنم خیلی برام غرغر میکنه نمیتونم باهاش بسازم به مادرم یه حس تنفرو وعشق دارم
ما خانواده ۶ نفره هستیم به همراه پدر و مادرم دو دختر و دو پسر به دلیل نزدیکی امتحانات پایان ترم نمیتونم به مادرم کمک زیادی کنم مادرم به این دلیل منو تحقیر میکنه و پدرم بخاطر حجابم چون دختر عموم محجبه هست اما من متوسط هست حجابم. پدرم میخواد که مثل دختر عموم باشم از طرف دیگه هم کارتهای خونه رو درست انجام بدم و هم درسام. مامانم با حجاب موافق هست اما گیر نمیده بهم. هفته دیگه خیلی امتحان دارم که تمرکزم رو از دادم برای برنامه ریزی. من تو اتاق خودم درس میخونم اما خب باز صدای بحثشون میاد تو اتاقم بیرون هم حواسم پرت میشه نمیدونم کجا درسام بخونم. رفتار خانوادم و اینکه نمیدونم برای امتحاناتم چطوری بخونم و از کجا شروع کنم
من داخل یه خانواده مذهبی بزرگ شدم و همش سر پوشش من با خانوادم دعوام میشه چون از حجاب متنفرم ممنون میشم راهنماییم کنید
16 سالمه ازدواج نکردم مجردم. مشگل خانوادگی دارم بزار اینطور بگم اونا منو دوست ندارن ی درصد محبتی ک به خاطر برادرام میکنن به من نمیکنن منو کتک میزنن آزارم میدن نمیزارن برم خونه ازشون متنفرم منو تو خونه حبس کردن حتی کلاس تابستونی هم منو نمیفرسن با دوستام بیرون نمیزارن برم
سلام من متولد ۸۸هستم و پدرم گیر داده که گوشی حریم شخصی نیس و باید جلو دست باشع و رمز نداشته باشه میخام بدونم که شخصیه یا نه لطفا سریع جواب بدید
همش ۲۳ دخترم مجردم دانشجو ارشد -مشکلم با مادرم اینه که کلا با بیرون رفتن من و رفت امد با دوستام مشکل داره همش میگه چرا بیرونی و واقعا اعصابم رو تحت تاثیر قرار میده هر بار این اتفاق می افته سعی میکنم قانعش کنم و با ارومی جواب بدمولی فایده نداره و کلا انگاری با تمام رفتارهام مشکل داره
سلام من ۱۶ سالمه و مامانم اجازه ی بیرون رفتن ب تنهایی رو نمیده حتی تا سر کوچه هم نمیزاره من فک میکنم دیگ در حدی بزرگ شدم ک بتونم تا سرکوچه برم حتی بخاطر اینکه خودش و پدرم هم نمیتونه من رو ب کلاس های مختلف ببره اجازه ی ثبت نام کردن رو نمیده.
من به خاطر نوجوانی حس های بدی دارم بی دلیل گریه می کنم هر روز و حالم بده حس می کنم با مردن راحت میشم به نوع مرگ هم فکر کردم اما بعد ترسیدم نسبت به خانواده ام حس می کنم افکار نسبتاً قدیمی دارن مثلا اجازه ارایش،ناخن ،رنگ مو که الان همه بچه ها دهه هشتادی و به خصوص هم کلاسی هایم انجام میدم نمیدن و من ۱۵سالمه
مشکل من با بردارمه و مادرمه منو اذیت میکنن بهم گیر میدن برادرم منو کتک زده
چیکارکنم مامانم اجازه بده برم خونه خالم بیرون از شهر چند روز بمونم
۱۷ دخترم ، مجردم ، پیش دانشگاهی رشته معماری هستم و شغلی ندارم فقط الان واقعا حالم خوب نیست تنها تصمیمی که الان دارم خودکشیه ، ب علت خانواده سخت گیر که حتی نمیزارن نفس بکشم واقعا دیگه کم آوردم من نمیکشم
من 15 ساله ،مامانم خیلی رو مخم میره همش عصبیم میکنه سر به موضوع کوچیک انقدر حرف میزنه که میخوام سرم و بکوبم تو دیوار نمیتونم هم بهش چیزی بگم الان هم دوباره بحثمون شد خواستم ببینم چجوری میتونم خودمو کنترل کنم اعصابم خورد نشه
سلام چی کار کنم تا مادرم دیگه از ازدواج کردن با من حرف نزن دیگه خسته شدم از دست شون اصلا ب فکر این جلوی خانواد پو ز بد همش میزن توی سرم میگه برو از ا ینجا اصلا براش مهم نیست ک من ناراحت میشم چی کار کنم دیگه حرفی ازش نزن
باشه و اینم هست مادرم خیلی به من گیر میده که تو گوشی دستت و میگن که تو دوست پسر داری در واقع من هیچ کسی رو ندارم که حتی باهاش حرف بزنم واقعاً این حق من نیست که این چیزا رو بشنوم و به من توهین بشه بدون هیچ دلیل خاصی اینطور میکنم!
من ۱۷ سالمه کلا خانوادم با من مشکل دارن مامانم میخاسته منو سقط کنه نشده کلا فکر ذکرش پسراشه من هیچ حقی ندارم تو خونه حتا حرف بزنم کلا ت اتاقمم شب روز کسی اهمیت نمیده بهم با یکیم رابطه داشتم(: که با دختر دایش بهم خیانت کرد نزدیکه دو سال باهم دوست بشیم(: من دیگه نمیتونم چیکار کنم واقعا خیلی خسته شدم از حس اضافی بودت. من تو حتا حق بیرون رفتن با رفیقامم ندارم من ادم عصبیم هستم سره چیز کوچیک عصبی میشم از ی جایم اونی ک رو دوست داشتم از دست دادم حالم خب نیست اصلا
سلام ، حق دارید که ناراحت باشید، البته متأسفانه خیلی وقتا آدم در شرایط خوب و بد قرار نمیگیره که خوب رو انتخاب کنه، خیلی وقتا آدم مجبور هست که بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنه، حالا شما با توجه به شرایطی که دارید با سعی کنید برای برون رفت از این وضعیت کارهایی رو که امکان انجامش رو دارید پیدا کنید ، البته اینم میتونید که مدام خودتون رو قربانی شرایط کنید و بذارید دست حوادث شما رو به هر سمتی که میخواد ببره. متاسفانه شرایط خوبی رو تجربه نمیکنید ولی تنها کسی که در حال حاضر میتونه بهتون کمک کنه خودتون هستید، سخته ولی برای برون رفت از این شرایط چارهای نیست ، البته این که کاری نکنید و خودتون رو به دست سرنوشت بسپارید اسونتره ولی نتایج قطعاً متفاوت خواهد بود
سلام من 14 سالمه بعد خانواده از من انتظار دارم که کار کنم و با اینکه درسم خیلی خوبه ولی یه جوری با من حرف میزنن که انگاری سی سالمه ولی هنوز بی کارم در ضمن من چون دیگه سرگرمی جز گوشی ندارم زیاد با گوشی ور میرم
سلام من یک سوال دارم من ۱۳ سالمه و با مادرم و پدرم سر یک موضوع خیلی ساده دعوامون شد بعد از اول من عصبانی شدم یک سری حرف ها زدم بهد از اون هم مادرم مثل همیشه شروع کرد به گفتن اینکه بچه های مردم این طوری هستن فلان هستن. من بچه بودم با مادرم این طوری صحبت نمی کردم .بعداز عید دیگه با تو ، توی یک خونه زندگی نمی کنم . همچنین مادرم گفت : یا شما رو میکشم یا خودمو .دوستت هم ندارم دخترم هم نیستی. بعد بابام هم گفت : نمیشه با این دختر توی یک خونه زندگی کرد
سلام من مامانم خیلی بهم گیر میده یعنی سر درس همیشه باهم مشکل داریم اجبار میکنه باید بشینی اون درسو بخونی با اینکه هیچ علاقه ای ب اون درس ندارم چیکار باید بکنم؟
من با بابام مشکل دارم اذیتم میکنه راجب لباس پوشیدنم یم گیر میده همیشه اینجوری نیست بعضی وقتا اصلا کاری نداره بعضی وقتا هم گیر میده و ول نمیکنه. نمیدونم چیکار کنم یا چه رفتاری نشون بدم خیلی اذیت دارم میشم. خیلی وقتا باهاش دعوا کردم ولی میترسم که اذیت بشه. خیلی وقتا باهاش دعوا کردم ولی میترسم که اذیت بشه. احساس میکنم من و دوس نداره بهم چند بارم گفته ایشالا بمیری بعضی وقتا هم بهم میگه من هیچ کس و قد تو دوس ندارم
به علت سخت گیری خانواده خود کشی کنم. پدر و مادر من خیلی سخت گیرن خیلی خیلی البته از موقعی که فامیلمون خودکشی کرد به من میگن که توام مثل اونی و .… واقعا من با سخت گیرشون کنار میام ولی با حرفاشون نه قلبمو بد شکستن. من ب حرفاشون گوش میدم کلا اینجورین بی دلیل دعوام میکنن.
بینید شما تو سنی هستید که کنترل هیجاناتتون سخته ولی اگر مدیریت بحران داشته باشید می تونید با مشکلات فعلی و اینده بهتر و راحت تر دست و پنجه نرم کنید. بالاخره پدر و مادر مال یکی دو نسل قبل از شما هستن. طرز تفکرشون با شما متفاوته. من معتقدم چون دوستتون دارن نگران این هستن که نکنه توام خدایی نکرده مثل اون شخص مدنظرشون از دست بری. در خانواده ی شما مشکلات و سوتفاهم ها در فضایی ارام و احترام متقابل قابل رفع شدن هست. باید دو طرف سعی کنید اون فضا رو جهت ارتباط برقرار کنید. زمانی که حس می کنی اون ها حالشون بهتره و امادگیشو داری بری درباره مشکلات باهاشون صحبت کنی نه داد و بیدا و دعوا. اون موقع منظور همدیگه رو خوب متوجه نمی شید. بگو با روانشناس صحبت کردم این پیشنهاد رو داده تا میزان نزاع بین اون ها و تو به کمترین حد ممکن برسه. خانواده درمانی در مطب یک روانشناس خوب هم میتونه خیلی موثر باشه و مشکلاتتون رو تک به تک بررسی کنه در حضور هر سه تاتون
سلام من دخترم و ۱۷سالمه. خوانوادم بعضی مواقع بم گیر میدن؛ مثلا یه کوچولو ارایش میکنم میگن از را به در شدی یا مثلا تو دنبال جلب توجهی یا نمیخوای درس بخونی در حالی که من خیلی برا درسام تلاش میکنم و اونا زحمتای منو نادیده میگیرن لطفا بم بگین چی کار کنم؟ مامانم خیلی گیر نمیده اما موافقم نیست ولی فکرش نسبت به بابام امروزی تره. دو تا بچه ایم و من بچه اولم
و تو روستا بزرگ شدم و ما بخاطر دعوا های خانوادگی که داشتیم پدرم به پاش تیر میخوره توسط دایی هاش و و از رودخونه میندازنش پایین یعنی کلا خوانواده پدرش دققق نمیدونم اونا بخاطر ارث و میرراث اینکارو میکنن اما در دادگاه های مکرر در چند سال پیش در یک دعوا به یکی از پسراشون با اسلحه تیر میزنن و پسرشو مییره و از این اتفاق در دادگاه استفاده میکنن و گردن عموم میندازن و اونا بابام رو اذیت میکنن متاسفانه در خوانواده ی فوق العاده مذهبی بدنیا اومدم و در سن ۹سالگی بابام به قتل میرسه و ما دا ۳سال عزادار بودیم دوتا برادر دارم و دوتا خواهد با مادم زندگی میکنیم و برادر بزگترم خرج خونه رو میده و پدر بزگم گاهی به ما کمک میکنه یه شهر دیگه رفتیم و یه خواهرم که تو دادگاه کار میکنه قبلاا افسردگی زاشتم ولی بهتر شدم الان دوباره به خاطر مشکلات خوانوادگی افسردگی گرفتم حقیقتا من یه دختر تنهام وقتی به این شهر سفر کردیم من چادر نزدم چون باهاش راحت نبودم و خواهرم هم چادر نزد دیگه برادرام هعی سرکوفت میزنن که شما خرابین و نمیونم چی مادرم طرف اونارو میگیره و حس میکنم مادرم فک میکرد پسر بشم واسه همین وقتی فهمید دخترم تو شوک رفت وقتی منو حامله بود منظورم و الان واقعا دلم میخواد خودکشی کنم نمیزارن من لباس مورد علاقمو بپوشم هیجایی نمیریم بهمون پول نمیدن و کلاس زبانم تا نصفه ول کردم بخاطر اینکه هروز یه جایی بار میکنیم و لباس سالی یهبار برام میخرن فقط بخاطر اینکه براش کار میکنم ماهی برام پونصد میریزه و همش دعوامون میکنن و سرمون داد میزنن ولی من واقعا خسته شدم من دلم میخواد بمیرم هروقت دعوا میشه مادرم بهم میگه تو ساکت شو برو تو اتاق
من ۱۴ سالمه و نمی دونم چرا یه دختر چهار ده ساله باید اقدام به خودکشی کنه. من با خانوادم مشکل دارم اونا بیش از حد وارد زندگی من میشن و نمی دونم شاید فک میکنن این کار درست برای تربیت بچه هست. همش میگن که باچه کسایی دوس نباشم با چه کسایی دوست باشم من یه دوست دارم نه از نظر خانوادگی مشکل داره نه از نظر اخلاق بچه بدی هم نیس خلاف کنه نمی دونم سیگار بکشه نمی دونم دوست پسر داشته باشه هیچ کدوم از اینا رو نداره تازه مامانم از موقع مدرسش با مامانش دوست بوده و میشناستش و اصلا همین باعث شد که ما باهم دوست بشیم ما باهم ارتباط خانوادگی داریم رفتو آمد داریم. ولی مامان من با من لج کرده که نمی زارم بری تولدشو نمیدونم نباید باهاش ارتباط داشته باشیو اینا و نمیدونم چراا ولی فک میکنه من هر اخلاقی که دارم اون بهم یاد میده. مثلا من یه روز حالم بده نمی خوام برم مثلا مدرسه میگه آره کی بهت اینا رو یاد میده برو بهش بگو دست از زندگی تو بکشه با اینکه من اصلا هم چین کسی رو نمی شناسم من کلا روابط اجتماعیم ضعیفه نمی تونم دوستای کمی دارم و همونایی که دارمم مامانم میشناسه که یا فامیلین که رفتو آمد داریم یا خود مامانم باعث شده که ماباهم دوست بشیم و فرد های قابل اعتمادی هستن اصلا اینو بگم که هیشکی نمی تونه رو من اثر بزاره نمیتونه
من یه سری دوستا دارم که حتی روسری هم سرشون نمی کنن و نتونستن رو من اثر بزارن من خیلی دوستا دارم که چادری هستن و اونا هم نتونستم رو من اثر بزارن من چادر نمی پوشم ولی مو هامم بیرون نمیدم رو سریم سر جاشه شلوارم کوتاه نیس همه مانتو هامن گشادن از نظر من چادر بود و نبودش وقتی ادم حجابشو داشته باشه هیچ فرقی نداره ولی مامانم فک میکنه من از دوستام نخ میگیرم که چادرمو بزارم کنار ولی من اصلا هم چین آدمی نیستم فقط زده شدم اینقدر که بهم گیر دادن و فقط چادرمو برداشتم نه چیز دیگه ای رو من بچه خلافکاری هم نیستم نه دوست پسر دارم نه هیچی و مامانم فک میکنه اونایی که چادرین خیلی بچه های خوبین و من یه دوس دارم چادر میپوشه ولی زیر چادرش هزار تا غلط میکنه. مثلا فیلمای مناسب سنش نمیبینه تو روبیکا به پسرا پیام میده یا اگه کسی بهش پیام بده جواب میده و باهاش حرف میزنه ولی من مامانم فک میکنه اون بهترین بچه دنیاست اون فقط خودشو پشت یه نقاب قایم میکنه مامانم که باهاش نیس ببینه چیکار میکنه ولی اون به من میگه ومن قول دادم که به کسی چیزی نگم. چنتا دوستم دارم که بی حجابن ولی خیلی پاکن من نمی گم بی حجابا خوبن باحجابا بدن نه من همچین حرفی نمی زنم چون خودمم یه زمانی باحجاب بودم ولی من حرفم اینه که نباید کسی رو فقط ظاهرشو ببینی باید باطنشم ببینی و چرا بقیه رو با بچه خودت مقایسه میکنی .
باز هم هس ولی دیگه دستم درد گرفت و ممنونم که تا اینجا به حرفم گوش کردی و باهام هم دردی کردی
میگه راهنمایی کنید که مامانم خیلی سختگیر نیس اجازه میده برم بیرون خب ولی همیشه باید کلی توضیح بدم تا راضی شع همش گوشیمو کچ میکنه حتا ازم میگیره نمیزاره برا خودم مستقل شم ی سری کارا رو خودم انجام بدم واقعا نمیدونم چیکار کنم خسته شدم همش خواستم راه بیام نشد میگه برا صلاح خودته ولی واقعا نمیفهمم به پوشمم گیر میده اونقدم بد نیس دوس دارم معلولی باشم بازم گیر میده. خیلی ناراحتم بعضی وقتا آرزو میکنم تو خانواده دیگه بودم
سلام من یه ماه هست که وارد رابطه شدم بعد به خواهرم یه چند وقت هست این ماجرا رو توضیح دادم و الان مادرم بهم شک کرده همه جا دنبالم میاد از همه چیز بهونه میگیره نمیدونم واقعا چیکار کنم حتی کلاس کنکور هم همراه من میاد